هیولاهای دل تورو: دیو یا ایزد؟

در جهان گیرمو دل‌تورو، هیولاها اغلب مهربان‌ترین موجودات قصه‌اند؛ برخلاف آن‌ها، این انسان‌ها هستند که چهره واقعی شر را آشکار می‌کنند. این جستار سفری‌ست میان هزارتوی پن، آبدیس، پسر جهنمی و فرانکشتاین برای یافتن معنای حقیقی هیولا.

بی‌شک می‌توان گیرمو دل تورو گومز کارگردان مکزیکی‌تبار نامدار را پرچم‌دار ژانری دانست که خودْ بنیان‌گذارش است؛ ژانر نامتعارفِ دل تورو. سبک دل تورو خرده ژانرهای زیادی را زیر بال‌وپر می‌گیرد. از فانتزی سیاه گرفته تا گوتیکِ اکسپرسیونیست، وحشت کلاسیک شاعرانه تا قصه‌های پریان. قصه‌های او همزاد افسانه‌های فولکلور مدفون در هزارتوی جنگل‌های کهن و زیر سنگ‌های خزه‌بسته‌ی مخروبه‌های تمدن باستانیِ از یادرفته یا سرگذشت ایزدان شر و نگهبانان شومی‌اند که از دنیای ما نیستند. دل تورو این راوی خلاق و قصه‌گوی زبردست بلد است چگونه مخاطب را با رَخشاره‌های گروتسک و ابرازگر خود میخ‌کوب کند.

قصد دارم در این جستار کوتاه، دل‌وروده‌ی چند اثر او که جایگاه خاصی در گنجه‌ی افکارم دارند بیرون بریزم.

مخلوقات دل تورو دفرمه، عجیب و گاهی از نگر دیداری، آزارنده‌اند. فرتورهایی پندارین و تاریک، نبوغ‌آمیز و دل‌آزار و گاه تِینا و بیگانه.

پندارین و تاریک

پن: ایزدی نیک‌سرشت یا دیوی سیه‌دل

تماشای «هزارتوی پن» با رخشاره‌های غریب، رنگ‌های خاموش، سایه‌های غلیظ در هر کنج و زاویه و جاذبه‌ی جادویی چشم‌گیر، آشناپنداریِ د‌ل‌ضعفه‌آوری را زیر پوست‌مان کپه می‌کند. پن، نگهبان جنگل پریان است، پاسبان دروازه‌های ابدی که هزاران هزارسال همچون تندیسی بر مکان پاس‌های ازلی‌اش چشم به‌راه ایستاده یا شاید به کمین نشسته تا کلید در باغ مخفی را در جیب دختربچه‌ای پیدا کند.

در جهان دل تورو، میان دنیای واقعی و خیال‌انگیز، روشنی و تاریکی، بدخواهی و نیکی مرزی وجود ندارد. این خالق اسپانیایی‌زبان همه‌چیز را جوری به‌هم می‌آمیزد که پرده‌ی مابین دریده می‌شود، بی‌آنکه صدای ازهم‌گسستن تاروپودش را بشنویم.

اوفلیا دخترکی‌ست رویاباف‌، در دنیایی که خیال‌پردازی نقص است. داستان در اسپانیای تحت سلطه‌ی نظامیان و دوران تاریک فرانکو رخ می‌دهد. سایه‌ی سنگین فاشیسم روی آسمان آبی افتاده و چلوارِ خیس خفقان راه گلوی مردم را بسته. پشت سنگر اما هنوز کسانی هستند که دربرابر غول بدهیکل و قناس استبداد ایستاده‌اند. مبارزان پنهان انگشت‌شمار، آزادی‌خواهان و پارتیزان‌های جنگلی که داستان واقعی مقاومت‌شان در حاشیه‌ی قصه‌ی اوفلیا و پن در جریان است.

