هبوط اَلقُدوا
گفتهاند بلایا و وقایعی که حیات بشر را پیش میبرد، همگی تحت تأثیر انتخابها و کنش خود آدمیست و توکل به موجودی برتر که وجودشان را به او وابستهاند میتواند شیرینی آینده را به کامشان بنشاند. لیکن گویی آنان در هزارتویی از امید گیر افتادهاند که رویای دستیابی به دنیایی آرمانگرا، حیات حقیقی را نیز برایشان به مغاک فساد و تباهی فرو خواهد برد و گمان میبرند در پس پرده ظواهر دنیا، جایگاهی انباشته از تمام آرزوهای واهیشان، مملو از خوبیها و زیباییها، برای نیکوکاران مهیا شده، لکن هیچگونه تصوری از کائنات ماورای قوهی بصریشان ندارند.
تا سال گذشته، اوصافی که میخواهم بازگو کنم را خرافهای بیش نمیدانستم و البته هنوز معتقدم افرادی که با لذت و شعف برای دیگران چنین وقایعی را تعریف میکنند، همه ساختهی ذهن دنی و حقیرشان است. زیرا درک چنان حقایقی زبان را از بازگو کردنش قاصر خواهد ساخت. ولی اکنون تمام زوایا و خفایای روحم بدان ایمان دارد و گمان نکنم امکان بازگشت به زندگی، همچون مردمان عادی را پیدا کنم.
مرداد ۱۳۱۳ بود که به امر رضاخان برای تسجیل آرای مردم کشور، به ما معدود سوادداران شهر دستور دادند به روستاهای اطراف برویم و اسم دومی برای مردم بیابیم. مأموریت من و یکی از همکاران به نام میرآقا سفر به روستایی با نام عجیبِ قَرهقُباد در یکی از خشکترین مناطق دشت قزوین بود. به وسیلهی ماشین نظمیه از جادهی بینالملل تا سر جادهی فرعی و مالروی ورودی روستا رفتیم و آنجا پیاده شدیم. آن دهکده درون گودالی پشت تپهها واقع بود و از جاده اصلاً به چشم نمیآمد. اهالی روستا با آنکه ساعت ورود ما را میدانستند ولی پیدایشان نشد؛ مجبور شدیم پیاده تا آنجا برویم.

آن دِه به لعنت خدا میمانست. سه رود کوچک از سمت شرق و جنوب و غرب به آن وارد و در مرکز به چاهی لایتناهی منتهی. هرزگی زمین اجازه رشد حتی تک علفی را نیز نداده بود و جز خاکستری و طوسی نشأتگرفته از سنگها و زردی حاصل از خاک، الوان دیگری به چشم نمیآمد. تمام بناها به یک شکل ساخته و مدور به دور همان چاه کذایی واقع شده بودند… به غیر از عمارتی در بالای دهکده که عظمت دیوارهایش اجازه نظر انداختن به صحن درونی را نمیدادند، ولی پیدا بود که بنایی اشرافیست. یکی از رودها از ماتحتش میگذشت و آشکار شد متعلق به خان روستا، فردی غربت نام است.
مردی بلندقد و چاق و مالک چهرهای جدی و مصمم. با ریشهایی تیغزده و گوش راستی که تنها نیمی از آن باقی مانده بود. به محض ورود برخلاف انتظاراتی که شمایل دهکده به ما تحمیل کرده بود، با استقبال غیرمنتظرهای روبهرو شدیم. حتی هدایایی به مناسبت ورود فرخندهی ما نصیبمان شد و خان امر به بساط سروری در شب و ما را به عمارتش برای استراحت دعوت کرد. در اتاق نسبتاً فراخی که نصیبم شده بود کوزهها وخمرههایی قرار داشت که پس از تلاش برای بازکردن سرپوششان با شراب اصل میکدههای بیدستان که انگورهای دانهدرشت تاکستان و خرمای اصل بغداد محتوی اصلیشان بود، طرف شدم.
بهسبب سکونت در خانهای اجارهای در خیابان سپه که هماتاقانی با اعتقادات عمیق همراهیام میکردند و به جد اصراری عجیب در امر به معروف و نهی از منکر داشتند، حدود یک سالی میشد که طعم گرمی خون حاصل از می را از یاد برده بودم. پس فرصت را غنیمت شمرده، لیوان را لبریز کرده به شرب خمر مشغول شدم. با وجود گرمای دردناک مردادماه و تابش برندهی خورشید، خنکی ماورای خیالی در آن مایع خوشخوراک یافت میشد و مسیر دخولش به درون، تن داغ و خسته را سرد و روح را تغذیه میکرد. روحی که همچو هوس آدم به حوا، نیازمند شهوت میخوارگی بود و به سرعت جام دوم و سوم را نیز سر کشیدم. لیکن چون دنیا متنفر از لذت بشر است، به من نیز اجازهی ادامه آن شعف را نداد و صدای کوبیده شدن در آمد و همراه با گشوده شدنش، انوار مستقیم آفتاب تن نیمه هشیارم را نشانه رفتند.
