The emissary
By Ray Bradbury
Translated by Zoe Taraziniya
مىدانست دوباره پاییز شده است.
سگش داخل خانه دوید و عطر خنک نسیم پاییزی را با خودش به خانه آورد، پاییز توی تمام موهای سیاهش لانه کرده بود و برگهایش را همه جا پراکنده بود. توی سوراخ گوشهای سیاهش، آویزان از دم و سینهی سفید و پشمالویش. سگش، “هاپو”، بوی پاییز میداد. مارتین روى تخت جابهجا شد و نشست، دستش را به طرف سگش برد تا نوازشش کند، هاپو قدرشناسانه واقواق کرد. زبان دراز صورتىرنگش را به مارتین نشان داد و پشت دست مارتین را لیسید انگار که آبنبات شیرینی باشد.
مارتین با خودش گفت: “به خاطر شوری پوستمه!”
هاپو روى تخت مارتین پرید.
مارتین تشر زد: “برو پایین … مامان دوست نداره اینجا باشی.”
هاپو معصومانه گوشهایش را آویخت.
ـ خیلی خب، باشه. فقط یکم! بعدش مىری پایین!
هاپو خودش را به مارتین چسباند تا گرمایش، تن کوچولوی مارتین را گرم کند. مارتین عطر پاییزی سگش را دوست داشت، برگهای پاییزی آویزان از سینهی سگش را هم همینطور، راستش اهمیتى نمىداد که مادرش براى بالا آمدن هاپو از تختش، عصبانی مىشد.
رو به سگش کرد و پرسید: “بگو ببینم هاپو، امروز اون بیرون چطوره، ها؟”
همانجور که روى تخت لم داده بودند هاپو همهى چیزها را براى مارتین تعریف مىکرد. مارتین میخواست بداند پاییز امسال چهشکلی است. البته که پاییز مثل گذشته بود، مثل همهی پاییزهای دیگر، قبل از آنکه بیماری زمینگیرش کند. حالا تنها تماسش با پاییز، سگش بود. تنها سرنخش از هجرت تابستان. هاپو فرستادهی پاییزیاش بود.
ـ بگو ببینم کجاها رفتی امروز؟
نیازی نبود که هاپو جوابی بدهد، خودش جواب را خوب مىدانست، سگش بالای تپه ها خزیده بود و رد پنجه های قوی و سیاهش را روی برگهای طلایی و خشک پاییزی جا گذاشته بود، از کنار بچههایی که قیلوقالکنان دوچرخهسواری مىکردند یا سوار بر تختهاسکیتهاشان رو به پارک سرازیر میشدند، سرخوشانه و عوعوکنان گذشته بود و به شهر رسیده بود. آنجا که بارش ابرهای تیره خیابان را خیس کرده بود. در حالی که ماشینها گلولای لاستیکهای کثیفشان را به او میپاشاندند، از لابهلای خیابان های خیس شهر رد شده بود تا به بساط دستفروشهای آخرهفته سرکی بکشد.
مارتین میتوانست هر جا که هاپو، گذرش افتاده بود، برود. تنها با لمس کردنش میتوانست، خشکی یا رطوبت هوا و بوی پاییزیاش را حس کند. همانطور که روی تختش لم داده بود و هاپو را بغل کرده بود، خیالش را بیرون میفرستاد تا همراه او بدود و تکتک قدمهایش را در دشتهای سرسبز، بر فراز نهرهای باریک و خروشان، از کنار سنگقبرهای سفید تا میان جنگلها و مراتع انبوه دنبال کند. قدمهای فرستادهاش را.
صدای مادرش از طبقهی پایین را شنید، صدای راه رفتن تندتند و عصبانیاش که از پلهها بالا میآمد.
سگش را هل داد.
ـ برو پایین هاپو. بدو!
هاپو زیر تخت خزید و از نظر ناپدید شد، لحظهای بعد مادر مارتین در را باز کرد و داخل شد. چشمان آبیاش اتاق را از نظر گذارندند. پلک زد. بعد انگار در آستانهی کشفی بزرگ باشد، سینی ساندویچ و آبمیوهای که دستش بود را پایین آورد و پرسید:
ـ هاپو اینجاست؟!
هاپو، همان زیر چندباری دمش را زمین کوبید تا مادر بیجواب نمانده باشد.
