نخ کهن مشروعیت: چرا سرزمین میانه بدون شاه فرومی‌پاشد؟

روایتی از سرزمینی که با مرگ پادشاه، حافظه‌اش فرو می‌پاشد و تباهی آرام‌‌آرام ریشه می‌دواند. نگاهی عمیق به جایگاه پادشاه در دنیای تالکین

فکر نمی‌کنم نیاز باشد ابتدای این جستار را به معرفی ارباب حلقه‌ها و دنیای تالکین بگذرانم. در این جستار بنا را بر آن گذاشته‌ام که خوانش و مروری دوباره داشته باشم بر دنیایی که تالکین پشت میز کارش ساخته است. البته منظور از خوانش، نه آن مرور دوباره‌ی دنیا و تاریخ تالکین، که صحبت از آینه‌ای است که تالکین در مواجهه‌ی با تاریخ مقابل ما می‌گذارد. بنا را گذاشته‌ام تا تجربه‌ی تاریخی و زیسته‌ی خودمان را در دنیایی تالکین ببینیم. با طرح یک سؤال: پرسشی که از دلِ تجربه‌ی تباهی بیرون کشیده شده است.

این ویرانی‌های دنیای داستان از کجا آغاز شد، و چرا سقوط پادشاهی گاندور و صعود سائرون انگار دو سوی یک نخ پوسیده‌اند؟

copy right: Anato Finnstark

به نظر من این سؤال فقط ادبی نیست. سیاسی، اخلاقی و حتی وجودی است.

سرزمین میانه‌ی دنیای تالکین ویران است. تباه است. خود شمایل مرگ و زمینی بایر است. سرطانی‌ست که کم‌کم تمام بدن بیمار سرزمین میانه را خواهد بلعید. آلودگی‌ای است که نه فقط جان مردمان سرزمین میانه را گرفته که به درخت و خاک و آب هم رحم نمی‌کند. البته مرگی که خیلی‌ها هنوز از وجودش بی‌خبرند. مثل بی‌خبران اطراف ما. پنداری که هنوز بوی مرگ مشام‌شان را درگیر نکرده و تا به چشم نبینند، باورش نمی‌کنند. مثل شایر. سرزمین هابیت‌ها که سرسبز و زنده و گرم و مهربان است.

شاید هابیت‌ها هنوز ایده‌ و درکی از ویرانی دنیایی اطراف شایر نداشته باشند. شاید هنوز روزمرگی و جشن و میهمانی هابیت‌ها سر جایش باشد. شاید هنوز بتوانند غذای گرم و صبحانه‌ی دوم و سوم را سر سفره بیاورند. بار و نوشیدنی‌ها به راه و برپا است. اما مسئله‌ی زمان است. مسئله این است: مهم نیست چقدر چشم‌ها را به حقیقت پیرامون ببندند و چقدر به «کلاه خودشان» بچسبند. دیر یا زود سائرون به شایر هم خواهد رسید. خیلی زودتر از چیزی که فکرش را کنند. نیک بنگرند، می‌بینند تباهی به پشت مزرعه‌ی قارچ‌های آقای مگات رسیده.

یحتمل تمام مشکل از نپرسیدن سوال است. از تلاش مضاعف و عجیب هابیت‌ها به فکر نکردن و سوال نپرسیدن. سوالی که اول هابیت‌ها و در ادامه ما به عنوان خواننده‌ی ادبیات باید از خود بپرسیم:

چه از دست دادیم یا چه فراموش کردیم که چنان تباهی‌ای نصیب دنیای ما، سرزمین میانه، شد؟

مرگ پادشاه

            در سال ۲۰۵۰ از دوره‌ی سوم، اِارنور (Eärnur)، آخرین شاه امپراتوری گاندور، به همراهی تعدادی از شوالیه‌هایش رهسپار میناس مورگول شد تا جادوگر شاهِ آنگمار(Witch king of Angmar) را به چالش بکشد. جادوگر شاه همان شاه انسانی بود که به دست حلقه به فساد کشیده شد. آخرین شاه گاندور تیغ کشید اما دیگر کسی نفهمید که سرانجام آن به کجا رسید. هیچ‌کس از سرنوشت شاه و یارانش خبردار نشد. شاه رفت و همسر و کودکی هم نداشت. گاندور، بی‌جانشین و بدون پادشاه رها شد.

