سرود سوختن
در جهانی گریزان از تاریکی که بیوقفه زیر تابش آفتاب مشعلها است، دو مرد پس از مدتها تجدید دیدار میکنند. روایتی از اجبار، سوختن و بقا.
Cover art by Luca posato
۲۶۵۰ کلمه | داستان کوتاه
بادِ افتادنِ موسی بوی بنزین میداد. موسی از بالای ستون مشعل، پشت به محفظهی احتراق پایش را رها کرد. به چشم حسین، موسی خیلی نرم افتاد؛ مثل جرقه روی زمین نشست. موسی روی زمین، تا موتورخانهی مشعل سُر خورد. راستِ صورت موسی توی سایه مانده بود، چپِ صورتش توی آفتاب. حسین قبل از آنکه با دلهره سرش را بالا بگیرد، زیر سایه فقط زردی چشم چپ موسی به چشمش خورد.
حسین کلاشنیکف را سمت موسی نشانه رفت. مشعل خاموش بود. تسمههای موتور عظیمالجثه با جیغ خفهای از کار افتاده، کانالهای پیچدرپیچ انتقال حرارت سرد شده و مکندهها بینفس مانده بودند. حسین مشعلبان بود، موسی همکار سابق، جفتشان میدانستند مشعلِ خاموش به چه معناست.
موسی شعله را خورده بود.
چشمهای موسی از شعلهای که همین چند لحظه پیش به دهان گذاشت، مثل نور شمع زرد شده بود. موسی که شعله قلبش را میتپاند، از لولهی کلاشنیکف ترسی نداشت. به موازات پیستونهای غولپیکر ایستاده بود و به حسین نگاه میکرد. چربی عرق پوست موسی را تیرهتر نشان میداد، دنبالهی لُنگ سرخِ دور سرش، در باد مثل زبانههای لهیبکشیدهی مشعل بود. حسین موسی را فقط از پیشانی بلندش شناخته بود. پیشانی معلوم بود و چشمها؛ که چشمها زردی یکدست و ناآشنایی داشت. حسین اگر موسی را بزرگ هم کرده بود، او را از چشم نمیشناخت.
زانوی موسی میلرزید. موسی مثل کسی بود لبهی پرتگاه؛ از ارتفاع کشنده حظ میکرد، از منظرهی پایین، دوردست قریب، ولی نمیتوانست نلرزد. غریزهاش نمیگذاشت. به نظر حسین این ارتفاع کشنده برای موسی همان لولهی کلاشنیکف بود.
حسین سر اسلحه را تکان داد؛ میخواست با نوک کلاشنیکف موسی را از لای سایه بکشد زیر آفتاب مشعل سمت راست. بیفایده بود. موسی جنب نخورد. حسین کلافه شد، با چشمغره دوباره اسلحه را از سایه به زیر آفتاب کشید. موسی اما بیحرکت بود. دندانها چفت، دستها مشت، چشمها تیز. موسی یک آن ممکن بود خودش را بسپارد به هیجان لحظه.
حسین دوباره داد زد اما حرفش به موسی نرسید. صدای فلز نمیگذاشت. از آنجا که ایستاده بودند، تا چند کیلومتر دورتر ستونهای فلزی باریک امتداد داشتند. بالای هرکدام آتش سفید با حرارتی وحشتناک توی محفظههای احتراق میسوخت و تنها زبانههای آتش به بیرون شلاق میشد. مشعل صدای سوختن نمیداد، صدای آسمانغرمبه میداد، صدای شکافتگی پیش از صاعقه. پایینتر از مشعلها، کانالهای حرارتی بودند که شعلههای کوتاه آبیرنگ ازشان بیرون میجست و از ستون مشعلها تا موتورخانهها میرفتند. پیستونها، تسمهها، مکندهها، مثل نعرهی مداوم بودند. نعرهی ماشینسنگینِ کتوکلفتی که هر آن ممکن بود زیرشان بگیرد.
