گمانه‌زنی در سرزمین‌های بیگانه: مهاجرت

مهاجرت همیشه یکی از عوامل اساسی شکل‌دهنده جوامع بوده است. هرچه باشد، نسل بشر درجست‌وجوی آذوقه از زادگاهش در آفریقا کوچید و در سراسر جهان گسترش پیدا کرد، هزاران سال پیش از تعیین مرزها و شکل یافتن کشورها و هویت ملی، یا به‌وجود آمدن بند و بساط گذرنامه و ویزا و عکس سه در چهارِ بیومتریکِ بی‌لبخند و صف‌های طولانی جلوی سفارتخانه‌ها.

ادبیات گمانه‌زن از بدو پیدایش به عنوان ابزاری برای کندوکاو مسائل پیچیده‌ی اجتماعی به کار می‌رفته است. بسیاری از نویسندگان برجسته‌ی این ژانر، تجربه‌ی مهاجرت داشته‌اند و با جای دادن دیدگاه‌های منحصر به فرد خود در آثارشان، آنها را غنی‌تر کرده‌اند. حتی مؤسس مجله‌ی تاریخ‌ساز «داستان‌های شگفت‌آور» (Amazing Stories)، پدر ژانر ادبی علمی‌تخیلی مدرن و مبتکر خودِ عبارت «علمی‌تخیلی» یا ساینس فیکشن، هوگو گرنزباک، اصلیت لوکزامبورگی داشت و در سال ۱۹۰۴ به آمریکا مهاجرت کرده بود.

با بررسی زندگی و تجربه‌های این نویسندگان، بهتر می‌فهمیم چگونه مهاجرتِ آن‌ها، ادبیات گمانه‌زن را غنی‌تر کرده است. اگر آرتور سی. کلارک به سریلانکا نمی‌رفت، آیا «جزیره‌ی دلفین‌ها» را می‌نوشت؟ آیا تد چیانگ اگر در چین می‌ماند باز هم به نویسندگی روی می‌آورد؟ ریشه‌های آلمانی، لهستانی و آفریقایی تالکین چه تأثیری بر نوشته‌های او داشته‌اند؟ چنین پرسش‌هایی ما را به تأمل دربار‌ه‌ی تأثیر پیچیده و گاه نامحسوس مهاجرت بر فرآیند خلاقیت و شکل‌گیری هویت ادبی نویسندگان وامی‌دارد. این نویسندگان، با ترکیب عناصر فرهنگی و تجربیات شخصی خود، نه تنها داستان‌هایی بی‌نظیر خلق کرده‌اند، بلکه به ما نشان داده‌اند که چگونه مهاجرت می‌تواند به غنا و توسعه‌ی ادبیات گمانه‌زن کمک کند. آثار ادبی آنان نه تنها انعکاسی از جهان‌های خیالی است، بلکه اغلب پلی است که فرهنگ‌ها و جوامع مختلف را به هم پیوند می‌دهد.

در این نوشتار فرصتی برای باز کردن تفاوت معانی تبعید و مهاجرت نخواهد بود. این دو واژه، هم دارای هم‌پوشانی و هم حاوی تفاوت‌های عمیقی هستند. خشم و اندوه نثری که در غربتِ ناخواسته روی کاغذ جاری شده با اثری که صرفاً دست تقدیر آن را در جایی جز زادگاه نویسنده منتشر کرده است مقایسه‌کردنی نیست، اما در اینجا تنها بر تأثیر هر نوع رویارویی با فرهنگی جدید بر نویسنده خواهیم پرداخت، هرچند که مخاطب ایرانی به خاطر تحولات تاریخی دهه‌های اخیر، با پدیده‌ی «ادبیات تبعید» یا «غربت» آشناتر است. شاید مهم‌ترین ویژگی و تفاوت ادبیات تبعید این باشد که امکان چاپ و حضور قانونی آن در زادگاه نویسنده وجود ندارد.

هرچیزی که لمس کنی، دگرگون می‌شود. هرچه دگرگون شود، تو را دگرگون می‌کند. تنها حقیقت ماندگار، دگرگونی‌ست. خدا یعنی دگرگونی.

اکتاویا باتلر، نویسنده ژانر علمی‌تخیلی (۲۰۰۶ – ۱۹۴۸)

ادبیات گمانه‌زن زیر چکمه‌های رایش سوم

یکی از مثال‌های بارز ادبیات تبعیدی، شکل‌گیری آن در دوران نازی‌هاست. حزب ناسیونال‌سوسیالیست به رهبری آدولف هیتلر در تاریخ ۳۰ ژانویه ۱۹۳۳ قدرت سیاسی کشور آلمان را به دست گرفت. در ۱۰ مه ۱۹۳۳، کتاب‌سوزی گسترده‌ای تحت شعار «مبارزه با روح غیرآلمانی» برگزار شد که در آن آثار نویسندگان بسیاری را نابود‌ کردند. پس از آن، اولین موج بزرگ مهاجرتِ ناخواسته‌ی نویسندگان آلمانی آغاز شد.