کلفت خانه بود که خبر دعوت من به اتاق خان را میداد. از گفتوگو با او چیزی در خاطر ندارم جز نوشیدن دوباره با میرآقا و خان و سپس چای داغ به همراهی تریاک و بنگ و افیون و مطرب. گویا قرار بود قبل از شروع جشن برای مطلبی به اتاق خان برگردم. اما زیادهروی آن روز احوالم را ناخوش کرد. اصلاً یادم رفت که قرار ملاقاتی برپا بوده و از فرط سردردی عجیب که حاصل میخوارگی بیرویه بود، تلوتلو خوران در هنگام هبوط خورشید به ماتحت افق، از خانه بیرون زدم. بینایی چشم راست از دست رفته بود، همواره در هنگام سردردهایم چنین میشود. چشم چپ نیز سلامت همیشگی را دارا نبود. با اینکه قرار بر جشنی داشتیم، جمعیتی در دهکده نمیدیدم. اصلاً هیچکس در کوچهها نبود. لیکن همهمه و هزایزی متواتر گوش را میآزرد. گویی از همه سمتی صدا وجود داشت و انگار از هیچجایی نبود. توانایی تشخیص محل تولید اصوات را نداشتم ولی اطمینانی عمیق بود که نواهایی را میشنوم. لحظهای گذشت و به نظر آمد که اصوات پراکنده در فضا، متمرکز در حیاط عمارت خان شدهاند. شاید میهمانی شروع شده بود. ابتدا تصمیم گرفتم که به آنها ملحق شوم، اما دردی که درون سرم جریان داشت، جلویم را گرفت. حس و احوال معاشرت را نداشتم. با همان چشم چپ کمسو بهدنبال مکانی برای خلوتگزینی گشتم و در پس پردهای که ابصار را مسدود کرده بود، در سمت شمالی روستا که جویباری قرار نداشت، تپه ای را یافتم. بالا رفتنش سخت نمیآمد. مسیر جوی غربی را گرفتم تا به میدان و چاه میانش برسم که به سمت شمال روم. سرگیجهی بسیار پایم را لرزاند و در کنار آن کوچکرود به زمین افتادم. خود را به سمتش کشاندم تا شاید خنکی آب کمی به هوشیاری بیفزاید. اما، اما آب سرخ بود. نه آنکه رنگی قرمز درونش باشد بلکه حقیقتاً خون بود. بویش را میفهمیدم. همان بویی که روز عاشورا شهر را مسموم میکند و همان رنگی که از گلوی بریده گوسفندان جاری میشود. نمیدانم که چه در آن تریاک و عرق مخلوط کرده بودند که حایل میان اوهام و حقیقت پاره شده و آن دو این چنین با یکدیگر عشقبازی میکردند.
در پای تپه افتادم، اشتباه میکردم، بالا رفتنش با این شدت ناخوشی کار من نبود. همانجا به روی خاک دراز کشیدم و به آسمان خیره شدم. جبار کمانش را بهسمت دب اکبر نشانه رفته بود، امکانش نیست، این دو صور آنقدر به هم نزدیک نبودند اما میدیدم که شکارچی آسمان بهدنبال خرس بزرگ فلک است. نبرد عظيم کیهانی را درک میکردم، ابصار بهوضوح آتش جنگ را حس میکرد. حوریان بهشتی از دست اهریمنان میگریختند و باران خونشان جاری بود. مرگشان را میدیدم. مرگ ملکان و فرشتگان را. مرگ مقربان الهی را. سوختن عرشش را دیدم. فریاد پیروزی ابلیس را شنیدم. لابهی ملکوت درون آتشش نمایان بود. خونآبهایی کیهانی از دژهای الهی شره میرفتند و نجاسات ملکان، از خون خرخرهی جبرئیل تا چشمهای از حدقه درآمدهی عزرائیل، عطش ازلی ابلیس را فرومینشاندند. مردی با ردایی زردرنگ را مافوق همهی آنها دیدم. چهرهاش ناواضح ولی غرورش را میفهمیدم. با خمرهای سفالی در دست. انتظار بیداری دوباره را نداشتم ولی دوباره صدای کوفته شدن مشتهای پیرزن کلفت به روی در، خواب را از چشمانم زدود. بدون اجازه در را باز کرد. درون اتاق بودم.
«دعوت شدید به اتاق ارباب.»
بدون گفتن کلمهای دیگر و بدون حتی انتظاری برای دریافت پاسخ، بیرون رفت. چشمها را باز و بسته کردم. اثری از تاری و کدری نبود. همان اتاق بود، اتاقی که درش سکونت داشتم، با همان خمرهها و کوزهها. سرحال بودم و مستی و ناهوشیاری در وجودم نبود. بیرون رفتم و عرض حیاط را پیمودم.