حسین با دست به مشعل پشت موسی اشاره کرد و دوباره داد زد. حسین برای لحظهای کوتاه گیج شد. صدای خودش را نمیشنید. مطمئن نبود همان حرفی که توی ذهنش داشته را به زبان آورده باشد. باد میزد زیر حرفی که از دهانش بیرون میآمد. حسین حرصش گرفت؛ رو به مشعل خاموش دهانش را با فحش پر کرد. موسی فحش را نشنید، ولی صورت حسین زیر آفتاب بود. حسین وقتی چشمهایش را بق میکرد و دندان نشان میداد یعنی فحش خیلی بدی داده. موسی ابرو بالا انداخت؛ فحش روی زمین را سهم خود دید. قدمی به جلو برداشت.
موسی و حسین زمانی برادر بودند. از تن یکدیگر نبودند، اما خاک عزیز هم را بیل زده بودند، در غربت هم سرگردان شده بودند و در رنج روزگار برادری هم را کرده بودند. بااینحال حسین وقتی موسی جنبید، یک چشم بسته و یک چشم بُراق، از مگسک قلقدار کلاشنیکف موسی را نشانه گرفت.
موسی برادر سابقش را میشناخت. حسین قانونمدار بود؛ دستکم خودش را چنین آدمی معرفی میکرد. درواقع حسین احمق بود. آنجور احمقی که اگر خانهاش آتش بگیرد، روی صندلی لای شعلهها مینشیند تا دیگران آتش را خاموش کنند. موسی همچین چیزهایی را از حسین دیده بود.
موسی تمام این سالها را مرور میکرد. میدید حسین از اول آدمی نبوده که به خودش نظری بیندازد، به دوروبرش، و بفهمد چیزی درست نیست. که ما درست نیستیم. که باید کاری کرد. اگر به حسین نشان ندهی، نمیبیند. اگر فرمان ندهی، کاری نمیکند. تا جایی که موسی فهمیده بود، حسین هرگز تا لحظهی آخر دنبال چاره نمیگشت. حسین فقط زبان اجبار را میفهمید.
موسی آدم سربهزیری بود؛ مثل ذغال آرام میسوخت؛ همیشه زیر خاکستر. حالا شعله، موسی را از زیر خاکستر بیرون کشیده بود. موسی حالا چنان گر میگرفت که چشمت را میزد. موسی دست گذاشت به سینهی حسین. هلش داد. کلاشنیکف پایین افتاد. موسی یقهی حسین را گرفت و کشید. توی صورت حسین فریاد کشید. موسی جا خورد. آنقدر تعجب کرد که نزدیک بود به دهانش دست بزند ببیند باز است یا بسته.
تا آن لحظه موسی هیچ حرفی نزده بود. موسی یک آن فکر کرد با خوردن شعله حنجرهاش را سوزانده. دست موسی روی یقهی حسین شل شد. مگر میشد آدم صدای خودش را نشنود؟ نکند همهی سالهای مشعلگاه همینطور گذشته باشد، بدون کلام؟
حسین هم به خیال خود موسی را خوب میشناخت. تا چهار سال قبل همسایهی یکدیگر بودند. در مشعلگاه با هم شیفت میدادند، با هم دود میکردند، با هم مینوشیدند، پشت موتور با هم باد به کلهشان میزد، حتی وقتی سایهی سیاست بلند میشد، با هم ساکت میشدند. چهار سال پیش حسین برادرش را ناگهان از دست داد. موسی دیوانه شد.
حسین به خودش آمد و دید موسی رفته توی سینهی سیاست؛ علیه مشعلداری، مشعلگاه و درباره آزادی شعلهها حرف میزند. موسی مجنون شده بود. از آن موقع تاحالا حسین هنوز از بلایی که سر موسی آمده بود میترسید. اینکه کسی شب برود بخوابد و صبح که برمیگردد آنقدر خشمگین باشد که بتواند با دندان خرخرهات را بجود. موسی به چنین خشمی دچار شده بود.
حسین دربرابر عصیان موسی موش شد. نه چیزی میگفت، نه کاری میکرد. از خشمی که زیر پوست موسی میدوید وحشت داشت. نمیخواست مقابلهبهمثل کند. حرارت با دادوبیداد موسی به صورت حسین میخورد. یقهاش توی مشت موسی هر آن ممکن بود آتش بگیرد. حسین یاد سانحه آبادی افتاد. تنها باری که موسی را تا این اندازه داغ دیده بود.