جهان هزارتوی پن مثل دیگر قصه‌های دل تورو سایه‌اندود، سرشار از رنگ‌های سرد، با خطوط محیطی واضح و زاویه‌های تیز اما درعین‌حال مبهم است. پنداری پرده‌ای مه‌گون و بی‌رنگ روی همه‌چیز نشسته و خاصیت دلهره‌آوری به تک‌تک عناصر می‌دهد. خاصیتی که با واردشدن اوفلیا و مادرش به عمارت جنگلی کاپیتان ویدال متوجه آن می‌شویم. کاپیتان ویدال یک نظامی سنگدل و قصی‌القلب است با نمودهای پررنگ از خشونت و ناهنجاری‌های اخلاقی. عمارت ویدال مُرده و فسرده است پوشیده از سایه‌های غلیظ. مارِ ترس، زیر الوارهای شیروانی و تخته‌چوب‌های کف‌پوش می‌خزد. عمارت آینه‌ای تمام‌نما از مالک و اربابش است.

اوفلیا در چنین دنیای اندوه‌بار و گرفته‌ای، پرسه‌زنان میان کوره‌راه جنگلی، حشره‌ی چوب را می‌بیند که از سوراخ دهانِ لوح سنگی خزه‌پوشی بیرون می‌آید و آن را پری می‌پندارد؛ بدین‌سان جادو راهش را به این قصه‌ی پیش‌پاافتاده می‌گشاید.

مادر اوفلیا، کارمن، بیوه‌زنی زیبا و تکیده، نماد زن‌هایی است که زیر بار زور و محدودیت‌ها کمر خم کرده و در‌نهایت این جنگ فرساینده را باخته‌اند. کارمن که باردار کودک کاپیتان است، اوفلیا را از خیال‌پردازی منع و تشویق می‌کند به سیاهی دنیای کاپیتان قدم بگذارد، مانند او قدر عافیت را بداند و به بهای امنیت و رفاه، تسلیم سرنوشت شود.

اوفلیای کوچک در اوج ناامیدی، دروازه‌ای سنگی و مخروبه را نزدیک عمارت پیدا می‌کند. دخترک از دروازه و دالان سبز و متروک  پشت آن می‌گذرد و پن را می‌یابد؛ موجودی غریب، نیمه‌آدم نیمه‌بز که در هزارتوی پرشاخ‌وبرگی پشت دروازه‌ی سنگی چشم به راه اوفلیا بوده است. پن با لحن اشرافی و تاب‌دار خود به اوفلیا کرنش کرده و او را شاهزاده‌خانم موآنا خطاب می‌کند که باید یک بار دیگر راه بازگشت به سرزمین پدری‌‌اش، دنیای زیرین را پیدا کند؛ از آنجا که نور آفتاب یادهای زندگی پیشینش را پاک و او را تبدیل به موجودی میرا کرده است.

قصه همین است. همان آماج و آمال همیشگی؛ جست‌وجوی چشمه‌ی جاودانگی.

پن آن پری مهربان همیشگی نیست که در قصه‌های دیزنی می‌دیدیم. او رِند و بی‌رحم است و گویی ورای لبخند دوستانه‌ی هراسناک و وعده‌های غریبش، انگیزه‌هایی پنهان نهفته. پنِ دل تورو بیشتر از نگهبان جنگل به دیوی منتقم و افسون‌گر شبیه است که از آزار آدمی‌زادِ ناسپاس محظوظ می‌شود و به خون او و اجداد گناهکارش تشنه است. او به ایزد بدسرشت و حیله‌گری می مانَد که خوب می‌داند سرنوشت اوفلیا مرگ است ولی بدش نمی‌آید با این آدمیزاد کوچک ساد‌ه‌لوح خوش بگذراند.

این شبهه‌ها شاید تا سکانس پایانی قصه باقی‌ست. دوگانگی شخصیت پنِ نیک‌خو، یاری‌رسان گمشدگان یا پنِ بدخواه، گمراه‌کننده‌ و پاسبان دنیای کهن، یکی دیگر از جذابیت‌های مارپیچ پنِ دل تورو است. دخترک بی‌پناه باید برای به‌دست‌آوردن دوباره‌ی جاودانگیِ خود، سه ناممکن را انجام دهد که پن نشانی‌شان را به او داده. در واقع اوفلیا می‌بایست در پایان هر جست‌وجو، چیزی را فدا کند.