مادر مارتین سینی را کنار تخت گذاشت و گفت: “این سگه فقط دردسر داره، یا داره یه چیزی رو خراب میکنه یا داره یه جا رو میکَنه. امروز صبح توی حیاط خونهی خانم “لیملی” یه گودال گُنده کنده. اون بیچارهم حسابی عصبانی شده بود.”
مارتین آه کوتاهی کشید. اوهاوه دردسر!
از زیر تخت هیچ صدایی نمیآمد، هاپو ارزش سکوت را خوب میدانست … حداقل بیشتر وقتها!
ـ تازه اولین بارشم نیست! دقیقا سومین گودالیه که تو این هفته کنده.
ـ شاید … شاید داره دنبال چیزی مى گرده؟! … ها؟
ـ چیز؟ دقیقاً چی؟! … (هر دویشان میدانستند که مارتین مزخرف میگوید) … نه خیر، فقط زیادی فضوله، جون به جونش کنن نمىتونه جلوی اون دماغ سیاه کوچولوشو بگیره، تو هر کاری سرک میکشه.
هاپو دم پشمالویش را با احتیاط تکان داد و از زیر تخت بیرون انداخت. مادر مارتین نتوانست جلوی خندهاش را بگیرد. دستهایش که روی کمرش بودن را پایین انداخت و گفت:
ـ خب، بالاخره باید یه جوری این قضیه تموم شه، همین گودال کندنا … اگه از این پروژهی حفاریش دست نکشه مجبورم جلوی گشتوگذاراى سرخودشو بگیرم!
مارتین دهانش را تا جایی که میشد باز کرد و یک “مامان” بلند و کشدار گفت و اعتراض کرد:
ـ عه! مامان توروخدا نه! … اون موقع از کجا بفهمم اون بیرون چه خبره؟!
صدای مادرش نرمتر شد و پرسید:
ـ اون بهت میگه بیرون چه خبره؟!
مارتین با هیجان جواب داد:” معلومه که مىگه! مىره بیرون مىگرده بعد برمیگرده هر جا رفته باشه و هر اتفاقی افتاده باشه بهم مىگه”
مادرش به آرامی موهاى مارتین را نوازش کرد و گفت:
ـ خوبه که بهت میگه… خوبه که داریش.
برای لحظهای، هیچ کدام حرفی نزدند و به این فکر کردند که سال گذشته بدون هاپو چقدر خستهکننده میشد، دکتر گفته بود فقط دوماه دیگر. فقط دوماه دیگر باید صبر میکرد. بعد از شر این تخت و این خانهنشینی طولانی خلاص میشد.
ـ بیا اینجا هاپو!
مارتین نگاهی به قلادهاش انداخت، روی پلاک فلزیاش چیزی حک شده بود:
«اسم من هاپوئه، صاحبم مریضه. اگه دوست دارین ببینینش دنبالم بیاین»
هاپو با همین پلاک کوچک فلزی و نوشتهی رویش، کلی ملاقاتی برای مارتین به خانه آورده بود.
ـ بازم اجازه میدی بره بیرون مامان؟
ـ اگه سگ خوبی باشه و دست از گودال کندن برداره، آره!
ـ برمیداره، دیگه گودال نمیکنه. مگه نه هاپو؟
هاپو پارس کرد.
***
صدای واقواق سگش که به دنبال ملاقاتکنندههای جدید رفته بود، از سر خیابان مىآمد، تب شدیدی داشت و چشمهایش در حدقه مىسوختند، ذهنش اما به دنبال هاپو و صدای پارسهای مشعوفش میدوید. سریع… سریعتر…
دیروز هاپو خیابان “جواندی” را گز میکرد و خانم “سو-سانگ” را از آنجا برای ملاقاتش آورده بود و خانم دستودلباز هم یک کتاب داستان به مارتین هدیه داده بود. روز قبلش هم مهمان هاپو برای مارتین آقای “جونگ-وو”ی جواهرساز بود، حالا هم صدای هاپو را میشنید که از حمام آفتاب عصرگاهیاش بازمیگشت. بدوبدو سمت خانه میآمد و پارس میکرد. امروز هم کسی را برای عیادت مارتین آورده بود.
صدای پای مهمان را از پنجره میشنید. پشت در رسید و زنگ زد. مادرش در را باز کرد و با مهمان خوشوبشی کرد.