چهار سال پیش آبادی سوخته بود. وقتی حسین و موسی مشعلبانی میکردند، آبادی که فقط بیست دقیقه با مشعلگاه فاصله داشت با خاک یکسان شد. مشعلداری در گزارشی فوری گفت شعلهای از ضلع شرقی مشعلگاه فرار کرده، بلافاصله به آبادی رسیده و باعث چند ده انفجار مهیب شده. بخش اعظم گزارش را خرج رشادت مأموران مشعلداری کرده بودند، اینکه چطور شعله را پیش از رسیدن به شهر محصور کرده و به مشعل بازگردانده بودند.
حسین و موسی ساکن آبادی نبودند. توی شهر زندگی میکردند. هرگز برای احوالپرسی با دوست و آشنا راهشان به آبادی نمیخورد. اما برای کمک رفته بودند. از خانهها فقط اسکلتی باقی مانده بود و از بیشتر آدمها نیز همینطور. لاشهها یا سرخ بودند یا سیاه. چیزهای اندکی از آتش جان سالم به در برده بودند. لنگهکفش پاشنهبلندِ دخترانهی قرمز، کامیون اسباببازیِ نصفهنیمه ذوبشده، قابعکسهای شکسته، با خاطراتی که هنوز زیر خردهشیشهها مانده بود.
حسین و موسی ساعتها لای مخروبهها میگشتند و بازماندهها را جابهجا میکردند. جنوب آبادی بود که بازمانده داشت. شمال آبادی همهچیز میسوخت. آتش هنوز شرارهشراره از سروکول ساختمانها بالا میرفت. وقتی مأموران مشعلداری رسیدند، موسی نفس راحتی کشید؛ فکر کرد برای آواربرداری آمدهاند. با ماشینهای سنگین سیاه و دستگاههای عجیبوغریبی که بیرون میآوردند کار سریع جمع میشد. اما موسی اشتباه فکر میکرد.
آن روز حسین خیلی تلاش کرد موسی را با خودش ببرد. سعی کرد با موسی حرف بزند، اما صدای کوبش دستگاهها بلند بود. صدا به صدا نمیرسید. حسین حتی صدای روشنشدن موتورش را نشنیده بود.
موسی خیره به آتش ایستاده بود؛ تکان نمیخورد. پشت به آتش مأموران مشعلداری مشغول بودند. بیتوجه به آتش، بیتوجه به بازماندهها، بیاعتنا به نگاه منزجر موسی. آن روز حسین برای آخرین بار چیزی به موسی گفت که موسی نشنید. موسی فقط فکر کرده بود حسین چه گفته و سری تکان داده بود.
موسی تا آخر نگاهش را از منظرهی سوختن آبادی نگرفت. موسی آنقدر ماند که رفتن مأموران مشعلداری را دید. آمدند، خط لولهی مشعلگاه به آبادی را قطع کردند، سیگاری کشیدند و رفتند. موسی همهاش را دیده بود.
موسی فهمیده بود چه اتفاقی افتاده.
آنجا، رو به زمین سوختهی آبادی، در معرض حرارتی که هنوز از زمین بلند میشد، در آزار دودی که هنوز به چشم موسی سیخ میزد، با همهی آوار و خاکستر خونباری که تا ابد لای حافظهاش میماند، موسی بهقول حسین دیوانه شد. یا دستکم طوری شد که حسین دیگر نمیفهمید.
موسی چیزی زیر لب گفت، یقهی حسین را رها کرد. موسی به مشعل سمت راست میرفت. پشت به حسین. میان همهی صداهای فلزی و کوبندهای که مثل بخار بنزین فضای مشعلگاه را پر کرده بود.
مشعلگاه روشنی سردی داشت. حسین وقتی توی اتاقک مشعلبانی میرفت، حتی با پردههای کشیده، باز هم آفتاب مشعل از درزها داخل میآمد. آفتاب مشعل جور خاصی بود؛ نمیشد مستقیم بهش نظر انداخت، دستت را که جلویش میگرفتی کاری نمیکرد و چشمت را که میبستی باز هم خلوت تاریکی را نمیدیدی.