این تبعیدی‌ها، بیش از ۲۵۰۰ نویسنده، شاعر و روزنامه‌نگار، که یوزف گوبلز وزیر تبلیغات هیتلر آنان را «اجسادی در مرخصی» می‌خواند و قتل‌شان را سرنوشت محتوم می‌دانست، پس از ترک کشور با مشکلات متعددی مواجه شدند: امید به فروپاشی سریع نازی‌ها از بین رفت، هرگونه ارتباط با وطن قطع شد و زندگی در محیط جدید نیز دشوار بود. تنها بخش کوچکی از نویسندگان مهاجر موفق شدند با کار نویسندگی خود به اندازه کافی پول دربیاورند و به وضعیت اجتماعی پایداری دست بیابند.

گمانه و گریز

خروج از آلمان هم لزوماً به معنی امنیت کامل نبود. در آغاز جنگ، نویسندگانی که به فرانسه یا هلند گریخته بودند، مجبور به فرار دوباره شدند. برای اکثر آن‌ها تنها راه باقی‌مانده، عبور از اقیانوس اطلس و مهاجرت به آمریکا بود، مانند برشت، فویْشْتْوانگِر، توماس مان، هاینریش مان، و سوکمایر. این کار آسانی نبود. دوری از اروپا، ریشه‌های فرهنگی نویسندگان را قطع کرد و باعث انزوای آن‌ها شد.

سرنوشت یکی از آن‌ها، از ولادیمیر ناباکوف نویسنده‌ی نامی روس، نمونه بارزی از سرگردانی و رنج مهاجران این دوره‌ی تاریخی در اروپاست (با اینکه ناباکوف را لزوماً به عنوان نویسنده ادبیات گمانه‌زن نمی‌شناسند، داستان‌هایی مانند «لنس» یا «خواهران وِین» بدون تردید دارای چنین عناصری هستند). ناباکوف پس از ترک روسیه سال‌ها به دنبال فرصت شغلی در کشوری انگلیسی‌زبان می‌گشت، اما تا آن زمان به موفقیتی بیش از وعده‌ی یک دور‌ه‌ی تدریس تابستانی در استنفورد دست نیافته بود.

ماه‌های متمادی برای گرفتن مجوز خروج از فرانسه و ویزای آمریکا در تکاپو بود. هفته‌ها بود که با فقر فزاینده مبارزه می‌کرد تا پول لازم برای هزینه‌ی سفر خانواده‌اش را فراهم کند یا قرض بگیرد. ناباکوف و همسرش روز آخر پاریس را با نگرانی گذراندند؛ آن‌ها در قطاری که آن‌ها را در شب به سوی بندر سن نزر می‌برد، می‌ترسیدند تب ناگهانی و شدید پسر شش‌ساله‌شان مانع از ورود به کشتی شود. اما صبح روز بعد، دیمیتری بهبود یافت و خانواده ناباکوف، اروپای جنگ‌زده را سه هفته پیش از رسیدن تانک‌های آلمانی به پاریس، پشت سر گذاشت.

ناباکوف و همسر

آنچه ناباکوف پشت سر گذاشته بود، فقط جنگ و ویرانی نبود. روند انحطاط فرهنگی و هنری پس از کتاب‌سوزان اولیه، روز به روز شتاب بیشتری می‌گرفت و گریبان‌گیر ادبیات نوپای گمانه‌زن نیز شده بود. انتشار داستان‌های علمی‌تخیلی در آلمان به شدت کاهش یافت و نشر آن به کمتر از نصف دور‌ه‌ی جمهوری وایمار رسید.

این ژانر پیشینه‌ای دیرین در آلمان داشت که به قرن هفدهم و توصیف سفر انسان به ماه به قلم یوهان کپلر، ستاره‌شناس مشهور بازمی‌گشت. چند دهه پیش از به قدرت رسیدن هیتلر در ابتدای قرن بیستم، اختراع کشتی‌های هوایی تخیل آینده‌نویسان را به شدت تحریک و به محبوبیت داستان‌های آینده‌نگرانه کمک بزرگی کرده بود.

علمی‌تخیلی‌‌نویسان آلمانی مهاجر

امیل زانت یکی از مشهورترین نمایندگان این موج از نویسندگانی بود که سرشار از شور و اشتیاق درباره اختراع‌ها و پیشرفت‌های جدید مانند هواپیما و کشتی هوایی بودند و وظیفه‌ی خود را انتقال این اشتیاق به کل جمعیت آلمان می‌دانستند. رمان «هشدار!» (!Cavete) یکی از محبوب‌ترین رمان‌های این دوره بود و به امیل زانت لقب «ژول ورن آلمان» را بخشید، هرچند که نویسنده با فروتنی از پذیرش آن خودداری کرد. در جمهوری وایمار پیش از به قدرت رسیدن نازی‌ها، آثار نویسندگانی مانند اوتفرید فون هانشتاین و ورنر ایلینگ که سفر به ماه و آرمان‌شهرهایی باورنکردنی را توصیف می‌کردند، مانند ورق زر دست به دست می‌شدند. 