هاپو عین تیری که از چلهی کمان رهایش کنی، پلهها را به سمت اتاق مارتین چندتایکی کرد. پیش خودش فکر میکرد باید تا تخت مارتین با مهمان امروز مسابقه بدهد. به اتاق مارتین که رسید روی تختش پرید همانجا نشست. مارتین هیجانش برای دیدن مهمان امروز را پشت پردهای از لبخندی مؤدبانه پنهان کرد. امروز چه کسی برای عیادتش آمده بود؟ میتوانست خانم “پیونگ-تِک” باشد یا شاید هم آقای “کیم-کِی” بود. یا خانم “شین-بام” یا شاید ….
صدای خوشوبش مهمان و مادرش را همانطور که از پلهها بالا میآمدند میشنید. صدای خانم جوانی بود. سرزنده و مسرور.
در باز شد. مهمان آمده بود!
***
چهار روز بعد از اولین ملاقات مارتین با خانم “چانگ”، هاپو همچنان تکالیف روزانهاش را به نحو احسن انجام میداد. دمای هوا، رنگ برگهای پاییزه و میزان بارشها را، در سه نوبت صبح و ظهر و عصر به روش سگی خودش به مارتین گزارش میکرد و از همه مهمتر، مهمان میآورد.
خانم “چون-چانگ-چئونگ”، روز شنبه باز به ملاقاتش آمد. خانم جوان، زیبا و خندانی بود که موهای خرمایی خوشحالتی داشت و همیشه فاصلهی خانهی بزرگش در خیابان “پارک” تا خانهی مارتین را در نهایت وقار قدم میزد. خانم چانگ معلم مدرسهی مارتین بود و این سومین ملاقاتش با مارتین در ماه اخیر بود. آنجا میآمد تا مارتین به خاطر مریضی از درسهایش عقب نماند.
هر کدام از معلمین مدرسه یکی از روزهای هفته را با مارتین میگذراندند. به غیر از خانم چانگ، یکشنبهها کشیش “هوهانگ” به ملاقاتش میآمد، مهمان دوشنبههایش هم خانم “چیبوپ” و آقای “هایتِکی” بودند.
مارتین برای یکیکشان از سگش گفته بود. از بوی گلهای وحشی و زمین تازهی موهایش در بهار، از تن پشمالوی داغش در تابستان و از خزانهی برگهای خشک و رنگارنگ پاییز که هر روز پیچیده در کُرک تنش، برای مارتین میآورد. برگهایی برای مارتین، تا کشفشان کند.
همان روزها بود که مادر مارتین مجبور شد خبر بدی در مورد خانم چانگ، همان خانوم جوان و زیبا و خندان موخرمایی، به مارتین بدهد. خانم چانگ مرده بود. در تصادفی در خیابان مونهادونگ کشته شده بود. مارتین سگش را بغل کرده بود و خانم چانگ را به یاد آورده بود. خندههایش، راه رفتن سریع و محکمش، چشمهای روشن و درخشانش، موهای فندقی خوشحالتش و داستانهای شنیدنیاش دربارهی کاخها و مردمان گذشته.
حالا او مرده بود. قرار نبود هیچ داستان دیگری بگوید و دیگر هیچ وقت نمیتوانست بخندد. خانم چانگ مرده بود. برای همیشه.
ـ مامان؟! … مردهها تو قبراشون چیکار میکنن؟
ـ هیچى!
ـ یعنی همینجوری فقط دراز میکشن؟ هیچ کاری نمیکنن؟ هیچیِ هیچی؟
ـ آره فقط دراز میکشن. هیچیِ هیچی.
ـ اینجوری که حوصلهشون سر میره. خوش نمیگذره اصلاً.
مادرش با کلافگى گفت:
ـ اَه مارتین … کی گفته باید خوش بگذره؟!
ـ ولی خب … ولی خب چرا بعضی وقتا پا نمیشن یه قدمی بزنن … یه جایی برن … وقتایی که حوصلهشون سر میره مثلاً.
مادرش گفت:
ـ دیگه حرف نباشه.
ـ میخواستم بدونم خب.
ـ خیلی خب. الان دیگه میدونی.
ـ بعضی وقتا فکر میکنم کارای خدا خیلی مسخرهس.
مادر داد زد:
ـ مارتین!