مردِ بی‌رنگ، نمادی کژیده از فولکلورِ ورافتاده

در پلان مردِ بی‌رنگ، دل تورو فرتور بی‌نظیر و هولناک شگفت‌انگیزی را پیش چشمان‌مان می‌نشانَد و پرده از موجودیت مخلوقی برمی‌دارد که به عقیده‌ی من آغازین مواجهه‌ی صوتی تصویری ما با دگرباشندگانِ بیگانه‌زاد فولکلور با چنین شناسنامه و جزئیات به یادماندنی از لنز دوربین بود؛ رفتن به لانه‌ی مردِ بی‌رنگ، بچه‌خوار قصه‌ها، بدون شک دنیای هر عجایب‌پردازِ شیفته‌ی اسرارِ مگو را به شکل مطلوبی وارونه می‌کند.

 ما آفریدگان و جهان‌هایی شبیه به این را در آثار دیگر دل تورو نظیر «پسر جهنمی» نیز می‌بینیم. نکته‌ی دیگری درباره پریان و اِلف‌ها در دنیای دل تورو تأمل‌کردنی است. گِلِ ساکنان جهان‌های موازیِ سحرآمیز پریان در آثار دل تورو جور دیگری سرشته شده. آن‌ها در عین زیبایی، شکوه و ارجمندی، هولناک، کهن‌سال و خوف‌انگیزند. رخشار‌ه‌ای موهوم و ترس‌آور از سرنوشت موجودات ابدی… سرنوشت محتومی که در پی جاودانگی می‌آید.

مفهوم پشت سکانس مرد بی‌رنگ، مخلوقی که کاسه‌ی چشمانش کف دستش فرو رفته، شاید تأکید بر ماندن بر سوگند، بردباری یا پایداری دربرابر زیاده‌خواهی و طمع است، هرچه هست اوفلیا از این آزمون سرشکسته بیرون می‌آید. گو این‌که او کودکی بیش نیست و آن سفره‌ی رنگارنگ و خوراکی‌های لذیذ می‌توانست چشم و گوش هر بیننده‌ای را بر قول و پیمانش ببندد. این شرط پن و از قضا یک‌ راهنمایی  به‌جا به آن سنجاق بود؛  نخور تا خورده نشوی. اوفلیا در اینجا نه با سیب که با سه حبه‌ انگور فریب می خورَد و در آزمون رد می‌شود. کفاره‌ی گناهی که نمی‌بایست مرتکب می‌شد. درست مانند کفاره‌ی گناه بعدی‌اش؛  وقتی نوزاد ریشه‌ای را در ظرف شیر زیر تخت‌خواب مادر بیمارش می‌گذارد و خون خود را قطره‌قطره در آن می‌ریزد تا کودک درون شکم مادر به مدد جادوی سیاه جان تازه بگیرد. ما تمام این‌ها را باور می‌کنیم… درست مثل اوفلیای کوچک شوربخت که چیزی جز آن را باور نداشت.

اما در این اثر منحصر‌به‌فرد، نه آن زمان که پن به‌خاطر خوردن انگور اوفلیا را رها می‌کند و در سایه‌ی دیوار ناپدید می‌شود، بلکه وقتی بازمی‌گردد و به دخترک که در اتاقش محبوس است گچ جادویی را برمی‌گردانَد تا بتواند با آن از آنجا بگریزد، لرز به استخوان می افتد. اینجا ما به یاد قابِ درِ کوچک روی دیوار می‌افتیم، سه خط سفید که بر سطحی صلب کشیده شده؛ همان در که به واسطه‌ی گچ جادویی، پای اوفلیا را به دنیای از مابهتران و مخلوقات جاوید سهمناک باز کرد. شاید این ضربه پیش‌بینی‌ناپذیرترین ضربه بود. آیا تمام این‌ها واقعی‌ست؟ گچ پن به راستی جادویی بوده و می تواند هر دیوار و زمینی را باز کند؟ دری به دنیاهای دیگر در کار است؟