در میانهی صحن بقایای آتشی دایرهوار قرار داشت که جویبار آب، آن را به دونیم تقسیم میکرد و درونش بقایای خون خشکشدهای وجود داشت. میرآقا را دوباره دیدم. دخترانی جلویش به زمین نشسته بودند و میر از داستانهایش، از نظام و جنگ و روایت قهرمانیهایش میگفت. از کنارش میگذشتم که از گوشه چشم نگاهی کرد و لبخندی از سر سرور به من زد. سرور مصاحبت با دخترکان زیبا. با هیجان داستان میگفت و روایتش را با حرکات ناموزون بدنش مخلوط میکرد. پلهها را پشت سر گذاشتم و به خان رسیدم. بساط چای و چپق و قلیان برپا بود و برای عصرانه هم تکههای مرغ را درون روغن سرخ کرده بودند. اما وقتی نزدیکتر شدم واضح شد که با قرمههایی از مرغ طرف نبودم بلکه هر تکه یک جوجهی کوچک سرخ شده با بالها و پاها و حتی سرش بود. ورودی ایوان را برای نشستن انتخاب کردم اما با اشارهی دست خان نزدیکتر شدم. واضحاً منتظر درود من بود پس کوتاه گفتم: «سلام.»
«ایرجآقا، سلام.»
در خاطرم نبود که نامم را به کسی گفته باشم. اضافه کردم: «فکر کنم بتونیم از مسجد استفاده کنیم. روالش رو همونجا توضیح میدم.»
اما یادم نیامد که مناره و گنبد و گلدستهای دیده باشم. خان استکان چاییاش را که هنوز از آن بخار بلند میشد تماماً سر کشید و گفت: «کار، نام دوم، شناسنامه. بله، بله. در خاطرم هست. اما امروز امر مهمتری در پیش داریم.» کوتاه خندید و ادامه داد: «دیشب که خوب پیش نرفت.» حرفهایش را میشنیدم اما تماماً حواسم به آن خط مدور میانهی حیاط بود. خان گفت: «حواستون پرت نشه، یهجور رسمه، قربانی کردن بره وسط حلقه آتش. میگن از زمان زرتشتیها مونده. خودم هم خیلی دربارهش نمیدونم. بچگی عاشق عید قربان بودم. گوشت تازه کبابشده شیشک. اما جدیداً رو آوردم به خوردن این جوجهها. دستور طبیبه.» و با دستش اشاره به یکی از جوجهها کرد، که امتناع کردم. همیشه رسومات و مناسک حس تنفرم را برمیانگیخت. همین پوچ تفکرات بودند که مرا حرامزاده نامیدند و مادر بینوایم زیر درد سنگسار به سمت مرگ رفت.
«ببینم، شما از کدوم خاندانهای قزوینی؟»
«مگه حتما باید از خاندانی باشم؟»
«خب آقا، شما سواد داری و سواد داشتن که کار عوام نیستش!»
«نه، من یتیم بودم. قباد نامی منو بزرگ کرده و حمایتهای اونه که الآن اینجام. هفت سال پیش هم خودش و خونهش با هم سوختن، اموالشم مصادره شد.»
غربت قوری را از روی سماور ذغالی برداشت و استکان دوم را پر و بدون لحظهای تامل شروع به نوشیدن کرد و گفت: «کار دولت همینه . ببینم، شما میرآقا رو خیلی وقته میشناسی؟»
جواب دادم: «نه. بیشتر از یه هفته هم نمیشه. حتی اسمش رو هم یادم رفته، میرآقا لقبشه. چطور؟ داستانی داریم؟»
غربت آرام ادامه داد: «خیر، خیر. فقط مرام خوبی توی این آدم نمیبینم. ترتیبی میدم که کسانی حواسشون باشه، داستانی پیش نیاد.» لیوان دوباره از چای لبریز شد، به غلظتی که بوی تلخیاش را میفهمیدم. در آن حرارت ماورای تحمل، متواتر استکان چای را به درون خود میریخت و حتی دریغ از یک قطره عرق به روی چهرهاش. خوردن یکی از آن جوجهها را شروع و با دهان پر شروع به حرفزدن کرد:
«میخوام قبلِ شروع کار ببرمت تنها اثر باستانی اینجا رو ببینی. قدیما یه قلعهای بوده انگار. البته حالا بیشترش خرابهست، با چندتایی اتاق که ازش سالم مونده. داستان جالبی هم پشتشه.» استکان جدیدی را از چای پر و به من تعارف کرد. با اینکه حرارت هوا آزارم میداد لکن او چنان با ولع آن را سر میکشید که مرا نیز مشتاق نوشیدن کرد. بهقدری داغ بود که مجبور شدم استکانی را که بهراحتی در دستش داشت، بهسرعت زمین گذارم.
و شروع کرد: «قضیه خیلی طولانی نیست. میگن دوران کهن یه قلعه بوده این، مثل بقیه. میگن بعد حملهی عرب مردم جمع میشن یه دروازه جدید براش میسازن که فقط از بیرون باز و بسته میشده، بعد که قشون دشمن میرسه اینا تسلیم میشن و اجازه میدن عربها برن تو قلعه. بعدش هم از بیرون در رو میبندن و زندانیشون میکنن. میگن دیواراش انقدر بلند بوده که هیچجوره نمیتونستن ازش فرار کنن. راسته حرفشون. بچگیم هنوز یکی از دیوارها سالم بود، عظیم و با وقار. مردم تعریف میکردن که صدای جیغ و عربدههاشون رو میشنیدن، اینکه قویترها آخرش رو آوردن به خوردن ضعیفترها. تا اینکه بعد یه مدتی صداها میخوابه. چند سال پیش هم مردم جمع میشن استخونای باقیمونده رو میریزن بیرون. هنوز چند فرسخی اینجا بعضی استخونها رو میتونی پیدا کنی.»
