شهری که هیولا می‌زاید: قامت شهر در سریال «چیزهای عجیب»

هیولاهای سریال «چیزهای عجیب» فقط موجودات ترسناک نیستند؛ نشانه‌های بیماریِ شهری‌اند که تروماها، دروغ‌ها و سرکوب تفاوت‌ها را زیر فرش پنهان می‌کند. آپساید داون سایه راست‌گوی هاکینز است و وکنا محصول نهایی همان سیستم؛ پس با کشتن یک هیولا، چرخه تمام نمی‌شود مگر خود «شهر» درمان شود

اولین بار که  «چیزهای عجیب[1]» را دیدم، همان کلیشه‌ی همیشگی در ذهنم شکل گرفت. هیولا بد است، بچه‌ها خوب هستند، بچه‌ها هیولا را شکست می‌دهند. پیروزی خیر بر شر. اما سوالی در ذهنم شکل گرفت چرا این هیولاها همیشه در هاکینز[2] ظاهر می‌شوند؟

هر چه داستان جلوتر رفت، چیزهای بیشتری دستگیرم شد تا اینکه هنری کریل روی صفحه تلویزیون آمد. دموگورگون، مایند فلیر و وکنا فقط نشانه بودند، علائمی از بیماری. مرضی به نام هاکینز، شهری کوچک و آرام.

حالا شهر خودش هیولا است، هیولاساز و هیولازا.

وقتی شهر نفس می‌کشد

هاکینز در نگاه اول، شهری معمولی است. خیابان‌های خلوت، همسایه‌های آشنا، حرف‌های کوچه و بازار. اما این شهر فقط پس‌زمینه داستان نیست؛ بلکه خودش یکی از شخصیت‌های اصلی است. شخصیتی که نفس می‌کشد، خاطره دارد و رازهایش را پنهان می‌کند.

هاکینز: شهری شبیه به همه‌ی شهرها

بعضی از ما در شهرهای بزرگی زندگی کرده‌ایم، همین‌طور شهرهای کوچکی را هم دید‌ه‌ایم. شهرهایی که همه اهالی یکدیگر را می‌شناسند و پچ‌پچ‌ها و حرف‌های درگوشی در کوچه‌های آنها سریع‌تر از نور پخش می‌شوند و هر کسی درون خودش یک دادگاه شخصی برگزار می‌کند. هاکینز از همان قسمت اول، همین حس را به بیننده می‌دهد.

این حس با تصاویری که می‌بینیم تقویت می‌شود. دوربین برادران دافر روی هاکینز طوری حرکت می‌کند که انگار دارد موجود زنده‌ای را نشان می‌دهد. سکوت شبانه خیابان‌ها، چراغ‌هایی که بی‌دلیل چشمک می‌زنند، جنگلی که همیشه بیش‌ازحد تاریک است. هاکینز فقط مکانی برای رخدادها و اتفاقات نیست، بلکه خودش بخشی از داستان است.

استفاده از شهر به‌عنوان شخصیت کار جدید و بدیعی نیست. گاتهام بتمن، توئین پیکس دیوید لینچ و دری استیون کینگ قبلا در قالب یکی از کاراکترها روایت شده‌اند. اما هاکینز فرق دارد. گاتهام از همان اول تکلیف خود را در مقام شخصیت شرور روشن می‌کند. اما هاکینز خودش را شخصیتی مثبت و خوب نشان می‌دهد و شاید همین ترسناک‌ترین بخش ماجراست.

خاطراتی که در پستو ماند

احتمالا این حس را تجربه کرده‌اید: بعضی مکان‌ها حس غریبی دارد. وقتی وارد خانه‌های قدیمی می‌شوید، حس می‌کنید یک نفر دارد از پشت‌سر به شما نگاه می‌کند.

هاکینز «چیزهای عجیب»، شهری است که خاطره دارد و مثل خیلی از ما آدم‌ها، خاطراتش را در پستو قایم می‌کند. آزمایشگاهی که بچه‌ها را آزمایش می‌کند. کودکانی که ناپدید می‌شوند. دختری که در مهمانی گم می‌شود.

