تنازع بقا

تنازع بقا

بعضى­‌ها بیشتر از همه با بقیه فرق دارند، غیرمنتظره، خیلى زود و رازآلود می­‌میرند. نمى‌­توان به­ قدرکافى مدرک انباشت و فارغ­‌بال و موثق آنها را پخمه، دیوانه یا نابغه نامید. به­‌هرروى جهد چندانی لازم نیست تا تمیز داد که جزء دسته‌­ى انسان­‌هاى نرمال نیستند.

این­ها را براى “هون” نوشته بودم، خوب به یاد دارم، کسى که نمى­‌شناختمش و شانزده سال بعد از مرگش، به‌­خاطر یک سرى اتفاقات زنجیرى، که برایتان تعریف خواهم کرد، آن­چنان آسیب­‌پذیرانه نیازمند اطلاعاتى درمورد شخصیت و واقعیتِ زندگى­‌اش بودم که شیادان به­‌راحتى شکارم ­می‌کردند.
به عنوان مثال یک بار مبلغ قابل توجهى به یک خدمتکار هتل دادم تا چیزى که مى­‌گفت در مورد هون می­‌داند را برایم تعریف کند. و او در عوض اراجیفی درباره‌­ى یک مشترى هم­‌نام که ماه پیشش داشته تحویلم داد.
براى همین از هتل که بیرون رفتم به دفتر روزنامه زنگ زدم و خواستار توقف چاپ اعلامیه‌­هاى مربوط به هون براى روزهاى بعد شدم، تا اعلامیه‌­اى با جزئیات بیشتر بنویسم و بدان صورت در مخمصه نیفتم؛ تازه گمان نمی‌­کنم خدمتکار هتل موقعى که به من زنگ زد قصدش از اول شیادى بوده و مى­دانسته هونِ واقعىِ مرموزى که دنبالش بودم مُرده است. خودم هم تا آن اواخر همین را نمى­دانستم. به‌­هر­حال از لحاظ قانونى و آنچه چاپ شده و در دست بود آن مبلغ را باید می‌­پرداختم.

تنازع بقا
تنازع بقا

اگر باید یک مقدار درمورد خودم بگویم، فکر می‌­کنم بنا به اهمیت کارهایم آدم مهمى هستم. از یازده سال قبل وارد تینک تانک شدم. ایده­‌هاى برجسته و سازنده­‌اى داشتم و به‌­خاطر جدیّت و پشتکارى که به خرج دادم به‌­سرعت بالا آمدم؛ در حزبى عضو شدم که بعدها به ریاستش رسیدم. قانونى با پیشنهاد من و بررسى اعضاى حزب ارائه کردیم و با رأى هشتاد و شش درصدى مجلس تصویب شد؛ بدین صورت که مِن بعد “هر” کسى حق بچه­‌دار شدن را ندارد؛ کاندیداهاى تولیدمثل باید از یک سرى تست‌­هاى ژنتیکى، سطح سواد و استطاعت مالى برخوردار بودند تا اجازه‌­ى پدر و مادر شدن را می‌افتند.
بگذارید این­طور توضیح بدهم که دغدغه‌­ى من و کسانى که به این قانون رأى دادند، آمار و کمیتش نبود.
اهمیت بنیادیِ مد نظر، فقرِ کیفىِ روانى و زیستىِ جمعیت بود که امید می‌­رفت با عمل به این قانون رو به بهبود بگذارد.
سازمانى تشکیل دادیم که بنا به قانون مذکور و تبصره­‌هایش که در طى این چند سال افزوده شده است، کاندیداهاى خواهانِ تولیدمثل را بررسى و رد یا تأیید صلاحیت می‌­کند.
حال حتما می‌­گویید همه‌­ى اینها به هون و هوس من براى کشف شخصیت رمزآلودش چه دخلى دارد.
بسیار خب، جریان از آنجا شروع شد که یکى از مراجعین با در دست داشتن نامه‌­اى قدیمى، که خطاب به شخصِ بنده نوشته شده بود، آن هم سه ماه بعد از اولین رد صلاحیتش به‌­خاطر دارا بودن ژن­هاى مستعدِ بیماری‌­هاى روانى و ذهنى، خواستار دیدار شخصى با من بود .
مسئولین ذی‌ربط با من تماس گرفتند و به نحوى اصرارِ متقاضى را منتقل کردند که باناچارى پذیرفتم و ملاقاتى مُهیا کردم. راستش هیچ علاقه­‌اى به شنیدن درد دلهاى شکسته‌­ى کسانى که رد صلاحیت شده‌­اند، و ناله­‌ها و آرزوهایشان براى داشتن بچه به هوا برخاسته را ندارم. این ضجه زدن‌­هاى خودخواهانه در پىِ برآورده ساختن غریزه­‌ى حیوانى براى ادامه‌­ى نسل و انتقال ژن و دوام یافتنش که به‌­خاطر زندگى تقلیدى پست و راحت­‌طلبى در ناخودآگاهشان باقى مانده برایم خوشایند نیست، جواب همیشه نه بوده و هست.
لیکن وقتى سخن از یک نامه‌­ى قدیمى با امضا و تاریخ مربوط به هفده سال پیش به میان آمد، کنجکاو شدم، نامه را خودم هم بخوانم، پس متقاضى را به دفترم دعوت کردم.
بخش عمده­‌اى از وجودم به‌­خاطر این حس کنجکاوى و نادیده گرفتن منطقم، در پىِ منصرف کردنم کوشید، اما به­‌هرحال، اجبارى پشت قرارى که تلفنی گذاشته بودم، حس می‌کردم، چون اصولاً آدم بدقولی نیستم، و بدقولی را هم به هیج وجه نمی‌­پذیرم، قرار را منتفى نکردم.
ساعت هشت و نیم، یعنى درست سر وقت، پیدایش شد، از پایین به بالا نگاهش کردم، کفش­‌هاى تختِ مخملىِ انارى رنگ، به پا داشت، دامنِ بلند کِرمى­اش رویشان می‌­رقصید و تاپ آستین حلقه­‌اى شکرى رنگى هم به تن پر پیچ و خمش چسبیده بود، شال­گردن ظریفى هم به گردن داشت که به‌­خاطر جنس نوارهاى مستعملش، مقابل شعاع آفتابى که از پنجره می‌­تابید، هفت رنگ دیده می‌شد.
دندان‌­هایش را ندیدم، فقط تبسم کرد و زود جدى شد. در عجب بودم، زنى به زیبایى او چطور ژن‌­هاى مستعد بیمارى روانى و ذهنى داشت؟ بله، طبیعت، شیطانى، خوش­‌ذوق است.
از خودم، مطمئنم به عنوان یک مردِ چهل و هشت ساله، که برخلاف هم حزبى­‌هایم، نه موهایم ریخته و نه پوستم چین خورده، خیلى جذاب هستم، از نظر اصول اولیه‌­ى ظاهرى هم با قد صد و نود و وزن همیشه متعادلم، پوست سفید و چشم­هاى تیله­‌اى و موهاى قهوه­اى تیره­ام که دو سه سال اخیر، اندکى جوگندمى شده است، امکان رد صلاحیت شدن ندارم، البته خبر ندارم کدهاى ژنتیکى­‌ام چیز مخوفى در چنته دارند یا نه، این را هم با افتخار بگویم، علت اینکه هیچ وقت این موضوع را بررسى نکرده­‌ام ، ترس نبوده است، چون فکر نمى‌­کنم انسان به خودى خود در ترکیب ژن­هایى که به ارث مى‌­برد نقش داشته و باید شرمنده یا سرافراز باشد. دلیل من، آگاهیم بر شرایطى که داشتم بود و حتی اگر مادر مناسبى پیدا مى­‌شد، من به عنوان پدرى پرمشغله، نمى­‌توانستم نقشِ پدر را آنچنان که درخور است اجرا کنم و این برخلاف تبصره‌­هاى افزوده شده­‌ى نهایى بود.