مکث کرد و سکوت برقرار شد. داستانش به قصههایی میمانست که برای کودکان تعریف میکنند تا از زهره ترکیدهشان سر کیف بیایند. قصههایی که هیچگاه برای من تعریف نشده بود. احدی نبود که در کودکی برایم قصه بگوید. من بدشگون بودم. هوایی که لمس تنم میشد را آلوده میدانستند و استنشاقش سرنوشتشان را تاریک میکرد. شیطانزادهای بودم که خداپرستان را سبب سقوط میشد. چگونه انتظار میداشتم کسی برایم قصه بگوید.
خان سکوت را برید: «برو. برو آماده شو بریم ببینیم اونجا رو.» برخاست و من نیز آنجا را ترک کردم. درون اتاق دوباره خمرههای شراب نظرم را جلب کرد. نمیخواستم وارد وادی مستی شوم، اما مقاومت هم نیاز به تزکیه نفس دارد که در وجود من رخنه نکرده بود. من نمیتوانستم با اخلاص باشم. تقوا و پرهیزکاری جایی در میان حرامزادگان ندارد. پس لیوان اول را بالا کشیدم. سپس به کنج اتاق رفتم تا کتم را بردارم.
احتمال میدادم شبهنگام هوا سرد شود. خاصیت کویر اینچنین بود. مقاومت کارساز نبود و لیوان دوم را نیز سر کشیدم و از ترس نوشیدن لیوان سوم، بهسرعت از اتاق خارج شدم. طول صحن عمارت را طی کردم و از مدخل خارج شدم. بوی متعفن مدفوع اسب به مشامم خورد و با چرخش سر هیاکل کریه دو اسب را کنار خان دیدم. سریعا چند قدمی عقب کشیدم تا از قلمروی آن بوی چندشناک دور شوم و چشمانم را بستم تا آن منظرهی لعنتشده از ذهنم پاک شود.

در دوران کودکی در اصطبل مردی نوکری میکردم و یکی از محبوب تنبیههایش فرو کردن سرم در مدفوع اسب و گه خوراندن به من بود. خاطرهی آن وقایع بغرنج دوباره درونم روشن شد و با همان چشمان بسته تقاضا کردم در صورت امکان، پیاده به مقصد رویم که تعجباً، خان بیهیچگونه تعللی قبول کرد و در میانهی راه هیچ سؤالی دربارهاش نپرسید.
مسیر یکی از جویبارها را گرفتیم و از آخرین منزل روستا نیز گذشتیم؛ پس از آن هیچ نبود جز سطحی ناهموار که جویبار از میانش میگذشت و در افق، شمایل دژی مخروبه چشمان را لمس میکرد. خان مشکی که گمان میکردم درونش آب باشد را کمی نوشید و به سمت من گرفت. بهسرعت بویش در هوا پیچید. به غلظتی هزاران برابر شراب موجود در اتاق. بوی میکدههای بیدستان را میشنیدم، خاطرات مستی و شاهدان و شبهای بیانتها. لیکن این یکی چنان قدرتمند بود که در آن فضای نابسته، سلطهاش را گسترانید.
شتاباً و هوسناک تعارفش را پذیرفتم. جرعهی اول را بالا رفتم. لذیذتر از تمام شهوات بهشتی. به خنکی ماورای تخیلات دونشأن انسان. حاضر بودم دوزخ را بهازای جرعه دوم به جان بخرم. دومی نیز بهسرعت بالا کشیده شد. حرارت مردادماه به گرمی لذتبخشی میان خونهایم بدل شد. گویی می، یکسره از جنات دنیای دیگر آورده شده باشد. هرچه مینوشیدم به پایان نمیرسید. جویبار شراب جاری از کنارهی لبانم، پیراهنم را مرطوب میکرد. به خود که آمدم جلوی دروازهای بودیم که عظمتش به بزرگی جبرئیل حامل پیام وحی میمانست.
شب شده بود و ماه بدریه درست در مافوق ورودیه جا گرفته بود. از خاطرم نمیرود که دو چشم ارغوانی را در آسمان میدیدم، چشمان عاشقی که شیون معشوق درون آتش را میشنود و اضمحلال گوشت تنش و جوشش خونش را میبیند. خان جلوتر از من وارد شد.