دل تورو ضربه‌ی دوم را غافلگیرانه فرود می‌آورَد. کاپیتان در تعقیب‌وگریزی نابرابر به اوفلیای کوچک شلیک می‌کند. اوفلیا درنهایت به واپسین خواسته‌ی پَن وقعی ننهاد و جان خود را برای برادر نوزاد خویش فدا کرد. دخترکی که بنا بود شاهزاده‌خانم جاودانِ جهان زیرین باشد. اینجا باور ما دوپاره می شود. این یا آن؟ کدام یک حقیت دارد؟ مگر با مرگ دخترک همه‌چیز تمام نمی‌شود؟ این همان مرز باریک و پاک شده است، همان پرده‌ی نامرئی که پاره شد بی‌آن‌که صدای شکافتنش را بشنویم. دل تورو چنان ماهرانه این دو پرده‌ی واقعیت و خیال را با نخ سیمین افسون کوک می‌زند که بیننده بین زمین و هوا شناور می‌مانَد.

سکانس پایانی، تاثیر ژرفی بر یادها می‌گذارد که از نظر من یکتا بود. این البته از خصیصه‌های خاصه‌ی آثار جناب دل تورو است؛ پایان‌های عجیب، وارونه و شگفت‌انگیز.

پن گویی میوه‌ی همخوابگی یک فرشته با موجودی تاریک و ناشایا است؛ دورگه‌ای از دنیایی وارونه. مخلوقی سم و شاخدار که در گوش فرزند آدم نجوا می‌کند و از پردیس آرزوها می‌خوانَد. نیرنگ‌بازِ پرجذبه، مطرودِ ازیادرفته؛ آشنا به نظر می‌رسد. پن را از هر گوشه بنگریم، بازتاب شیطان است. فرشته‌ای سوخته‌بال که طبق کتب عهد عتیق، تنها یک ماموریت دارد، وسوسه و گمراه‌کردن و در پایان نابودی آدمی‌زاد.

در داستان اوفلیا، پن به ظاهر همان شیطانک مکار و سیه‌کاسه است، هرچند در پایان همه‌چیز وارونه می‌شود. همچون قصه‌ی شیطان، پرومته‌ای که به گناه دزدیدن آتش برای انسان، سقوط کرد. اینجا تجسم شیطان به معنای موجودی خودمفتون و خواهانِ نابودی و سقوط انسانیت، فاشیسم و کاپتان ویدال، درجه‌دار عالی‌رتبه‌ای‌ست که سمبل و مامور اجرای آن است.

نبوغ‌آمیز و دل‌آزار

مخلوقات دل تورو گاهی د‌ل‌آزارند. معوج، دفرمه، کج‌ریخت، گروتسک و درعین‌حال به طرز دلهره‌آوری آشنا و مسحورکننده. این دل‌آزاری را می‌توان به‌طور ویژه به این اثر او نسبت داد: «اِشکاف کنجکاوی‌ها»[1] که با رخشاره‌های گور و خون‌ریز و ایده‌های درخشانِ دل‌رعشه‌آور، شما را بر جا میخ‌کوب می‌کند. به‌شخصه بیشتر از دو قسمت نتوانستم تاب بیاورم اما همان دو قسمت بر خاطرم  نشست. دیگر کجا می‌توان داستانک مصور کوتاه از کلکسیونر مرده‌ای دید که برای سیرکردن ایزد شری که احضار کرده، خواهر خود را به خوردش می‌دهد؟ بی‌شک هیچ‌کجا، جز اِشکاف کنجکاوی‌های جناب دل تورو.

گرچه این دل‌آزاری در بیشتر آفریده‌های او چون گردابی افسونگر شما را می‌بلعد؛ مثل هیولایی که فارغ از درد و عذاب، با لبخندی مجنون، لای دندان‌هایش خردوخمیر می‌شوید. هیولایی که رد انگشتانش بر ناخودآگاه شما می‌مانَد. این دل‌آزاری فریبنده را می‌توان در فرم بدن و کالبد وادیسیده‌ی موجوداتی که می‌آفریند به شکل فیزیکی با خطوط محیطی پررنگ و اکسپرسیونیستی دید.

