برای بازگشت شاه: پرتره‌ی غایب شاه شاهان

چرا هیچ رد پایی از کوروش بزرگ در ادبیات معاصر فارسی پیدا نمی‌کنیم و چطور غیاب او به روایت ادبی کشف‌نشده‌ای تبدیل شده است


خودم را در پاسارگاد تصور می‌کنم، جایی که تاکنون نرفته‌ام، روبه‌روی مقبره‌ای می‌ایستم که شکوه را با سادگی معنا می‌کند. شیشه‌ای مانعم نیست، از پله‌ها بالا می‌روم، وارد مقبره می‌شوم؛ هیچ دری نیست. درون تاریکی، دنبال نور می‌گردم، دنبال اثری از شاه شاهان، اما نوری نیست. مدت‌هاست که نیست. تاریکی آنجا رشد کرده، ریشه دوانده. سال‌هاست زل زده‌ام به تاریکی. در ظلمات خوب می‌بینم. به‌جای ردی از کوروش بزرگ، قاب بزرگی می‌بینم؛ مثل مقبره، باستانی، عظیم، باشکوه، همه‌جا را گرفته.

روی قاب نگاه می‌گردانم، ابتدا شمایل هیبتی را می‌بینم، تصویری مبهم، تصویری از پرتره‌ای در دل تاریکی. اشتباه می‌کنم. تصویری نیست. خود تاریکی از میان قاب می‌گذرد. راکد، سنگینِ جاخوش‌کرده، موذی، ذهنت را بازی می‌دهد. تاریکی تصویر مقبره را می‌بلعد، تصور پاسارگاد را مخدوش می‌کند، تاریکی با من در ذهنم حضور دارد، پرتم می‌کند بیرون. تنها می‌شوم. می‌پرسم: کوروش کجاست؟

زیر کومه خاکستر

دو سال پیش، ادبیات را به‌دنبال اثری از نوروز، یلدا و چهارشنبه سوری ورق می‌زدم. یافته‌ای نداشتم. شاید خوب نگشته باشم. شاید زیر کتاب‌های نام‌آشنا گم شده باشند، یا لای مجله‌هایی که نام‌شان نمانده فراموش شده باشند. اما فضای غالب ادبیات این روزهای ایران مشخص است: هر صفحه‌ای را نگاه کنی، دانشگاه و کافه و کتاب‌فروشی و آپارتمان می‌بینی، یا کنار راننده‌ای سوار بر تاکسی‌های زرد و سبز می‌نشینی.

حمله نمی‌کنم، توصیف می‌کنم. حتماً روایتی در آپارتمان‌های خاکستری یا پیچش دود سیگار در کافه‌های کم‌نور وجود داشته که آن همه نوشته‌اند. هویت‌ها آنجا ساخته شده، یا شاید هم، هویت‌ها آنجا گم شده. حتی قبل‌تر. شاید چیزی را فراموش کرده‌ایم، رنگ‌هایی را از یاد برده‌ایم که دنیای‌مان خاکستری شده، شاید چیزی را پیدا نکرده‌ایم، که هویت‌مان به این روز افتاده. شاید هر بار که نزدیک شده‌ایم، کسی عامدانه سرفه کرده و تمرکزمان را به هم ریخته، تصورمان را مخدوش کرده. تصور.

با ادبیات گذشته، آینده و حتی اکنون را باید تصور کرد تا آنچه رخ داده و می‌دهد را در قابی از کاغذ و از برای ذهن ترسیم کنی. آن داستانِ نوروزی را هنوز ننوشته‌ام. زمانش نرسیده بود و صداها این را با قاطعیت به اطلاعم رساندند. حالا هم مشغول نوشتنی هستم که درباره کوروش نیست. اما حضور یا عدم حضوری را متوجه شده‌ام. یک لحظه، هیبتی را به یاد آورده‌ام. با خودم گفتم کجا دیده باشمش خوب است؟ و باورم نمی‌شد که هیچ‌کجا.

شمایل‌ها در گمانه

اگر آدم بخواهد برای حسن نیت زورش را بزند، شاید بتوان پل آتریدیس از «تلماسه»، آراگورنِ «ارباب حلقه‌ها» و دنریس تارگرین شکننده‌ی زنجیرهای «نغمه‌ای از یخ و آتش» را به کوروش وصل کرد. خیلی از شخصیت‌های ادبیات گمانه‌زن را می‌توان با خط‌خطی به شخصیت‌های تاریخی وصل کرد؛ روی کاغذ سیاه کنی که این شخصیت را از ایشان الهام گرفته‌اند و تفسیر کنی که این شباهت‌ها را دارند. اما حقیقت این است که ما اصلاً نمی‌دانیم کوروش قرار است چطور حرف بزند، با چه ضرباهنگی قدم بردارد و به هنگام خشم با چه ژستی روی اورنگ یا زین اسب بنشیند.