آنسوی دروازه هیچ به چشم نمیآمد جز تاریکی مطلق به مقصدی لایتناهی. مستی دوباره سوی چشمانم را ربوده بود و رنگها پس از گذشت از عنبیه در یکدیگر میلولیدند و تصاویر موهومی میساختند. منتظر بودم که چشمانم به تاریکی عادت کند تا اندرون آن ارگ عظیم را واضح ببینم. گویا تاریکی کناره نمیگرفت و خان را صدا زدم و جواب آمد که بهزودی خواهم دید. کمکم نواهایی را حس کردم که در گوشهوکنار آن تاریکی میپلکیدند. تلفیقی از عربدههای مردی که با نالههای زنی همسو شده بود. صدای خندههای دختری را میشنیدم. جیغهایش، تند نفسهایش. اصوات مشمئزکننده گریههای نوزادی به گوشم رسید. صدای زبانههای آتش را، و مردی که درونش فریاد میکشید را میشنیدم. در آن اثنا به نظر آمد که از هیچ، رنگهایی پیدا میشوند، در هم مخلوط و تصاویری میسازند.
خودم را دیدم. خود خردسالم در سالیان دور. بوی مدفوع اسب تماماً در هوا پیچید. اصطبلی را دیدم. همان اصطبل کذایی را. سرم به زور در فضله اسبها فرو می رفت. مزهاش را درون دهانم حس میکردم. کثافتهایی که توی چشم و گوشهایم بودند. پسربچهای در کناری بود و هیچ نمیگفت جز آن لبخند اهریمنی گوشهی لبانش و حرکات ناموزون رقصوارش برای تحقیر. سِیر رشدش را دیدم. بلوغش و تکاملش. هرچه بزرگتر میشد، چهرهاش آشناتر. لعنت خدا. او میرآقا بود. فرزند مرد منفور زندگی بیهویتم.
به ناگاه تمام تصاویر محو شد و بهجایش خرابهای ظاهر گشت. زن جوانی را دیدم نوزاد در آغوش، در کنجی کز کرده. ترسش را میفهمیدم. وحشتی عمیقتر از یونسْ درون ماهی. مردان و زنانی را دیدم کینهتوزانه در تعقیبش. چهرهی دختر را دیدم، ناآشنا نمیمانست اما نمیشناختمش. سرخی صورتش دوزخ را به رقابت میطلبید. چهرهی خاکیاش، چادر فروافتادهاش، وحشت از نفس کشیدنش، هیچکدام را از یاد نمیبرم. به ناگاه جیغهای گربهمانند نوزاد بهپا خواست و تلاشهای عاجزانه مادر برای خاموش کردنش بیفایده ماند. اختفایشان دیگر سودی نداشت. سپس تصویر دیگری. خانهمان را دیدم. آتش را. زبانههایش و قبادی که میانشان بود. و من هیچ نداشتم بکنم جز نگاه کردن و نگاه کردن و نگاه کردن. آب شدن صورتش را میدیدم، چشمان در حال تبخیرش را. دوباره گسستگی فضا و دخول به مکانی جدید. قباد جوانتر را دیدم. پیراهنی آبی به تن. به رنگ آسمان در حال طلوع. با چند قدمی فاصله همان دختر، با چارقدی مشکی به دنبالش. رفتند و از شهر خارج شدند و از چشم مردمان آسودهخاطر.
دختر قدمهایش را سریعتر کرد و به او رسید. چارقد از سر کشید و پیراهن سرخش، دامن سیاه تاریکش، صورت بیآرایشش، اضطراب چشمها و پیچش معروف موهایش را، همه را بهوضوح دیدم. به بیابان رسیدند. بیابانی که تنها شاهدش همان ماه درخشان جنون بود. مهتاب به قدری بزرگ و نزدیک بود که لمسش را ناممکن نمیدیدی. قباد قدح در دستان دختر را پر کرد و او آرام مشغول نوشید شد. زمین یک دست صاف بود. در همهجا رگههای سفید نمک را میان خاک سیاه میدیدی، همچون مویرگهایِ سرخ پر از خونِ درون چشم. نمک بسیار جلوی رشد هرگونه گیاهی را گرفته بود. جز در شمال که سوسوی کمرمق نورها نشان از شهری در دوردست داشت. در دیگر جهات، افق به شورهزار ملحق میشد. دختر چارقدش را به زمین انداخت و رویش دراز کشید، حرکاتش مستی را پنهان نمیکرد. نخهایی که پیرهنش را بسته بودند به نوبت میگشود و رگههایی از زخمهای قدیمی مانند همان خطوط نمک، روی گردن و سینههایش پیدا میشد. قباد کنارش به زمین نشست. تصاویر محو شد. دوباره تاریکی مطلق.
اینبار صدای اذان آمد. مؤذنی که با فریادی از ته حلقومش، به مسجد دعوت میکرد. مردمی را دیدم که بیرون شهر جمع شدهاند، در صلات ظهر و تابش مستقیم آفتاب. همان دختر را دیدم، تا سینه در خاک دفن شده و مردی که کنارش نشسته برایش طلب مغفرت در دنیایی دیگر میکند. نوای اذان قطع شد. غروب شده بود و خورشید در حال فرار از آن مهلکه. دیگر کسی آنجا نبود جز صورت سرد و پاره شدهی دختر و کلاغی در تلاش برای چشیدن مزهی چشم چپش. و سنگهایى که آن اطراف افتاده بودند و اکثرشان مملو از خونی چسبناک و قرمز. او مادر من بود. مطمئن بودم. اصلاً جایی برای شک باقی نماند. او مادر بینوایم بود و جیغهای من باعث مرگش شد. بدنم داغ شده بود و ذهنم میسوخت. حرارتش را حس میکردم. امروز از تمام عمرم بیشتر دیده بودم. دیگر تصاویر جدیدی پیدا نشد. تاریکی و سکوت و درد. همانجا به زمین نشستم و ناخودآگاه به قلمرو خواب افتادم.