به‌­هرحال، نامه در دست، مانده بودم و شهابِ فکر اینکه زن زیبا و ملوسِ روبرویم، چه مادر ایده­‌آلى مى­‌توانست براى فرزندمان باشد، از ذهنم گذشت و براى جبرانش، چهره‌­ى وارفته­‌ام را منقبض کردم و اخمى توأم با احترام و جدیت به چهره‌­ام راندم، با امید به اینکه زنِ هوشمندى نیست و تاثیرِ انقلابى که در اولین برخورد باعث شده را نفهمیده است، شروع به خواندن نامه کردم.
“به دست خانم اچ. هنسن و آقاى ال. وایت برسد
امیدوارم این نامه قبل از آنکه براى آمیزشتان دیر شده باشد، به مقصد اصلى خود برسد و قادر افتد.
باید من را دوباره به دنیا بیاورید و این ابدأ یک شوخى نیست، هر آنچه که در وجود مادر آینده­‌ام، مارگارت، اچ، هنسن و پدر آینده­‌ام نیلز، ال، وایت نهفته است، من را دوباره خواهد آفرید.
شانس زندگى جاودانه براى آنها که باید و شاید، با آمیزش نکردن شما و به دنیا نیاوردن من، تا سال­ها بعد، آن زمان که خیلى دیر است، به تاخیر خواهد افتاد. نگذارید حماقت شما، به دوش انسان­‌ها بیافتد.
هون، هون
هفت اکتبر دو هزار و پانزده”
هم­زمان خنده­‌اى جانانه به فکم حرکت داد و ناخودآگاه، با عصبانیت از حماقت و نادانى نویسنده‌­ى نامه مشتم گره خورد تا آب کاغذ را بچلاند. از حجم گستاخى نامه، حتی جذابیت اولیه‌­ى زنِ پیش رویم هم فروکش کرده بود.
مارگارت با چهره‌­ى آرام و اغواگر گوشه‌­ى لب و ابروهایش را به نشانه‌­ى هم‌­عقیده بودنش با من، بالا برد و گفت:” گاهى این عمقِ بى­نهایتِ حماقته که آدم­‌هایى مثل من رو هم مجبور به کارهاى شرم­‌آور براى عکس­العمل نشون دادن مى‌­کنه، طورى که منو تا اینجا هم کشونده”
آن لحظه از مچاله کردن نامه و رفتارِ خام و معجلى که مرتکب شده بودم، احساس خجلت و شرمسارى داشتم، نامه را کنار گذاشتم ولى صاف و صوفش نکردم، راستش از هم عقیده بودن آن زن با خودم سرخورده شده بودم، چرا که عصبانیتى که با خواندن نامه درونم شعله کشیده بود را نمى‌­توانستم سر او خالى کنم، بااین­‌حال، اولین سوال حیاتى براى اندازه­‌گیرى ابعاد این شوخىِ لزج و نامحترمانه را پرسیدم:”این نامه رو از کجا آوردین؟”
مارگارت قبل از جواب دادن، دامن پلیسه­‌ى بلندش که تا بالاى مچ پاهایش مى‌­رسید را روى زانوهایش مرتب کرد، انگارى که با این کار زمان مى­‌خرید تا هم­زمان کلماتى که مى­‌خواست بگوید را منظم بچیند، بالاخره با همان سردى و جدیت اولیه پاسخم را داد که:”حدود دو ماه قبل، یک پیک در خانه‌­ام آورد”
تا آمدم سوال بعدى را بپرسم، سرفه‌­ى معنادارى کرد و همچو مجسمه­‌اى سنگى، به من خیره شد و یک جورهایى نفسم بند آمد، با این کار محیلانه، به من فهماند که هنوز حرف­هایش تمام نشده است و بى­‌احترامىِ کارآگاه گونه­‌اى در مقابل متهمى بى‌­گناه مرتکب خواهم شد، اگر چیزى بگویم.
حدسم درست بود، لب گزیدم و نگاهش نرم‌­تر شد و با همان لحن که حس صداقت داشت ادامه داد:” ببینید، جوهرِ نوشته­‌هاى این نامه رو تعیین قدمت هم کرده­‌ام، با ساده‌­لوحى و به امید چیزهاى واهى، راه نیافتاده­‌ام دنبال این نامه، و اینجا نیامده‌­ام تا تحقیر شوم یا بازجویى، همان قدر که شما از درخواستِ این نامه احساس حقارت کردید و مفعول این شوخىِ ناهنجار واقع شدین، من هم دقیقاً همان احساس‌­ها را دارم، پس از همین الان نگاه ِ مشکوک و اهانت­‌آمیزتان را کنار بگذارید!”
راستش این سخنرانى کوتاه با چینش کلماتِ بجایش، مثل آینه بازتاب حرف­‌هاى من در آن لحظه بود، قدرى بیشتر خجل شدم و به دروغ تا جایى که مى­‌شد را نفى کردم و با لحنى متقاعد کننده گفتم:” برایم واضح است که شما هم به اندازه­‌ى من قربانى هستید”
دیگر سکوت کرده بود. مى‌­خواستم در مورد تعیین قدمت نامه که حرفش را زد سوال کنم که باز ترسیدم خنجر کلماتش را دربیاورد و گلویم را بیخ تا بیخ ببرد که منصرف شدم و در عوض با ملایمت انگار که قصدم سوال کردن نباشد گفتم:”خیلى عجیبه یکى سر یک شوخى انقدر مهارت به خرج بده که حتی در تعیین قدمت نوشته‌­ها هم درست مشخص نباشه چیزى!”
مارگارت کمى به هیجان آمد و گفت:”دقیقا” خم شد و نامه را کمى صاف کرد و قسمت زیریش را نشان داد و ادامه داد:”از این قسمت نمونه­‌بردارى­ها رو به آزمایشگاه استاد قدیمى­‌ام در کپنهاک هم فرستادم ، شاید من اشتباهى کرده­‌ام یا چیزى رو از قلم انداخته‌­ام، نمى‌­دانم، به‌­هرحال جواب را تا هفته­‌ى بعد برایم مى‌­فرستند”
به‌­خاطر حرف­‌هاى او بود یا چه، نمى‌­دانم چرا احساس مى­‌کردم ارتباط نیمکره­‌هاى چپ و راستم مختل شده است، یک حالت آچمز شدن آن هم درست زمانى که یک حرکت بعد برنده من بودم، داشتم. به‌­هرحال وقتى سکوتِ طلسم­گونه­‌ام طول کشید صندلیش را عقب راند و بلند شد، کیف چرم خردلى رنگى داشت که بعد از گذاشتن نامه داخلش، به دوش انداخت و اظهار کرد که منتظر جواب نتیجه­‌ى استادش و اقدام بعدى من مى­‌ماند و از این قضیه که نامه را، جدى گرفته شرم دارد و بیزار است. آخر سر بالاخره چهره­‌اش با یک قهقهکى خیلى کوتاه و متشخصانه آذین شد و خداحافظى کرد و رفت.