همین پنهان‌کاری‌هاست که آپساید داون را می‌سازد. شهر آن‌قدر چیزهای عجیبی را زیر فرش قایم کرده که حالا به جایی بزرگ‌تر برای نگه‌داشتن تاریکی موذی نیاز دارد. چیزی مثل زیرزمین خانه قدیمی مادربزرگ، گاوصندوق مخفی عمو یا جهانی در بُعدی دیگر.

رویایی که کابوس شد

از دهه‌ی هشتاد میلادی آمریکا تصویری رویایی ساخته شده است: شهرهای کوچک با خانه‌های ویلایی، چمن‌های سبز و بچه‌هایی سوار دوچرخه. هاکینز «چیزهای عجیب» همین رویا را به نمایش می‌گذارد. اما پشت این نمای زیبا، واقعیتی تلخ پنهان است؛ واقعیتی که همه می‌بینند ولی هیچ‌کس حرفی درباره‌اش نمی‌زند.

چمن‌های سبز و نرده‌های سفید: چه چیزی زیر این تصویر در کمین است؟

احتمالاً همه ما حداقل یک بار خواسته‌ایم از شهرهای شلوغ به جایی آرام و دنج برویم. خانه‌های سفید با نرده‌های چوبی، چمن‌های سبز، بچه‌هایی که با دوچرخه در خیابان می‌گردند، همسایه‌هایی که برای هم کیک می‌پزند. این تصویر یکی از المان‌های دهه هشتاد میلادی است، همان دهه‌ای که داستان «چیزهای عجیب» در آن می‌گذرد.

اما با گذشت زمان، چیزهای بیشتری را از دنیای واقعی یاد گرفتیم، اینکه شهرهای کوچک همان چیزی نیستند که نشان می‌دهند. سریال «چیزهای عجیب» پوسته را کنار می‌زند و نشان می‌دهد زیر این تصویر قشنگ چه خبر است.

هاکینز همان شهر رویایی است. مرکز خرید استارکورت، مدرسه و تیم ورزشی، سالن بولینگ، کافه‌های دنج. اما نگاه کنید چه اتفاقاتی می‌افتد: دولت روی بچه‌ها آزمایش می‌کند. پدرها دست بزن دارند. اما همه وانمود می‌کنند همه‌چیز عادی است.

سکوت: همدستی پنهان جامعه با هیولا

در یکی از قسمت‌ها وقتی ویل ناپدید می‌شود، پلیس گزارش ساده‌ای می‌دهد: پسربچه‌ای در جنگل گم شده و احتمالاً از خانه فرار کرده است. مردم شهر، به جای اینکه بیشتر سؤال کنند و بیشتر بگردند، این گزارش را خیلی راحت می‌پذیرند.

این سکوت و تمایل به پذیرفتن توضیحات ساده بدون هیچ حرف و حدیث، خودش نوعی همدستی است. نه همدستی آگاهانه و برنامه‌ریزی‌شده، بلکه همدستی از جنس راحت‌طلبی. وقتی توجیه ساده و مثلا منطقی وجود دارد، چرا باید خودمان را برای پیدا کردن حقیقت به دردسر بیندازیم؟ وقتی می‌توانیم سرمان را بیندازیم پایین و از کنار ماجرا رد شویم، چرا باید درگیر شویم؟

البته این موضوع فقط مربوط به هاکینز چیزهای عجیب نیست. بلکه الگویی است که در همه‌جای دنیا هر روز تکرار می‌شود. وقتی صدای دعوا از خانه همسایه می‌آید و همه می‌گویند «به ما ربطی ندارد.» وقتی بچه‌ای توسط بچه‌های دیگر مورد قلدری قرار می‌گیرد و کتک می‌خورد و معلم‌ها و ناظم و مدیر می‌گویند «بچه‌ها با هم شوخی می‌کنند.» وقتی دختر یا پسر نوجوان و جوانی ناگهان ناپدید می‌شود و همه فکر می‌کنند «حتما از خانه فرار کرده.»