            امروز هزار سال از مرگ-ناپدیدی آخرین شاه گاندور گذشته است. در تمام این سال‌ها، سرزمین به دست مردانی که قلعه‌دار (Stewards) نامیده می‌شوند اداره شده. کارگزارانی که پنداری هنوز توانسته‌اند نظم کشور را نگه دارند. هنوز مردم از زیست روزمرده نیفتاده‌اند و شب را روز می‌کنند. هنوز نان سر سفره‌هایشان می‌برند. اما تباهی بیخ گلوی گاندور رسیده و اورک‌ها شمشیر تیز می‌کنند.

انگار چیزی تغییر کرده. انگار چیزی سر جایش نیست و گویی پرده‌‌ای از فراموشی همه‌جا را گرفته. چنان که محوری از میان رفته. محوری کهن که مثل یک نخ بافتنی، حافظه‌ی جمعی مردم، نظم روزمره و هویت جمعی را به هم بافته است. پادشاه مرده و با از میان رفتنش، جهان فرسوده شده. نه با جنگ. نه با سقوط ناگهانی. بلکه با خشکی، فراموشی و از دست رفتن معنا. چرا که کارگزاران قادر به بازتولید معنا و حافظه‌ی جمعی مردم نیستند.

شاه که نباشد، اوزگیلیات (همان شهر نیمه مخروبه‌ای که در فیلم‌ها خط مقدم دفاع گاندور است و فرودو و سم توسط سربازان گاندور به آنجا برده می‌شوند) که زمانی گواه شکوه بودند، به آرامی به خرابه تبدیل می‌شوند زیرا کسی نیست که معنای آن‌ها را به نسل‌های جدید بازگو کند یا به آیین نگهداری‌شان پایبند بماند. آرنور در شمال تکه‌تکه می‌شود. نومه‌نور در نتیجه‌ی فراموشی پیمان غرق می‌گردد.

این‌ها هشدارهای روشن تالکین‌اند. حافظه‌ی جمعی، اگر بدون حامل بماند، فرومی‌پاشد. پادشاه حامل صفحه‌ی نخست داستان جمعی است. وقتی صفحه پاره شود، روایت به تکه‌هایی تبدیل می‌شود که هر گروهی به دلخواه خود خواندنش را بازتفسیر می‌کند و آن‌گاه است که انسجام می‌شکند.  وقتی پیوند جمعی و حافظه‌ی مشترک فرو می‌ریزد، ساختار سیاسی در ظاهر باقی می‌ماند اما مرده است. و نهایتاً جهان آرام‌آرام فراموش می‌کند که اصلاً چرا باید زنده بماند.

شاه به‌مثابه‌ی محور کیهانی

تالکین را اغلب در مقام راوی حماسه‌ا‌ی خیال‌پرداز می‌شناسند. اما ساختار جهانی که او بنا می‌کند بیش از پس‌زمینه‌ا‌ی حماسی برای قهرمان‌هاست. در قلب سرزمین میانه مجموعه‌ای از الگوهای کهن نشسته است که پرسش بنیادین سیاست و جامعه را بازمی‌پرسند. چه چیزی قدرت را مشروع می‌کند و چه می‌شود وقتی محور مشروعیت فرو می‌ریزد؟ تالکین این پرسش را با ابزار اسطوره، آیین و بدیل‌های مدرن پاسخ می‌دهد. پاسخی که هم‌زمان در پیوند با سنت‌هایی چون شاهنامه، اساطیر آرتوری و نظرات فیلسوفان و حتی خود تاریخ قرار می‌گیرد.

