خاندان اژدها: فلسفه‌ی قدرت در وستروس (۱ از ۲)

نگاهی عمیق به روایت تاریخی وستروس و ترسیم مسیری که بحران مشروعیت در تاریخ و سیاست هفت‌پادشاهی شکل داده است: از فتوحات ایگون نخست گرفته تا جنایت‌های شاه دیوانه، مسیر تاریخ همواره مشخص بوده.

وقتی از آثار «فانتزی حماسی» حرف می‌زنیم، تصویری که در ذهن‌ ترسیم می‌شود تقابل سپاهیان، استراتژی‌های ورق‌برگردان، خیانت و دسیسه است. مجموعه کتاب‌های «نغمه‌ای از یخ و آتش» و اقتباس تلویزیونی آن، «بازی تاج و تخت»، این عناصر داستانی را به تصویر می‌کشند. اما در پس‌وپیش این نبردهای خونین و دسیسه‌های هولناک واقعاً چه اتفاقی در وستروس رخ می‌دهد؟ آیا برنده‌ی نهاییِ جنگ، قدرت را تصاحب می‌کند؟ آیا بازیکنی که در خیانت زیرک و چیره‌دستِ دسیسه‌هاست روی اورنگ آهنین می‌نشیند؟‌

در وستروس سیاست تعیین‌کننده است. از فتوحات ایگون فاتح تا «رقص اژدهایان»، از شورش‌های مدعیان بلک‌فایر تا سقوط سلسله تارگرین. تاریخ وستروس پر از اوج‌هایی است که به شکوه، یکپارچگی، رونق اقتصادی، کشتار و فاجعه ختم شده‌اند.

در این جستار سیاسی-تاریخی «روایت تاریخی وستروس» را محل بحث قرار می‌دهیم که شامل کتاب‌ها و اقتباس‌های تلویزیونی می‌شود. در این جستار از تاریخ‌نگاری، گمانه‌زنی درباره ادامه داستان و مقایسه آثار اصلی و اقتباسی پرهیز خواهد شد.

درفش اژدها

شاید تابه‌حال دقت نکرده باشید، اما وستروس کشور نیست، قاره است. آنان که تاریخ خوانده‌اند می‌دانند بازی قدرت خاندان‌های بسیاری را از وستروس حذف کرده است. گاردنرها جای‌شان را به تایرل‌ها دادند و باراثیون‌ها درفش و قلعه دوراندون‌ها را به ارث بردند. روزگاری بود که وجب‌به‌وجب این قاره پهناور، شاهی تاج‌گذاری می‌کرد و به پادشاهی همسایه خود لشکر می‌کشید تا قلمرو خود را وسعت ببخشد. بعدها وستروس یکپارچه شد و جز سرزمین همیشه زمستان (شمال دیوار)، حاکمیت واحدی پیدا کرد. 

بیش از یک قرن از مهاجرت تارگرین‌ها به وستروس می‌گذشت. آن‌ها گوشه‌ای پرت از وستروس، در جزیره‌ای منزوی زندگی می‌کردند و از دور به تماشای هیاهو نشسته بودند. سپس ایگون تصمیم گرفت فاتح باشد. چطور به این مهم رسید؟‌ ایگون هر روز نقشه کامل وستروس را در دراگون‌استون می‌دید. هر روز خدا به این قاره پهناور و ثروتمند نگاه می‌کرد. شما بودید تمام این سال‌ها فکر و خیال‌تان جوانه نمی‌زد، درخت نمی‌شد؟

پرواز بر فراز جنگ‌های ناتمام و پادشاهان چندروزه: ایگون چطور فاتح شد؟

تارگرین‌ها در والریای کهن خاندان عالی‌رتبه‌ای نبودند. اما خاندان منحصربه‌فردی بودند، وگرنه چرا از میان آن‌همه شکوه آتشین و بالناک، فقط خاندان تارگرین بود که فاجعه را پیش‌گویی کرد و موفق شد از آن جان سالم به در ببرد؟ من اگر از خاندانی بودم که نابودی سرزمینی کهن را پیش‌گویی کرده، از آن گریخته و به یگانه میراث‌دار آن تاریخ و تمدن تبدیل شده، بی‌شک خودم را در حد و اندازه دژی خاکستری و فسرده نمی‌دیدم. ایگون درون تالار دراگون‌استون نقشه کامل وستروس را می‌دید و از گوشه چشم بالریون سیاه. چنان‌چه وقایع «رقص اژدهایان» به ما نشان داده، حتی رعیت‌ هم باشی و پشت اژدها پرواز کنی، خودت را در قامت خدا می‌بینی. چه برسد به اینکه ایگون تارگرین باشی.

ایگون جنگجو بود اما هنوز نیازموده. سیاست‌مدار بود اما هنوز در دریای سیاست بادبانی را نگشوده بود. ایگون بینش داشت؛ ریشه داشت. هرآنچه ریشه داشته باشد، قد می‌کشد. از شکوه گذشته خاکستری به جا مانده بود، اما شکوه آینده در دیدرس، جلای وسوسه‌انگیزی داشت. همه تفسیرها و حقایق تاریخی به کنار، ایگون تصمیم گرفت میراث‌داری بس است، اکنون باید میراثی از خود به جای گذاشت. او روی پناه‌آوردن خاندانش به وستروس خط کشید و جایش نقش تاج را ترسیم کرد.

تارگرین‌ها بدون ثروت و قدرت چشمگیر، در کشمکش شاهان وستروس نقشی نداشتند. اما اژدها داشتند. اندک خاندان‌هایی که بالریون و واگار را از نزدیک دیده بودند، سریع به فراخوان ایگون پاسخ دادند.اما خاندان‌هایی که قرن‌ها سر چند وجب زمین، معدن و راه‌های تجارت جنگیده بودند، به این سادگی زانو خم نمی‌کردند.

به‌جای روایت دوباره تاریخ، به موشکافی آن می‌پردازم تا این مهم درک شود: ایگون فقط اژدهاسوار نبود.

روایت سوختن هارن‌هال برای همه آشناست. تصویر بالریون مخوف با آتش تیره‌ای که سنگ را ذوب می‌کند ماندگار است. از دید من اوج قدرت اژدها در این نقطه از فتوحات بود که درک شد. و اوج قدرت اژدها برای فتح کل وستروس کافی نبود. چرا که ایگون برای فرمانروایی فتح می‌کرد، نه به آتش کشیدن دژها.

اگر اژدها را از ایگون می‌گرفتید، یا ایگون را از اژدها، هیچ فتحی در کار نبود. هفت‌پادشاهی به‌دنیا نمی‌آمد. ایگونِ سیاستمدار، که ملک و دارایی‌های لردها را پس از تسلیم‌شدن بهشان می‌بخشید، با ایگونی که به خواهران خود فرمان می‌داد لشکریان لنیستر را بسوزانند، بسیار متفاوت بود. با‌این‌وجود هر دو وجه ایگون بال‌های یک اژدها بودند. ایگون پرواز نمی‌کرد، مگر به تعادل.

این تعادل در واکنش به رفتار غریب و غیرمنتظره‌ی دورن کمتر دیده شد. چنان‌چه تاریخ گواه است، اقلیم دورن تا زمان شاه ژیهیریس با اورنگ آهنین به صلح نرسید. نبردهای خونین و آتش مداوم، هرگز به تسلیم پرنسِ مارتل ختم نشد. درنهایت گذر زمان و رویکرد دیپلماسی به دورن ثابت کرد پیوستن به هفت پادشاهی منافع اقتصادی انکارناپذیری دارد.

از سوی دیگر دنریس تارگرین تکرار تاریخ بود. یادآور ایگون و فتوحاتش. جسارت می‌کنم، اما به چشم تاریخ به وقایع نگاه کنیم، دنریس همان «اژدها بدون ایگون» است. حتی با مشاوری مانند تیریون لنیستر، دنریس آرمان‌گراست. مانند ایگون به‌دنبال ایجاد ساختار نیست؛ دنریس برده‌های اسوسی را آزاد می‌کرد و به آزاد‌شهر بعدی می‌رفت. پشت‌سرش چه می‌شد؟ قتل‌عام، قدرت‌گیری ساختار پیشین، چرخه‌های عبث خون‌ریزی. دنریس هیچ میراثی نداشت؛ اژدها که می‌رفت هیچ تضمینی نبود چه بلایی سر «آزادی» می‌آید. همان‌طور که اعلی‌حضرت بارها در میرین گفته بود، او به سنت‌ها و رسوم مردمانی که بهشان حکومت می‌کرد، بی‌توجه بود و آن‌ها را به رسمیت نمی‌شناخت.