ترجیح می‌دهیم باور کنیم حال همه ما خوب است، چون اگر شک کنیم، باید دست به کار شویم. باید سوال بپرسیم. باید خودمان را به خطر بیندازیم. و کاری‌کردن سخت است. اما ندیده‌گرفتن و سکوت راحت‌تر است؛ حتی اگر این سکوت، صدای قربانی‌ها را خفه کند.

هاکینز شهری است که یاد گرفته سوال نپرسد و به همین دلیل وقتی دیوارها ترک می‌خورند، هیچ‌کس آماده‌ی وحشتی که بیرون می‌خزد نیست.

سایه‌‌ی راست‌گو

آپساید داون می‌توانست هر شکلی داشته باشد. اما کپی دقیق هاکینز است. تنها تفاوت؟ اینجا چیزی پنهان نمی‌شود. نه چمنی برای پوشاندن واقعیت هست، نه لبخندی برای دروغ‌گفتن.

چرا آپساید داون شبیه هاکینز است؟

آپساید داون می‌توانست هر شکلی داشته باشد. جهانی بیگانه با گیاهان غریب و آسمان بنفش. یک سیاره دیگر با قوانین فیزیکی متفاوت. اما آپساید داون کپی عین‌به‌عین هاکینز است، فقط تاریک، ویران و البته راست‌گو.

«راست‌گو» کلمه‌ای است که برای توصیف آپساید داون باید استفاده کرد. چون برخلاف هاکینز، آپساید داون چیزی را پنهان نمی‌کند. همه‌چیز همان‌جوری است که دیده می‌شود: خطرناک، تاریک، پر از هیولا. هیچ چمن و دار و درختی وجود ندارد تا روی واقعیت را بپوشاند. هیچ لبخندی نیست که به دروغ بگوید حال همه ما خوب است.

در روان‌شناسی یونگ، مفهومی وجود دارد به نام «سایه»، بخشی از روان ما که شامل همه‌ی چیزهایی است که نمی‌خواهیم بپذیریم. خشم، حسادت، ترس، افکار منفی. ما این حس‌ها را سرکوب می‌کنیم، اما آن‌ها از بین نمی‌روند. فقط جایی قایم می‌شوند.

آپساید داون سایه‌ی هاکینز است. هر چیزی که شهر انکار کرده، دفن کرده، آنجا به حیات خود ادامه داده.

هاگ‌ها: ریشه‌های تروما

هاگ‌ها، بوته‌های انگل‌واری که سراسر آپساید داون را پوشانده‌اند، مورد جالبی هستند. آن‌ها همه‌چیز را به‌هم متصل می‌کنند. از دیوارها می‌گذرند، زیر زمین می‌روند، جایی نیست که بتوان از دست‌شان فرار کرد.

این دقیقا همان کاری است که تروما با ذهن انسان می‌کند. وقتی چیزی را سرکوب و انکار می‌کنیم، از بین نمی‌رود، فقط در تاریکی ریشه می‌دواند. به خاطرات دیگر متصل می‌شود. در کابوس‌ها برمی‌گردد. در واکنش‌های غیرمنتظره ظاهر می‌شود. فکر می‌کنیم فراموش کرده‌ایم، اما تروما فراموش نمی‌کند.

هاگ‌ها نماد این واقعیت هستند و به همین دلیل است که تنها راه مقابله با آن‌ها، رویارویی مستقیم است.

فرزند مطرود شهر

هنری کریل متفاوت به دنیا آمد. در شهری دیگر شاید استعدادش کشف می‌شد؛ شاید کسی کمکش می‌کرد. اما هاکینز تفاوت را تحمل نمی‌کرد. پدرش سربازی بود که خودش به کمک نیاز داشت. مادرش می‌ترسید و درنهایت، آزمایشگاه انتظارش را می‌کشید.

هنری کریل: نخستین قربانی

هنری کریل کسی است که ده‌ها نفر را کشته، یک بُعد کامل را تسخیر کرده و می‌خواهد دنیا را نابود کند. اما وقتی فصل چهارم تاریخچه زندگی‌اش را نشان داد، دل‌سوزی‌مان را برمی‌انگیزد.