من ماندم و معمایى بى­‌سر و پیکر که به طرز موقرانه‌­اى از تصورِ راست بودنش به وجد مى‌­آمدم. بلند شدم، هنوز عطر خانم مارگارت از اتاق رخت برنبسته بود و چه خواستنى مى‌­نمود، به خودم نهیب زدم که نباید به دامِ خطایى بازنگشتنى بیافتم. با این حال دو هفته بعد روزى که جواب تعیین قدمت نامه یکسان با هر آنچه که مارگارت به­ دست آورده بود حاصل شد، تصمیم گرفتم به دنبال این قضیه تا هر کجا که مرا برد بروم، به شرط آنکه قوانین خودم را زیر پا نگذارم.
حتماً با من هم رأیید که نوشتن اطلاعیه­‌اى که حاوى اطلاعات یک شخص باشد و خواستار اطلاعات همان شخص شود، یک مقدار دشوار است. من هم در نوشتن اعلامیه‌­ى روزنامه براى به دست آوردن اطلاعاتى از هون به همچنین دردسرهایى گرفتار شده بودم.
یک سرى چیزها بود که در طول آن چند هفته به دست آورده بودم، ولى همه­‌شان سرنخ‌­هایى سوخته بودند که به بن­بست مى‌­رسیدند. باید شخص زنده­‌اى که هون را مى‌­شناخته است، مى­‌یافتم، باید همچین شخص یا اشخاصى مى‌­بودند، ولى از بداقبالى هنوز به هم برنخورده بودیم.
اول از همه به شرکتى که سفارشات و بسته­‌هاى پستىِ طولانى مدت مى‌­پذیرد و مى‌­فرستد رفتیم، رفتار و پیگیرى­‌هاى مارگارت نشان می­داد که با جدیّت دنبال قضیه است، از نامه‌­اى که به آدرسش فرستاده بودند پرسیدیم، متصدی رفت­‌وآمدى پشت پیشخوانش کرد و گفت که آن نامه یکى از سفارشات بالاى ده سال بوده است و وقتى خواستار جزئیات بیشترى شدیم نگهبان را فرستاد که پرونده‌­ى سفارش را از بایگانى بیاورد، و در کمال بداقبالى که فکرش را مى‌­کردم با دست خالى بازگشت و گفت بنا به درخواست مشتریشان، پرونده را در ردیف اطلاعات محرمانه دسته‌­بندی کرده‌­اند، و متصدى سنگ­دلانه اخمى تظاهرى به ابروهایش داد و گفت که قادر نیست بیش از این کمکمان کند، مارگارت با خشمى فروخورده خداحافظی کرد و رفت، من هم دست از پا درازتر به دفترم برگشتم.
چه کار دیگر باید مى‌­کردم، قرار نبود که بروم اطلاعات را از آن شرکت بدزدم! آدمِ متشخص و سرشناسى مثل من اگر دو ودکا اضافى مى‌­خورد و رانندگى مى‌­کرد فردایش رسواى عالم می­شد و باید دست از همه چیز مى‌­شست و استعفا می­داد و به تنهایى­‌اش عقب­نشینى مى­‌کرد؛ هدفم براى بشریت فراتر از فهمیدنِ شخصیت واقعى هونِ بود که تنها تواناییش چنان که معلوم مى‌­کرد، این بود که بعد از شانزده سال از مرگش آدمى مثل من را ناآرام و منقلب سازد.
آن نامه چنان برایم جدى شده بود تا جایى که یک کاراگاه خصوصى استخدام کنم هم پیش رفتم، ولى مارگارت هشدارم داد که اگر قرار است به هر نحوى حتی دور زدن قانون از این ماجرا سردربیاوریم، گرفتن یک کاراگاه خصوصى مثل بستن یک دوربین مخفى بیست و چهار ساعته روى تحقیقات و بررسی­‌هایمان خواهد بود.
راست مى‌­گفت؛ نهایتاً در کمال ناباورى داشتم به عنوان یک ناشناس به قفل­‌سازى رشوه می­دادم که در پشتىِ شرکت سفارشات طولانى مدت مذکور را باز کند و شتر دیدى ندیدى، بگذارد و برود.
مارگارت، یک شال گردنى قرض داده بود و روى صورتم تا بالاى بینى کشیده بودم، با زنى تقریباً نصف سنم در شرف دزدى اطلاعات از یک شرکت آبرومندانه پیش مى‌­رفتم و از فرطِ کنجکاوى و هیجانش، منطق و عقلم خاموش گشته بود ، اما کارى مى‌­کردیم که باید مى­شد، نتیجه‌­ى آن اطلاعات راست و دروغ بودن آن نامه را رو مى‌­کرد و تکلیفم با این قضایا به روشنى مشخص مى­‌شد، داخل ساختمان نگهبانى نبود، ولى سر هر راهرو و سالن دوربینى چشمک مى­‌زد و اعلام حضور مى‌­کرد.
از اینکه کسى نصف شب بدون اینکه آلارمى صدا کند بیدار نمى‌­ماند تا دوربین­‌ها را کنترل کند مطمئن بودم، یعنى کاملاً امیدوار بودم که این­طور باشد.
به درب بایگانى رسیدیم و علامت هشداردهنده‌­ى آلارمى که بایگانى به آن مجهز بود، روى قفل درش به چشممان خورد و بین اطلاعات و ما دهن‌­کجى کرد. به سیم آخر زده بودم، چون با گستاخى بى‌­سابقه­‌اى گفتم:” من از پنجره داخل میرم.”
مارگارت بدون یک کلمه اضافى، با چشم‌­هاى خشمناک نگاه تیزى به من انداخت و به‌­سرعت بیرون رفت، هر چقدر صدایش کردم نایستاد، به دنبالش رفتم، دست به سینه جلوى در توقف کرد و گفت فکر نمى‌­کند به خطر انداختن موقعیت ما به اطلاعاتى که در عوض به­ دست می­‌آوریم بیارزد، راست مى‌­گفت. باید چاره­ى دیگرى مى­‌اندیشیدیم، آن شب از رابطه‌­ى نزدیک، تجربه­‌ى مخفى و رد و بدل شدن واژگانِ محاوره­‌اى که با مارگارت داشتم همان احساس پروانه­‌اى دلم را قلقلک داد که آدم­ها وقتى عاشق مى‌­شوند احساس مى­‌کنند.
اشتباه نکنید، آدم آب­دوغ­‌خیارى نیستم و به همین راحتى­‌ها هم عاشق نمى‌­شوم، اصلاً عشق مگر ترشح اکسی توسین در مغز نیست؟ حالتى گذرا براى گول زدن انسان‌­ها و انداختنشان در دام شهوت و نهایتاً تولید مثل.
دوست داشتن‌­هاى عاشقانه و ممتدى هم هست که نادرند، و البته تئورى­‌وار؛ غیر قابل اثبات.