یکپارچگی سرزمینی وستروس

در طول کارزار ایگون فاتح و دو خواهر/همسری که دوشادوش او می‌جنگیدند، اتفاقات بسیاری افتاد: به‌تدریج ایگون سپاه بزرگ و خزانه‌ای مملو از طلا به‌دست آورد. ایگون در میانه‌ی جنگ هوشمندانه در پی ایجاد ساختار قدرت بود. هارنِ سیاه، حاکم ستمکار هارن‌هال، زمین‌های بسیاری را از لردهای ریورلندز غصب کرده بود. برای لردهای هم‌جوار هیچ راهی برای تسخیر هارن‌هال وجود نداشت. آن‌ها برتری هارن سیاه و حکومت غصبی‌اش به ریورلندز را پذیرفته بودند. تااینکه ایگون با بالرینِ مخوف دور بلندترین برج و باروهای هارن‌هال پرواز کرد. ایگون نشان داد برای درهم‌شکستن هارن سیاه مجبور نیست به دیوارهای قلعه نفوذ کند. سیصد سال پس از ایگون فاتح، هارن‌هال قلعه‌ای مخروبه و ویران‌شده‌ باقی ماند؛ سندی پابرجا از ویرانیِ عظیمی که آتش بالریون از خود به‌جای می‌گذاشت. پس از درهم‌شکستن هارن سیاه و سوزاندن او و فرزندانش درون هارن‌هال، ایگون سیاسانه زمین‌های غصبی هارن را به صاحبان اصلی بازگرداند و حمایت لردهای ریورلندز را به‌دست آورد.

ایگون پس از غلبه به شاه استورمزاند، آرگلاک دوراندون، نام خاندان دوراندون را برای همیشه از صفحه‌ی تاریخ حذف کرد. ایگون اوریس، برادر ناتنی و هم‌رزم خود را به عقد دختر آرگلاک دوراندون درآورد و او را لرد عالی‌رتبه‌ی استورم‌لندز خطاب کرد. بدین ترتیب درفش، شعار و خونِ خاندان دوراندون تداوم یافت و خاندان باراثیون متولد شد.

در طول فتح بزرگ‌ترین دشمنان ایگون دو شاه بزرگ اقلیم‌های ریچ و وسترلندز بودند: مرن نهم گاردنر از های‌گاردن و لورن یکم لنیستر از کسترلی‌راک. دو شاه، که مدت‌ها رقیب یکدیگر بودند، علیه خاندان تارگرین متحد شدند و بزرگ‌ترین سپاه زمانه‌ی وستروس را برای نبرد با فاتح بی‌ریشه هدایت کردند. ایگون که می‌دانست در جنگ با شمشیر و نیزه مغلوب چنین سپاه پرشماری خواهد شد، هر سه اژدها را به پرواز درآورد و نبرد «میدان آتش» را رقم زد. نبردی که در انتهای آن اگر جنازه‌ی سربازان لنیستر و گاردنر خاکستر نمی‌شدند، تپه‌ها و کوه‌هایی از جنازه می‌ساختند.

درنتیجه‌ی قدرت‌نمایی آتشین ایگون، لورن لنیستر دربرابر او زانو زد و تاج خود را تسلیم کرد. ایگون که به ثروت چشمگیر لنیسترها احتیاج داشت، بخشندگی خود را به رخ کشید و لورن لنیستر را والی غرب خواند. از سوی دیگر، چیزی از خاندان باستانی گاردنر باقی نمانده بود. آن موقع تایرل‌ها قلعه‌دار گاردنرها بودند و قلعه های‌گاردن را به ایگون تسلیم کردند. اژدهای فاتح برای پرکردن خلأ، های‌گاردن را به تایرل‌ها بخشید و خاندانی را در اقلیم ریچ به قدرت رساند که قرن‌ها به اژدها وفادار ماندند.

ایگون فاتح با غرش بالریون واگار شاه نشد. اگر تنها انگیزه‌ی لردهای وستروسی برای بیعت با ایگون ترس بود، قاتلِ چیره‌دستی می‌توانست شبانه وارد خیمه ایگون شود و او را در خواب به قتل برساند؛ ایگون روی اژدها و در آسمان نمی‌خوابید. تارگرین‌ها هرقدر افسانه‌ای و خطرناک، باز هم انسان بودند و آسیب‌پذیر. کسانی که برای ایگون می‌جنگیدند، منافعِ تضمین‌شده‌ای داشتند. ایگون فاتح نیامده بود که همه‌چیز را از همه‌کس بگیرد و مال خود کند، آمده بود تا با برهم‌ساختن نظمی جدید، چشم‌اندازی از منافع بلندمدت و امنیتی بی‌سابقه به همه ارائه دهد.

اگر پرواز بالای سر لردها و شاه‌های وستروسی کافی بود، ایگون دراکاریس را به زبان نمی‌آورد. اگر کشتن یک نفر کافی بود، ایگون کل سربازان را قلع‌وقمع نمی‌کرد؛ می‌خواست زانو بزنند و بیعت کنند و او را به شاهی شایسته بدانند. ایگون مشروعیت می‌خواست. اژدها همه این‌ها را به ایگون می‌داد، چون ایگون در استفاده از اژدها چیره‌دست بود. فقط زمانی از اژدها استفاده می‌کرد که سایه اژدها کافی نبود.

تمام این سال‌ها که شاهان وستروسی به‌دنیا آمده و مرده بودند، تمام این جنگ‌ها که جنگیده بودند، هیچ‌کدام به یکپارچگی سرزمینی وستروس ختم نشده بود. هیچ‌کدام ساختار سیاسی واحدی خلق نکرده بود. چون در آخر به‌سادگی زورشان به یکدیگر نمی‌رسید. زور ایگون به همه‌شان می‌رسید. زیر سایه اژدها چنان متوجه حقارت خودشان می‌شدند و زانوهای‌شان می‌لرزید که چاره‌ای جز خمودگی نداشتند. شاه شمال وقتی بالأخره با چشمان خودش ایگون و اژدها را دید، بدون کوچک‌ترین مقاومتی زانو زد تا از خون‌ریزی بیهوده جلوگیری کند.

شاهان وستروسی، به لردهای عالی‌رتبه و والی تبدیل شدند و حاکم اقلیم‌های خود باقی‌ماندند. منافع‌شان حفظ شد و حالا بازی جدیدی در وستروس آغاز شده بود: به‌جای نزاع سر زمین، حالا برای قدرت سیاسی درون ساختار جدید، زیر درفش اژدها زورآزمایی می‌کردند. سفره آن‌قدر رنگین بود و سایه اژدها آن‌قدر سنگین که دیگر کسی به شاهی فکر نمی‌کرد، حالا بازی به جایی رسیده بود که یکی از اعضای شورای کوچک، قدرتش از شاه استورم‌لندز صد سال پیش بارها بیشتر بود.

از پی فتوحات و بیعت‌ها، نظم و ساختار جدیدی شکل گرفت که وجب‌به‌وجب وستروس را به‌هم پیوند می‌زد. منافع ایجاب می‌کرد این نظم حفظ شود، حتی پس از سقوط تارگرین‌ها. هنوز مانده تا به آنجا برسیم. قبل از آن باید نگاهی به تثبیت مشروعیت اژدها داشته باشیم. ایگون با کاریزما و سایه اژدها مشروعیت اولیه خود را به‌دست آورد و شاه شد، اما آنچه ایگون را شاه نگه می‌داشت جای دیگری بود.

عرف، دین و قانون زیر بال‌های اژدها

در شمال خدایان قدیم پرستش می‌شدند، در جزایر آهن خدای مغروق، اما اکثریت وستروس، لرد و رعیت، به مذهب سپت (هفت) و خدایان جدید اعتقاد داشتند. سپتان اعظم در تاریخ وستروس همیشه قدرت و نفوذ بسیار زیادی داشته. هرچند پیشافتح مرکزیت این نفوذ در اولدتاون قرار داشت، اما از ریورلندز تا ریچ همه از او حرف‌شنوی داشتند. طبعاً‌ زمانی که وستروس در قامت سرزمینی واحد زیر یک پرچم متحد شد، نقش مذهب سپت و سپتان اعظم در معادلات قدرت سنگین‌تر شد. بروز این نفوذ اجتماعی‌سیاسی در ساختار هفت‌پادشاهی را در دوران میگور ظالم می‌بینیم؛ زمانی که در سراسر وستروس مذهبیون مسلح دست به شورش زدند و چیزی نمانده بود شاه تارگرین را بکشند.