این اولین بار بود که حسین خاموشی مشعلی را میدید.
موسی دستهایش را باز کرده بود و قدمهای بلند برمیداشت. از لای انگشتها شعلههای نازک و نارنجی بیرون میکشید و دستش را به لولهها و نردهها میکشید. پایش را محکم روی زمین سیمانی میکوبید. روی لکههای تیرهی روغن و بنزین میکشید. مشعل بالای سر موسی به پتپت افتاده بود. آنقدر کمجان شده بود که حسین گوشههای محفظهی احتراق را از آن پایین میدید.
حسین نام برادر سابقش را صدا زد. بلندتر. حسین «موسی» را جیغ کشید. موسی نشنید؛ برنگشت. حسین نمیدانست موسی دارد چهکار میکند. حسین خاموشی یک مشعل را دیده بود؛ حالا مشعل دوم داشت خاموش میشد.
حسین نمیدانست باقی مشعلبانان کجا رفتهاند، اما خوب میدانست بهش چه گفتهاند: از مشعل محافظت کن، اگر مشکلی برای محفظهی احتراق پیش آمد، اگر شعله فرار کرد، اگر تحرکات مشکوکی دیدی، به مشعلداری بیسیم بزن و تا رسیدن مأموران هرچه ضرورت دارد را انجام بده. تأکید کرده بودند کلاشنیکف مشعلبانی را همیشه پر نگه دارد و به اختیار آتش کند.
پس حسین خم شد و اسلحه را برداشت. دانههای عرق از چانه و پیشانی روی کلاشنیکف میچکید. حسین چشمش را روی مگسک تنظیم کرد.
مشعل دوم خاموش شد.
حالا دوروبر حسین دیگر سفید یکدست و پرنور نبود. حسین تعجب کرد که در تاریکی چقدر بهتر میبیند؛ چه دقیقتر نشانه میگیرد. نقطهای ریز و سیاه از موسی، وسط مگسک کلاشنیکف جا گرفت. حسین دستش را گذاشت روی ماشه.
موسی به مشعل خاموششده زل زده بود. حسین دید که حتی شعلههای دست موسی، لحظهای فروکش کردند. آنطور که موسی سرش را بالا گرفته بود و با دقت به مشعل خاموش نظر میانداخت، حسین فکر کرد شاید دارد جای خالی نور را نگاه میکند. موسی سرش را محکم تکان داد، لُنگ را روی دماغش جابهجا کرد و دوباره شعلههای انگشتها را بیرون کشید.
حسین شلیک کرد.
بالای سر موسی را زده بود. موسی نفهمید. خود حسین اگر اسلحه آتش نمیکرد و لگد نمیزد، متوجه نمیشد گلولهای شلیک شده. حسین هول شده بود. هرکاری میکرد موسی نمیفهمید. نمیشنید. از غرش مشعلگاه هرگز کاسته نمیشد. حسین یک آن احساس کرد بهاندازهی موسی خشم دارد. یک آن دلش خواست اسلحه را بگیرد بالا و به همهی اعضای فلزی بدن مشعلگاه شلیک کند؛ ماشه را نگه دارد و بچرخد، از بالا تا پایین این کوه سیاه را سوراخ کند.
موسی دور شده بود. به چپ پیچیده بود و حالا مشعل سوم سوسو میزد و آفتابش کمرمق میتابید. حسین لهلهزنان، با دهانی خشک و تنی خیس شروع به دویدن کرد. باید جلوی موسی را میگرفت. خودش به درک، مشعلها به جهنم، خاموشی همهجا را میگرفت. بدون مشعلگاه آفتابی نمیتابید، نوری نمیماند.
حسین از تاریکی میترسید.
وقتی حسین به موسی رسید، مشعل سوم هم خاموش شده بود و مشعل چهارم مثل شمعی که به آخرش رسیده باشد میسوخت. حسین همانطور که کلاشنیکف را نشانه میگرفت، درحالی که عرق روی لبش سر میخورد، دوباره فریادش گم شد. حسین ماشه را چکاند. این بار مطمئن بود گلوله درست از کنار گوش موسی رد شده؛ شک نداشت موسی بادش را احساس کرده.