یک­بار به یکى از همین دوست‌­هایم که از قضا از آن آب­دوغ­‌خیاری­هایش است و هر بار هم مى‌­گوید این با دفعه­‌ى پیش فرق دارد، باز عاشق مى‌­شود و باز خیانت مى‌­کند و زیر حرفش مى‌­زند، گفتم او هیچ وقت متعالى عاشق نشده است، و واقعاً هم منظور واقعى‌­ام همان بود. هر چند تعبیر کرد که او را هوسران خواندم و بعد از آن با من سر سنگین­‌تر شد و درد دل‌­هایش را پیشم نیاورد؛ خوب هم کرد.
عشق متعالى را من به یکى از استادهاى دانشگاهییم داشتم، عاشق جهانبینى­‌اش بودم، نطفه‌­ى سازمانى که اداره مى‌­کنم هم یک­جورهایى او در ذهنم کاشت.
بله؛ عشق متعالى باردار کردن مغز و خلقِ خارق­العاده­‌هاست.
بگذریم، عصر فرداى آن روز مارگارت با پرونده­‌اى زیر بغل، به دفترم رجوع کرد.
وقتى فهمیدم که پرونده‌­ى مربوط به اطلاعاتِ هون است، ثانیه­‌اى از خوشحالى روى هوا جهیدم، ولى مثل بادکنکی در معرضِ نوک سوزن بادم را خالى کرد که چندان اطلاعات دندان­‌گیرى نیستند.
یک قبض پرداخت هزینه‌­ى خدماتى که خواستارش بوده و یک نامه که دستورالعمل‌­ها را رویش نوشته بود. چیز عجیبى نبود، خودم هم متوجه شدم بى­‌خودى دل به این اطلاعات بسته بودم.
قرار شد از طریق فیش بانکى اطلاعات شخصى­‌اش را جستجو کنیم. بانک موردنظر با بانک قدیمى‌­ترى ادغام شده و پرونده­‌هاى قدیمیشان در شهرى دیگر بایگانى شده بود، دیگر داشتم از این کارآگاه بازی­‌ها خسته مى­‌شدم؛ سال­‌ها بود که به دنبال کسى یا چیزى نرفته بودم، سال‌­ها بود که هر چیزى مى­‌خواستم در اختیارم بود، تحمل چنان وضعیتى را نداشتم.
اجباراً یکى از نشست­‌هاى ماهانه­‌ى حزب را غیبت کردم و با مارگارت بلیط هواپیمایى گرفتیم و به شبه جزیره­‌ى فو، که پرونده­‌هاى بایگانى شده در آنجا نگهدارى مى­‌شد رفتیم.
سفر خشک و خالى بود. در طول راه خودم را به خواب زدم، دلیل واقعى ندارم که بگویم چرا، فقط از هم صحبتى با او راحت­‌تر مى­نمود.
پرونده­‌ى کت و کلفتى عایدمان نشد، مردى که مارگارت از قبل تلفنى با او حرف زده بود به کمکمان آمد چنان که مى­‌گفت، ثروت هون ارثی بوده است و در طول زندگى کوتاهِ سى و شش ساله خرج آنچنانى و قابل توجهى به­‌جز هر آنچه شهروند عادى براى خورد و خوراک و دکتر و منزل سپرى مى­‌کند نداشت. یک کپى از روى خرج یک سال آخرش تهیه کرده بود که به دستمان داد و دست از پا درازتر و البته مقدارى سرخورده و افسرده از اینکه هون مرده است برگشتیم.
اینجا بود که بعد از سرخوردگى از آن زن خدمتکار هتل، اعلامیه­‌ى جدیدى که باید به روزنامه بدهم را بالاخره نوشتم؛ این­‌بار میزان جایزه را متناسب با اطلاعات دریافتى­‌ام شرط کردم و خاطرذکر شدم که هون شانزده سال قبل در سى و شش سالگى مرده است و کوچک‌ترین اطلاعى از هر که او را مى­‌شناسد را بى­‌نصیب از جایزه‌­ى درنظرگرفته شده نخواهم گذاشت.
اعلامیه را با نام مستعار آقاى دالى منتشر کرده بودم، اوایل وقتى به شماره­‌اى که براى این­کار کنار گذاشته بودم زنگ مى­‌زدند و آقاى دالى را مى­‌خواستند، احساس دوگانگى بدى مى­‌کردم، احساسى مثل دروغگویى و نیرنگ، ولى به‌­زودى به این نام مستعار عادت کردم و حس نامتجانسى که برایش داشتم را از ذهنم زدودم، چرا که به قول مارگارت کارى که صدمه­‌اى به کسى نزند دروغ یا نیرنگ نیست.
براى کسانى که به من زنگ مى‌­زدند چه اهمیتى داشت اسم واقعى من چه است.
در یکى از روزهاى گرم و لذت­‌بخش آگوست، در اعتراض به غوغاى درونیم که مى­‌جهید و مى­‌درید و هم­‌صحبتى مارگارت را خواستار بود، مرتاض­‌گونه، ریاضت مى­‌کشیدم و مقابله مى­‌کردم، آقاى دالى که من باشم، تماسى داشت و سراپا گوش شدم.
پیرزن فرتوتى بود و صدایش چنان رعشه داشت که یک آن ترسیدم عمرش به پایان مکالمه قد ندهد.
به‌­هرحال با لرزش‌­ها و انقطاع­‌هاى فرساینده­‌­اش به من فهماند که هون را از اخبار به­‌خاطر دارد.
در آن مقطع، اهمیت ماجرا برایم چنان به توان رسیده بود که بى­‌درنگ آدرسش را گرفتم و به منزلش رفتم تا رو در رو با هم حرف بزنیم.
وقتى آنجا رسیدم براى لحظاتى من و مکالمه­‌مان را به­‌خاطر نیاورد، اسم هون را که به زبان آوردم یک هانِ طولانى و مرتعش کشید و گفت:” هون برایش یک برنامه­‌ى تلویزیونى ساخته بود، شوهرم خیلى به قتل­‌هاى مرموز علاقه داشت”
با بى‌­احتیاطى پریدم وسط حرفش که:” مگر به قتل رسیده بود؟”
باز براى لحظاتى رشته­‌ى افکارش از چنگش گریخت و با بى­‌حوصلگى و پشیمانى در جواب اینکه چه کسی به قتل رسیده است، گفتم هون. گفت:” هان، آره دیگه!”