چند دهه قبل از میگور ظالم و «شورش ایمان»، سپتان اعظمی که در اولدتاون ساکن بود و «صدای هفت خدا» خطاب می‌شد، به‌اندازه ایگون فاتح سیاس بود. ایگون توقع داشت بزرگ‌ترین شهر وستروس، اولدتاونی که مرکز دین هفت و علم و دانش به‌حساب می‌آمد و های‌تاورها حاکمش بودند، مقاومت کند. اما وقتی به شهر رسید، دروازه‌ها به دستور سپتان اعظم باز بود.

بده‌بستان مذهب و قدرت

آنچه در تاریخ آمده و تفسیر شده را کار ندارم. اینکه ایگون جلوی سپتان اعظم زانو زد یا نزد، اینکه به سپتان اعظم الهام شده بود که ایگون یا وستروس را متحد می‌کند یا ویران، هیچ‌کدام این‌ها مسئله نیست. ایگون اژدها داشت و سپتان اعظم دین و ایمانی که غالب مردم وستروس به آن اعتقاد داشتند. پس معامله کردند.

شاهیِ ایگون به کل وستروس موانعی داشت. تارگرین‌ها از والریای کهن آمده بودند. با وجود اینکه از مهاجرت خاندان اژدها به وستروس ۱۱۴ سال می‌گذشت، اما به‌هرحال در وستروس ریشه نداشتند و مانند خاندان‌هایی همچون استارک، لنیستر و مارتل نام‌شان قدمت هزاران‌ساله نداشت. تارگرین‌ها نه به خدایان قدیم ایمان داشتند نه خدایان جدید. اما این‌ها مسئله نبود. این‌ها چیزهایی بود که به‌خاطر مسئله اصلی برجسته می‌شدند: ایگون نه تنها دو همسر داشت، بلکه با خواهرانش ازدواج کرده بود. گناه کبیره! سایه اژدها و آتش اژدها حاکمان وستروس را قانع کرده بود ایگون شاه است. اما رعایا هم باید قانع می‌شدند. اگر مذهب از تاج ایگون حمایت نمی‌کرد، این بار کاریزما برای ایگون نون و آب نمی‌شد.

چه می‌شد اگر ایگون همه سپت‌ها را می‌سوزاند، سپتان‌ها را می‌کشت، شورش‌ها را سرکوب می‌کرد و لردهای ناراضی را اعدام می‌کرد؟ تجربه دورن ثابت کرد مردمان مصمم و لجوج می‌توانند کارزارهای طولانی‌مدتی را علیه تاج‌وتخت به راه بیندازند. از طرفی مردم وستروس ثابت کرده‌اند به راحتی دین و مذهب‌شان را تغییر نمی‌دهند: پس از ایگون فاتح مردم جزایر آهن خدای مغروق را نگه داشتند و طی زنجیره‌ای از نزاع‌ها حضور سپتان‌ها را تحمل کردند. مردم شمال هرگز خدایان قدیم را با جدید عوض نکردند. پس از سقوط خاندان تارگرین از مسند قدرت، گرویدن استنیس باراثیون به مذهب اسوسی «خدای نور» یکی از دلایل ضعیف‌بودن ادعای او بر تاج‌وتخت رابرت بود.

بنابراین بدون دین هفت ایگون شاه هفت‌ پادشاهی نمی‌شد، شاه یکی دو تا پادشاهی می‌شد که هر وقت دلش می‌خواست به باقی اقلیم‌ها یادآوری می‌کرد اژدهاسوار است. از آن سو، اگر سپتان اعظم مصلحت‌جویی نمی‌کرد و ایگون را نجاست خطاب می‌کرد، آتش و خون ضربه‌ای جبران‌ناپذیر به خدایان وارد می‌کرد. مصلحت‌جویی سپتان اعظم را چندان نمی‌توان متفاوت از زانوزدن شاه شمال دید.

سپتان اعظم ایگون یکم تارگرین را تاج‌گذاری کرد و نخستین روز سلطنت او را رقم زد. او با چشم‌پوشی از گناه دوهمسری، ایگون را به چهره‌ای اسطوره‌ای بدل کرد که تنها خدایان قادر به قضاوت اعمالش هستند. اوج زیرکی سپتان اعظم همینجا بود: او به جای شکستن عرف و قانون مذهبی، ایگون را استثنا دانست و برای مردم توجیه محکمه‌پسندی ارائه داد.

بدین ترتیب آتش اژدها، آتش مقدس شد و ایگون فاتح، شاه مشروع وستروس. عملاً مذهب هفت به ایمان رسمی وستروس تبدیل شد و حضور منسجم‌تری در معادلات قدرت وستروس پیدا کرد. به‌نوعی اژدها و سپت به یکدیگر قدرت بیشتری بخشیده بودند؛ اتحادی که هم ضرورت داشت و هم مطلوب بود.

بعدها رویکرد میگور ظالم اولین شورش‌ علیه تاج اژدها را رقم زد. اژدهای ستمکار با دیدن کوچک‌ترین مخالفت ممکن بود اشراف را گردن بزند و در اموال‌شان تصرف و در امورشان دخالت کند. میگور رفتارهای غیرقانونی و نامشروع زیادی از خود نشان می‌داد و هیچ برایش اهمیت نداشت که دیگران چه واکنشی ممکن است به اعمالش بدهند: اژدها داشت و اژدها حساب همه را کف دست‌شان می‌گذاشت. همه این‌ها باعث شد وقتی میگور تصمیم گرفت در زمان حیات همسرش و بدون باطل‌کردن ازدواج پیشین، همسر دیگری اختیار کند، مذهب علیه‌اش شورش کند. مقاومت مذهب و عواقب ستیز با آن، باعث شد دیگر هیچ شاه تارگرینی مستقیماً به ایمان و سنت‌ها توهین نکند. از سوی دیگر به‌تدریج مراودات سیاسی تارگرین‌ها با خاندان‌های بزرگ مانند آرین‌ها، باراثیون‌ها و مارتل‌ها باعث شد ازدواج با هم‌خون بین تارگرین‌ها کمتر شود. پس از میگور ظالم، دو نهاد سلطنت و مذهب تنش چشمگیری با هم نداشتند.

اکنون به نقطه‌ای می‌رسیم که سلطنت تارگرین‌ها مشروعیت قانونی پیدا کرده است. همه گروه‌های قدرت، منافع تضمین‌شده و هم‌راستایی دارند و به تدریج چنان درهم‌تنیده می‌شوند که انگار هرگز وستروس منفصل نبوده است. چنان می‌شود که برای خاتمه دادن به نزاع درونی خاندان تارگرین در انتهای رقص اژدهایان، خاندان استارک به پایتخت می‌آید و مداخله می‌کند. نشانه‌ای از نظمی کارآمد، سلطنتی مشروع و منافعی که در حفظ آن وجود دارد.

اما همه ما می‌دانیم سلسله تارگرین سقوط می‌کند. خوانده و دیده‌ایم چطور در میدان جنگ می‌بازند و چطور شاه دیوانه همه را علیه درفش اژدها می‌شوراند. چرا کار به آنجا کشید؟

تضعیف تدریجی مشروعیت اژدها

به عقیده من زورآزمایی میگور ظالم با مذهب و جامعه طبیعی بود؛ وستروس یکپارچه و سلسله تارگرین هنوز نوتأسیس بودند و چنین نزاعی دیر یا زود می‌بایست رخ می‌داد. این نزاع اجتناب‌ناپذیر شاید حتی در جهت تثبیت مشروعیت اژدها بوده باشد.

 آنچه در طول دهه‌ها به مشروعیت و قدرت تارگرین‌ها بیشترین آسیب را وارد کرد اژدهاکشی بود. در مذهب سپت قتل هم‌خون بزرگ‌ترین گناه است. سپت نهاد خانواده را بازتابی از خدای هفت‌چهره می‌داند؛ حال خودتان حساب کنید کشتن هم‌خون در جهان‌بینی هفت‌باوران چقدر قبح دارد. قبحی که تارگرین‌ها آن را ذبح کردند.

بحران جانشینی شاه پیر

ژیهیریس یکم تارگرین شاهی بود در حد و اندازه ایگون فاتح. نظم ایجادشده و سرزمینی که ایگون زیر یک پرچم برده بود را چنان با بینش عمیق و سیاست‌های خود تقویت کرد و به اوج رساند که شاید اگر ژیهریس نبود تاریخ طور دیگری رقم می‌خورد. ژیهیریس به کارزار‌های نظامی برای فتح دورن پایان داد و صلح را به ارمغان آورد.