حقیقت این است که منِ نویسنده‌ی ایرانی، رگنار لودبروکِ وایکینگ را احتمالاً بهتر از کوروش بنویسم. چون شمایلش ترسیم شده. رگنار را می‌شناسم. هم خود رگنار و هم هم‌زادانش را در آثار گمانه‌زن دیده‌ایم. می‌توان روی شخصیتی خیالی انگشت گذاشت که چقدر شبیه رگنار است. درباره کوروش دشوار می‌توان این کار را کرد؛ مگر این‌که آن شخصیت بدون کشتار فتح کرده باشد، اولین منشور حقوق بشر را نوشته باشد و از این قبیل حرف‌‌ها. کوروش را با همین‌ها می‌شناسیم دیگر. هرچیزی غیر از این، برداشت شخصی است، نه باور مشترک چند مخاطب.

درباره شخصیت‌های تاریخی پرتره‌ها اهمیت دارند. در داستان‌های تاریخی شمایل‌شان شکل می‌گیرد. در فیلم‌ها و سریال‌ها با بازیگری در ذهن‌ها نقش می‌بندند. در ادبیات گمانه‌زن، در روایت‌های جایگزین و تغییریافته‌ی تاریخ، با شکل و شمایل متفاوت به‌وفور می‌بینی‌شان. این مسیری است که طی شده، و چون طی شده من می‌توانم جورج واشنگتن را در قامت خون‌آشام بپذیرم، چنگیزخانِ نیمه‌خدا را در داستان تعقیب کنم، سزار را تجسم ژوپیتر یا حتی داوینچی را ساحری فرابعدی بشناسم. این‌ها و مشابه این‌ها را می‌توان نوشت. عقبه‌ای دارند. مسیری را طی کرده‌اند. پرتره‌ای از این شخصیت‌ها داریم. به پشتوانه‌ی این پرتره و شناخت، تصویر و شمایل‌شان را به بازی می‌گیریم.

چه می‌شد اگر ناپلئون در کارزار مصر به دست خدایان، مثلاً سث یا رع تسخیر می‌شد؟ از این ایده رمان تاریخی-فانتزی خوبی درمی‌آید. می‌نشینی چند کتاب، فیلم و مستند از ناپلئون فهرست می‌کنی، به ترتیب می‌روی سراغ‌شان، ناپلئون خودت را می‌سازی، با شمایلش بازی می‌کنی و رمانت را شروع می‌کنی. چه بسا که چنین چیزی نوشته باشند. اما کوروش؟ کوروش آسوده خوابیده است.

چند سال پیش دوست نویسنده‌ای درباره ایده‌اش برایم می‌گفت. می‌خواست کوروشِ جوان آنتاگونیست داستانش باشد. ایده جذابی داشت، من هم خوشم آمده بود، اما نوشتنی نیست؛ کاری به حساسیت احتمالی مخاطب ایرانی روی آنتاگونیست‌سازی کوروش ندارم. آنچه در داستان جان می‌گیرد، فقط به‌ نام کوروش است، نه به جان. ما تا کوروش را نشناسیم، نمی‌توانیم شمایلش را به بازی بگیریم. و مخاطب تا کوروش را ندیده باشد، نمی‌تواند او را در نقش منفی بپذیرد. وگرنه آمریکایی‌ها عیسی مسیح را هم در نقش‌های متفاوت نوشته‌اند.

اگر بروید در جمع بگویید داستانی می‌نویسم درباره فتوحات کوروش، که دارد بین‌النهرین را از دست انگره‌مینو و دیوهایش آزاد می‌کند، ایستاده تشویق می‌شوید. عجب داستانی بشود! بله اما بعید نیست کوروش‌تان شبیه اسکندر جوان بشود. باورکردنی باشد یا نباشد ما عقبه‌ی بهتری برای نوشتن اسکندر داریم. اسکندر در ادبیات فارسی کمرنگ نبوده. مهم‌ترین حضور او در «شاهنامه» است؛ جایی که تبار ایرانی پیدا می‌کند. فردوسی لشکرکشی اسکندر به ایران را نزاع داخلی روایت می‌کند. شاید می‌خواسته بگوید اگر هم ایران شکست خورد، ایرانیِ دیگری بود که این شکست را رقم زد. شاید هم فردوسی درجست‌وجوی سایه‌ای دیگر، شخصی دیگر، گشته و گشته و نزدیک‌ترین چیزی که یافته، اسکندر بوده.