دست مرتعشش را زیر چانه­‌اش کشید و گفت:” از اینجاى فکش تا بالاى سرش یک دالان خالى شده بود، و مغزش به سقف اتاق چسبیده بود. آره؛ همه‌­ى اینها رو توى یک برنامه‌­ى مستند بریده بودن، هر هفته با یکى در موردش حرف مى‌­زدن، چند تا از برنامه­هاشو ندیدم، شوهرم اگر زنده بود بیشتر از من مى­‌تونست کمکتون کنه، یک برنامه از این­جور چیزها رو هم از دست نمى­‌داد، آدم خوبى …”
خواستم حرفش را دوباره قطع کنم که ترسیدم باز رشته‌­ى کلامش بگسلد، خوشبختانه مرکزیت موضوع را از دست نداد و بقیه حرف­هایش باز روى هون متمرکز شد:” پلیس­‌ها مى­‌گفتند خودکشى بوده، ولى چون سلاحى که با آن خودکشى کرده را هیچ وقت نیافتند نتوانستند این قضیه را اثبات کنند، من همیشه فکر کردم کاسه­‌اى زیر نیم کاسه­‌اش بوده، یعنى یکى نمى­‌تونه این مدلى یکى دیگه رو بکشه و بگذاره بره؟ ”
واقعاً منتظر جوابم ایستاد، گفتم:” بله؛ درسته”
خوشش آمد و گفت:” یک دکترى بود خیلى هون را مى‌­شناخت، شوهرم بیشتر با اون هم­‌عقیده بود تا من”
ناخوآگاه پرسیدم:” دکتر؟ اسمش چى بود؟”
مى­‌توانید حدس بزنید که او هم پرسید:” دکتر؟ کدام دکتر؟”
دوست داشتم بگویم “دقیقاً” ولى با فروتنى تظاهرى گفتم:” دکترى که هون را مى‌­شناخت”
گفت:” هاااان، نمى‌دونم دکتر روانپزشک بود ولى”
وقتى باقى حرف‌­ها تکرارى و خسته کننده شد و دریافتم بیشتر از آن، با ادامه­‌ى مکالمه چیزى به­‌دست نخواهم آورد، مبلغى منصفانه پرداخت کردم و بیرون آمدم.
با مارگارت تماس گرفتم و براى فردا صبح قرارى گذاشتم؛ تمام روز فکرم مشغول تحلیل قتل هون بود، پلیس­‌ها از ماهیت نامه­‌اى که براى هفده سال بعد پست کرده اطلاع نداشتند و اگر مطلع مى­‌شدند، معماى پیش رویشان پیچیده­‌تر هم مى­شد، یعنى براى خودکشى نقشه داشتن با آگاهى از مرگ فرق دارد.
منزجر کننده بود، بقیه روز سعى کردم استراحت کنم و به چیز مهمى نپردازم، اخبارى که در آن مدت سرسرى از رویشان گذشته بودم را مرور کردم تا چیز خاصی را رد نکرده باشم، گزارش آخرین نشست حزب که غایب بودم را هم خواندم، چیز مهم و خاصی به‌­جز بررسى اعتراضات رد صلاحیت شده‌­ها نداشت .خیالم از اینکه قضیه ى هون آنقدرها هم زندگى­‌ام را مختل نکرده است راحت شد.

فردا صبح مارگارت آمد و کشفِ موازى با کشف اخیر من در رابطه با دکتر روانپزشک هون، آن هم از روى کپى فیش­‌هاى حساب بانکى­‌اش که ماهانه به حساب دکتر واریز مى‌­شده، را مطرح کرد؛ باهوش­تر از من بود یا هر چه، نگذاشتم از این کشفش چندان مغرور شود، دوست ندارم کسى راهى که براى من با شدت سخت‌­ترى طى شده، و من حتی برایش پولى پرداخته­‌ام، راحت و فقط با کمى تعلل بپیماید. سرخورده مى­‌شوم از خودم؛ به هر روى نام این روانپزشک را هم در دست داشت، به سراغش رفتیم، زندگى در پانسیون سالمندان نباید پایان دلخوشى براى یک روانپزشک باشد، ولى آن­طور که نمایان بود، از حال و روزش بسی راضى مى­‌نمود، یک‌­راست رفتم سر اصل مطلب و بعد از تعارفات کوتاه گفتم:” به­‌خاطر هون سراغش رفتیم، چهره­اش مثل سنگ سفت شد که اندک امیدی که داشتم را از درونم کند، گفتم:” نامه­‌اى براى ما فرستاده” چشم­هایش را چرخاند و پرسشگرانه به دست‌­هایم خیره شد، مارگارت من را کنار زد و نامه را به دست­‌هاى دکتر امانت داد و با لحن دوستانه‌­ترى که از او نشنیده بودم رو به دکتر گفت:” مطمئناً خود هون هم مى­‌خواسته که شما با ما حرف بزنید، سرنخ‌­هاى خودش ما رو اینجا رسونده” به نظر مى‌­رسید لحن مارگارت در جهت تزلل امانت­‌دارى دکتر چندان اثرى نداشت، نامه را باز کرد و خواند.
بعد از دقیقه­‌اى منتظر گذاشتنمان پرسید یا گفت، لحنش را تشخیص ندادم:” پس براى هون اومدین”
لازم دونستم مطمئنش کنم، یک بله‌­ى تأکیدى گفتم و به تأثیرش که اطمینانى نرم روی عضلاتش کشید نگاه کردم، مشاهده کردم، چیزهایى به خیالش برگشته بود که امیدوار بودم ذره به ذره برایمان نقل کند.
مارگارت خم شد و نامه را از لاى انگشت­‌هاى دکتر بیرون کشید و گفت:” دکتر، ببینید ما آدم­‌هاى بیکارى نیستیم، این موضوع به‌­خاطر محتواى این نامه و اطلاعات ناقصى که از هون پیدا کردیم، زندگیمونو مختل کرده و باید تکلیفمون رو باهاش معین کنیم”
دکتر خنده­‌اى کرد و ردیف دندان­‌هایش را مشخص کرد و با صداقت منزجر کننده­‎اى گفت:” هون زندگى همه رو مختل مى­‌کنه”
نفس راحتى کشیدم، حداقل مى­‌دانست قضیه از چه قرار است، رک و پوست کنده گفتم:” لطفاً هر چه از هون مى­‌دونید بهمون بگین، توى نامه هم نوشته عواقبش نه تنها ما رو بلکه همه­‌ى آدمها رو تحت تأثیر خودش قرار می­ده”
مارگارت نگاهِ عاقل‌­اندرسفیهى کرد که صداى آن قهقه­‌ى کوتاه و عجیبش را در اعماق مغزم به یادم انداخت، شانه­‌هایم را بالا انداختم و همان لحظه از این حرکت بچگانه‌­ام در مقابل این زنِ کم سن و سال شرمگین شدم، حس کردم کاملاً آگاه است که رویم تسلط یافته.
خنده‌­ى ریزى کرد و رو به دکتر در تصدیق حرف­‌هاى من ادامه داد که اگر کمکمان نکند به هون هم کمک نکرده است، و یک جورایى برخلاف تصورم این حرف دکتر را شادمان نکرد، عکس­‌العمل توأم با غمش، کورسوى امیدى را دوباره در دلم تازه کرد که اطلاعاتى از او درز خواهد کرد. در آن لحظه حق با من بود و امیدم واهى نبود.
هر آنچه در ادامه می­‌آید از زبان دکتر است؛ البته بعد از وقتى که به درخواستش او را کنار ساحل براى قدم زدن بردیم:
” هون رو از هشت سالگی­‌اش مى‌­شناختم، اولین بارى که با نامه­‌اى از طرف مدرسه مادرش به سراغم آمد و درخواست کمک کرد، شیفته‌­ى کارهایش شدم، از چیزهای زیادى مطلع بود، ولى هیچ چیزى رو با دقت گوش نمى‌­کرد. با او که حرف مى‌­زدم، به درو دیوار بیشتر علاقه نشان مى‌­داد تا خودِ من، البته معلوم مى­‌شد عصاره­‌ى حرف‌­هایم را توى مغزش ذخیره مى­‌کرده، فقط همیشه حواسش چیزهاى مهم­‌ترى داشت که پردازش کند، یک­‌بار وقتى داشتم در مورد اهمیت توجه کردن و گرفتن نمرات بالاتر توجیهش مى‌­کردم، در آمد که سواى اینکه خود نمرات برایش اهمیت ندارند و او خودش مى­‌داند از همه بهتر است، تنها به این دلیل نمره­‌ى بالا را به دست نمی‌­آورد تا مادرش را عذاب دهد، که هر بار غصه مى­‌خورد و اعصابش بهم مى­‌ریزد، بدین صورت انتقامِ تنبیه­‌هاى گستاخانه­‌اش را غیر مستقیم و عادلانه مى‌­گیرد.