انتهای سلطنت ژیهیریس با تراژدی همراه بود: هر دو جانشین شاه پیر جوان‌مرگ شدند. هر دو شاهزاده، اِیمون و بِیلون، شاه‌های شایسته‌ای می‌شدند. آموخته پدری دانا بودند؛ جسور، آداب‌دان، سیاستمدار و دغدغه‌مند. اما تاریخ همین است: مملو از نام‌هایی که وقتی می‌خوانی‌شان، با خودت می‌گویی چه حیف! و «اگر»ها را پشت هم ردیف می‌کنی.

با مرگ شاهزاده‌ها بحران جانشینی گریبان ژیهریس را گرفت. اصولاً یکی از بدترین بحران‌ها همین بحران جانشینی است. اگر آدم بینایی باشید می‌بینید که بسیاری از سلسله‌ها و حکومت‌ها را همین بحران جانشینی کله‌پا کرده. در وستروس هم بحران جانشینی کشمکش‌ها و زورآزمایی‌های سیاست و قدرت را جدی‌تر کرد. از نوه‌های ژیهیریس دو نفر با دو استدلال می‌توانستند جانشین او و صاحب بعدی اورنگ آهنین باشند:

  • ‌ رینیس تارگرین، فرزند ایمون تارگرین، پسر ارشد و ولیعهدِ شاه ژیهیریس
  • ویسریس تارگرین، فرزند بیلون تارگرین، پسر دوم شاه ژیهیریس

دو استدلال وجود داشت که باعث می‌شد رینیس و ویسریس روی تخت آهنین ادعای محکمه‌پسندی داشته باشند:

  • جانشین، فرزند ارشد است
  • جانشین، فرزند مذکر ارشد است

تا به آن لحظه تارگرین‌ها با چنین چالشی روبه‌رو نشده بودند. اما روزگار می‌بایست یک بار دیگر ذکاوت ژیهریس را به آزمایش می‌گذاشت. رینیس فرزند ولیعهد قانونی ژیهیریس بود و مطابق آنچه در گذشته بوده، می‌بایست پس از مرگ پدر و عموی خود، ولیعهد خوانده می‌شد. از طرفی ولیعهد همیشه پسر ارشد شاه بوده. هرگز هیچ زنی به تخت آهنین تکیه نزده. پس نوه مذکر ارشد شاه ژیهریس می‌بایست ولیعهد خوانده می‌شد. نمی‌دانم این را می‌توان تقابل سنت/عرف و قانون دانست، یا باید برداشت متفاوت از سنت خطابش کرد. به‌هرحال اگر ماجرا فقط همین بود، ژیهریس می‌توانست با انتخاب خود یک بار برای همیشه تکلیف را روشن کند. اما آنچه باعث شده بود شاه پیر در آخرین روزهای سلطنت خود چهره درهم بکشد، چیز هولناک‌تری بود: جنگ داخلی.

اینکه کدام ادعا قوی‌تر و کدام گزینه برای جانشینی مشروع‌تر است یک جامه ضروری برای نزاع خاندان‌های قدرتمند بود. طبعاً گروهی از خاندان‌های وستروس از ولیعهدی رینیس نفع می‌بردند و گروه دیگری منفعت خود را در ولیعهدی ویسریس می‌دیدند. تا زمانی که ژیهیریس بود همه‌چیز خوش و خرم می‌ماند، اما در نبود شاه قادر و باتجربه دوران، تنش به‌جایی می‌رسید که نخست تارگرین‌ها و سپس کل وستروس را به جنگ داخلی بکشاند.

ژیهیریس سیاست به خرج داد و همان‌طور که در «خاندان اژدها» دیده‌اید، لردهای بزرگ و کوچک وستروس را به هارن‌هال کشاند تا دراین‌باره تصمیم‌ بگیرند. اگر ژیهیریس انتخاب می‌کرد، تنش اجتناب‌ناپذیر بود. اگر خودشان انتخاب می‌کردند، به جانشین شاه پیر مشروعیتی خدشه‌ناپذیر بخشیده بودند که توان انکارش را نداشتند.

وقتی شورای بزرگ ویسریس را به جانشینی برگزید، تکلیف مسئله جانشینی را برای نسل‌های بعدی تعیین کرد: فرزند مذکر ارشد جانشین مشروع است.

ژیهیریس با پرهیز از جنگ داخلی برای آخرین بار به وستروس خدمت کرد. اما بذر بزرگ‌ترین و دهشتناک‌ترین جنگ داخلی وستروس ناگزیر کاشته شده بود؛ نه کسی پیش‌بینی‌اش می‌کرد، نه کسی آمادگی‌اش را داشت، نه می‌شد عواقب چنین جنگی را مهار کرد.

رقص اژدهایان: تشییع جنازه‌ی زودهنگام

House of the Dragon – Series 02

سریال «خاندان اژدها» با دراماتیزه‌کردن مسئله جانشینی سعی کرد سبزها و سیاه‌ها را در بُعد اخلاقی برابر کند تا خاکستری‌بودن «بازی تاج و تخت» را حفظ کرده باشد: آلیسنت های‌تاور، همسر دوم ویسریس تارگرین، به اشتباه فکر می‌کند شاه در آخرین لحظات خود پسر بزرگ او، ایگون را به ولیعهدی انتخاب کرده. درحالی‌که بارها و بارها اعلام شده بود رینیرا، فرزند ارشدِ ویسریس از همسر اول، ولیعهد اوست.

به هنگام مرگ ویسریس یکم تارگرین، رینیرا و دیمون تارگرین در قدمگاه‌شاه حاضر نبودند. آلیسنت های‌تاور، که اکنون جایگاهش از ملکه به ملکه مادر تغییر یافته بود، بلافاصله روایت را به دست گرفت. آلیسنت سعی کرد با کمک متحدانی که در قدمگاه‌شاه داشت، ادعای فرزند ارشد خود بر اورنگ آهنین را تقویت کند: او شورای کوچک را تصرف و حامیان رینیرا را سرکوب کرد. آلیسنت های‌تاور همه این کارها را با ژست ضدجنگ انجام داد؛ بازی سیاسی هوشمندانه‌ای که واکنش سیاه‌ها را به چالش‌برانگیز می‌کرد.

با همه‌ی این‌ها مقوله اخلاقیات در تاریخ همیشه در حاشیه قرار می‌گیرد. در واقعه رقص اژدهایان سخت می‌توان یکی از مدعیان اورنگ آهنین را اخلاقی و دیگری را غیراخلاقی دانست. هر دو گروهِ سبزها و سیاه‌ها انتخاب‌های مهلکی می‌کنند، دست‌شان به خون بی‌گناه آلوده می‌شود و برای نزدیکی به پیروزی از قدم‌های اشتباه متحدان‌شان چشم‌پوشی می‌کنند. خواننده‌ی تاریخ در رقص اژدهایان هواداریِ هیچ گروهی را نمی‌کند؛ که هواداری در سیاست یعنی دنبال‌کردن منافع؛ جایگاه، قدرت، ثروت، قانون، مصلحت ممکلت و… هر منافعی که می‌توان از به قدرت رسیدن سیاه‌ها یا سبزها یا هر گروه سیاسی دیگری به دست آورد. بنابراین خواننده‌ی تاریخ، تنها می‌تواند امیدوار باشد که هرچه زودتر جنگ پایان یابد، که زوال اژدها، ویرانی شهرها، سوختن زمین‌ها و قتل‌عام زودتر تمام شود. که جنون اژدها نتیجه‌ای غیر از تباهی کامل داشته باشد.

خواننده‌ی تاریخی که من باشم، نخستین بار حین مطالعه این واقعه خونین هوادار رینیرا تارگرین بودم. امیدوار بودم نمونه‌ای از شاهیِ زن‌ها در تارگرین‌ها وجود داشته باشد تا بعدها پایه‌های مشروعیت دنریس تارگرین روی آن سوار شود.

بااین‌وجود ادعای رینیرا ضعیف بود و حین مطالعه وقایع رقص اژدهایان به تدریج به این مهم پی بردم: قانون از رینیرا حمایت نمی‌کرد. آنچه به ادعای رینیرا بیشترین آسیب را وارد کرده بود تصمیم شورای بزرگ برای جانشینی ژیهیریس بود؛ یعنی همان تصمیمی که پدرش ویسریس را به اورنگ آهنین رسانده بود. تاریخ همیشه پر از این نکات بامزه است.