تالکین این جهان را از منظر سیاست مدرن نمی‌نویسد. او نه حامی دموکراسی لیبرال است و نه خیال دارد سلطنت را تبلیغ کند. آنچه او بازتعریف می‌کند، الگوی کهن محور جهان است. الگویی که در آن پادشاه، تنها یک حاکم نیست، بلکه پیوند میان زمین، مردم و فصل‌های جهان است. محور حافظه‌ی جمعی، نگهبان نظم اخلاقی و شاهد عهدی که جامعه را به هم می‌بافد. همان محوری که نبودش جهان و فکر آدم‌ها را به فرسودگی و نومیدی کشانده. پادشاه ستون معنایی جهان است.

در ناخودآگاه جمعی ما، پادشاه فقط رهبر یا حکمران سرزمین نیست. یک اصل کیهانی است. نهاد پادشاهی در میدل‌ارث وظیفه‌ی پاسداری از حافظه‌ی جمعی را دارد. گوندور و میناس‌تیریت کتاب‌های زنده‌اند. آیین و پرچم و خانه‌های درمان روش‌هایی‌اند برای نگهداری معنا. شاهی مشروع حافظه را فعال نگاه می‌دارد. آیینی مانند تاج‌گذاری پرده‌ای نمادین نیست که بعدها فراموش شود. آیینی است که هویت مردم را به نسل‌ها منتقل می‌کند. به همین دلیل است که وقتی شاه غایب است، یادها متروک می‌گردد.

در ژرفای اسطوره‌های ایرانی «فرّه» آن نیروی مینوی است که شاه را متمایز می‌کند. فرّه جدا شود، فصل‌ها ناموزون می‌گردند و ضحاک یا که اسکندر یا چنگیز بر خاطره‌ی مردم چیره و نشانه‌ی دوره‌ی تاریکی می‌شود. در سنت آرتوری «زمین ویران» همان نقش را بازی می‌کند. غیبت شاه مساوی است با خشکی، با فقدان باروری و عدالت. در اساطیر اروپای میانه نیز Fisher King و زمین ویران همان نقش را ایفا می‌کنند.

 تالکین این الگو را به دقت در جهان خود پیاده می‌کند. الگویی که صرفاً یک داستان یا روایت ادبی نیست. الگویی که برخاسته از اجماع اذهان سرد و گرم چشیده‌ی هزاران سال عمر بشری‌ست.

بافنده جدید دنیا: سائرون

            اما پسِ نبود آن نخ نازکی که دنیا را سرپا نگه می‌دارد، آن پادشاهی که به جهان و مردمش هویت را القا کند، سایه‌ی شوم و شر ساروئون خوابیده. سایه‌ای که مهم نیست چه نامش دهیم، اما همان بدیل سرد و اینجا تکنوکرات بی‌هویتی‌ست که منتظر است تا خلأ نبود شاه را پر کند. دوست دارم سائرون را چنین چیزی بنامم. پروژه‌ی دولت مرکزی و تکنیک بی‌پیمان و فساد تمرکز.

سائرون تصویری است از مدل تمرکزگرا. او می‌خواهد همه‌ی منابع را در مرکز جمع کند. چوب، فلز، دانش، نیروی کار. تا با قدرت صنعتی و نظامی نظم را برقرار سازد. اما مشروعیت او بر «توان اجرایی» استوار است، نه بر عهد یا شایستگی اخلاقی. این تفاوت بنیادین است؛ پادشاه قدرت را در پرتو عهد و شفا می‌فهمد. سائرون قدرت را به‌عنوان هدف می‌بیند.

تغییر ایزنگارد از بنیاد هماهنگ با طبیعت به کارخانه‌ای فولادی و سیاه را ببینید. قطع درختان، ساخت ماشین، پرورش ارتش‌ اورک‌‌ها. این روند نه‌تنها محیط را ویران می‌کند بلکه مالکیت خرد و استقلال محلی را نابود می‌سازد. تا جایی که همان هابیت‌های بی‌خطر ابتدای داستان و شایری که به نظر همیشه از تمام خطرات جهان به دور بود هم تبدیل به منابع قدرت مرکزی می‌شود. کارگران جهان متحد در بردگی سائرون. مثل اسکار در داستان شیرشاه. پادشاه نامشروع، زمین را ویران می‌کند. اما اگر سائرون پادشاه نامشروع است، پس شاه مشروع کیست؟

آراگورن و پدیده‌ی بازگشت پادشاه

            سوال بعدی آراگورن است. چرا او و چرا این نخ کهن مشروعیت که از آن سخن گفتیم را آراگورن پی خود می‌کشد؟

            دوست دارم در دنیای تالکین از سه‌گانه‌ای صحبت کنم. سه‌گانه‌ی مشروعیت. تریلوژی نسب، فضیلت و پیمان.