چشمانم را که گشودم، هیکل چاق خان جلوی رویم بود. از تاریکی خبری نبود. در اتاق شبه مخروبهای بسیار کوچک بودم. خان که کنار رفت، پشت سرش تختی پادشاهانه نمایان شد. سنگی، خاک خورده و واضحاً با قدمت بسیار. کالبدی استخوانی رویش تکیه زده بود. ردایی زردرنگ بر تنش و تاجی به روی سر. در دست چپش خنجری زنگزده قرار داشت و کنارش در سمت راست، کوزهای سفالی پر از خاکستر.
خان به جسد بیگوشت که جمجمهاش پر از شکستگی و فک ظریفش خورد شده بود، اشاره کرد و آرام گفت: «مادرت» و دستش را به سمت کوزهی سفالی گرفت: «و پدرت.» هوا گرم و متعفن بود. دیدن آن جمجهی خورد شده نیز دردناک. سریعاً بیرون زدم. میان اتاق و درِ خروج، راهرویی حایل بود که عرضش به اندازهی تنها یک انسان و ارتفاعش چندین متر؛ اما دروازه بسیار کوچک بود و مرا مجبور به خم کردن سرم برای خروج نمود. بیرون شرایط بهتر نبود. باد داغ راز گویی آتش حمل میکرد و آفتاب وظیفهی همیشگیاش را به نحو احسن اجرا. خان پشت سرم خارج شد و پرسید: «میشنوی داستان رو؟» پیش از هرچیز ابتدا تقاضای آن مشک شراب را کردم ولی گویی آن را به اتمام رسانده بودم. هیچ نگفتم، منتظر بودم خودش شروع کند. دستانش میلرزید و لرزش را پنهان میکرد. نشست و شروع کرد:
«قباد، پدرت بود. دلایلی داشت پنهان کردنش که بعدها میفهمی و مجال بیانش نیست. چالش مهمتری روبهروی انسانه. تنها یک نام داره.القُدوا بیدار شده. پدر حقیقی همه ما. سالها تلاش کردم که پیامآور دستوراتش باشم اما گویی تو انتخاب شدی. هروقت که بیدار میشه، خواستهای از ما داره و ما مجبوریم به اطاعت. نیازه بری و خواستهش رو بشنوی و پیامش رو به ما برسونی. نه برای قدرت و نه برای سعادت، تنها برای بقای انسان. برای فرونشاندن خشمش.»
تمام جملات بالا را با هیجانی بیش از حد ادا میکرد. ایمان داشت که من آمدهام تا منجیشان شوم. اما در آن لحظه به چیزی فکر نمیکردم جز رسیدن به روستا و فرار از این دارالمجانین. حقیقتاً چیزهایی دیده بودم، اما تمام دیوانگان باور دارند که قوهی بصرشان به آنها دروغ نمیگوید. اختیار ذهنم در دستم بود و تخیلاتی که در حقیقت و دروغشان در شک بودم، دیگر به سراغم نمیآمدند و عقلم منطقاً دستور به فرار داد. ابتدا به سمت روستا دویدم، تا راه جاده را گم نکنم. گرمی هوا دویدن را سخت میکرد و ترس اجازهی ایستادن نمیداد. تا نهایتاً در نزدیکی دهکده جاده مالروی خروجی را دیدم.
مسیر اصلی در شمال بود. تنها لازم بود همان مسیر را مستقیم بدوم و این جهنم را پشت سرم گذارم. پس دویدم، با تمام وجودم دویدم. با تمام سرعت و توانی که یک انسان میتواند خرج کند. غروب شد و خورشید به چشم نمیآمد. رفتم تا آنجا که دیگر نوری از سمت روستا ندیدم. سرعتم را کمتر کردم ولی به راهم ادامه دادم. لیکن هرچه میرفتم خبری از جاده نبود. تاریکی بسیار و نیرویم رو به کاهش بود. خستهتر از نوح پس از طوفان، با اینکه تازه از خواب برخاسته بودم ولی چشمانم توان باز بودنش را از دست میداد. همانجا به روی خاک افتادم و دوباره خواب. خودم را دیدم، در ردایی زرد بر تن و پادشاهانه در حال خرامیدن. و خادمان همه تعظیم کرده. به روی صخرهای ایستادم و بیشمار سپاهی زیر پاهایم. تحت سلطهام. همه خفتانی سیاه بر تن و خودهایی سیاهتر بر سر. اسلحه بر دستشان. همه خونین. خون تازه و گرم. تمام پادشاهان، تمام حاکمان، همه در سپاه من. از داریوش تا اسکندر. از تزار روسها تا سلطان عثمانی. رضاخان را دیدم، سربازی در میان بیانتها سپاهم. ارتشیان روس و عثمانی و انگلیس را میدیدم. لهشده زیر گامهای سپاه پادشاه جهان. همه در صفوفی عظیم نظم گرفته و چشم دوخته به کلامم، آوایی از زبانم جاری میشد ولی معنایشان را نمیفهمیدم و دهشتی در وجودم شکل میگرفت، دهشتی ناآشنا و از منبعی نامعلوم.