وقتی تمام لردهای وستروس گرد هم می‌آیند و مسئله جانشینی را به رأی می‌گذارند، تصمیم نهایی‌شان چیزی غیر از قانون نیست. عملاً تصمیم شورای بزرگ به‌اندازه قانون اساسی اهمیت و مرجعیت داشت. حالا آیا می‌توان قانون اساسی را اصلاح کرد؟ بله، اما ویسریس این کار را نکرد. وقتی آما آرین، مادر رینیرا و همسر اول ویسریس فوت شد، ویسریس هرجا فرصت می‌شد از رینیرا به عنوان ولیعهد یاد می‌کرد. چون آن موقع ویسریس فرزند پسر نداشت، شامل حال «فرزند مذکر ارشد» نمی‌شد پس حرفی هم نبود.

اما ویسریس برای بار دوم ازدواج کرد و صاحب چند فرزند پسر شد. «فرزند مذکر ارشد» ویسریس حالا ایگون نام داشت که بعدها به عنوان ایگون دوم تارگرین تاج‌گذاری کرد. ویسریس هرگز چه عمومی و چه خصوصی ایگون را ولیعهد اعلام نکرد. تا جایی که وستروس می‌دانست، رینیرا ولیعهد بود. بیماری جسمی شاه ویسریس تارگرین از یک سو و نرم‌خویی او از سوی دیگر، باعث شد در رابطه با ابهام ایجاد شده سکوت اختیار کند. به‌وضوح ویسریس نمی‌خواست به کدورت‌ها و جدل‌ها میان همسر دوم و دختر بزرگش دامن بزند. ویسریس از هر گونه نزاع فراری بود. پس به‌جای حل‌وفصل بحران پیش رو، اجازه داد طوفان بخشی از میراثش باشد.

در حمایت از رینیرا حرف‌های زیادی زده می‌شد. مثل اینکه او از سمت مادر هم خون تارگرین داشت (مادربزرگ مادری‌اش دختر شاه ژیهیریس می‌شد) و نسبت‌به ایگون اصیل‌تر بود. می‌گفتند ویسریس او را به ولیعهدی برگزیده. می‌گفتند اژدهایان بیشتر و بزرگ‌تری دارد، جنگجو و اژدهاسوار است (برعکس ایگون که شکم‌باره، زن‌باز و عیاش بود).

واقعاً هم رینیرا با همراهی دیمون تارگرین (عمو و بعداً همسر) شخصیت کاریزماتیکی داشت؛ آدم دلش می‌خواست تا سر حد مرگ به ملکه به‌حق خود وفادار بماند. اما هیچ‌کدام از حرف‌هایی که برای حمایت از ادعای رینیرا می‌زدند تصمیم شورای بزرگ را تغییر نمی‌داد.

تصمیم شورا مشروع بود. همان‌طور که گفتم، می‌توان به شکل قانون اساسی به آن نگریست. طبعاً اصلاح قانون اساسی راه‌کارهایی دارد. اصول تعریف‌شده‌ای دارد. ویسریس می‌توانست پس از به‌دنیا آمدن ایگون، مسئله مشروعیت ولیعهدی رینیرا را حل‌وفصل کند. اوتو های‌تاور، پدربزرگ مادری ایگون، همیشه در قامت دست‌ پادشاه دیوان‌سالاری تارگرین را در اختیار نداشت. ویسریس این فرصت را داشت تا ادعای رینیرا را دربرابر هر کودتا و شورشی محکم کند. اما این کار را نکرد. متأسفانه رینیرا و دیمون هم چندان به این مسائل دقت نمی‌کردند. وگرنه از طریق بزرگان سیتادل، سپتان اعظم و با حمایت برخی از خاندان‌های کلیدی موفق می‌شدند. شاید هم نمی‌توانستند، شاید شورای بزرگ تا همیشه زنان را از نشستن روی اورنگ آهنین منع کرده بود.

به‌هرحال، ابعاد نظامی روایت، چنانچه پایان داستان را بدانید، اهمیتی ندارد. همان‌طور که ابتدای این جستار گفتم زورآزمایی سپاهیان و پیروزی نظامی در وستروس به‌اندازه معادلات سیاسی موضوعیت ندارد. نمونه تاریخی‌اش پیش روی‌مان است: شاه دیرون اول تارگرین موفق شد کل اقلیم دورن را فتح کند. اما نتوانست دورن را نگه دارد و با تلفات دهشتناکی دورن دوباره آزاد شد. در واقعه رقص اژدهایان تارگرین‌ها، اژدهایان و خاندان‌های بزرگ صدمات جبران‌ناپذیری دیدند و بسیاری از هنجارها شکسته شد. درنهایت آنچه در خونین‌ترین صفحه تاریخ سلسله تارگرین رخ داد، ایجاد شکافی عمیق در مشروعیت اژدها بود.

جنگ داخلی میان تارگرین‌ها، کشتن هم‌خون، کشتن اژدها، ویرانگر بود. همه خاندان‌ها درگیر این جنگ شدند. رعیت‌ها، شهرها، کل وستروس به این جنگ کشانده شد و جوی‌ خون و دشت خاکستر در خاطره‌ها ماند. این جنگ‌های داخلی، این دوئل‌های اژدهاسوار با اژدهاسوار در آسمان، نکته بی‌اندازه مهمی دارد که در ادامه نشان‌تان خواهم داد.

رقص اژدهایان اولین و خونین‌ترین جنگ داخلی تارگرین‌ها بود که از دید من تشییع جنازه زودهنگام سلسله‌شان را رقم زد. پس از رقص اژدهایان سقوط خاندان تارگرین از مسند قدرت اجتناب‌ناپذیر بود.

شورش‌های خاندان بلک‌فایر زیر سایه‌ی عزا: انقراض اژدها

زمانی‌که رویداد رقص اژدهایان را معیار جنگ داخلی قرار می‌دهیم، سخت می‌توان شورش‌های بلک‌فایر برای اورنگ آهنین را جنگ داخلی خواند، اما به‌هرحال این رویدادها که چند دهه به درازا کشید، در سیاست تأثیری مشابه و چه‌بسا هولناک‌تر از رقص اژدهایان داشتند.

همه این سه رویداد به‌هم متصل‌اند: بحران جانشینی ژیهیریس از پی اتفاقی غیرمنتظره (مرگ فرزندان شاه) و رویاروشدن با تصمیمی بدون سابقه تاریخی به‌وجود آمد. سپس ویسریس با عدم شفافیت درباره جانشین خود، بذر جنگ خونینی را کاشت. ویسریس هیچ توجه نداشت که مشروعیت شاهی خود، روی چه چیزی سوار شده است: تصمیم شورای بزرگ و اتفاق نظر روی ولیعهدی فرزند مذکر ارشد. رقص اژدهایان خاندان تارگرین را تضعیف کرد. اژدهایان بسیاری کشته شدند. وقتی رعیت‌ها اژدها کشتند، تصویر خداوندی تارگرین‌ها و اژدهایان نزد مردم شکاف برداشت. شورش خاندان بلک‌فایر ادامه همان مسیر بود.

ایگون چهارم شاه هوس‌رانی بود که فرزندان نامشروع زیادی سراسر وستروس داشت. قبل از مرگ تصمیم گرفت  لقب حرام‌زاده را از روی‌ همه آن‌ها بردارد. حالا یا از نزاع می‌ترسید یا می‌خواست بعد از این همه سال با دعای خیر فرزندان پرشمارش دار فانی را وداع بگوید. تا اینجا شاید کار چندان بدی از او سر نزده باشد، اما وقتی تصمیم گرفت شمشیر بلک‌فایر را به یکی از فرزندان نومشروع خود بدهد، بدترین اشتباه ممکن را کرد.

شمشیر بلک‌فایر از ایگون فاتح تا ایگون چهارم دست‌به‌دست چرخیده بود. شمشیری از جنس فولاد والریایی اصیل، سیاه و دهشت‌انگیز که هیچ همتایی نداشت. معمولاً بلک‌فایر از شاه به ولیعهد می‌رسد. نه از شاه به فرزندی که صرفاً مشروع اعلام شده و قرار است گوشه‌ای از وستروس به زندگی معمولی خود ادامه بدهد. آن هم دیمون بلک‌فایر که رزم‌آور و کاریزماتیک بود و مشخصه‌های شکوه تارگرینی را داشت: موی نقره‌ای بلند و چشم‌های بنفش.