            نسب به‌عنوان تداوم تاریخی. نسب آراگورن او را به الندیل و ایسیلدور می‌رساند و پیوند نسل‌ها و تداوم تاریخی را نمایندگی می‌کند. نسب شبکه‌ای از حافظه و مسیرها را به وجود می‌آورد. آن‌چه در شاهنامه به‌صورت «فرّه» جلوه می‌کند و در اسطوره‌ی آرتور به واسطه‌ی حلقه‌ی خاندان و میراثِ تخت دیده می‌شود، در سرزمین میانه با نسبت آراگورن به الندیل و ایسیلدور بیان می‌یابد. این نسب به شاه ظرفیت بازخوانی تاریخ و نمایندگی پیوند نسل‌ها را می‌دهد.

 مرحله بعد فضیلت است. فضیلت به عنوان آزمون مادی مشروعیت. آراگورن فقط با به دنبال کشیدن نام خاندان شاهی، شاه نمی‌شود. شاه باید از پس به‌دوش‌کشیدن بار مسئولیت پادشاهی برآید. آراگورن باید ثابت کند که مستحق تاج پادشاهی گاندور است. اصلاً مسیر داستان «ارباب حلقه‌ها» همین است. مسیر آزمون‌های سختی که آراگورن، استرایدر سرگردان را به پادشاه تبدیل می‌کند.

در آخر به پیمان می‌رسیم. کلمه‌ای که در پادشاهی بار معنایی مخصوص خودش را دارد. پیمان، آیین‌ها، سوگندها و شوراها را شامل می‌شود. این نهادها قدرت را مقید می‌سازند و اجازه‌ی اختلال دل‌خواه را نمی‌دهند. آیین تاج‌گذاری در سرزمین میانه همان کارکردی را دارد که میز گرد آرتور؛ جریان مشروعیت پادشاه که از فرد به خاک و کشور و ملت سرریز می‌کند.

آراگورن مثال کامل است. نسب او از الندیل و ایسیلدور می‌آید. فضیلتش در سال‌ها خدمت گمنام آزموده شده. پیمانش در تاج‌گذاری تحقق می‌یابد. این سه کلاف بافتنی جدا از هم، سرانجام تبدیل به ردای شاهی می‌شوند. لباسی که هم اخلاق را می‌شناسد و هم آزادی فردی را حفظ می‌کند.

در صحنه‌ی مشهور خانه‌های درمان، آراگورن پیش از آنکه فرمان صادر کند، شفا می‌دهد. لمس دست او و برگ آتِلاس، نماد بازتولید مشروعیت از طریق خدمت است. یعنی چه؟ یعنی مشروعیت شاه باید قابلیت اثرگذاری مادی بر زندگی داشته باشد تا اقبال بیابد. این همان فضیلتی است که در شاهنامه و افسانه‌های آرتوری نیز برجسته است. شاهی که برای مردم کارِ مادی نکند، مشروعیتش تهی خواهد بود.

بازگشت آراگورن به تخت گاندور فقط انتقال قدرت نیست. بازگشت تعادل کیهانی و فصل به جهان است.

درخت سفید که در میناس‌تیریت پایتخت گاندور، جوانه می‌زند، دست شاه که بیماران را شفا می‌دهد، آیین تاج‌گذاری که حافظه‌ی تاریخی را به جمع بازمی‌گرداند. تمام این تصاویر نشان می‌دهند که شاه در سرزمین میانه عاملی مادی است که معنا را به شکل قابل‌لمس بر ذهن و زمین می‌نشاند. در این نگاه، شاه به‌مثابه ستون معناست، بی‌او، به قول همینگوی، از خیابان‌ها فقط نام‌هایشان برجا مانده.