چشمانم را باز کردم و سردی هوا تمام وجودم را گرفت، خوشبختانه روپوشی همراه داشتم. ظلماتی بود غریب، ماه ابداً به چشم نمیآمد و ستارگان رنگهایی داشتند که تا به آن روز ندیده بودم. بیدلیل قدم برداشتم و به سمتی رفتم، لااقل تحرک مانع سلطه سرما بر بدن میشد. کفشهایم نبودند، به دنبالشان گشتم، سرما پاهایم را اذیت میکرد، چهار زانو به روی زمین نشستم و در جستوجوی کفشها به اطراف میخزیدم. میرآقا را به کل فراموش کرده بودم و سرنوشتش در آن روستا برایم بیاهمیت شد. کفشها را نیافتم. پابرهنه بودم و مجبور به قدم برداشتن در این خاک سرد. از فرط ناتوانی و ملالت و ترس دراز کشیده به پشت افتادم. ستارهها رنگارنگ در آسمان میدرخشیدند و در نظرم متحرک میآمدند. در عمق سیاه آسمان، به گمانم رنگی سبز و لجنگون میدیدم و کمکم بوی متعفنی فضا را درگیر خود کرد. شبیه به هیچ بویی نبود و مشامم برای اولینبار درکش میکرد، اما هرچه بود تحملش سخت مینمود.
ناگهان از جانب غرب نوری پدیدار شد (البته اگر هنوز به سمت شمال بودم) یا شاید آن نور از ابتدا آنجا بود. در پشت دیدگان مه گرفتهام گویی سوسوی نوری را میدیدم. سرگشته و تنها در کویر بودم و چارهای نبود جز حرکت به سمتش. در این سرما و ستمگری طبیعت، چهچیز نیکتر از نور و گرما برای جانداری حقیر. هرچه نزدیکتر میشدم، احساس حرارت بیشتری میکردم. آتش بهروی زمین بود، نیمدایرهای به وسعت گنبدِ حرم مقدسی. گویی زبانههای آتش به عمق آسمان میرسیدند. پلکانی به پایین داشت. از جنس سنگهایی سفید و یکدست. چنان صیقلخورده که از خلقش خارج از توانایی اعمال بشری بود. وحشت اجازه کاوش نمیداد اما کنجکاوی پیروز شد. یا شاید چیزی ماورای کنجکاوی. اصواتی سحرانگیز و نامفهوم، مرا به پایین میخواندند. پس تسلیم شده و قدم برداشتم. دریچهای به ناشناختهها پیش رویم بود. پیش رفتم. درون راهرو مشعل و چراغی نبود اما چشمان غرق تاریکی نمیشدند. به محوطهای رسیدم، همه از سنگ، سقفش کوتاه و پر از اتاق و حفره و دالان. با تصاویر و نقاشیها و اسلیمیهایی غریب که منطق توان درکشان را نداشت و اصواتی نامفهومتر در محیط. به زندانی میمانست، شاید هم باغ وحشی، از همانها که تازگی در تهران گشوده بودند. حفرههایی مقفس شده که مشاهده درونشان عقل را به سخره میگرفت.

کریهالمنظر مخلوقاتی بودند. حیواناتی به بند کشیده درون آن قفسها که مشابهشان را تاکنون ندیده بودم. شاید حتی متعلق به قلمرو زمین نیز نبودند. بعضی چندین چشم و بعضی بیچشم. بیشترشان نعره میکشیدند اما شبیه نالههایی از سرِ درد. موجوداتی بودند شبیه به میمون و کوتاهقد که به روی زانوهایشان حرکت میکردند اما با دقت بیشتر. چهرهشان شبیه به کودکان گرسنهای بود که مدتهاست طعم غذایی را نچشیدهاند. حیوانی را دیدم که مدفوع مخلوقی کریهتر از خود را میخورد و موجود دیگری پس از پایان زایمان سگ بیچشمی، در دم نوزادش را به دندان گرفت و بلعید. بعضیهایشان انسان بودند، اما آدمیانی که جزامیان کنارشان به حوریان میمانستند. به روی دیوارها و سقف و حتی زمین نوشتههایی میدیدم به رسمالخطی ناآشنا. نوشتههایی که به تلفیق با تصاویر و نقاشیها درمیآمدند گویا در تلاش بودند منظوری را برسانند.