دیمون واترز فرزند حرام‌زاده شاه ایگون چهارم تارگرین و شاهدخت دینا تارگرین بود. او یکی از چند تن «حرام‌زادگان عالی‌رتبه» ایگون چهارم بود؛ فرزندان نامشروعی که مادران‌شان از خاندان‌های قدیمی وستروس بودند و نه از رعیت‌ها و فاحشه‌ها. پس از آنکه ایگون چهارم همه فرزندان نامشروع خود را مشروع اعلام کرد و شمشیر بلک‌فایر را به دیمون داد، او نام بلک‌فایر را روی خاندان خود گذاشت و به دیمون بلک‌فایری که تاریخ می‌شناسد تبدیل شد: کسی از مادر و پدرِ تارگرین که صرفاً به واسطه آنکه نطفه‌اش خارج از قرارداد ازدواج بسته شده بود، نمی‌توانست روی اورنگ آهنین ادعایی داشته باشد.

ولیعهد رسمی ایگون چهارم، دیرون دوم نام داشت؛ تارگرینی آرام، صلح‌جو و دیپلمات. وقتی ایگون چهارم مرد، دیرون دوم بدون آنکه به‌ چالش کشیده شود تاج‌گذاری کرد. این‌که کار دیمون و دیرون به میدان نبرد کشید پیچیدگی‌هایی دارد. این بار مسئله بحران یا نزاع بر سر جانشینی نبود، این بار تضاد منافع برخی لردها و زمزمه عدم شایستگی باعث شد شمشیرها از نیام بیرون کشیده شود.

نخست، ایگون چهارم با اهداکردن شمشیر بلک‌فایر به دیمون،‌ بازار شایعه را داغ کرده بود: دیمونِ نومشروع انتخاب ایگون برای جانشینی بوده، نه دیرون. اما این‌ها باعث نشد کسی به تاج‌گذاری دیرون دوم بد نگاه کند. اولین بار نبود که به زعم لردهای وستروسی، شاه بی‌عرضه‌ای روی اورنگ آهنین می‌نشست.

مهم‌ترین کاری که دیرون دوم پس از تاج‌گذاری کرد حل و فصل مسئله دورن بود. دورن از زمان ایگون فاتح با وستروس تنش نظامی داشت. پس از ایگون فاتح، دیرون اول تارگرین موفق شده بود طی کارزار خونین خود دورن را فتح کند. نتیجه؟ به همراه ۴۰هزار سرباز کشته شد و درنهایت دورن استقلال خود را حفظ کرد. نزدیک به ۲۰۰ سال بود که تایرل‌ها و پرچم‌دارانِ آن‌ها دورنیش‌ها را کشته بودند و به دست‌شان کشته شده بودند. روابط خصمانه عمیقی بین لردهای وستروسی و دورنیش‌ها ایجاد شده بود. بنابراین وقتی دورن بالأخره از راه دیپلماسی به وستروس الحاق شد، نارضایتی‌ها بسیار بود.

دیرون دوم با ازدواج سیاسی، همسر خود را از میان مارتل‌ها برگزید و طی یک دهه مذاکره، با دادن امتیازهای قابل توجه به دورن، بالأخره شاه هفت‌پادشاهی شد. فراتر از امتیازهای تجاری، دیرون دوم به مارتل‌ها در شورای کوچک صندلی داده بود، بهشان اجازه داده بود به جای آنکه یکی دیگر از لردهای وستروسی باشند، عنوان «پرنس» را برای خود نگه دارند و رسم و رسومات و فرهنگ‌شان دست‌نخورده باقی بماند. علاوه بر همه این‌ها، ازدواج تارگرین‌ها با خاندان‌های دیگر و از خون اژدها شدن، افتخار بزرگی بود که از دید خاندان‌های دیگر، دیرون دوم این افتخار را به دشمن داده بود. به طور خلاصه، صلح و الحاق دورن به وستروس منافع اقتصادی عده‌ای را به خطر انداخت، توازن قدرت میان خاندان‌های وستروسی را یک‌باره تغییر داد و به کینه و خشمی که نسل‌به‌نسل منتقل شده بود، بی‌توجهی نشان داد. بسیاری فکر کردند شاه بهشان خیانت کرده.

پس درفش بلک‌فایر بالا برده شد: اژدهایی سیاه با پس‌زمینه‌ای سرخ. خاندان‌ها از ریورلندز و ترایدنت زیر پرچم بلک‌فایر سازماندهی یافتند و برای پایین کشیدن دیرون دوم صف کشیدند. حتی فرزندان نومشروع ایگون چهارم هم به دو دسته تقسیم شدند: عده‌ای از دیمون و عده‌ای از دیرون حمایت کردند.

همان‌طور که گفتم قصد ندارم تاریخ‌نگاری کنم. دیمون بلک‌فایر و فرزندانش در نبرد کشته شدند. دیرون دوم در مسند قدرت باقی ‌ماند و بلک‌فایرها درمجموع پنج بار شورش کردند، که هر بار ضعیف‌تر بود. اما همه این‌ها، از اولین شورش تا آخرین، زیر سایه انقراض اژدهایان رقم ‌خورد. جنگ‌های دیمون بلک‌فایر و دیرون تارگرین مانند رقص اژدهایان نبود. هیچ‌یک اژدهاسوار نبودند. هیچ آتشی از آسمان لشکریان را خاکستر نکرد. این جنگ‌ها مانند جنگ‌هایی بودند که قبل از یکپارچگی وستروس، قبل از سایه اژدها، دشت‌های وستروس را به خون می‌کشید.

شورش بلک‌فایر پیام مهمی برای خرد جمعی وستروس داشت: نیازی نیست موی نقره‌ای و چشم بنفش داشته باشید تا ادعای شاه تارگرین به اورنگ آهنین را زیر سؤال ببرید. نیازی نیست اژدهایی به فرمان‌تان آتش بدمد تا نشستن روی اورنگ آهنین مقصودتان باشد. هیچ اژدهایی نمانده. تنها چیزی که مانده، نظم تارگرینی، اتفاق نظر بر اینکه همیشه کسی از خون تارگرین باید به اورنگ آهنین بنشیند، و توان بسیج کردن لردهای وستروسی به فرمان اژدهاست. به طور خلاصه: مشروعیت سنتی یا همان سایه اژدها.

میراث آتش: خون

ایریس دوم تارگرین به هنگام تاج‌گذاری شاه محبوبی بود. بسیاری به دوران سلطنت ایریس دوم خوش‌بین بودند و می‌پنداشتند شکوه والریایی بازگشته است. ایریس دوم دوست دوران کودکی خود، تایوین لنیستر را به مقام دست پادشاه منصوب کرد که تأثیر بسیار زیادی در رونق اقتصادی و رضایت خاندان‌های وستروسی از سلطنت او داشت. همین باعث شد سلطنت ایریس دوم مشروعیت بروکراتیک پیدا کند؛ مشروعیتی که بر پایه قانون، شایستگی و دیوان‌سالاری کارآمد شکل می‌گیرد. اگر چرخ روزگار طور دیگری می‌چرخید، این مشروعیت بروکراتیک می‌توانست سلسله تارگرین را برای حداقل یک نسل دیگر ادامه دهد.

 اما مسیر تاریخ مشخص است.  ایریس دوم دست پادشاه را عاقلانه انتخاب کرده بود، اما تحمل نداشت اعتبار و محبوبیت خود را با تایوین به اشتراک بگذارد. به‌تدریج تعریف و تمجیدها از تایوین لنیستر و حکومت‌داری‌اش بالا گرفت. آن‌قدر که برخی می‌گفتند تایوین به جای ایریس دارد به وستروس حکومت می‌کند. این زمزمه‌ها و محبوبیت روزافزون تایوین لنیستر، تخم حسادت را در دل شاه تارگرین کاشت.

 فرجام مشروعیت بروکراتیک: جنون شاه

copyright: Dmytro Kotlyarov

سلسله تارگرین، همچنان بدون اژدها، سوار بر رونق اقتصادی تداوم داشت تا اینکه ایریس دوم تارگرین به «شاه دیوانه» تبدیل شد. سیاست‌های اقتصادی تایوین لنیستر برای بسیاری مطلوب بود، اما هیچ سیاست‌مداری هرگز نتوانسته همه را راضی نگه دارد.

روی نقشه‌ی وستروس، در کرانه دریای باریک، شهر ساحلی کوچکی پیدا می‌کنید به نام داسکندیل که با آزاد‌شهرهای اسوس رابطه تجاری دارد. خاندان حاکم به داسکندیل، خاندان دارکلین، از سیاست‌های قدمگاه‌شاه ناراضی بود و سعی داشت مطالبه خود را به‌جای تایوین، مستقیم با ایریس دوم درمیان بگذارد.

