جمعه به توان دو
توى لیوان چایى اش دو حبه قند انداخت. با عجله یک دستمال کاغذى از روى میز برداشت و قطرات چایى پخش روی میز مرمری را پاک کرد و در نهایت فنجان چاییاش را با دستهایی لرزان به دست گرفت. اندامِ نى لبکیش را داخل مبلِ پفکى چرمی لم داد و زیر چشمى اطرافش را پایید. بعد خیلی محتاطانه هورتی بی صدا از چایی سر کشید. هنوز جرعهی اولیه از گلویش پایین نرفته بود که جیرجیر کفشهاى چرم میزبانش روى مرمر سیاه و آینهای سالن رفته رفته نزدیکتر شدند. با احتیاط فنجانش را روی میز برگرداند و از جایش بلند شد. میزبان مرد ریز نقشى بود داخل کت و شلوار بنفش بادمجانى با عطرى که ته سوراخهای دماغش را میسوزاند. میزبان لبخند عریضى زد، بدون اینکه دندانهایش را به نمایش بگذارد. دست دراز کرد و به سرعت دست دادند و اسمهایشان را رد و بدل کردند.
ـ داوودم
!ـ جواهری هستم. در خدمتم
آقای جواهری به مبل اشاره کرد و از داوود خواست که دوباره بنشیند و با ولع چندش آوری گفت:” قبل از اینکه داخل اتاق شبیه ساز ببریمت، باید کیفیت و کمیت آخر هفته ى مورد نظرتون رو بهم بگین و البته نحوه ى پرداخت هزینه”
داوود یک قلپ دیگر از چایى اش را با هر چه متانتی که از دستش برمیآمد پایین داد. از لابلاى زانوهاى استخوانى روبرویش خم شد و فنجان را برای بار دوم سر جایش گذاشت و با خجالت گفت:” راستش من این تعطیلات اضافى رو برنده شدم، همه چیزش مشخصه… یک ماه تعطیلاته تو یک روز جمعه، همین”
داوود با عجله سراغ جیبهایش رفت و گوشیاش را بیرون کشید. چیزی که میخواست را به سرعت باز کرد و صفحه ى گوشى اش را روبروى آقای جواهری گرفت. جواهری هیچ زحمتی نکشید تا احساس سرخوردگیاش از حضور بی سود داوود را پنهان کند.
آه کوتاهى کشید. اینبار با لبخندی ردیفى از دندانهاى سفیدش را هم نشان داد. سپس بلند شد و گفت:” چرا اینقدر دیر اومدی؟ ماه قبل منتظر برنده بودیم”
داوود با صداقت جواب داد :” مى خواستم بیشتر خسته شده باشم…
جواهری با بیزاری خاصی به او چشم دوخت و طوری که معلوم بود منظورش را به هیچ وجه متوجه نشده سری تکان داد. سپس به راهروی سمت راستشان اشاره کرد و خودش جلوتر به راه افتاد. پس از عبور از راهروی باریک بسیار تمیز و نورانی که صدای پاهایشان دلبرانه و شیک منعکس میشد؛ به اتاق گردى با سقفی گنبدی بسیار بلند وارد شدند. دیوارهاى اتاق بى شباهت به مبل پفکى داخل لابی نبودند. تنها تفاوت رنگ سفیدشان بود. قالى نازک مربعى و سفید رنگی وسط اتاق پهن شده بود. دقیق تر که شد شبکه هاى مدارى پنهانی را از زیر جنس نه چندان شفاف کف اتاق را میتوانست تشخیص دهد.
جواهری به لباسهاى داوود اشاره کرد و گفت:” لباسهاتو درآر و روى قالى سلیمان ریلکس کن و خودتو بسپار به دستش”
نگاه پرسشگرانه ى داوود را که دید ادامه داد:” یعنى ما همه ى امکانات رو در اختیارت قرار میدیم، در این چهل و هشت ساعت که برات اندازهی یک ماه طول میکشه هر کسى مى تونى باشى…هر جایی بخوای میتونی بری. همش به تخیل خودت بستگی داره چطور ازش استفاده کنی!” چشمکى زد و موهاى چرب کنار گوشهایش را دو دستی مرتب کرد و برگشت که برود.
داوود با عجله پرسید:” خانوادهام چی؟ میتونم تصور کنم اونها هم هستن؟”
جواهری در حالى که در را مى بست گفت:” اینجا همه چى ممکنه. تعطیلات خوبی داشته باشی.” بعد ریز ریز خندید و در را کیپ کرد. دردم اتاق غرق در سکوت شد. داوود شروع به کندن لباسهایش کرد. او رفتگر فضا بود. روز و شب در جو زمین زبالهی فضایی جمع میکرد و تنها سه هفته یکبار آن هم به مدت سه روز بر روی زمین بازمیگشت. آن سه روز هم آنقدر کار و مشغله ى شخصى عقب افتاده داشت که باز نمى توانست استراحت کند. مهمتر از آن هرگز فرصت خوش گذرانی با کیفیتی همراه خانوادهاش را نداشت.
صداى بیپ کوتاهى از قالى به گوش رسید، یک قدم با پاهاى درازش پیش رفت و خودش را به روی قالی رساند و همانطور که جواهری گفته بود خودش را روی قالی رها کرد و منتظر ایستاد. لباسهاى مچاله شده ى گوشه ى اتاق آخرین چیزی بود که قبل از بستن چشمهایش دید. به مجرد فرو رفتن در تاریکی پشت پلکهایش نسیم خنکی به صورتش وزید. چشمهایش را باز کرد و از حجم نور داخل اتاقی که درش بیدار شده بود سردرد خفیف و آنی گرفت. چشمها و پیشانیاش را مالید و روى تختِ دابل کینگِ گرم و نرم غلت خورد. توی دلش گفت آخ چه تخت نرمی… کش و قوسی به ماهیچههای آب شدهاش داد و خواست که بلند شود تا ببیند کجا و در چه زمانیست.
دستهایى باریک و خنک دورش حلقه زدند و صدایى نرم و زنانه با خواب آلودگى مستانهای گفت:” آخر هفته است داوود…” صدایش به خمیازه اى خوشایند قطع شد و باز ادامه داد:” ..بخواب پایین”
زویی هستم. مینویسم سفر میکنم و نقاشی میکشم. در اینجا مرزی بین دروغ و حقیقت وجود ندارد چرا که واقعیت داشتن هیچ چیز قطعی نیست.