اسکندر مقدونی سایه کشیده‌ای در ادبیات دارد. خاطرم هست چند سال پیش مجموعه‌ای فانتزی (به انگلیسی) دیدم درباره اسکندر پیش از حمله به ایران. نخواندم و اسم و رسم کتاب و نویسنده‌اش را به یاد نمی‌آورم. اما وقتی سعی کردم نامش را پیدا کنم، با انبوهی از رمان‌ها با محوریت اسکندر مواجه شدم. مری رینالت (Mary Renault) مجموعه رمانی با محوریت اسکندر نوشته که ظاهراً محبوب‌اند. استیون پرسفیلد (Steven Pressfield)، والریو ماسیمو مانفردی (Valerio Massimo Manfredi) و کریستین کامرون (Christian Cameron) رمان‌های تاریخی برجسته‌ای از اسکندر مقدونی نوشته‌اند. مجموعه‌های اسطوره‌ای، عاشقانه و فانتزی مانند «رقصیدن با شیر» (Dancing with the Lion) و «خون خدایان و شاهان»  (Blood of Gods and Royals) را هم به راحتی پیدا می‌کنید.

درنتیجه ما می‌دانیم اسکندر چطور شمشیر می‌زند، چطور می‌بوسد، چطور حرف می‌زند، و نسخه‌های متفاوتی از او دیده‌ایم. اسکندر شمایلی از آن خود دارد؛ شمایلی که من نویسنده می‌توانم پررنگش کنم، کمرنگش کنم، تغییرش دهم. شمایلی که نیست، که به‌وجود نیامده،‌ که چهره‌ای مدرن نیافته، ماقبل گمانه‌هاست.

از کوروش دو رمان ترجمه‌شده و یک رمان فارسی پیدا کردم. موسی نثری همدانی «عشق و سلطنت» را نوشته که ظاهراً تصویر جالبی از آن دوران تاریخی ارائه می‌دهد، اما داستان ضعیفی دارد. «منم کوروش» را الکساندر جووی نوشته و «کودکی کوروش بزرگ» (Dawn of the Greatest Persian: The Childhood of Cyrus the Great) از سی. جی. کیروین منتشر شده. جست‌وجوی ژورنالیستی نداشته‌ام، و گمان می‌کنم آنچه در جست‌وجوی سمج ژورنالیستی پیدا شود، مطلوب من نباشد.

آرمانی‌ترین شاهنشاه ایرانی در شاهنامه کیخسرو است. خصوصاً که کیخسرو نمی‌میرد، بلکه ناپدید می‌شود. فردوسی کوروش را می‌شناخته یا نمی‌شناخته، نزدیک‌ترین چیز به تصور جمعی ما از کوروش را در شمایل کیخسرو سروده. جالب اینجاست که حتی کیخسرو در ادبیات فارسی نمود چندان پررنگی نداشته. بیشترین اشاره‌ها به کیخسرو با محوریت ناپدیدی عرفانی‌اش و علاقه شاعران به این مسئله است.

ناپدیدی کیخسرو و خواب کوروش، به‌جای شاهان مرده، ازشان شاهان غایب ساخته است. شاید رو‌به‌روی مقبره کوروش بایستیم، اما در ذهن‌مان کوروش هیچ مرگی نداشته. نشان به آن نشان که وقتی فیلم «تومیریس» (Tomiris) منتشر شد، خشمگین شدیم. عقیده دارم فرای حساسیت‌ها و اعتبار روایت تاریخی‌ای که فیلم بر آن سوار بود، خشم مخاطبان ایرانی از کشته‌شدن کوروش نشأت می‌گرفت. به شخصه هرگز فیلم را تماشا نکردم. بسیاری مانند من. چه تصویر نامانوسی است مرگ کوروش. این‌که ملکه ماساژت‌ها او را در میدان نبرد به کام مرگ بکشاند. فکر می‌کنم تاب‌آوری مخاطب ایرانی در رابطه با شخصیت‌های تاریخی را دست‌کم می‌گیریم. مسئله اصلی تارومارشدن تنها تصویری است که از کوروش داریم.