صبحانه دوم و آزادی فردی به سبک شایر

            از این بحث اگر بگذریم، نکته‌ی دیگری که نظرم را در دنیای تالکین جلب کرد، احترام به مالکیت فردی بوده. تالکین به آزادی فردی ایمان داشت، اما آزادی‌ای که در خلأ معنا ندارد. نمونه‌های هابیت‌نشین، روستاییان و خاندان‌های انسانی نشان می‌دهد که مالکیت خرد و استقلال محلی ارزشمند و محترم است. هابیت‌ها مالک باغ و کالاهایشان‌اند، و این مالکیت خرد بخش مهمی از هویت و آزادی‌شان را می‌سازد. این نوع مالکیت و آزادی خرد، زمانی که به‌دست شاهِ درست، محافظت شود، نه‌تنها از میان نمی‌رود بلکه سلامت جهان را تقویت می‌کند.

یاران حلقه

    البته فراموش نکنیم که پادشاه هیچوقت به تنهایی کافی نبوده. آراگورن به تنهایی حریف سائرون نیست. آرتور شاه بدون میزگرد شاهی جز پوسته‌ی خالی نارگیل و یک نام نیست. سیمبا بدون تیمون و پومبا یحتمل حتی یک روز هم در طبیعت وحشی جان سالم به در نمی‌برد؛ حتی اگر پسر موفاسا باشد. فریدون بی کاوه هنوز سرگردان کوهستان است. آراگورن هم بدون یاران حلقه حتی لایق نام پادشاهی نیست. قدرت آراگورن همین است. مشروعیتش این‌گونه معنا پیدا می‌کند. قدرتی که از پایین به بالا اعطا شود. از اتحاد هابیت‌ها که از آسایش فردی برای هدفی بزرگ‌تر گذشتند. از دورف‌ها با توانایی فنی‌شان. از الف‌ها که نماد حفاظت از آیین و علم‌اند و گردهمایی انسان‌های روهان و گاندور. از اتحاد دنیای مردگان و زندگان. زیر یک پرچم. زیر یک هدف. که دیگر سرگشته نباشند.

دوست دارم قبل از بستن این جستار و خوانشی که به دنیای تالکین داشتم کمی هم از الف‌ها بگویم. از محوشدن. از رفتن و تنها گذاشتن سرزمین میانه. شاید اگر الف‌ها بودند و می‌ماندند، تاریخ سرزمین میانه شکل دیگری می‌گرفت. الف‌ها روزگاری نماد آیین، حافظ طبیعت و حامل دانش بودند. با تاریخی پر از پیچیدگی و درد و غم. پس از آلام و از‌دست‌دادن‌های بسیار، بعضی الف‌ها تصمیم می‌گیرند به غرب (والینور) بازگردند و از دنیا جدا شوند. آن‌ها کنار می‌کشند. در جست‌و‌جوی آرامش به والینور پناه می‌برند. یا که شاید فرار می‌کنند. این کناره‌گیری هم وجه التیام دارد و هم وجه تهی‌کنندگی. دانشی که الف‌ها حمل می‌کردند، کاهش می‌یابد. نبود این مهارت‌ها جهان میانی را آسیب‌پذیر می‌کند و اجازه می‌دهد بدیل‌های فاسدی مانند سارومان فضای رشد پیدا کنند. همچنین خودشان محو می‌شوند. جدایی از دنیا، معنا و هویت الفی را نیز تضعیف می‌کند. الف‌هایی که به غرب می‌روند نم‌نم پاک می‌شوند. حضور آن‌ها در جهان زمینی کمرنگ می‌گردد و جاودانگی‌شان با نوعی فقدان نقش و معنا همراه می‌شود. لذا کناره‌گیری نه تنها به زیان مردم فانی است بلکه خود الف‌ها نیز از نظر وجودی زیان می‌بینند. خود الف‌ها نیز از درون تهی می‌شوند.