هنری بچه‌ای بود که متفاوت به دنیا آمد. شاید اگر در جای دیگری به دنیا می‌آمد، این تفاوت توانایی و استعداد خطاب می‌شد. شاید کسی کمکش می‌کرد. شاید در بزرگسالی کارهای فوق‌العاده‌ای می‌کرد. اما در هاکینز دهه‌ی پنجاه اگر با بقیه فرق داشتی، موجب می‌شد جایگاه «خطر» را تصاحب کنی.

پدرش ویکتور، سربازی از جنگ‌برگشته بود که خودش محتاج کمک بود. هنری مادر تنهایش را می‌ترساند. و جامعه خواسته‌ای نداشت جز فقط «عادی»بودن همه‌چیز. کسی که عادی نبود، حذف می‌شد.

آزمایشگاه: کارخانه هیولاسازی

وقتی هنری به آزمایشگاه ملی هاکینز سپرده شد، آخرین شانسش برای انسان‌بودن سوخت. دکتر برنر که بچه‌ها او را «پاپا» صدا می‌زنند، هنری را به یک موش آزمایشگاهی تبدیل کرد. یک شماره. یک ابزار.

آزمایشگاه بخشی از شهر بود. در قلب شهر قرار داشت. با مالیات شهروندان اداره می‌شد و ساکنان شهر یا نمی‌دانستند چه اتفاقی می‌افتد یا نمی‌خواستند بدانند.

هاکینز پسری را گرفت که می‌توانست تبدیل به چیزی متفاوت بشود، اما او را به وکنا تبدیل کرد. در حقیقت وکنا فرزند هاکینز است.

وکنا: قربانی‌ای که جلاد شد

مونولوگ‌های وکنا در فصل چهارم، یادآور نیچه است، اما نیچه‌ای که بد فهمیده شده. وکنا از «نظم طبیعی» حرف می‌زند، از برتریِ توانمند بر ناتوان، از بیهودگی قوانین انسانی. این حرف‌ها شبیه مفهوم «ابرانسان» نیچه است، اما با تفاوتی بنیادی: ابرانسان نیچه کسی است که ارزش‌های جدید برای بشریت خلق می‌کند. ولی وکنا می‌خواهد همه‌چیز را نابود کند.

این فلسفه تاریک‌اندیشانه، محصول تجربیات هِنری است. او نتیجه سیستمی است که نشان داده قوانین فقط برای ضعفاست. که قدرتمندها هرکاری دل‌شان بخواهد می‌کنند. بعضی انسان‌ها ابزار هستند و بعضی دیگر صاحب ابزار. هِنری کریل این درس‌ها را در آزمایشگاه هاکینز یاد گرفت.

سه چهره از یک هیولا

هیولای واقعی «چیزهای عجیب» کیست؟ دموگورگون، مایند فلیر یا وکنا؟ اگر دقیق‌تر نگاه کنیم، می‌بینیم هر سه فقط علامت هستند، نه خود بیماری. ضدقهرمان اصلی سیستمی است که تفاوت را سرکوب می‌کند و تا این سیستم باقی باشد، هیولاهای جدیدی متولد می‌شوند.

لایه‌های پنهان وحشت

سریال «چیزهای عجیب» سه لایه ضد قهرمان دارد:

  • لایه اول: هاکینز؛ روح شهر، آنتاگونیست اصلی داستان است. سیستمی که تفاوت‌ها را سرکوب می‌کند، تروما را دفن می‌کند و دروغ را به حقیقت ترجیح می‌دهد. اما این سیستم به‌تنهایی کار نمی‌کند. هر آنتاگونیست بزرگ به ارتشی از پیروان نیاز دارد و ارتش هاکینز، همان مردم عادی شهر هستند.
  • آن‌ها عُمّال ناخودآگاه این هیولا هستند. همسایه‌ای که یک‌کلاغ چهل‌کلاغ می‌کند. معلمی که قلدری را نادیده می‌گیرد. پلیسی که گزارش ساده می‌نویسد. مادری که به بچه‌اش می‌گوید «با آن پسره عجیب‌غریب بازی نکن.» هیچ‌کدام فکر نمی‌کنند دارند کار بدی می‌کنند. فقط دارند «عادی» زندگی می‌کنند و همین عادی‌بودن، سوخت موتور هیولاست.
  • شهر برای زنده‌ماندن به دموگورگون نیاز ندارد. فقط کافی‌ست مردمش هر روز صبح از خواب بیدار شوند، لبخند بزنند و وانمود کنند همه‌چیز خوب است.
  • لایه دوم: آپساید داون؛ جایی که همه‌ی چیزهای سرکوب‌شده زندگی می‌کنند. خاطراتی که دفن شدند. حرف‌هایی که گفته نشدند. دردهایی که پشت لبخند پنهان ماندند. این بُعد تاریک، زیرزمینی است که هاکینز سال‌ها زباله‌هایش را در آن ریخته است.
  • اما نکته‌ی مهم اینجاست: آپساید داون بیماری نیست، نشانه‌ی بیماری است. مثل تبی که خبر از عفونت می‌دهد. مثل دردی که می‌گوید بدن آسیب دیده. وقتی دیوارها ترک می‌خورند و هیولاها بیرون می‌آیند، یعنی زیر پوست شهر، خراب است.
  • جنگیدن با آپساید داون بدون درمان هاکینز، مثل خوردن مسکن برای عفونتی است که هر روز بدتر می‌شود. علائم شاید موقتا بروند، اما بیماری همچنان باقی مانده است.
  • لایه سوم: وکنا؛ او محصول نهایی کارخانه‌ی هیولاسازی هاکینز است. پسربچه‌ای که متفاوت به دنیا آمد، توسط خانواده طرد شد، در آزمایشگاه شکنجه شد و حالا برگشته تا انتقام بگیرد.

وکنا قربانی‌ای است که جلاد شد. این مهم‌ترین نکته درباره‌ی اوست. او از ابتدا هیولا نبود؛ بلکه هیولا شد. هر سیلی پدرش، هر آزمایش دکتر برنر، هر نگاه ترسیده‌ی مادرش، ماده اولیه‌ای بود که وکنا را ساخت.

او تجسم عینی خرابی و فساد هاکینز است. همه‌ی دروغ‌ها، همه‌ی انکارها، همه‌ی سکوت‌ها در او جمع شده‌اند. وقتی به چهره‌ی سوخته و زخمی‌اش نگاه می‌کنیم، داریم به آینه‌ای نگاه می‌کنیم که تصویر واقعی شهر را نشان می‌دهد؛ تصویری که هاکینز سال‌ها از دیدنش فرار کرده است.

چرا کشتن وکنا کافی نیست؟

اگر الون و دوستانش موفق شوند وکنا را شکست دهند، آیا مشکل حل می‌شود؟

احتمالاً نه. چون آزمایشگاه هنوز وجود دارد یا حداقل ذهنیتی که آن را ساخته است. ساختار اجتماعی که افراد متفاوت را طرد می‌کند، هنوز هست. تمایل به سکوت و انکار هنوز باقی‌مانده‌است و تا وقتی این‌ها وجود داشته باشند، هاکینز هیولاهای جدید می‌زاید.

این الگو را در سریال می‌بینیم. هر فصل، هیولای جدیدی در هاکینز پرسه می‌زند. دموگورگون می‌رود، مایند فلیر می‌آید. مایند فلیر شکست می‌خورد، وکنا بیدار می‌شود. این چرخه تصادفی نیست، بازتابی است از واقعیت که تا بیماری درمان نشود، علائم برمی‌گردند.

چرا «چیزهای عجیب» مهم است؟

شاید فکر کنید «چیزهای عجیب» فقط یک سریال فانتزی است. اما هاکینز نماد هر جامعه‌ای است که تروماهایش را دفن می‌کند. هر خانواده‌ای که مشکلاتش را پشت درهای بسته پنهان می‌کند. «چیزهای عجیب» راهنمایی است که نشان می‌دهد با تاریکی باید چطور روبه‌رو شد.

هاکینز اینجا، هاکینز آنجا، هاکینز همه‌جا

شاید فکر کنید «چیزهای عجیب» فقط برای سرگرمی است. اما این سریال روی نکته‌ی مهمی دست گذاشته است.