از آنجا که ایریس بیش‌ازحد روی محبوبیت تایوین لنیستر حساس شده بود، اغلب به قلمرو خود سرکشی می‌کرد و به اصطلاح خودی نشان می‌داد تا همه بفهمند کسی که روی اورنگ آهنین تکیه زده، ایریس نام دارد نه تایوین. این بود که وقتی لرد دارکلین پادشاه وستروس را به داسکندیل دعوت کرد، ایریس دوم برخلاف مشاوره تایوین و شورای کوچک، عازم آنجا شد.

رفتن به داسکندیل همانا و محبوس شدن در سیاه‌چاله قلعه همان. ایریس دوم چند شبانه‌روز در تاریکی مطلق، بدون آب و غذا، در سیاه‌چاله دارکلین‌ها ماند. درنهایت تایوین لنیستر و سپاهیانی که به همراه داشت دارکلین‌ها را قتل‌عام و ایریس دوم را آزاد کردند. اما ایریس هرگز به قدمگاه‌شاه برنگشت. شاه دیوانه برگشت. حتی ظاهرش هم تغییر کرد. موهای نقره‌ای به سفید بی‌روح تغییر رنگ دادند. لاغر شد، نسبت به همه، حتی ملکه و تایوین، بدبینی پیدا کرد و پارانویا به ذهن او غالب شد. دورانی که در سیاه‌چاله گذرانده بود، تاریکی مطلقی که تجربه کرده بود، او را به جنون انداخت. جنون و آتش‌پرستی.

فرود آمدن پتک بر سر مشروعیت سنتی

داستان قیام رابرت داستان ناشناخته‌ای نیست. اما جزئیاتی دارد که برای ترسیم ادامه مسیر مشروعیت در وستروس باید به آن‌ها بپردازیم. پارانویای شاه دیوانه نزدیکان او را به تدریج  دور کرد. یکی از آن‌ها تایوین لنیستر بود. کار به جایی رسیده بود که ایریس فکر می‌کرد پیوستن جیمی لنیستر به گارد سلطنتی دسیسه‌ی تایوین است.

با افزایش بی‌اعتمادی و تصمیم‌های غیرمنطقی ایریس، هرج‌ومرج سیاسی جای منافع اقتصادی را گرفت. داستان‌های عجیب‌وغریبی از شاه تارگرین دهان به دهان بین رعایا و اشراف می‌چرخید. مجازات‌های سخت و تصورناپذیر. خشونت. اتهام جاسوسی، خیانت و دسیسه به صغیر و کبیر. دست آخر وقتی لرد استارک به همراه وارثش وینترفل را ترک می‌کنند و به قدمگاه‌شاه می‌روند، همه‌چیز به اوج می‌رسد. استارک‌ها که گمان می‌کنند ولیعهد، ریگار تارگرین، لیانا استارک را ربوده، برای اعتراض به دربار می‌روند. نتیجه؟ هر دو زنده‌زنده سوختند.

وستروس بالاوپایین‌های بسیاری داشته، اما خاندان استارک همیشه بانفوذ، قدرتمند و اصیل باقی مانده است. استارک‌ها لشکریان پرشمار و قدرتمند، ناوگان دریایی و ضرابخانه داشتند. استارک‌ها در زنجیره تجاری-اقتصادی وستروس نقش مهمی ایفا می‌کردند و حالا والی شمال به همراه فرزند ارشدش کشته شده بود. این زنگ خطر را برای همه به صدا درآورد.

وقتی شاه دیوانه از جان آرین خواست ادارد استارک و رابرت باراثیون را به دربار تحویل بدهد، جان آرین مخالفت کرد. هیچ تردیدی وجود نداشت که ایریس می‌خواست با کشتن این دو نطفه هر شورش و اعتراضی را خفه کند. با مخالفت جان آرین و آماده‌شدن برای رویارویی نظامی، جناح‌ها مشخص شد و قیام علیه شاه ستمکار تارگرین رسماً آغاز شده بود.

از روزهای نخست قیام، خاندان‌های استارک، باراثیون، آرین و تالی با تمام پرچم‌داران‌شان در جناح شورشی‌ها قرار داشتند. در جناح وفاداران به تاج تارگرین، تایرل‌ها، تارلی‌ها، مارتل‌ها و طبعاً قوای خاندان تارگرین حضور پررنگی داشتند. لنیسترها هوشمندانه منفعل باقی ماندند و فری‌ها موذیانه سعی کردند به جناح تارگرین کمک کنند، بی‌آنکه در گزند قوای شورشی باشند.

آن‌ها که در جناح تارگرین می‌جنگیدند منافع‌شان ایجاب می‌کرد از شاه تارگرین حفاظت کنند؛ مثل تایرل‌ها. از سوی دیگر مارتل‌ها به واسطه نسل‌ها ازدواج با تارگرین‌ها، به‌هرحال از به زیر کشیده شدن اژدها صدمه می‌دیدند و در قدمگاه‌شاه فرزندان و نوه‌های خود را از دست می‌دادند.

در جناح مقابل، شورشی‌ها حول دو شخصیت کاریزماتیک گرد هم آمده بودند: ادارد استارک و رابرت باراثیون. شاهزاده تارگرین خواهر ادارد استارک و نامزد رابرت باراثیون را ربوده بود و تو گویی آن‌ها مأموریتی الهی به‌عهده داشتند برای بازپس‌گیری آن زن. ترس از تکرار خشونت‌های شاه دیوانه، بی‌قانونی، بی‌توجهی به عرف و مذهب، باعث می‌شد عده زیادی ترجیح بدهند در جناح شورشی‌ بایستند. به‌خصوص که پیروزی‌های نظامی رابرت باراثیون در میدان نبرد روزافزون بود.

زمانی که ریگار تارگرین در نبرد ترایدنت با پتک رابرت باراثیون کشته شد، دیگر سرنوشت سلسله تارگرین قطعی بود. نظم تارگرین دیگر کارآمد نبود و دیگر منافعی برای بازیکنان سیاست باقی نمانده بود. لنیسترها لشکر پرشمار و مجهز خود را به سمت قدمگاه‌شاه حرکت دادند، با نیرنگ تایوین به ایریس، که برای محافظت از قدمگاه‌شاه لشکرکشی کرده، بدون مقاومت وارد شهر شدند و همه‌جا را غارت کردند. تایوین لنیستر حتی به نوزادهای ریگار هم رحم نکرد و برای ریشه‌کنیِ خاندان تارگرین و اثبات وفاداری خود به نظم جدید، زن‌ها و بچه‌ها را به قتل رساند.

چرا رابرت باراثیون؟

سلسله تارگرین پس از تقریباً ۳۰۰ سال به پایان رسید. در انتها، آن‌هایی که در قدمگاه‌شاه بودند، آرین‌ها، باراثیون‌ها، استارک‌ها و لنیسترها بودند.کسانی که می‌بایست سرنوشت هف‌پادشاهی را مشخص می‌کردند. در دیالوگ‌های «بازی تاج و تخت» اشاره می‌شود که ادارد استارک هم می‌توانست روی اورنگ آهنین بنشیند. پس چرا رابرت شاه شد؟

علت شاهیِ رابرت باراثیون را باید در معادلات قدرت جست‌وجو کرد. ادارد استارک شمالی بود، به خدایان قدیم اعتقاد داشت و ازدواج کرده بود. بنابراین او به مذهب اکثریت مردم وستروس اعتقاد نداشت، مجرد و جنوبی نبود و نمی‌توانست با ازدواج سیاسی، خاندان قدرتمند دیگری را در سلطنت سهیم کند. جدا از همه این‌ها، استارک جوان قدرت‌طلب نبود و از سر وظیفه و خون‌خواهی شوریده بود.

از سوی دیگر تایوین لنیستر بااینکه زودتر از همه به قدمگاه‌شاه رسیده بود، هرگز نمی‌توانست روی اورنگ آهنین بنشیند. او بخشی از هسته قدرت در نظم پیشین بود. محبوبیتِ پیشین تایوین در جو شورشی هیچ کمکی به او نمی‌کرد. نشستن او در مسند قدرت همانا و هرج‌ومرج بیشتر همان.