اگر داستانی می‌خواهد مرگ کوروش را نشان بدهد، ابتدا داستان دیگری باید نوشت: بیداری کوروش.

بدون تصویر، بدون صدا، بدون حرکت

با همه این‌ها فکر می‌کنم امروز اگر بخواهیم از کوروش بنویسیم، می‌توانیم از جای خالی پرتره در قاب بنویسیم. از غیبت، از تبعید شاه شاهان به جایی خارج از مرزهای خیال ایرانی. مثل گاتهام بدون بتمن، سرزمین پارس هم بدون کوروش روایتی از آن خود دارد؛ کوروشی که مابین اسطوره و تاریخ، دست‌نخورده باقی مانده. روایتی که کشف نشده. تاحالا کسی سراغش را نگرفته. سرک نکشیده ببیند قاب خالی مانده، چیزی غایب داریم، غیبتی که آن‌قدر قدمت دارد خود به حضور تبدیل شده: تاریکی‌، قاب را به اشغال خود درآورده، نوری که نیست تا به آن چیره شود و شاه هخامنشی را به قاب برگرداند.

شاید اولین قدم برای ترسیم شمایل کوروش، اعتراف به این اشغال باشد، به اینکه دم مقبره می‌ایستیم و به یکی‌دو پاراگراف در اینستاگرام بسنده می‌کنیم. که ادبیات را از آن دور می‌کنیم. اصرار داریم هرچه هست و نیست در تصویر میدان انقلاب است. انگار همین جرعه‌های هشتگی محدود برای غرور ملی و شکوه تاریخی بس است، که هربار در شادی یا افتخار بگوییم کوروش آسوده بخواب! کوروش خوابیده و نویسندگان، ما، هنرمندان، خجالت می‌کشند از بیداری‌اش حرف بزنند. میز کافه‌ها می‌شود سنگر و وقتی شبحِ شاه همان حوالی پرسه می‌زند، دفترها را محکم به سینه می‌چسبانند مبادا نگاه ایشان به کاغذی بیفتد. این بحران هویتیِ نویسنده را من خجالت می‌بینم.  

این خجالت را جویایش باشید پیدا می‌کنید. اخوان ثالث شعر مشهوری دارد: از کاوه‌ای که مرده و اسکندری که با جام شوکران امید و شمشیر دروغ آمده؛ زمانه‌ای بدون قهرمان، به دور از پهلوان. بار اول که خواندمش لذت بردم، و همزمان فکر کردم با چیزی مشکل دارم. امروز فکر می‌کنم همان خجالت باشد.

شاید بتوان این شعر را هم‌راستا با حرف من تفسیر کرد. شاید اخوان ثالث می‌خواسته بگوید قهرمانی نمانده، یا نیست، و کاوه‌ها همه مرده‌اند، فقط اسکندرها مانده‌اند. من به این حرف‌ها و تفسیرها کاری ندارم. چیزی که من می‌بینم روی برگرداندن است. شاید کاوه مرده باشد، اما کوروش هنوز هست. هر خوابیده‌ای را می‌توان بیدار کرد، برگرداند، برگرداندن به قاب؛ بلای نور بر سر اشغالِ تاریکی. احساس می‌کنم تصمیمی گرفته شده، در خاموشی، که کوروش را نبینیم. در تاریخ پیدایش نکنیم. حتی از کاوه‌ی شاهنامه دوردست‌تر، بعیدتر تعریفش کنیم. بی‌چهره، بی‌صدا. بی‌حرکت.

بازگشت شاه، بازگشت به شاه

به شخصه داستان تاریخی نمی‌نویسم، اما داستان تاریخی دوست دارم. رویکردم در قبال شاهنامه و اوستا هم آوردن جوهره‌شان به اکنون است. در داستان «خرداد بود که خلیج یخ زد» این کار را کرده‌ام. چندان علاقه‌ ندارم از «شاهنامه» یا «هزار و یک شب» اقتباس کنم هرچند اقتباس‌های خلاقانه و درست را ستایش می‌کنم، حالا هر وقت که پدید بیایند. برای من سرمایه‌ای که این آثار کهن در اختیارم می‌گذارند عزیز است. مثل طلا و نقره هر وقت بتوانم روی‌شان دست می‌کشم تا ثروتی که در قلم دارم فراموش نشود.