 موج مهاجرت ناشی از دوره‌ی وحشت و سرکوب هیتلری، فضای علمی‌تخیلی آلمانی را نیز به شدت تحت تأثیر قرار داد. ایدئولوژی نازی‌ها، هم گریبان نویسندگان ژانری آلمانی را‌ گرفت و هم مانع نشر آثار اغلب نویسندگان علمی‌تخیلی خارجی در آلمان شد. تنها داستان‌های نویسندگان سربه‌راهی که به آرمان‌های نازی‌ها وفادار بودند و به رویاهای نژادپرستانه آن‌ها پر و بال می‌دادند اجازه انتشار داشتند. آثار نویسنده‌ی آلمانی کورت زیودماک که به ایالات متحده گریخت و بعدها فیلمنامه‌نویس هالیوود شد و فیلم‌های دیستوپیایی «فریتز لانگ»، «متروپلیس» (۱۹۲۷) و «زن در ماه» (۱۹۲۹)، از نمونه‌های مشهور ژانر علمی‌تخیلی آلمان در تبعید هستند.

سرزمین بیگانه، زبان بیگانه

اگر برای بررسی دوران اولیه تبعید به مثال ناباکوف بازگردیم، خواهیم دید که سال‌های نخست او در ایالات متحده هم رنج‌های خاص خود را داشت. در سال ۱۹۱۹ که روسیه را ترک کرد، نگران بود که نتواند زبان روسی خود را به گونه‌ای که می‌خواست در شرایط بی‌پناهیِ تبعید پرورش دهد، اما با وجود تمام مشکلات، در این امر موفق شد. حالا پس از دهه‌ها تلاش که زبانش به ابزاری انعطاف‌پذیرتر و پاسخ‌گوتر تبدیل شده بود، مجبور بود که روسی را به کل رها کرده و به انگلیسی بنویسد.

آرکادی استروگاتسکی، نویسنده‌ی ژانر علمی‌تخیلی اهل اتحاد جماهیر شوروی سال‌ها بعد با مشکل مشابهی روبه‌رو شد. او در کنار برادرش بوریس، برخی از تأثیرگذارترین آثار علمی‌تخیلی ادبیات روس را خلق کرده بود. اما در اواخر دهه‌ی هفتاد میلادی به فرانسه مهاجرت کرد و ناگهان باید مانند ناباکوف با زبان و فرهنگ جدیدی سازگار می‌شد و به فرانسوی می‌نوشت. نثر آرکادی بازتاب‌دهنده‌ی سیر تکاملی زبان اوست، با سبکی پیچیده و دقیق. آثار او اغلب به بررسی موضوعات هویت فرهنگی، تبعید و تلاش برای برقراری ارتباط با وجود موانع زبانی و فرهنگی می‌پردازد.

در مواردی ممکن است نویسنده هرگز فرصت یادگیری زبان کشور مبدأ را پیدا نکند.‌ بر خلاف ناباکوف و استروگاتسکی، ایزاک آسیموف، یکی از مهم‌ترین و پرکارترین نویسنده‌های ادبیات گمانه‌زن در قرن بیستم، روسی نمی‌دانست، بلکه در کنار انگلیسی به زبان ییدیش صحبت می‌کرد که از والدین یهودی خود یاد گرفته بود. او در سن سه سالگی با خانواده از روسیه به ایالات متحده‌ آمریکا مهاجرت کرد. با ادبیات علمی‌تخیلی در مغازه‌ی شیرینی‌فروشی پدرش آشنا شد که مجله و کتاب‌های جیبی ارزان‌قیمت هم می‌فروخت.

لمس تعلیق فرهنگی و دوگانگی اجتماعی بر دیدگاه‌های آسیموف تأثیر انکارناپذیری داشت. تجربه‌های او به عنوان مهاجر بود که باعث شد ارزش زیادی برای آموزش و تحقیق علمی قائل شود. این موضوع‌ها مکرراً در آثارش مطرح می‌شد؛ آسیموف معتقد بود که دانش و خِرَد راه نجات بشر از گمراهی و ویرانی‌ست. داستان‌های او اغلب شامل شخصیت‌هایی بودند که از عقل و درک علمی خود برای حل مشکلات پیچیده و غلبه بر چالش‌ها بهره می‌بردند.

آسان‌ترین کار دنیا این است که خود را قانع کنید از دیگران برترید. سخت‌ترین کار یافتن کسی‌ست که واقعاً با شما برابر باشد.