 همانند پن، ایزد نگهبان نیمه‌بز و نیمه‌انسان، با بالاتنه‌ی آدمیزادی اما نه کامل آدم، چشم‌ها گوش‌ها ‌شاخ‌ها و هیبتی ناآدمی‌زادطور، پایین‌تنه‌ای سم‌دار ‌شبیه به چهارپایان اما نه کاملاً حیوانی. فیگوری کجیده، گاهی بسیار شبیه به درختی پیچ‌خورده و خشکیده؛ چه تصویری درخشان‌تر از این؟

تِینا و بیگانه

آبدیس: دلداده زیر جلد هیولا

در سینمایی آرام‌بخش و نامتعارف  The shape of waterکه ما برگردانش را می نویسیم «آبدیس» – چون ترکیب تودل‌بروتری از «شکلِ آب» است – هم با چنین مخلوقی مواجهیم. موجودی که از دنیای ما نیست. خداوندگاری بیگانه، بی‌نهایت ناآشنا و مهیب و ناممکن به چشم بشری و درعین‌حال شکوهمند، شگفت‌انگیز و رازآلود. این مخلوق جذاب بی‌گمان ملهم از همتای هم‌نژادی‌‌ست که خیلی پیش‌تر از آبدیس، او را در کمیک پسر جهنمی و Abe Sapien اثر مایک میگنولا ملاقات کرده‌ایم؛ ابراهام یا اِیب پیش‌تر آدمی‌زاد بوده و اکنون به نام‌های بسیاری از جمله مرد دوزیست شناخته می‌شود. با تفاوت‌هایی نه چندان بزرگ… مثلاً این‌که در کمیک‌ها او یک نابغه است و صدالبته حرف می‌زند!

موجود دوزیست در آبدیس، به آدمی‌زادی می‌مانَد که میلیون‌ها سال زیر آب زندگی کرده و فرگشت متفاوتی از انسان‌های ساکن خشکی داشته، ازاین‌رو هم شبیه هم بسیار ناشبیه به آدمی‌زادگان است. او از بیرون هیولای دوپای باله و آبشش‌دار است ولی از درون کودک شیرینی‌ست که قدرت تکلم و درک پیچیدگی‌های دنیای متمدن را ندارد. داستان باز هم با ورود یک دختر پیچشی دل‌پذیر و سحرانگیز می‌گیرد. الیسا زن جوان لالی که تنها زندگی می‌کند و تنها اعضای خانواده‌اش، همسایه‌ی پیرش جایلز، تصویرگر شکست‌خورده و زلدا دوست رنگین‌پوست بانمکش‌اند که با او در شیفت‌های شبانه مسئول رفت‌وروب و تمیزکاری یک آزمایشگاه فوق‌سری دولتی است.

 الیسا اسپینوزا دختری یتیم است. او را در حاشیه‌ی رودخانه با جراحتی بر جدار گردنش یافته‌اند. گویا همان جراحت باعث از‌بین‌رفتن تارهای صوتی دخترک بینوا شده. این پیش‌زمینه کوتاه و به ظاهر بی‌اهمیت از الیسا، در سکانس پایانی داستان پلانی لرز‌ه‌آور و بی‌نظیر را رقم می‌زند.

داستان در آمریکای دوران جنگ سرد در شهر بالتیمور رخ می‌دهد. انتخاب دوره‌های زمانی برای روایت داستان در قصه‌های دل تورو یکی دیگر از جاذبه‌های نامتعارف آثار اوست. او اغلب دوره‌های زمانی پرتنش، ناآرام، ناامن و تاریک را انتخاب می‌کند. جنگ‌های داخلی، خفقان و استبداد، تبعیض، جوامع بسته، قشر فرودست در شرف انفجار، شهروندان ارجمند و شسته‌رفته‌ی کت‌وشلوار و یونیفرم‌پوش در پوسته‌ی اتوکشیده‌ی جوامع پساصنعتی مدرن که زیر جلد مصنوع‌شان مردابی گندیده خوابیده.

الیسا می‌تواند به زبان اشاره با مخلوق آبزی غریب‌المنظر هیولاوش ارتباط برقرار کند و به این ترتیب پیوندی عجیب، نامانوس، ابزورد، خالص و عاطفی مجذوب کنند‌ه‌ای بین آن دو شکل می‌گیرد. عشق به هیولا… اما هیولا در اینجا نه آن موجود بیگانه‌ی دوزیست خداگونه که خودِ آدمی‌زاد و به طور اخص ژنرال استریک‌لند است که یک خودشیفته‌ی نژادپرست است.