شیب دالانها به سمت پایین بود و هرچه پیش میرفتم به عمق نزدیکتر و موجودات کریهتر میشدند. گرما نیز شدت میگرفت. کمکم سنگ و خاک زیر پایم مرطوب میشدند و بعد از مدتی درون مادهی گرم و سرخرنگی که حتم میدارم خون بود، قدم برمیداشتم. خونی که قدم به قدم ارتفاعش بیشتر میشد و اندک زمانی بعد پر از لاشهی موش و مار و اعضای بدن انسان شد. دیگر ترسیدم و جلوتر نرفتم اما راه بازگشت را نیز نمییافتم. راهروهایی شبیه به هم و هزارتویی نامنتهی و دالانهای پر شده از خون و مرگ و درد. فقط راه میرفتم و سرگردان دور خود میچرخیدم تا به مسیری طولانی رسیدم که جز تاریکی مطلق هیچ نبود. نه دیوارها را میدیدم، نه سقف و نه حتی زمین زیر پایم را. گویی در آسمان شب قدم میگذاشتم. اصوات موهون و مداوم شدت گرفته بودند و تماماً سرم را پر میکردند. در انتهای افق موجودی را دیدم که حتی توانایی درست بهخاطر آوردنش را هم از دست دادهام. عظیم و بزرگ که هیکلش از جانب شرق تا غرب آسمان را پر کرده بود (دیگر نمیدانستم زیرزمین بودم یا در آسمان قدم برمیداشتم). بدنی برهنه و پر از زخمهایی عمیق داشت که خونابههایی به بزرگی آبشارها از آن پایین میریختند. دو بال چرمین که استخوانهایی تیرهرنگ آنها را به بدنش متصل میکردند، فضا را به لرزه میانداختند. یکی از دستانش از پایین آرنجش قطع شده بود و در دست دیگرش لاشهی نهنگی عظیمالجثه و نیمهخورده بهچشم میخورد. صورت دهشتناکش را بهخاطر ندارم و آخرین چیزی که در یادم مانده پرواز سریع آن موجود به سمتم و حل شدن جسمم درون وجودش بود، بهطوریکه لحظهای احساس کردم بخشی از هویتش شدهام و حتی از چشمانش تمام دنیای بشری و زمین را از فراسوی آسمان دیدم و دیگر هیچ ندیدم. تنها صداها ماندند، اصواتی که هنوز از درونم رخت نبستهاند و با هر بار بستن چشمهایم، به گوشها هجوم میبرند.
نیستی مطلقی حکمفرما شد. نه چیزی میدیدم و نه میشنیدم و نه حس لامسه فعال بود. اما میدانستم هوشیارم. تا آنکه کمکم اوراد و زمزمههایی گوش چپم را آزرد. صدا آشنا بود. همان صدای خشن و عصبی غربت. نور سرخی نیز از پشت پلکهایم رد میشد و پشتم به روی خاک نرم و داغی تکیه داده بود. چشمها را باز کردم و خان را دیدم که با کتابی قطور در دست کنارم به زمین نشسته بود و چیزهایی میخواند. باقی جمعیت معدود دهکده نیز آنجا ایستاده بودند و میرآقا نیز متعجب کنار دیگر افراد نظارهگر بود. در مرکز روستا، کنار همان چاه کذایی افتاده بودم. صلات ظهر بود و گرما اذیت میکرد. به سختی نشستم، گویی دیگر نیرویی در بدن نداشتم.
غربت کتاب را بست. چشمانش را با فشار مالید و هنگامی که زمین را نگاه میکرد گفت: «پیداش کردی؟ و آیا چیزی که باید دیده میشد رو دیدی؟» هنوز نمیتوانستم به آنچه دیدهام باور داشته باشم. ولی مگر امکان داشت که دیگران از توهمات من آگاه باشند و از آن سوال بپرسند. هزاران پرسش در ذهنم بود. اما حتی حال و توان پرسیدن هم نداشتم. پس تنها سوال مهم از نظر خودم را پرسیدم: «چیزی که باید دیده میشد؟» غربت دستی به صورتش کشید، گرما او را هم اذیت میکرد و کلافگی از اعمالش پیدا بود.
«ارباب القدوا. ساکن اعماق. حتماً از تو چیزی خواسته. درخواستش چی بود؟»
«همون موجود عظیمِ… .»
«بله. فقط درخواستش رو بگو.»
در آن لحظهی آخر، درست در هنگام تلفیق وجودهایمان، خواستهاش را فهمیده بودم. نه آنکه چیزی به زبان بیاورد. بلکه گویی نیازش، به هوس تبدیل شد و هوسش، نیازم شد. پس تنها کلماتی که وجودم میخواستشان را به زبان آوردم. نه برایم مفهومی داشتند و نه حتی به عواقبش فکر میکردم. «من هبوط کردم. ناظر دنیای زیرین شدم. ناظر مرگ انسان و ناظر دنیای زیر فرمان القدوا بودم. ناظر هبوطکرده. او طلب خون کرد. خون میر جوانی که همراهم بود.» و خان هوای داغ ظهر را با تمام توان به ریههایش کشید و چشمهای تمام مردم، به سمت میرآقا چرخید.
حسین جوادی نویسندهی گمانهزنیست که تلاش دارد نامفهومی جهان را از خلال روایت آدمها و هیولاها بفهمد. او مشغول نگارش رمانی در ژانر فانتزی گریمدارک و ساخت بازی ایندی مشابهی است. او از دوستداران باب دیلن و اسکورسیزیست و سم لیک و استیون کینگ را ستایش میکند.