مارتین ساکت شد. بعد دوباره گفت:
ـ فکر میکردم با مردم بهتر رفتار کنه، عوض اینکه کثافت تو صورتشون پرت کنه و بگه باید براى همیشه زیر زمین بمونن و جُم نخورن. فکر کردم یه راه بهتری پیدا میکنه. فکر کن من به هاپو بگم خودشو بزنه به مردن. عمراً بیشتر از یه دِیقه طاقت بیاره. بعدش حوصلهش سر میره. شروع مىکنه به دم جنبوندن یا پلک زدن، یا شاید از رو تخت بپره پایین و بره یه کم بگرده واسه خودش. شرط مىبندم مردههاى توى قبرستون هم همین کار رو میکنن، مگه نه هاپو؟” هاپو واقواقى کرد.
مادرش این بار حسابی عصبانی شد:
ـ کافیه دیگه، نشنوم دیگه از این حرفا بزنی.
***
پاییز ادامه یافت و هاپو هم به گردشهای روزانهاش ادامه میداد. هر روز پهنهی مرغزارها را میدوید و از کنار درختان پیر که با عصاهای بزرگشان به زمین تکیه زده بودند رد میشد، از جویبارها گذر میکرد، شهر و قبرستان بزرگش را گشت میزد تا مبادا چیزی را از دست بدهد. درست مثل هر روز پاییزی دیگری.
از نیمههای اُکتبر میگذشت که همه چیز تغییر کرد. هاپو دیگر سگ شنگول و سرخوش همیشگی نبود. کسی را برای عیادت مارتین نمیآورد. انگار دیگر هیچکس به پلاک فلزی روی قلادهاش توجهی نمیکرد. هفت روز بدون مهمان گذشت. هاپو از گردش روزانهاش بازمیگشت اما کسی را برای ملاقات مارتین همراهش نمیآورد و همین موضوع مارتین را عیمقاً ناراحت کرده بود.
مادرش میگفت:
ـ خب مردم خیلى گرفتارن. اینقدر مشغله دارن که دیگه حواسشون به هاپو و پلاکش نیست.
مارتین اما هنوز ناراحت بود:
ـ آره … فکر کنم راست میگی.
ولى همهاش همین نبود، نگاه عجیبی توی چشمهای هاپو بود، نگاهی که میگفت انگار دیگر تمایلی برای پیدا کردن ملاقاتکنندهها نداشت یا شاید اصلاً برایش مهم نبود که کسی به عیادت مارتین بیاید. مارتین سردرنمیآورد. شاید هاپو مریض شده بود. با خودش میگفت:
ـ خب بیخیالِ مهمون … تا وقتی هاپو رو دارم، همهچی خوبه.
تا یک روز هاپو فرار کرد و دیگر برنگشت. مارتین منتظرش ماند و خودش را قانع میکرد که اتفاق بدی نیفتاده. اما هر چه از رفتن هاپو میگذشت، مارتین هم عصبی و ناآرام میشد. پدر و مادرش شبها را به صدا زدن هاپو و جستجویش در خیابانهای اطراف میگذراندند اما هاپو هیچ وقت جوابی نداد. هاپو رفته بود. گم شده بود. انگار نمیخواست کسی پیدایش کند. صدای خرامیدن شبانهاش در باغهای اطراف خانه دیگر کسی را بیدار نمیکرد و خبری از واقواقهای بیموقعش نبود. مارتین یک چیز را فهمیده بود. هاپو دیگر برنمی گشت. هیچ وقت!
برگهای خشک و رنگارنگ پاییزی را باد از پنجره به اتاق مارتین فوت میکرد و مارتین همانطور توی تختش دراز کشیده بود. دردی عمیق و جانکاه، سینهاش را میسوزاند. دنیا برایش مرده بود. پاییز برایش مرده بود. بدون هاپو که عطر و خنکای شبانهی پاییز را توی خانه بیاورد، پاییزی نبود. زمستانی هم نمیآمد بی جای پاهای برفی هاپو روی قالی اتاق. فصلها مرده بودند. زمان بیمعنی بود. فرستادهاش گم شده بود. نمیدانست چه بر سرش آمده. شاید ماشینی زیرش گرفته بود یا شاید نمیتوانست راه خانه را پیدا کند. شاید هم کسی دزدیده بودش. هر چه بود، فرستادهاش گم شده بود و زمان دیگر معنایی نداشت. اشک توی چشمهایش جمع شده بود. غلت زد و صورت خیسش را توی بالِش فرو کرد. هیچ فرستادهای در دنیای بیرون نداشت. دنیا برایش مرده بود.