ایزاک آسیموف (۱۹۹۲-۱۹۲۰)

انعکاس مهاجرت در ادبیات گمانه‌زن

 مهاجرت گاه پای بعضی مسائل اجتماعی را به میان می‌کشد؛ مانند تبعیض، نابرابری، پیش‌داوری و تقابل فرهنگی. گاه جامعه‌ی میزبان در بی‌خبری از آنچه نویسنده پشت سر گذاشته و معضل‌هایی که با آن‌ها روبه‌روست به سر می‌برد. نویسندگانی که شخصاً با چنین چالش‌هایی مواجه شده‌اند، می‌توانند تجربه‌های خود را در روایت‌هایشان ببافند، آگاهی را افزایش دهند و به گفت‌وگو دامن بزنند. چنین نوشته‌هایی به ابزاری قدرتمند تبدیل می‌شود که مسائل اجتماعیِ انتزاعی، نظری و دور از ذهن را از طریق داستان‌سرایی به طرز قانع‌کننده‌ای جامه‌ انسانی می‌پوشاند و به خواننده نزدیک می‌کند.

رمان «خروج از غرب» محسن حمید، نویسنده‌ای پاکستانی-بریتانیایی، یکی از این نمونه‌هاست که واقع‌گرایی جادویی را با داستانی درباره پناهندگان ترکیب می‌کند. نادیا و سعید خواهان آینده‌ای آزاد در کنار یکدیگر هستند و شایعه‌هایی شنیده‌اند درباره‌ی درهایی که آدم را به مکان‌های دوردست می‌برند. اما عبور از این درها هزینه‌ی زیادی دارد. با شدت یافتن خشونت و ناآرامی، نادیا و سعید تصمیم می‌گیرند همه‌چیز را پشت سر بگذارند و از کشور خود بروند، اما در مقصد هم از تبعیض و خشونت در امان نمی‌مانند.

نِدی اوکورافور، نویسنده‌ی نیجریایی-آمریکایی نیز در آثار خود به سراغ چنین چالش‌هایی رفته است. او به عنوان مثال در رمان «چه کسی از مرگ می‌ترسد»، زندگی اونیسونو را روایت می‌کند، دختری از نژاد مختلط در جامعه‌ای هوموژن که کسانی مثل او را طرد و با آن‌ها بدرفتاری می‌کند. آثار اوکورافور اغلب شامل شخصیت‌هایی هستند که در تلاشند هویت‌های دوگانه خود را آشتی دهند و در فضای میان فرهنگ‌های مختلف غوطه می‌خورند. در رمان «جادوگر آکاتا»، شخصیت اصلی دختری زال و نیجریایی-آمریکایی است که قدرت‌های جادویی‌اش را کشف می‌کند و باید با هویت خود به عنوان جادوگری در نیجریه کنار بیاید.

هویت چندگانه مهاجران

مهاجران اغلب خود را درگیر هویت‌های اجتماعی متعدد می‌بینند. آن که متعلق به زادگاه‌شان است، آن که در جامعه‌ی میزبان یافته‌اند و آن که میزبان بر اساس تصورها و پیش‌داوری‌های خود به آن‌ها نسبت می‌دهد. منِ ایرانی ممکن است هویت خود را جایی میان نقش و نگار فرش ایرانی و آهنگ‌های رامشتاین و عطر قرمه‌سبزی و تخته گاز رفتن در بزرگراه‌های آلمان و صدای هایده و بازارچه‌ی کریسمس بیابم، اما دیگران شاید [با پیش‌داوری] هویتم را بسیار بیش از این‌ها، به شنزار و شتر و برجام و بمب اتم و روبنده مربوط بدانند.

یکی از شخصیت‌های داستان‌های علمی‌تخیلی که چالش‌های مهاجرت و سازگاری با جامعه‌ای جدید را نمایندگی می‌کند، چلیک است، رباتی در رمان «خانه‌ی درویش» نوشته‌‌ی ایان مک‌دونالد، نویسنده‌ی بریتانیایی. چلیک رباتی مهاجر از سری قدیمی و منسوخ‌شده‌ای ا‌ست که در جست‌وجوی جایگاه خود در استانبول آینده با فناوری پیشرفته به سر می‌برد. او با تبعیض، پیش‌داوری و دشواری‌های مربوط به پیچیدگی‌های اجتماعی ناشی از مهاجرت روبه‌روست. 

از طریق ماجراهای چلیک، مک‌دونالد چالش‌های مهاجران را در تلاش برای سازگاری با فرهنگ جدید و در عین حال حفظ هویت‌های خود به تصویر می‌کشد. تجربه‌های ربات معصوم استعاره‌ای گویا برای توصیف مشکلات واقعی بسیاری از مهاجران در تلاش برای پذیرش و تعلق است.

مک‌دونالد خود تجربه‌ی مهاجرت به معنی عام آن را نداشته است، اما پدرش اسکاتلندی و مادرش ایرلندی بود و در پنج سالگی از منچستر به ایرلند شمالی کوچ کرد. همین تغییر و تحول کافی بود که او با در آثارش موضوع مهاجرت و تعلق به جامعه‌ی میزبان دست و پنجه نرم کند.