هاکینز هیچ ویژگی خاصی ندارد. نه جغرافیای عجیبی، نه مردمی متفاوت، نه تاریخی اسرارآمیز. خیابان‌هایش عادی است. مدرسه‌اش عادی است. نکته‌ی ترسناک دقیقاً همین‌جا است: هاکینز می‌تواند شهر تو باشد. هر خانواده‌ای که مشکلاتش را پشت درهای بسته نگه می‌دارد. هر جامعه‌ای که «چیزهای عجیب» را طرد می‌کند تا «عادی» بماند. هر کشوری که واقعیت و ماهیت تاریکش را انکار می‌کند تا تصویر درخشانش را حفظ کند.

آپساید داون همیشه زیر پای ماست. ولی ما فقط دل‌مان می‌خواهد فکر کنیم چیزی که روی آن پا می‌گذاریم چمن سبز است.

جنگیدن با سایه، به‌جای فرار از آن

«چیزهای عجیب» یاد می‌دهد که از شهرهای همه‌چیزتمام بترسیم. از جاهایی که همه‌چیز خیلی خوب به نظر می‌رسد. از لبخندهایی که خیلی راحت روی صورت آدم‌ها می‌نشیند. چون پشت این ظاهرسازی‌ها، چیزی پنهان شده است.

اما راه‌حل انکار نیست. شخصیت‌هایی که در سریال موفق می‌شوند، آن‌هایی هستند که حاضرند با تاریکی و سیاهی روبه‌رو شوند. وقتی همه سکوت کرده‌اند، حرف بزنند. وقتی همه دارند فرار می‌کنند، به دل خطر بزنند.

نگاهی دوباره به هیولا

وقتی «چیزهای عجیب» به پایان می‌رسد، دیگر به هیولاها فکر نمی‌کنیم. به هاکینز فکر می‌کنیم. به خیابان‌های آرام، خانه‌های تمیز، مردمی که لبخند می‌زنند و هیچ سوالی نمی‌پرسند.

و بعد به شهر خودمان فکر می‌کنیم. به کشور خودمان. به تاریکی‌هایی که زیر فرش پنهان شده و وانمود می‌شود که وجود ندارند.

سریال «چیزهای عجیب» در ظاهر، داستان بچه‌هایی است که با هیولا می‌جنگند. اما در اصل، داستان شهری است که هیولا را زاییده و حالا با تعجب از خودش می‌پرسد این شیطان از کجا بر سر ما نازل شده.


[1] Stranger Things

[2] Hawkins


Unknown
+ posts

میلاد قزللو؛ از خاک پاک تهران، که در غوغای شهر، گوش به نغمه کلمه می‌دهد و چشم به رمز ماجرا. شاگرد مستقیم شیخ اجل سعدی، اگرچه این دعوی را به مطایبه می‌گوید، که آقا سعدی را شاگردی نتوان کرد، مگر به ادب و رنج خواندن. فانتزی‌نویس و شاعر؛ گاه جهان را چنان می‌سازد که نیست، تا حقیقتش بهتر دیده شود. خودرونویس؛ میان آهن و آتش، دنبال جان داستان می‌گردد. طنزپسند، که تلخی روزگار را به نمک خنده آسان‌تر توان سر کشید. و از همه بیشتر، هنر وی آن است که چیزهایی می‌بیند که دیگران از کنارشان بی‌خبر می‌گذرند، چون کسی که در برگ گل، فصل بهار را می‌خواند.

3 نظرات
  1. Sohrab
    Sohrab می گوید

    I’m sick of hearing about Stranger Things

  2. Ari
    Ari می گوید

    این بهترین مقاله سایت بود
    درود بر گالاکسار

  3. آتوسا
    آتوسا می گوید

    مقاله خوبی بود. دست میلاد خان درد نکنه. فصل جدید رو هنوز ندیده‌ام. سریال در فصل‌های اخیر دچار نوعی تورم زمانی شده که شاید با حوصلهٔ این روزهای ما جور درنیاد.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.