حالا سه روز میشد که کدو حلوایی هالووین قاطی آشغالهای توی کوچه، لای نقابها و لباسهای سوختهی ارواح و هیولاها و جادوگران، حسابی گندیده بود و بوی تعفنش بلند شده بود. فرقی نداشت. بدون سگش هالووین هم یکی از همان روزهای مزخرف و بهدردنخور همیشگی بود. سه روز اول نوامبر را به سقف اتاقش زل زده بود و انعکاس نور حزنانگیز طلوع و غروب خورشید را توی سقف تماشا میکرد. روزها کوتاهتر میشدند و هوا زودتر تاریک میشد. خبری از نسیم خنک پاییزی نبود. سوز سرمای زمستان جایش را گرفته بود. مارتین از پنجرهی اتاقش درختان لخت را در منظرهی سرد و تاریک زمستانی میدید. برای مارتین اما این تنها منظرهای مرده بود. ساکن و صامت. چشمانداز بیجانی که علاقهای بهش نداشت.
روزها را به خواندن کتابهایی دربارهی مردگان میگذراند و نومیدانه به انتظار شنیدن قیلوقال هاپو در حیاط خانه مینشست.
جمعهشب والدینش میخواستند به سینما بروند و از همسایهشان خانم “تانگ” خواسته بودند که تا مارتین خوابش ببرد پیش او بماند. قبل از رفتن هردویشان پیشانی مارتین را بوسیده بودند و به او شببخیر گفته بودند. کمی بعد هم خانم تانگ به او شببخیر گفته بود. چراغها را خاموش کرده بود و به خانهی خودش رفته بود.
مارتین همانطور درازکش در سکوت، ستارهها را تماشا میکرد که سلانهسلانه خودشان را از قاب پنجره بیرون میکشیدند. آسمان صاف بود و مارتین را به یاد شبهای خنک پاییزی میانداخت که در خیالش با هاپو همراه میشد و تا خود مرکز شهر میدوید. همراه هم از کنار قبرستان شهر رد میشدند تا روی دشتهای سرسبز اطراف شهر لم بدهند و خنکای معطر پاییز را بو بکشند.
با خودش فکر میکرد کاش هاپو برمیگشت. برمیگشت و تکهای از دنیای بیرون را با خودش میآورد. برگی خشک یا حتی خنکای زمستانهیِ لانهکرده در کُرکهای سینهاش. کاش برمیگشت.
همان موقع بود که صدا را شنید. از جایش پرید و توی تختش نشست. از فرط هیجان میلرزید. ستارهها در آسمان چشمانش میدرخشیدند.
دوباره همان صدا!
صدای کوتاه و خفهاى بود، گویی چندین مایل با او فاصله داشت.
صدای واقواق هاپو بود!
صدای هاپو را از ژرفای تاریکی میشنید که شتابان به سمت خانه میآمد. صدای دویدن و بازی کردنش را میشنید. گاهی دور میشد و گاهی نزدیک میآمد. انگار که منتظر کسی بود. کسی که کند قدم برمیداشت. قلادهاش را میکشید تا از شتابش بکاهد. تا قدمهای آهستهاش را با گامهای شتابان هاپو هماهنگ کند.
هاپو برگشته بود و کسی هم همراهش بود.
گرمای شدیدی به یکباره در وجودش شعله کشید. عرق سردی روی پیشانیش نشست. موهایش از فرط هیجان سیخ شده بودند.
پنج دقیقه گذشت و واقواقهای هاپو نزدیکتر و بلندتر شد.
هاپو! برگرد خونه. هاپو! هاپو! آخ جون هاپو! بیا پیش خودم! کجا بودی سگ کوچولوی خوشگلم! هاپو جونم!
صدای سگ نزدیکتر و نزدیکتر میشد.
پسر بد! هاپوى بد! معلومه کجا بودی؟ بدو دیگه. بدو بیا پیشم. سگ بد! هاپو جونم! بدو بیا. هاپوی خوبی باش. بدو بیا پیشم برام بگو اون بیرون چه خبره. مث قدیما. بدو هاپو!
اشکهاى مارتین دانهدانه روی پتویی که بغل کرده بود، میریختند.
هاپو دیگر خیلی نزدیک شده بود، صدای پارسهایش از سر کوچه میآمد.