این داستان نشان می‌دهد چگونه فرایند تبادل فرهنگی بین مهاجر و میزبان گاه تنش‌هایی ایجاد می‌کند. مفهوم چندفرهنگی بودن در مقابل همسان‌سازی یکی از عوامل مهم ایجاد این تنش‌هاست. چندفرهنگی بودن به هم‌زیستی فرهنگ‌های متنوع اشاره دارد، درحالی‌که همسان‌سازی بر ادغام کامل مهاجران در فرهنگ غالب اصرار می‌ورزد. هر دو رویکرد تأثیرهای قابل توجهی بر نحوه‌ی حفظ یا تغییر هویت فرهنگی دارند.

تقلا بین دو فرهنگ

در سطح فردی، مهاجرت هم تجربه‌ای چالش‌برانگیز است و هم بر غنای ذهنی می‌افزاید. مهاجران با تلاش در سازگاری با هنجارهای اجتماعی جدید، زبان و رسوم فرهنگی ناآشنا دست‌خوش دگرگونی‌های فراوانی می‌شوند. این فرآیند تطبیق، اغلب به تعریف مجدد هویت منجر می‌شود. رویارویی با این وضع منحصر به احوال شخصی هر فرد است، اما در دو سر طیف، این دو گروهِ افراطی وجود دارند:

نخست؛ آن‌هایی که ترسان از اضمحلالِ هرآنچه می‌دانند و می‌شناسند، دودستی به هویت اصیل خویش می‌چسبند و وانمود می‌کنند هرگز کشورشان را ترک نکرده‌اند. این دسته همان‌ها هستند که صدها نوع شامپوی درجه یک عالی در قفسه‌های فروشگاه‌های فرنگ را ول می‌کنند و دربه‌در دنبال شامپوی تخم‌مرغی داروگر می‌گردند و از مردم داخل کشور بیشتر به اخبار صداوسیما پایبندند.

دوم؛ آن‌هایی که در جامعه‌ی میزبان به کل ادغام می‌شوند و از هر یادآوری ریشه و پیشینه‌ی خویش می‌رنجند، همان‌ها که اسم خود را از جعفر و هوشنگ به جیمز و هری تغییر داده‌اند و گاه اگر چشم دوست و آشنای هموطن را دور ببینند، ادعای اصالت ایتالیایی و یونانی می‌کنند.

در میان این دو گروه افراطی، باقی مهاجران جای می‌گیرند که هویتی پیچیده‌تر و چندبعدی‌تر به دست می‌آورند. مفهوم روان‌شناختیِ همگون‌سازیِ فرهنگی، یعنی سازگاری با فرهنگی جدید در عین حفظ هویت فرهنگی اصلی، نقش مهمی در رشد و پویایی ذهنی این گروهِ بزرگ ایفا می‌کند.

در دنیای «ژویا»، آلیت دو بُدار، نویسنده‌ی فرانسوی-ویتنامی، به‌ویژه در داستان‌هایی مانند «قلعه‌ی اشک‌های مروارید»، به بررسی هم‌زیستی فرهنگ‌های مختلف و چالش‌های همگون‌سازی فرهنگی می‌پردازد و بر اهمیت حفظ هویت فرهنگی در جامعه‌ای بیگانه تأکید می‌کند. آثار دو بدار نمادهای فرهنگی و اسطوره‌شناسی ویتنامی را در خود جای می‌دهد و تنش برآمده از لزوم حفظ میراث و میل به ادغام و همگون‌سازی از عناصری‌ست که در داستان‌های او تکرار می‌شود.

نگاهی از برون به درون

هویت چندگانه از سویی فرد را به حاشیه می‌راند و از سوی دیگر به او ابزارها و توانمندی‌هایی می‌دهد که دیگران از آن بی‌بهره‌اند. دست و پا زدن بین دو یا چند فرهنگ گوناگون و گاه متضاد، نگاهی منحصر به فرد از بیرون به درون به ارمغان می‌آورد، چه به زادگاه و چه به وطن دوم.

آنچه شخص از کودکی آموخته و به آن خو گرفته است در تقابل با تجربه‌های جدید قرار می‌گیرد. حتی زبان مادریش در حین کلنجار رفتن با زبان بیگانه ناگهان تبدیل به پدیده‌ای عجیب و ناآشنا می‌شود؛ مثل صندوقی کهنه که سالیان دراز گوشه‌ی خانه خاک می‌خورده و بارها از آن به عنوان میز استفاده کرده‌ یا زیر پا گذاشته‌ و بالا رفته‌ تا دستش به رف‌های بالاتر قفسه برسد، اما ناگهان آن را باز می‌کند و به درونش می‌نگرد و برای اولین بار با محتویاتش روبه‌رو می‌شود، چون این اواخر صندوق جدیدی خریده‌‌ که به یادش آورده است می‌توان صندوق‌ها را باز کرد و به داخل‌شان نگریست.