موسی از روی شانه نگاهی به حسین انداخت. دستش را به هوا زد. مثل وقتهایی که حسین میگفت بعد از شیفت بروند عیشونوش و موسی بیحوصله، با دست جواب منفی میداد. چهرهی حسین درهم رفت. معدهاش بود. حالت تهوع داشت. بخار بنزین با هر نفس از دهان حسین تا ته حلقومش را میسوزاند.
حسین چند قدم، مردد، جلو رفت. شعلههایی که از لای انگشتهای موسی بیرون میزد حالا سرخ بود. نور بیشتری داشتند. حتی به نظر حسین آمد که این شعلهها عمق دارند. حسین وقتی نزدیکتر شد، با خودش فکر کرد اگر لولهی کلاشنیکف را سمت شعلههای موسی ببرد، به جای آنکه ازشان رد شود، میرود داخلشان. حسین اول شگفتزده شد، اما بهمحض خاموشی مشعل چهارم، وحشتش برگشت.
حسین نمیدانست جنون موسی دارد او را به کجا میکشاند. حسین میترسید. رگ گردنش میپرید. دستش روی ماشه عرق کرده بود و میلغزید. دور مگسک پر شده بود از لکههای سیاهی که باید پلک میزد تا گم شوند.
موسی برای نفسکشیدن هم نمیایستاد. با آفتابی که از چشمهایش میتابید، با دستهای مشتشدهای که غرق شعلههای سرخ و ارغوانی بودند، از این ستون به آن ستون میرفت. کانالهای حرارت و مکندههای پایین را با دست میدرید. به دلورودهی موتورخانه چنگ میانداخت، آتش میزد و رد میشد. دو طرف ستون مشعل را محکم میچسبید؛ آفتابش را میدزدید.
هیچ راهی برای حسین نمانده بود.
اطراف حسین تاریکِ تاریک شده بود. حسین روی زانو نشست، دو حدقهی آتشین را در دل تاریکی پیدا کرد. مگسک را بالاوپایین داد. دستش را به لباس فرمش کشید تا خشک شود. آب دهانش را قورت داد. لحظهی آخر چشمهایش را بست.
حسین ماشه را کشید.
صدای کلاشنیکف محوطه مشعلگاه را پر کرد و حسین از پشت پلک آتش اسلحه را دید. حسین یک آن متوجهی سکوت شد. پلکهایش را ناباورانه بالا داد. اسلحه از دستش افتاد. بلند شد. موسی روی زمین افتاده بود. آفتاب چشمهای موسی حالا خاموش شده بود.
حسین آرام بهسمت موسی قدم برداشت. نمیتوانست راست بایستد. پایش را که راست میکرد زانوهایش میلرزید. حسین با همان قدمهای عجیبوغریب خودش را رساند بالای سر موسی. آن برادری که چهار سال به چشم ندیده بود.
لُنگِ دور صورت موسی افتاده بود. موسی همان دماغ عقابی شکستهی قدیمها را داشت. لبش هنوز پوستپوست و زخم بود. سبیلی که باز بیدقت کوتاه شده. حسین به گریه افتاد. خودش را کنار موسی روی زانو انداخت.
موسی پلک زد. جان اندکی ته سینهاش مانده بود. شعلهای که چندی پیش خورد با گلولهای که توی سینهاش تپید، حالا خاموش شده بود. موسی آمد بخندد، اما به سرفه افتاد. میان سرفهها، درحالی که حسین را تار میدید، به برادر سابقش گفت: «مرتیکهی احمق.» سرش را روی زمین صاف کرد، رو به آسمان. «همهی اینها… مشعلها…» نمیتوانست حرف بزند. «ما رو… دونه… به… دونه… میسوزنن… مثل آبا…آبادی.» موسی چشمها را بهسمت حسین چرخاند. «فرار کنید.» جان موسی بیش از این باقی نماند. اما چشمها در حدقهها ماندند. چشمهای خالی موسی هنوز نور داشتند. شعلهی زرد کمرمقی که انگار در عمق وجود موسی هنوز میسوخت.