مارتین نفسش را در سینه حبس کرد، صداى پاهاى هاپو را روى برگهاى خشک زمین مىشنید، و بعد دقیقاً جلوی در خانهشان، متوقف شد و بیصبرانه بنا کرد به واقواق کردن.
مارتین نمیدانست باید چه کند. باید از جایش بلند مى شد و در را براى هاپو باز مىکرد؟ یا باید منتظر مادر و پدرش مىماند؟
باید منتظر میماند.
اما … اما اگر هاپو قبل از آنکه پدر و مادرش برسند باز میگذاشت و می رفت چه؟ نه! باید بلند میشد. از پلهها پایین میرفت و در را برایش باز میکرد. بعد هاپوی پشمالویش دوباره میپرید توی بغلش. هاپوی خوبش!
به زحمت از جایش برخاست و تکانى به خودش داد و از تخت پایین رفت، همان موقع صدای جدیدی شنید، در خانه باز شد! کسی در را براى هاپو باز کرده بود.
یا شاید هم هاپو با خودش مهمان آورده بود. آره. با خودش مهمون آورده. آقای “گو-دو-دوک”، یا شاید هم خانم “ماینگ-منگ” بود، در باز و بسته شد و هاپو از پلهها را تا تخت مارتین چندتایکی کرد و تندی پرید روی تخت و خودش را در بغل مارتین جا کرد.
ـ هاپو جونم. هاپوی خوشگلم. کجا بودی این یه هفته رو؟ ها؟!
مارتین همزمان اشک میریخت و میخندید. هاپو را سفت بغل کرده بود و به خودش فشار میداد.
ناگهان خنده و گریهاش بند آمدند. با چشمانى گشاد به سگش زل زد، بویی که هاپو میداد با همیشه فرق داشت، بوى بدی بود. بوى کثافت و لجن، بوى بدِ جسد! بوى لاشهی گندیده و پوسیده!
یک کُپه لجن از لای ناخنهای هاپو روی تخت ریخته بود و لابهلایش یک چیز سفیدی را میشد دید، یک چیز مقوایی سفید … عین یک تکه مقوای نازک پوستی … عین یک تکه … پوست!
مارتین به سرعت فکر کرد:
پوسته؟ این پوست آدمه؟ آره؟!
این دیگه چه کوفتیه؟ یعنی چی؟ این بو؟ بوی گند جنازه. کثافت مرده. اینا دیگه چیاَن؟ هاپو! سگ بد! همیشه توی کارایی که نباید فضول میکنه! همیشه جاهایی رو که نباید، میکنه! …. ولی نه! هاپو سگ خوبیه … زود دوست پیدا میکنه … دوستاشو میاره خونه تا منم ببینمشون. مگه نه هاپو جونم؟
و حالا، یک ملاقاتی جدید داشت از پله ها بالا مىآمد. آهسته و آرام. سلانهسانه. پاهایش را یکى پس از دیگرى روى پلهها مىکشید، هر قدمی که برمیداشت انگار درد میکشید. درد و رنجی بیاندازه. آرام! کرخت! ملول! پلهها را یکییکی بالا میآمد. شمردهشمرده و رنجکشان!
مارتین ترسیده بود:
ـ هاپوی بد! هیچ معلوم هست کجا بودی؟
یک کپه چرک دیگر از سینهی هاپو روی دستهای مارتین افتاد.
در باز شد! مهمان آمده بود!
خوانندهای که بار اول داستان فرستاده (The Emissary) را بخواند شاید تا انتهایش نفهمد این یک داستان دربارهی زامبیهاست. ولی از آن مهمتر احتمال آنکه حدس بزند این داستانی از ری بردبری (Ray Bradbury) است خیلی کم است. برد بری نویسندهای است که همه به نگارش داستانهای علمیتخیلی میشناسندش. ولی به گفتهی خودش، علم هم برای او، صرفاً یک ابزار شگفتیساز دیگر است برای تعریف کردن داستانهای حیرتآور و بس! مطمئن باشید این داستان هم مثل تمام کارهای دیگر این نویسندهی بزرگ، هرچه نباشد، حیرتآور است. با این تفاوت که این بار ابزار دست او نه علم، که زامبیها بودهاند.
زویی هستم. مینویسم سفر میکنم و نقاشی میکشم. در اینجا مرزی بین دروغ و حقیقت وجود ندارد چرا که واقعیت داشتن هیچ چیز قطعی نیست.