درنتیجه رابرت باراثیون با دختر تایوین لنیستر ازدواج کرد، جان آرین را به مقام دست پادشاه برگزید و پیروزمندانه روی اورنگ آهنین تکیه زد. منافع اکثریت بازیکنان اصلی تأمین شده بود و سهمی از قدرت داشتند، لنیسترها با ثروت و استارک‌ها با قدرت نظامی از تاج گوزن حمایت می‌کردند و جان آرین با نفوذ سیاسی خود همه را به خط می‌کرد. شاید مارتل‌ها در سکوت کینه به دل گرفته بودند، اما نمی‌توانستند یک‌تنه علیه شاه جدید یا لنیسترهایی که دست‌شان به خون مارتل‌ها آلوده بود، اقدام کنند. در نتیجه، با توافق نظر، و با آگاهی به اینکه شخص بهتری نیست و نمی‌تواند باشد، رابرت باراثیون شاه شد.

دوران پادشاهی رابرت باراثیون درواقع آزمون و خطا بود. منطقاً اگر بر فرض محال آرین‌ها در ویل از فرمان شاه اطاعت نمی‌کردند، هیچ لشکری نمی‌توانست  از دروازه خونین بگذرد و لرد ویل را به زانو دربیاورد. بدون اژدها ممکن نبود. اگر شمالی‌ها برای سرکوب شورش جزایر آهن میلی نشان نمی‌دادند، ناوگان قدرتمندی وجود نداشت که این کار را بکند. در نتیجه همه لردهای قدرتمند وستروس می‌خواستند نظم جدید کار کند. چرا که منافع‌شان ایجاب می‌کرد کسی در قدمگاه‌شاه روی اورنگ آهنین بنشیند و همه قبول داشته باشند او پادشاه است.

اما در حقیقت همه می‌دانستند وستروس بدون اژدها همان وستروس قبل از ایگون فاتح است. هیچکس به رقیب خود برتری ندارد، هیچکس شایسته آن نیست که به کل وستروس فرمانروایی کند و هیچکس نمی‌تواند بیشتر از دیگری از خشونت استفاده کند. سلطنت رابرت باراثیون با انکار این حقیقت ادامه پیدا کرد. انعکاسِ لرزان و ناپایدارِ سایه اژدهایی که دیگر نبود.

در بخش دوم «خاندان اژدها: فلسفه‌ی قدرت در وستروس» به تکرار تاریخ می‌پردازیم: محوشدن سایه اژدها، بازگشت سیاست وستروسی به دوران پیشافتح و پاسخ به پرسشی مهم؛ چرا پس از رابرت باراثیون هیچکس شاه هفت‌پادشاهی نشد؟

Unknown
+ posts

سورن کریمی زاده و ساکن بندرعباس، اغلب خود را فانتزی‌نویس می‌داند هرچند بیشتر بابت آثار علمی‌تخیلی و وحشت خود شناخته شده است. داستان‌های او در جوایز ادبی مختلف، اعم از افسانه‌ها، نوفه و پرانتز برنده جایزه، شایسته تقدیر و فینالیست شده‌اند.
تاکنون داستان‌های «گریستن آهنین»، «ژنراتوری که فریاد کشید»، «قوانین قتل یا عربده‌های عباس‌آقای ارعاس» و مجموعه داستان «خرداد بود که خلیج یخ زد» از سورن کریمی منتشر شده است.

3 نظرات
  1. آرین
    آرین می گوید

    مقاله خوبی بود فقط لازم دونستم بگم قضیه ساخته شدن اژدها توسط والریایی های قدیم هم موضوع جالبیه که انگار با کیمیاگری دوتا موجود مختلف رو باهم تلفیق کردن. نمیدونم چقدر درسته تو یوتیوب بهش برخوردم

  2. پوریا
    پوریا می گوید

    مقاله‌ای ندیده بودم که از این منظر به بازی تاج و تخت توی وستروس نگاه کنه. جالب و خوندنی بود.
    گفتنی‌ها رو نویسنده‌ی مقاله گفت ولی یک چیزی بنظرم کمتر بهش اشاره شد. یکی از دلایل مشروعیت تارگرینها استثنایی بودن اونهاست. همه چیز تارگرینها با بقیه فرق داره. حتی اگر بخوان با بقیه یک رنگ بشن باز هم نمی‌تونند. در این حد خاصن. چه از لحاظ ظاهری و چه از لحاظ منش از بقیه متمایزن. انگار تجلی خدایان در بین انسانها هستند. توی قاره وستروس که نژاد پرستی موج میزنه خیلی عجیبه تاگرینهای خارجی حاکم بشن. فارغ از ترس و خونی که ایجاد کردن یا سفره‌ای که به واسطه اونها به وجود اومد، تارگرینها نمودی از خدایان بودن. بنظرم یکی از دلایل مشروعیتشونم همین بود.

  3. Mhmdreza
    Mhmdreza می گوید

    یکی از پرسش‌های کلاً جالب در باب سلطنت تارگرین‌ها، اینه که چرا با وجود انقراض اژدهایان، حکومت تارگرین‌ها یک قرن و نیم دووم آورد؟ یعنی چرا بعد رقص اژدهایان و زمان سلطنت اگان سوم، لردهای وستروسی نگفتن خیلی خب دیگه اژدهایی نیست ما برگردیم سر نظم سابق و پادشاهی‌های خودمون؟ چون می‌دونیم به‌وجودآورنده و عامل پایدارکننده نظم جدید اژدهایان بودند.
    به نظرم تو این مقاله به‌خوبی به این سوال پاسخ داده شده. اول این‌که نظم تارگرینی شاید نماد و سنگ بناش اژدها باشه، اما تنها چیز تعیین‌کننده نیست و تدهین اگان به دست سپتون اعظم اولدتاون و شورای کوچک و این‌جور مسائل هم جزو عوامل بقای این نظم هستند.
    در کنار این همون بحث منافع اقتصادی و سیاسی مطرحه. برای لردها، وستروس یکپارچه و باثبات به‌شدت آورده‌های مالی و اقتصادی بیشتری نسبت به وستروس تکه‌تکهِ تا ابد درگیر جنگ داره. یعنی لردها در طول یک قرن و نیم اول سلطنت تارگرین‌ها، کاملاً متوجه شدند شراکت در این نظم جدید چقدر براشون نفع بیشتری داره و سر همین تلاشی برای برهم زدن نظم قبلی نکردند.
    اما در هر صورت، از دست دادن اژدهایان یه خسارت جبران‌ناپذیره برای تارگرین‌ها و همون‌طور که مقاله گفته در نهایت این موضوع پایه‌گذار سقوط نهایی سلسله تارگرین‌ها می‌شه.
    ولی این‌جاست که من یه موضوع مورد بحث در مقاله رو متوجه نمی‌شم.
    ما می‌بینیم که حتی بعد سقوط تارگرین‌ها، لردهای وستروسی به سبب منافع اقتصادی همچنان پادشاهی یکپارچه و واحد قاره‌ای رو ترجیح می‌دند و برای همینه که نظم تارگرینی به معنای دقیق کلمه مضمحل نمی‌شه، بلکه استحاله پیدا می‌کنه به یه نظم تقریباً همسان. مثل سابق یک شاهی در راس امور قرار می‌گیره و حتی دستگاه بوروکراتیک سابق که همون شورای کوچک باشه دست‌نخورده ادامه پیدا می‌کنه. تقریباً می‌شه گفت هیچ تغییر معناداری در سیستم و مناسبات قدرت نمی‌بینیم، صرفاً اسامی و پرچم‌ها عوض می‌شند.
    اما به دلایلی، این نظم جدید به ۲۰ سال نکشیده به بحران می‌خوره و تمام وستروس درگیر یک جنگ داخلی عظیم و خون‌بار می‌شند. مقاله در پایان اشاره می‌کنه که علت این بحران نبود اژدهایانه، ولی اگر این‌طوره، پس چطور سلسله تارگرین یک قرن و نیم بدون اژدهایان مشروعیتش رو حفظ کرد؟ مگر منافع لردها یک وستروس یکپارچه رو ایجاب نمی‌کرد؟ پس چرا در زمان شروع نظم جدید و آغاز سلسله باراتیون، لردها تصمیم می‌گیرند همو تیکه پاره کنند و به منافعشون آسیب بزنند؟ با وجود این‌که می‌دونند و تجربه کردند که اون عدم تخاصم و وحدت نسبی براشون سودآورتر و مفیدتره؟
    فکر می‌کنم احتمالاً توی قسمت دوم مقاله به این پرسش‌ها پاسخ داده بشه. عرض خسته نباشید خدمت نویسنده.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.