هون رام شدنى نبود، در یازده سالگى چیزهایى نوشته بود و برایم آورد و از آن به بعد رابطه­‌مان با نامه­‌هاى هفتگى که رد و بدل مى­شد ادامه یافت، در طول سالیان دراز نامه­‌هاى هفتگى، ماهانه شدند و بعدها به یک­‌باره قطع شد، سى سالگى­‌اش بود، به سراغش رفتم و مرا به خانه­‌اش هم راه نداد، گفت وقت هیچ چیز و هیچ کسى را ندارد، بعدا یک نامه­‌ى مختصر و تعجیلى برایم فرستاد که از رفتارش معذرت خواسته بود، ولى میانه­‌ى کشف عجیب و بزرگیست و یک ثانیه هم نباید وقتش را تلف کند.
چهار سال بعدى از او خبرى نداشتم، او هم سراغى از من نگرفت، یک روز شادمان به مطبم آمد، چنان شادمان که از هونى که مى­شناختم بعید بود، او هیچ وقت راضى نمى‌­شد و در نتیجه خرسندى و لذت برایش معنا نداشت، ولى هونى که روبرویم نشسته بود و احوالم را جویا بود، ذره­اى هم ناراضی به نظر نمى­‌رسید.
به شادمانى­‌اش شک کردم، ولى واقعا راضی بود؛ لحن بى­‌پروایش خیلى خوب یادم است که گفت:” هر آنچه که مى­‌تواند آدمیزاد و معناى زندگیش را تا ابد ارضا کند را یافته است، و فقط ذره­‌اى نگرانى در مورد درست پیش رفتن نقشه‌­هایش دارد که رویشان کار مى­‌کند.”
به اینجا که رسید، آخر آسفالت بود و باید مسیر ماسه­‌ها را پیش مى‌­رفتیم و راندن ویلچر دکتر ناممکن بود. ایستادم و پرسیدم،:” نگفت چه چیزى؟”
دکتر ادامه داد که:” چرا، بریم اول کنار ساحل، پایم را داخل آب کنم ” و بلند شد و ویلچرش را تا کرد و لنگ لنگان به راه افتاد و ما هم به دنبالش، به سمت کرانه، آنجا که آبهاى سرد بالکان به کمک باد ملایمى که مى­‌وزید موج مى‌­گرفت و تلماسه­‌هاى ساحل را شانه مى­زد، رفتیم، دوباره ویلچرش را پهن کرد و نشست، پاهایش را دراز کرد و اجازه داد لب کفىِ امواج، ببوستشان.
سکوت کرده بودیم، دقایقى هیچ کداممان چیزى نگفتیم و به صداى مرغان آبى که روى موج‌­ها سوارى مى­‌کردند گوش سپردیم، اندیشیدم، معناى زندگى نباید، چیزى فراتر از لذت بردنِ مسالمت­‌آمیزى مثل همان لحظه باشد.
دکتر تعریف خاطراتش از هون را دوباره از سر گرفت:” زندگى تا جایى که هون را مى­‌شناختم برایش عذاب دهنده بود، تمام کشمکش‌­هایى که با خانواده، معلم­‌ها، و جامعه­‌اش داشت این بود که آنها دل به چیزهاى گذرا و بى­‌اهمیت بسته­‌اند و همیشه این مثال را تکرار مى­‌کرد که یک نمره بالاتر همان قدر دوام و ارزش دارد که بوى یک گوزِ حسابى!! من هم هر بار مى­‌خندیدم” و واقعا قهقهه­‌ى بلندى زد و چند تن از مرغ­‌هاى آبى نزدیکمان به هوا برخاستند.
مثال دلچسبى نبود، ولى تا جایى موافق معنایش بودم، دکتر ادامه داد که:” هون شخصیتى بود پر از ضد و نقیض­‌ها، همه‌­ى ما یک چیزهایى داریم که با بقیه­‌ى افکارمان همخوانى ندارند، ولى نه در حد هون، که آرزوى زندگى جاودانه داشت و خودکشى کردن! هون سال آخر عمر کوتاهش رو تقریباً هر هفته به من سر مى‌­زد، ولى چیزى بیشتر از اونچه که خودش مى­‌خواست رو نمى‌­تونستم ازش بیرون بکشم، هیچ تأثیرى رویش نداشتم، اصلاً چرا به سراغم مى­‌آمد و حرف مى­‌زدیم نمى­‌دانم، فقط از این موضوع کیف مى­‌کردم، یعنى از هم صحبتى­‌اش، پیچیدگى‌­هاى خاصی به اتفاقات می‌­داد و واقعا نظر آدم را به کل تغییر می‌داد، آن­قدر در این کار مهارت داشت که اگر مى­‌خواست همان موضوع را یک بار دیگر مى­‌پیچاند و این­ بار، تو را موافقِ خلافش مى‌­کرد.”
پرسیدم:” در مورد این نامه که آن موقع برایمان فرستاده خبرى داشتین ؟”
نگاهى به مارگارت کرد و گفت:” نه؛ به هیچ وجه، ولى به شما اطمینان می‌­دهم که سر سوزنى هم شوکه نشدم که همچنین کارى کرده است، از او هیچ بعید نیست.”
مارگارت سوال بعدى را پرسید خود شما در مورد نامه چه فکر مى­‌کنید؟”
دکتر خمیازه­‌اى کشید و چشم‌هایش از لایه‌­ى اشکى رقیق پر شد، دوباره پاهایش را داخل آب برد و گفت:” همون طور که گفتم، هون کالبدى انباشته از ضدیت‌­ها بود، آن نامه مى‌­تواند یک شوخى مسخره، یک پیام جدى، یا از روى جنون آنى براى چنگ زدن به آینده، سرچشمه گرفته باشد”
این حرف دکتر، دژاوو وار من را به یاد یادداشت خودم در مورد هون انداخت. گویى مارگارت، دکتر، هون و حتی آن پیرزن و متصدى شرکت و بانک همه به طرز فکر من آشنا بودند و با کلمات مورد پسندم، با من راه مى‌­آمدند، چنان که از این توافقاتى که کمکى به حل مسئله نداشت، فشارى روانى به دوشم احساس مى­‌کردم، این بار هم عملاً به هیچ نتیجه­‌ى محکمى نرسیدیم، براى اولین بار در زندگیم احساس ضعف و درماندگى کردم، به طرز احمقانه­‌اى ترسى از نادیده گرفتن جدیّت نامه درونم رشد کرده بود که منطقم را زایل مى­کرد.
دکتر را به پانسیونش بازگرداندیم و مارگارت اطمینان حاصل کرد که آیا اگر بخواهیم باز مى­‌توانیم به سراغش برویم و جواب براى زن زیبایى مثل او همیشه یک بله‌­ى قاطع بود.