این همان سرنوشتی است که هایدگر درباره‌ی از خودبیگانگی معنوی توضیح می‌دهد. وقتی پیوند با جهان شکسته شود، زیستن بی‌ریشه می‌شود. اما حتی اگر الف‌ها بگذارند و بروند، هنوز انسان‌ها و هابیت‌ها هستند. هنوز مردمانی پیدا می‌شوند که نگهبانی کنند و حافظ تاریخ شوند. نظر من را می‌خواهید. بگذار آن گروه الف‌ها که در جست‌وجوی آرامش بودند، بروند. میدل‌ارث بدون الف‌ها هم مسیر خود را پیدا می‌کند. مهم نیست که سائرون  آتش سرد خود را به شایر هم برساند. مهم نیست که الف‌ها بگذارند و بروند. مهم نیست که دورف‌ها توی غار‌ها و در دل کوه‌ها پنهان شوند. هنوز فرودوها و سم‌ها در میدل‌ارث زندگی می‌کنند. مردم سرگشته‌ی سرزمین میانه روزی این نخ کهنه را پیدا می‌کنند. در مشت می‌گیرند. پی نخ می‌روند و آرام آرام همدیگر را پیدا می‌کنند و نهایتاً در یک بامداد خوش از زیر سایه‌ی شوم اهریمن بیرون می‌زنند. به قول گندالف، نه همه کسانی که سرگردان‌اند، گم‌گشته‌اند.

Not All Who Wander Are Lost

John Ronald Reuel Tolkien
Unknown
+ posts

حسین جوادی نویسنده‌ی گمانه‌زنی‌ست که تلاش دارد نامفهومی جهان را از خلال روایت آدم‌ها و هیولاها بفهمد. او مشغول نگارش رمانی در ژانر فانتزی گریم‌دارک و ساخت بازی ایندی مشابهی است. او از دوستداران باب دیلن و اسکورسیزی‌ست و سم لیک و استیون کینگ را ستایش می‌کند.

7 نظرات
  1. سورن کریمی
    سورن کریمی می گوید

    فکر می‌کنم این جستار به خودی خود نشون می‌ده چرا «ارباب حلقه‌ها» و تالکین همچنان خونده می‌شن، چرا هنوز می‌شه باهاش چنین ارتباط عمیقی برقرار کرد. «ارباب حلقه‌ها» تاریخ انقضأ نداره. تالکین تجربه‌ی خودش از جنگ جهانی رو، به همراه امیدها و ترس‌هاش، توی این سه‌گانه و در بافت سرزمین میانه نوشت. و ما هم، چه امروز، چه دهه‌ها قبل و چه دهه‌ها بعد، امیدها، ترس‌ها و تجربه زیسته خودمون رو می‌تونیم لابه‌لای خطوط پیدا کنیم.
    جستار بسیار خوبی بود، تصویر تازه‌ای از سرزمین میانه و رمان‌ها برام ترسیم کرد. لذت بردم.

  2. شادی
    شادی می گوید

    واقعا خوش‌خوان و فکرشده بود. مخصوصا جایی که توضیح می‌دی مشکل گاندور فقط نبودن پادشاه نیست، نبودن حامل حافظه و معناست؛ و این تصویر “نخ” که با غیبت شاه پاره می‌شه ذهنم رو درگیر کرد. سه‌گانه‌ی نسب، فضیلت و پیمان هم تحلیل خیلی شفافی از جایگاه آراگورن می‌ده. حیف بود متن در حد یک تحلیل ادبی می‌موند، اما تو خیلی خوب تونستی سیاست، اسطوره و اخلاق رو کنار هم بیاری *_*

  3. ملیحه هادوی
    ملیحه هادوی می گوید

    چقدر خوب بود خیلی کیف داد خوندنش

    1. J.frost
      J.frost می گوید

      خیلی دوسش داشتم✨

  4. RezAsh
    RezAsh می گوید

    عجب ایده‌ای و عجب جستاری. خوشحالم دیستوپین برگشته!

  5. حسن ش.
    حسن ش. می گوید

    بسیار زیبا، بهتر فهمیدم چرا هر چند سال یکبار یاران حلقه را بر میدارم و دوباره شروع به خواندن تالکین میکنم تا احساس آرامش کنم.

  6. J.frost
    J.frost می گوید

    خیلی خوب بود✨

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.