«ماشین‌های ابهام و داستان‌های دیگر» مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه نوشته‌ی واندانا سینگ است که به بررسی موضوع دوگانگی هویت و تجربه‌ی زندگی در میان دو فرهنگ متفاوت می‌پردازد. سینگ که خود هویتی چندگانه به عنوان نویسنده‌ای هندی-آمریکایی دارد، در برخی از این داستان‌ها با نگاهی تازه به درونِ فرهنگ‌های زادگاه و وطن دوم خود می‌نگرد. او به کاوش در چالش‌ها و پیچیدگی‌های ناشی از برخورد و تعامل فرهنگ‌های مختلف و تأثیر آن‌ها بر هویت فردی می‌پردازد. داستان‌های این مجموعه گاه تقابل میان آنچه شخصیت‌ها می‌شناسند و تجربه‌های جدید در محیط بیگانه را روایت می‌کنند و به این ترتیب، تصویری چندوجهی و عمیق از شخصیت‌ها ارائه می‌دهند.

جستجوی هویت و تعلق در فرای مرزها

بی‌دلیل نیست که موضوع هویت و تعلق اغلب در آثار نویسندگان مهاجر جایگاهی محوری می‌یابد. تجربه‌ی زندگی بین فرهنگ‌های متفاوت ناگزیر به تأمل عمیق درباره‌ی جایگاه فرد در جهان می‌انجامد. این جست‌وجوی ذهنی در نوشته‌های نویسنده منعکس می‌شود، جایی که شخصیت‌ها با پرسش‌های هویت، میراث و تعلق درگیر هستند. لاوی تیدار نویسنده‌ی بریتانیایی زاده‌ی اسرائیل که در کشورهای گوناگونی مانند آفریقای جنوبی، لائوس و بریتانیا زندگی کرده است یکی از این نمونه‌هاست. تجربیات بین‌المللی او تأثیر عمیقی بر نوشته‌هایش دارد که اغلب به موضوعات جابه‌جایی، هویت و جهان‌گرایی می‌پردازد. تیدار با ترکیب ژانرهای علمی‌تخیلی، فانتزی و نوآر بر مسائل پیچیده‌ی تاریخی، فرهنگی و انسانی انگشت می‌گذارد که از دیدگاه منحصربه‌فرد او سرچشمه می‌گیرد.

تیدار در رمان‌هایی مانند «ایستگاه مرکزی» پیچیدگی‌های هویت، تعلق و درهم‌آمیختگی فرهنگ‌ها را توصیف می‌کند. شخصیت‌های او اغلب با میراث فرهنگی خود و تجربه‌ی غربت در محیطی چندفرهنگی دست و پنجه نرم می‌کنند.

نویسنده دیگری که دیدگاه نامتداولش را با تیزبینی ترکیب می‌کند تا پدیده‌هایی مثل طبقه، قومیت، هویت ملی، سلسله مراتب، اخلاق و نیز شکل‌ها و معنای هنر را در روایت‌های خود جای دهد، کازوئو ایشی‌گورو نویسنده‌ی مشهور است. او در شهر ناگازاکی ژاپن زاده شد و در سن پنج سالگی به بریتانیا نقل مکان کرد. ایشی‌گورو در کتاب‌هایی مانند «هرگز مرا رها نکن» به بررسی عنصرهای ویران‌شهری و پرسش‌های اخلاقی پیرامون شبیه‌سازی و هویت پرداخته است. ایشی‌گورو به گفته ویت تان نگوین، نویسنده‌ی ویتنامی، «زیباترین انگلیسی» را می‌نویسد.

گمانه‌هایی مابین فرهنگ‌ها

دگرگونی‌های ذهنی، فرهنگی و اجتماعی ناشی از مهاجرت ابداً یک‌جانبه نیست. کشور میزبان نیز از حضور مهاجران تأثیر می‌پذیرد. ساندویچ معروف دونر کباب در برلین اختراع شد، نه در استانبول و آنکارا که گوشت کباب‌شده روی سیخ چرخان را فقط در بشقاب سرو می‌کردند. سبک منحصربه‌فرد ژان-میشل باسکیات، هنرمندی آمریکایی با اصالت هائیتیایی و پورتوریکویی، به شکل‌گیری هنر معاصر، به‌ویژه جنبش‌های گرافیتی و نئواکسپرسیونیسم کمک فراوانی کرد. انگلیس بدون کوچ ساکسون‌ها امروز چهره‌ای بسیار متفاوت می‌داشت، و چون مردمِ این دو وجب جزیره جایی نیست که نرفته باشند و تلاش در برافراشتن پرچم‌شان نکرده باشند، همه‌ی ما نیز امروز در جهان متفاوتی زندگی می‌کردیم.

یکی از تأثیرهای بی‌چون و چرای حضور نویسندگانی با فرهنگ‌ بیگانه در جامعه، رنگینی ذهن متوطنان با تجربه‌هایی متفاوت است. هرچند که نسبت به قبل، دنیا بسیار کوچک‌تر شده و ارتباط با فرهنگ‌ها و جامعه‌های غریبه به طرز تصورناپذیری آسان‌تر شده است، همچنان از نقش ادبیات به عنوان پلی میان مردم سرزمین‌های گوناگون نمی‌توان چشم پوشید.