چنان مستأصل و بیچاره حس مى­‌کردم که از خودم بعید بود، و چون بعید بود توانِ مقابله و مبارزه با این حالت درونم نمى‌­شناختم، مارگارت من را به خانه رساند و وقتى دید با سر درون خانه­‌ى تاریک فرو رفتم، با مسئولیت­‌پذیرى زنانه­‌اش، غرور را مدتى کنار گذاشت و همراهم داخل خانه آمد، چراغ­ها را برایم روشن کرد و پیشنهاد داد یک قهوه درست کند تا سرحال شوم، گفتم:” آنالین -خدمتکار خانه- به تعطیلات زمستانى رفته است” و واقعاً نمی­دانم به آن لحظه چه ربطی داشت.
شاید مى‌­خواستم بگویم که اگر آنالین آنجا بود زحمت قهوه درست کردن به گردن مارگارت نمى­‌افتاد.
با اولین جرعه‌­ى قهوه انگار آب حیات را دوباره درونم ریخته باشند احساس سرزندگى در من قوت گرفت.
احساساتم که تیزتر شدند اعتراف کردم که روزهاست مغزم آنچنان مشغول این معماى هون شده که راه رفتن معمولى هم گاهى یادم مى‌­رود.
مارگارت باز جدى شده بود، لبخند ملیحى زد و از فنجان قهوه­‌اش جرعه­‌اى نوشید، ولى چیزى نگفت.
هنوز هاله‌­ى شبه‌ى اطرافم که از افکارِ مغشوشم تشکیل مى­شد به کل محو نشده بود و مارگارت را هم از پشت همین هاله در مهى سفید و رقیق مى‌­دیدم، تا همین جا یادم می­‌آید که صداى ریختن قهوه روى شلوارم و جیغ کوتاه مارگارت بعد همه جا تاریک شد.
سکته­‌ى خفیفى زده بودم. بعد از بهبود و مرخصى سریع عرض یک روز، استراحت مطلقِ یک ماهه همراه با یک سبد دارو برایم پیچیدند و از فرداى همان روز پیام­‌هاى عافیت و هدایا و دسته گل­ها سرتاسر خانه را فرا گرفت. در این میان، روزنامه نگار بدجنسى با چاشنى شوخىِ زننده­‌اى نوشته بود که قلب ضعیفم همان دلیل مخفى­ام براى بچه­‌دار نشدنم بوده است!
به خودم قول دادم، همین که مرخصى­‌ام تمام شد و سرحال آمدم از این روزنامه شکایت کنم.
بعد مارگارت ملتفتم کرد که با این کار به عنوان رییس حزب و سازمانى که اداره مى­‌کنم تصورى اشتباه از نقطه ضعف خیالى را به حزب مقابل که حال خیل عظیم خانواده­‌هاى رد صلاحیت شده هم به آنها افزوده شده بود، خواهم داد.
در دو هفته­‌اى که در خانه بسترى بودم مارگارت روزانه به دیدارم مى­‌آمد، حتی وقتى آنالین، با خبر سکته­‌ى قلبى­‌ام، خواست مسافرتش را نصفه رها کند، مارگارت با او حرف زد و خیالش را راحت کرد که به جاى او، مراقبم است. دیدارهای مارگارت از آن حالت نیمه­‌رسمى و جدى سابقش، به دیدارهاى دوستانه که روز به روز صمیمانه‌­تر مى‌­شد میل داشت.
یکى از همین روزهاى بسترى­‌ام بود که مارگارت با نگرانى به دیدارم آمد؛ تمام مهارتش را به کار برد تا خبر بدى که در چنته آورده بود، قلب ضعیفم را نیازارد، و تا حدودى موفق بود.
اعتراضات رد صلاحیت شده‌­ها چنان قوت گرفته بود که حزب مقابل از آن بر ضد ما به عنوان سلاح بهره مى­‌برد، روزنامه­‌اى که شایعه­ى ناتوانى قلبی­‌ام را منتشر کرده بود، این بار پا فراتر گذاشته بود که:” قانون بررسى صلاحیت کاندیداهاى تولیدمثل باید بازنگرى شود”
با تیتر خبر که مختصر و آزاردهنده به ریش من مى‌­خندید، قلبم بیشتر فشرده شد، مارگارت از مقابل برخاست و کنارم نشست و با صمیمیت دلسوزانه­‌اى گفت:” فراموشش کن، نباید اصلاً الان این را نشانت می‌­دادم”
و دستش را روى شانه‌­ام گذاشت و از روى بازویم تا آرنج پایین آورد و با لطافتى دوستانه، دستش را عقب کشید، نمى‌­دانم چرا باز از آن حرف‌هایى زدم که نباید:” خیلى دوست دارى بچه­‌دار بشى؟”
گونه­‌هاى مارگارت از خشم سرخ شدند و با حالت تدافعى خودش را جمع کرد و در جواب با پرخاشگرىِ مخصوصِ خودش گفت:” حتی اگر ردصلاحیت نشده بودم، فعلاً گزینه­‌ى مناسبى براى پدرِ فرزندم سراغ ندارم”
همین رفتار تدافعى و رام نشدنى­‌اش من را بیشتر جسور کرد و به بى­‌ملاحظگى‌­ام ادامه دادم و پرسیدم:” پس چند ماه قبل با کى به سازمان سر زده بودى؟”
چهره ­اش با رگه­‌هایى از غم بیشتر برآشفته شد و انگار که در جوابم جز حقیقت چیزى نمى‌­تواند بگوید اعتراف کرد که در اشتباه بوده و معشوقه­‌اش بعد از رد صلاحیت شدن مارگارت او را ترک کرده است.
الان که چندین ماه از آن روز نحس مى­‌گذرد ترتیب اتفاقات بعدى را که با بوسه­‌ى من آغاز شد و با بوسه‌­ى مارگارت ادامه یافت دقیق به خاطر ندارم، اما از هر آنچه که اتفاق افتاد و تمام شخصیت و هدف بزرگى که زندگى‌­ام را به پایش ریخته بودم را براى دقایقى فراموش کردم، له کردم، از خاطر بردم، بعد از آن شب مارگارت را ندیدم، با حالت خاصى، عصبانیت و خشم بود یا خجالت و سرافکندگى از هم آغوشىِ­‌مان، به یک­باره گذاشت و رفت، آب شد رفت زیر زمین، اگر بیشتر از آن پیگیرش مى‌­شدم شخصیت و منزلتم از هر آنچه باقى مانده بود بیشتر سقوط مى­‌کرد، پس سعى کردم براى مدتى آشفتگى حاکم بر حزب را که از اعتراضات مردم آب مى‌­خورد کنترل کنم و هون و مارگارت و هر موضوع دیگرى که دردسر شده بودند را براى خودم حرام کردم.
لابد برایتان تصمیم آنى و غیر معقولى به نظر مى‌­رسد، آن هم بعد از این همه تلاش و سرمایه­‌گذارى فکرى و روانى که روى موضوع کرده بودم، باورش سخت است ولى بیش از آن، توانِ پیچ خوردن معماى پیش رویم را نداشتم، قلبم هشدار می­داد، شرایط کارى و مسئولیت مهمى که به عهده داشتم روى دوش­‌هایم سنگینى مى­کردند و مجبور بودم براى مدتى هم که شده از آن فضاى رمزآلود بیرون بیایم.