حسین رو برگرداند. عق زد. استفراغ کرد.
حسین دهانش را باز کرد؛ یا برای اینکه چیزی بگوید، یا برای اینکه بهتر نفس بکشد. هیچکدام را انجام نداد. به سازهی فلزی سیاهی که احاطهاش کرده بود نگاه میکرد. حسین پلک نمیزد. نفس نمیکشید. برای چند لحظه حسین حتی نتوانست فکر کند. وقتی حسین بالأخره نفسش را بیرون داد و چشمها را بست، سعی کرد محاسبه کند. اگر حسین چیزی که موسی نشانش داده بود را درست فهمیده باشد، اگر چهار سال پیش را واضح به خاطر میآورد، تنها سؤالی که باقی میماند این بود: «فرار کنیم؟» حسین به جنازهی موسی نگاه کرد و با وحشت پرسید: «مگه میشه فرار کرد؟»
حسین کنار جنازهی برادرش به زانو افتاده بود. لابهلای نردهها، پیستونها و صفحات فلزی که جلویش روی هم سوار بودند، دنبال باریکهی نوری چشم چرخاند. پیدا نکرد. عضلات حسین هنوز پرش داشتند. لای آن سکوت سینهاش بدجور میکوبید. حسین با چانهای که نمیتوانست ثابت نگه دارد زیر لب چیزی زمزمه میکرد. ندانسته دستش روی خون موسی نشسته بود. یا شاید خون موسی آمده بود زیر دست حسین.
نوری که از موسی بلند شد حسین را از جا پراند. نور کمسو و زردی که از سینهاش جان گرفت. از سوراخ گلوله. حسین روی زانو عقبعقب رفت. دل تاریکی را نور زنندهای روشن کرد. موسی لای شعلهها گم شد. آتش پِرپِر کرد. و مدتها به پِرپِر سوختن ادامه داد.
سورن کریمی زاده و ساکن بندرعباس، اغلب خود را فانتزینویس میداند هرچند بیشتر بابت آثار علمیتخیلی و وحشت خود شناخته شده است. داستانهای او در جوایز ادبی مختلف، اعم از افسانهها، نوفه و پرانتز برنده جایزه، شایسته تقدیر و فینالیست شدهاند.
تاکنون داستانهای «گریستن آهنین»، «ژنراتوری که فریاد کشید»، «قوانین قتل یا عربدههای عباسآقای ارعاس» و مجموعه داستان «خرداد بود که خلیج یخ زد» از سورن کریمی منتشر شده است.
بسیار زیبا
خیلی لذت بردم
نمی تونم حسم رو با کلمات بیان کنم
و نمیتونم با کلمات از شما تقدیر کنم
پس فقط میگم
متشکرم♥️
یاد عسلویه افتادم با این داستان
وایب جنوب میداد
تمیز آقا تمیز
بعد از خوندنش رفتم قدم زدم و دربارهاش فکر کردم. به این نتیجه رسیدم که شاید اگر اسم کرکترها عوض میشد-مثلا میشدن دو تا کرکتر آمریکای جنوبی- شاید فرق خاصی نمیکرد. ولی داستان ایرانی میموند. باز هم فکرم مشغول این شد و در آخر به این رسیدم که خود داستان ایرانیه. نمیدونم چطور میشه روش اسم گذاشت؟ فاجعه ایرانی بود.
دوست داشتم کرکترها حرف بزنن… ولی سکوت داستان خودش کرکتر بود 🙂 مشعلگاه حرف میزد و کرکترها نه.
خسته نباشید. اثری خوب و خواندنی که ما رو مشتاق نوشتههای آتی میکنه.
و این خشم مقّدس
علیه انفجار نور!
تصویرسازیها جذاب و بهیادماندنی بود. انتظار دیالوگ مغزدار و شخصیتهای آشنا داشتم. فرصتی بود که داستان طولانیتر و پرداختهتر باشد.
به هر روی داستان لذیذی بود، با پایانی باشکوه.
پاینده باشید.
کِیف کردم✨
عجب داستانی. ایده سکوت کارکترها و بیکلامی رو بسیار پسندیدم.