رمان «گوتیک مکزیکی» اثر سیلویا مورِنو-گارسیا چنین نمونه‌ای‌ است، داستانی در ژانر وحشت که در دهه‌ی پنجاه میلادی در مکزیک رخ می‌دهد. این رمان، ماجرای نائومی تابوادا، زنی جوان و باهوش از خانواده‌ای ثروتمند در مکزیکوسیتی را روایت می‌کند که به عمارت دورافتاده‌ای در روستایی کوچک سفر کرده است تا از حال دخترعمویش کاتالینا مطلع شود. کاتالینا پس از ازدواج با مرد انگلیسی مرموزی بیمار شده است. همان‌طور که نائومی بیشتر در فضای تاریک و اسرارآمیز این عمارت فرو می‌رود، به تدریج متوجه می‌شود که این خانه پر از رازهایی هولناک و گذشته‌ای شوم است.

سیلویا مورنو-گارسیا در این رمان و آثار دیگر از عناصر فرهنگ مکزیکی به‌طور مؤثری بهره برده است. او توانسته است در داستان‌های خود فضایی غنی از فرهنگ و تاریخ مکزیک به تصویر بکشد. مورنو-گارسیا به استعمار و تأثیر آن بر فرهنگ و جامعه مکزیک اشاره می‌کند و از این طریق، عمق بیشتری به داستان و شخصیت‌ها می‌بخشد. ریشه‌های بومی و باورهای محلی نیز در قالب روایتی ترسناک و گوتیک در این اثر حضور دارند. این ترکیب فرهنگی و تاریخی، به کتاب لایه‌هایی پیچیده می‌بخشد که آن را از دیگر داستان‌های ژانر متمایز می‌کند. چنین داستان‌هایی دریچه‌ای هستند برای مخاطبانی که  از فرهنگ زادگاه نویسنده اطلاعی ندارند، تا در قالب داستانی سرگرم‌کننده و هیجان‌انگیز به گشت و گذار در محیطی ناآشنا بپردازند و نکته‌هایی نو کشف کنند.

مهاجرت، منبعی برای گمانه‌زنی

‌سیلویا مورنو-گارسیا در رمان «دختر دکتر مورو» می‌نویسد:

جهان سازشی همیشگی‌ست، سلامی به دیگری و به خودت.

مهاجرت نیز چیزی جز تلاش همیشگی برای سازش بین «من» و «دیگری» نیست. چه خودخواسته و چه به ناچار، جابه‌جایی جغرافیایی شخص را به درون جامعه‌ای جدید می‌برد، در‌حالی‌که همچنان از آن فاصله دارد و چیزهایی را می‌بیند که بومیان نمی‌توانند ببینند. مهاجر همیشه حداقل تا حدی بیگانه با فرهنگ جدید خواهد بود. در عین حال، دانش او از مکان جدید و مردمش عمیق و همه‌جانبه است. توریست نیست که دوری بزند و برود.

همزمان مهاجر نیز هرگز نخواهد توانست به آن شخصیت پیشین، یعنی آن که قبل از ترک وطن بوده بازگردد. این دوگانگی با همه‌ی چالش‌هایش، نوعی قدرت خارق‌العاده‌ی رمان‌نویس است، منبعی سرشار از الهام که بسیاری از نویسندگان دیگر به آن دسترسی ندارند. بن‌مایه‌ی رمان‌های هلن اویه‌یمی چنین تجربه‌هایی‌ست، آثاری چون «سپید مال جادوست» و «دختر ایکاروس» که اغلب شامل عناصر وحشت و ماوراءالطبیعه هستند و مباحث هویت دوگانه، نژاد، و تجربه‌ی قدرت را بررسی می‌کنند. هلن اویه‌یمی زاده‌ی نیجریه و تبعه‌ی بریتانیاست.

نویسنده‌ای که در وطن دوم اویه‌یمی به دنیا آمده و در ایالات متحده زندگی کرده، بن آرونوویچ است که سری «رودخانه‌های لندن» از آثار معروف اوست. تجربه‌ی زندگی در دو فرهنگ کمابیش هم‌زبان اما متفاوت، روایت‌های فانتزی شهری او را شکل داده است که فولکلور بریتانیایی را با زندگی شهری معاصر ترکیب می‌کند. آثار آرونوویچ اغلب به میراث فرهنگی، هویت و تقاطع دنیای ماوراءالطبیعه با جامعه‌ی مدرن می‌پردازند. زمانی که بن آرونوویچ در ایالات متحده گذرانده، دیدگاه فرهنگی او را گسترده‌تر کرده است و داستان‌های لندن‌محورش به درک دقیق‌تری از تاثیرات جهانی مزین می‌شود. رمان‌های آرونوویچ، رویارویی پویای سنت و مدرنیته را به تصویر می‌کشند و پیچیدگی‌های فرهنگی را در جهانی که مدام در حال تغییر است، منعکس می‌کنند.

نویسنده همیشه در حال پردازش واقعیت خود، به ویژه تجربه‌های خود است.