وقتی از شمایل کوروش حرف می‌زنم، لزوماً نمی‌خواهم رمانی مثل «سینوهه» بخوانم. دنبال چیزی می‌گردم که رویش بایستم و همان‌طور که از سیمرغ و دروج و بهرام می‌نویسم، از کوروش هم بنویسم؛ نه خود کوروش، شاید همزاد کوروش، همینجا، همین حالا. این کار سخت شاید از راه کشف روایت غیبت، روایت تبعید، بگذرد. این را شاید من، شاید نویسنده‌ای دیگر، با بینش و دانش بیشتر کشف کند. بنویسد. و مسیر آغاز شود. مهم همین است که مسیری باشد، نه اینکه چه کسی و چطوری آغازش می‌کند.

من، در لحظه کنون، به این اعتراف جانی مکتوب می‌بخشم. به اینکه برای بازگشت شاه شاهان به قاب ادبیات، نخست ما باید برگردیم. برگردیم و نگاه کنیم. کجا روی برگردانده‌ایم؟ کجا فقط رو به مقبره ایستاده‌ایم؟ و چرا در مقام نویسنده، به این سرمایه هنگفت نه گفته‌ایم؟ کافه‌ها و ساختمان‌های تهران واقعاً تمام چیزی هستند که از ادبیات فارسی برمی‌آید؟ مردان درون‌گرا، نویسنده‌هایی که به دست نویسنده‌ها نوشته شده‌اند، که در فرم‌های روایی پرطمطراق جان گرفته‌اند، تمام چیزی است که از ما باید خوانده شود؟

هر تبعید شده‌ای ممکن است برگردد. هر ربوده‌‌شده‌ای گر نیک درجست‌وجویش باشی، سرنخی به‌جای گذاشته و هر قاب اشغال‌شده‌ای، با نگاه نافذ نور، میراثش آزاد خواهد شد. روزگاری اردوان دوم اشکانی به امپراتور روم نامه نوشت و قلمروی کوروش بزرگ را میراث خود خواند. ارثیه ادبی همیشه آثار کهنی مانند شاهنامه و «سمک عیار» نیست، گاهی شخصیت‌ها به همان اندازه به ادبیات وزن می‌دهند. من نه قلمرو کوروش، بلکه خود کوروش بزرگ را میراث می‌خوانم.

امروز من رمانم را می‌نویسم. آخرین نقطه‌اش را که بگذارم، نشانی داستان بعدی را می‌دانم. اما این پرتره‌ی غایب گوشه ذهنم فضایی را به خود اختصاص داده. و حتی در همین نوشتن امروزم، با ولعی که دارم ناخودآگاه به‌دنبال آن روایت کشف‌نشده روی دیوارهای مقبره دست خواهم کشید.

من، جوهرم، کاغذ زیر دستم، ما مشتاقیم. برای بازگشت به مقبره. و اگر دوباره تاریکی بیرون پرتابم کند، می‌خواهم نور را تصور کنم، حتی جرقه‌ای، که آنجا نگهم دارد. پرتره جایی همان نزدیکی‌هاست. کوروش بزرگ، سیروس، شاه شاهان، دادگر، منتظر بازگشت من است. و من برمی‌گردم. نه امروز، اما یک روز.

باور دارم از ادبیات فارسی چیز بیشتری درمی‌آید. برای ادبیات من قاب را فتح می‌کنم، گریبان تاریکی را می‌گیرم، می‌پرسم: «کوروش کجاست؟» و پاسخ را از حلق تاریکی بیرون می‌کشم.

Unknown
+ posts

سورن کریمی زاده و ساکن بندرعباس، اغلب خود را فانتزی‌نویس می‌داند هرچند بیشتر بابت آثار علمی‌تخیلی و وحشت خود شناخته شده است. داستان‌های او در جوایز ادبی مختلف، اعم از افسانه‌ها، نوفه و پرانتز برنده جایزه، شایسته تقدیر و فینالیست شده‌اند.
تاکنون داستان‌های «گریستن آهنین»، «ژنراتوری که فریاد کشید»، «قوانین قتل یا عربده‌های عباس‌آقای ارعاس» و مجموعه داستان «خرداد بود که خلیج یخ زد» از سورن کریمی منتشر شده است.

2 نظرات
  1. RezAsh
    RezAsh می گوید

    محتوایی که می‌خواستم بخونم ولی نمی‌دونستم می‌خوام بخونم.

  2. مهرداد
    مهرداد می گوید

    فقط میتونم بگم ذهنمو درگیر کرد..

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.