در چند ماه آینده شرایط بهتر نشد که نشد، حتی داخل حزب به این نتیجه رسیدیم که زیادى بر احساسات مردم سخت گذشته و هر طور شده باید طوفان را تسکین دهیم؛ درخواست بازنگرى تبصره­‌هاى قانون مذکوره را هر چند با اکراه بالاخره پذیرفتیم.
در مدتى که در گیر و دار نشست­هاى حزب و بازدید روزانه از سازمان بودم، تقریباً هر روز با خانواده­هاى رد صلاحیت شده جلسه داشتم و تبدیل به خط مقدمِ جبهه‌یمقاومتِ حزب شده بودم و بعضى روزها، قلبم دیگر یارى ادامه نمی‌­داد.
یادم نمی‌­آید در کل زندگى حرفه­اى­‌ام تا حدِ مفرط آن روزها کار کرده باشم، تا خود صبح بیدار مى­‌ماندم و نامه­‌هایی که برایم فرستاده بودند را تک تک خوانده و جواب می­‌دادم، نه اینکه هدف راضی نگه داشتن همه را داشتم، نه، فقط، از سقوط حزب ابا داشتم.
در بحبوحه‌­ى انتخابات مجلس بودیم و در نتیجه­ى تلاش‌­هاى شبانه­‌روزی­‌ام، از شدت توفان اعتراضات کاسته بود، دوباره به یک تعادل نسبى رسیده بودیم و اعلام کرده بودیم که بعضى از تبصره­‌ها که بیشتر مالى بودند از سر راه رد صلاحیت شدگان برداشته خواهد شد.
درست صبح روز سخنرانى­‌ام بود که مارگارت، زنگ زد، مى­خواست من را ببیند، شوق دیدار دوباره­‌اش را مهار کردم و خواستم قرار را براى روز بعدش بگذارم چون دو ساعت بعد سخنرانى نهایى انتخابات بود.
اصرارِ مبهمى در صدایش بود، با چینش خاص کلماتش به من فهماند که نمى­‌تواند تا فردا صبر کند، هر چند موضوع حیاتى نیست، فکر کردم این را گفت تا قلب ضعیفم از جا کنده نشود.
اتفاقى که وقتى بعد از این شش ماه دیدمش، افتاد.
همان کفش­‌هاى مخملى انارى به پایش بود، درست همان طور بود که به خاطر داشتم، فقط، شکم تختش، به اندازه یک وجب جلو آمده بود. نمى‌­دانم چند دقیقه نطقم بریده بود و صُم بُکم ایستاده بودم، زمان علیه‌ام با سرعت مى‌­شتافت، لبخندى زد و روبروی میزم نشست؛ از یک سو براى سخنرانى­‌ام استرس داشتم و زمان کم بود و از طرفى دیگر بهتم زده بود، بالاخره به حرف آمدم و با ترسى که جانم را تسخیر کرده بود، سوالى که باید جوابش را مى­‌فهمیدم را پرسیدم.
جواب داد که:” آره، بچه‌­ى ما دوتاست!” و باز لبخندش را پهن‌­تر کرد.
ناخودآگاه خودم را در شرایط مجرمینِ تولیدمثل زیر زمینى یافتم که داشت با نفس‌­هاى بریده بریده اطراف را مى‌­پایید که کسى جمله­‌ى مارگارت را نشنیده باشد.
با گستاخى گفتم که مهمل است، بیخود مى‌­گوید، تقصیر خودش است، و این بى‌­ملاحظگى من مسیرى که مارگارت پیش گرفته بود را به سراشیبى دلخواهش رساند و با نادیده گرفتن هر چه احساس احترام و دوست داشتنى که ظاهراً تنها من درگیرش بودم، به­سادگى گفت که مرد احمقى هستم و پشت چشم­هایش را نازک کرد و با صداى یک­‌دست و برنده­اش ادامه داد:” اگر امروز به نفع حزب مقابل کنار نکشى و ساده و راحت سر جات نَشینى، تنها چیزى که از این حماقت تاریخیت باقى خواهد موند این بچه‌­ى لعنتیه که مجبورم به دنیا بیارم.”
گوش­‌هایم صوت مى‌­کشید و خیال مى‌­کردم متوهم شده­‌ام یا سکته‌­ى دیگرى زده­‌ام و این­ها در عالم بى‌­هوشى بر من مى­‌گذرد، با سیلى نازکى به اندازه­‌ى سطح کف دست­هاى کوچکش مرا به خودم آورد، دهانم را به زحمت تکان دادم و گفتم:” هون، یعنى هون دروغ بود؟”
با متانتى که آزاردهنده و تمسخرآمیز بود، به عادت همیشگى دامنش را روى زانو مرتب کرد و گفت:” البته، هون، دکتر، بانکدار، نتیجه تعیین قدمت، پیرزنه، همه رو من و آقاى اِروین هنسن ردیف کردیم”
به‌­زحمت بر سستى عضلاتم فایق آمدم و پرسیدم:” اِروین هنسن؟ رهبر حزب ناسیونالیست­‌ها؟”
با سر حرفم را تأیید کرد و به ساعت دیوارى اشاره­‌اى کرد و گفت:”آره؛ مى‌­خواى با این سوال‌­ها عمق حماقتت رو اندازه بگیرى یا ترجیح میدى این یک ساعت نهایى رو براى نوشتن متن کناره­‌گیرى آبرومندانه­‌ات صرف کنى؟”
چیزى که لازم بود بدانم را پرسیدم:” با کناره‌­گیرى حزبم این وضعیت رو چى کار مى‌­کنى؟”
منظورم این بود که با کناره­‌گیریم افتضاحى که به بار آورده بودم و بى‌­آبرویى که من را با آن تهدید کرده بود، ادامه می‌­یافت یا چه؟
دستى روى شکمش کشید و با طعنه‌­ى دلخراشى گفت:” اسمش رو مى‌­گذارم هون، چیزی به جز قسمتی از ثروتت که برای بزرگ کردنش لازمه رو نمی‌

خوام دیگه. همین”
مارگارتى که خیال مى‌­کردم مى‌­شناختم، به همراه هونى که به دنبالش بودم، مُرده بود؛ نگاهش را روى چشم‌­هایم قفل کرد و با لحن سنگ­دلانه‌­ترى ادامه داد:” این فداکاری بزرگى بود که در حق بشریت کردم”
اتفاقات بعد از آن را تعریف نخواهم کرد، سقوطى که با اولین دیدار مارگارت در پیش گرفته بودم، به سرانجامش رسید و منِ آرمانگرا، در قعر تاریکِ حماقت به زمین برخوردم و نابود شدم. نمى‌­دانم و راهى نیست بدانم که عاقبت، چگونه انسان به سعادت جاودانه­اش مى­‌رسد؟ آیا در اشتباه بودم، یا نه؟
به­‌هرحال، “هون”، دختر زیبایى شده است، همانند مارگارت مى­‌خندد و براى باقى زندگى­‌ام، همین شادى کفایت مى‌­کند.

 

Unknown
Web |  + posts

زویی هستم. می‌نویسم سفر می‌کنم و نقاشی می‌کشم. در اینجا مرزی بین دروغ و حقیقت وجود ندارد چرا که واقعیت داشتن هیچ چیز قطعی نیست.

نمایش نظرات (1)