فیلیپ کی. دیک (۱۹۸۲-۱۹۲۸)

جسم و ذهن نویسنده در برخورد با مهاجرت

فرای زبان و انتخاب موضوع، تجربه‌های جدید، رشد شخصی و استقامتی که از تطبیق با محیط جدید ناشی می‌شود روی نویسنده تأثیر می‌گذارد. چالش‌های مهاجرت، از یادگیری زبان جدید گرفته تا پیدا کردن شغل و درگیری با پیش‌داوری‌ها و گاه برخوردهای خصم‌آلود، نیاز به سطحی از استقامت و استحکام شخصیت دارد که فرد را عمیقاً تغییر می‌دهد. این ویژگی‌ها و سختی‌ها ممکن است در شخصیت‌هایی که نویسنده خلق می‌کند، بازتاب یابد.

وقتی جِی. جِی. بالارد در «امپراتوری خورشید» داستان تقلای پسر جوانی را برای جان سالم به در بردن از جنگ جهانی دوم در چین روایت می‌کرد، از مشاهده‌های خود از شانگهای طی سال‌های اشغال ژاپن کمک می‌گرفت. سفر او به انگلیس، هرچند مهاجرت به معنای کلاسیک آن نبود، تاثیر عمیقی روی نوشته‌های پساآخرالزمانی او گذاشت. آثار بالارد به ناآرامی فرهنگی، بقا و تأثیر روانی محیط‌های خصمانه می‌پردازند. تجربه‌ی جنگ و جابه‌جایی اجباری، داستان‌های بالارد را با دیدگاه منحصربه‌فردی به شکنندگی تمدن و تاب‌آوری روح انسانی آمیخت و به عنوان تفسیری قدرتمند از غربت و تحولی که با مهاجرت اجباری و آشفتگی فرهنگی همراه است، عمل کرد. رد پای تجربه‌های شخصی او در بررسی تضاد میان انتخاب فردیت رادیکال و ته‌مانده‌ی وفاداری به هنجارهای اجتماعی پیشین، عیان است.

مهاجرت، شکوفایی و مرگ گمانه‌ها و قصه‌ها

مهاجرت البته همیشه برای نویسنده سراسر غنا و‌ شکوفایی و دستاورد و بازی‌های زبانی نیست. کم نیستند کسانی که در غربت امکان انتشار آثارشان را پیدا نمی‌کنند، یا به کل دگرگون می‌شوند و دیگر هرگز دست به قلم نمی‌برند، یا همچنان به زبان مادری می‌نویسند بدون آنکه از جامعه‌ی میزبان تأثیر زیادی بپذیرند، مانند استانیسلاو لم که به آلمانی تسلط داشت، اما هرگز جز به زبان مادری خود یعنی لهستانی داستان ننوشت، یا یوگنی زامیاتین نویسند‌ه‌ی روس که با نوشتن رمان ویران‌شهری «ما» باعث غضب استالین شد. ماکسیم گورکی پادرمیانی کرد و زامیاتین جانش را برداشت و در سال ۱۹۳۱ به فرانسه گریخت، اما شش سال بعد پس از نوشتن سه کتاب دیگر به روسی، در غربت درگذشت.

ورود به خانه‌ی دیگری، ورود به فرهنگ دیگری، ورود به واقعیت دیگری، تنها از طریق دری باز ممکن است.

ساموئل آر. دیلینی (-۱۹۴۲)

ادبیات مهاجرت یا تبعید، تجربه‌های منحصر‌به‌فردی را که از برخورد و تعامل با فرهنگ‌های گوناگون ناشی می‌شود، به تصویر می‌کشد. مهاجرت، چه اجباری و چه انتخابی، همیشه با چالش‌هایی همراه است که ذهن و روح نویسندگان را تغییر می‌دهد و باعث ایجاد آثار ادبی پرمعنا و عمیقی می‌شود که بر جهان‌بینی ما تأثیر می‌گذارند.

مهاجرت نویسندگان را وادار به بازاندیشی و بازتعریف هویت می‌کند و این نگاه جلایافته و متحول‌شده، در آثارشان منعکس می‌شود. از این منظر، مهاجرت نه تنها تجربه‌ای فردی، بلکه فرآیندی فرهنگی و اجتماعی است که موجب پویایی و گسترش ادبیات و اندیشه می‌شود.

درنهایت، ادبیات مهاجرت به ما یادآور می‌شود که هویت انسانی پیچیده و چندبعدی است و این پیچیدگی در مواجهه با دیگر فرهنگ‌ها و در محیط‌های جدید، بیش از پیش آشکار می‌شود. این امر، نه تنها درک ما از «دیگری» را افزایش می‌دهد، بلکه ما را به بازنگری در فهم‌مان از خود و جهان پیرامون دعوت می‌کند.

Unknown
+ posts

پیش از یادگیری خواندن و نوشتن، جنگ ستارگان را در سینما تماشا کرد و نیم‌قرن بعد هنوز در دریای ژانر غوطه‌ور است. قسمت اعظم عمر خود را در آلمان گذرانده و پیشینه خبرنگاری به او آموخته است که در پس پرده گمانه‌ها، در پی کشف چهره حقیقت باشد.

نمایش نظرات (1)