دل تورو باز داستان عجیب‌وغریب، ناسترده، بیگانه‌زاد، از جهاتی دل‌آزار و در آن واحد هنایا[2] و زیبا بازگو می‌کند. قصه‌ای که پیوند نادیده میان آدمی‌زاد و ناآدمی‌زاد را نشان‌مان می‌دهد. پیوند افسانه‌ای بین میرا و جاودان، دیو و انس، هیولا و پری‌زاد، آفریدگار و آفریده. درونمایه‌ای که ما در اثر اخیر او هیولای «فرانکشتاین» نیز شاهدش هستیم.

فرانکشتاین

فرزند تکه‌دوزِ ناخلفِ دل تورو

گرچه هیولای فرانکشتاینِ دل تورو با وجود جلوه‌های بصری چشم‌گیر و فرتوری که از کاراکتر رانده و ناشاد هیولا نقش زد، از جادوی همیشگی دل تورو بی‌بهره ماند و بسیار ناهمزاد با دیگر آثار او جلوه کرد. هیولای فرانکشتاینِ زاده‌ی مری شلی، با گوهری پیچیده و چندلایه، شاعرمنشی تلخ‌ و فیلسوفی فسرده است. او از ابتدای خلقتش از خالق خویش دل‌زده و آزرده بوده و تا پایان این‌چنین می‌مانَد، چنان که آتش خشم و تمنای عشقی که هرگز از پدر و آفریدگارش دریافت نکرد اخگری می‌شود و تا ابد در جان و‌ روح خودش شعله می‌کشد.

ما در برداشت دل تورو، هیولای فرانکشتاین را کودکی تک‌بعدی و بی‌پیچیدگی می‌یابیم نه مخلوقی که در اثر بانو شلی در انتها، خود خدای خویش و آفریدگار سنگ‌دلش ویکتور فرانکشتاین می‌شود؛ خالقی دژم و جفاکار، با بغض و کینه‌ای بی‌پایان.

در فرانکشتاینِ دل تورو هیولا، پسرکی غم‌زده و رانده‌شده است. موجودی که برخلاف ذات ناهمگون و باطلش، زیباست و عشق دختر پری‌روی قصه را نیز از آن خود می‌کند. دید رمانتیک و شاعرانه‌ی دل تورو به شرط وفاداری به اصالت کتاب می‌چربد. هیولای اندوهگین و نرم‌خوی او حتی در پایان، مهر و عشق و شرمساری پدر و خالق دیوانه‌ی بی‌رحم خود، ویکتور را نیز به‌دست می‌آورد. گرچه نمی‌توان به این برداشتِ ابریشمینِ او خرده گرفت ولی به نظر من هیولای فرانکشتاینِ دل تورو، ناشبیه‌ترین و بی‌تناسب‌ترین مخلوق در گنجه‌ی مخلوقات عجیب، ناهم‌ساز و شگفت‌انگیز همیشگی او بود. مخلوقی که هیچ همانندی و خویشی با هیولای تکه‌دوزِ تلخ‌خو و غمین مری شلی ندارد.

دل تورو در فرانکشتاین همان راوی آبدیس و هزارتوی پن است. هیولای او نه هیولای همیشه در التهاب و خشم و بغضِ شلی، که مخلوق وصله‌پینه‌ی چهل‌تکه‌ای‌ست فرشته‌خو. او به سنت قصه‌گویی و شخصیت‌پردازی خود وفادار مانده نه به فرزند نامرده‌ی آذرخش‌زاد خشم‌آگین خانم شلی. هیولای فرانکشتاینِ دل تورو آینه‌ای کدر و دوداندود از هیولاهای پیشین اوست. موجودی ایزدگونه و برتر، تنها و بی‌کس و در جست‌وجوی عشق.

 پسر جهنمی

شیطانکی که آدمی‌زاد بود

در پسر جهنمی هیولای دل تورو آفریده‌ای است که به صورت اتفاقی به‌دست غیب‌گویان نازی احضار شده. او فرزند اَزائِل اهریمن والامقام است. دو شاخ بر سرش روییده که نمی‌دانیم چرا شکسته‌اند. بزرگ و غول‌پیکر است، پوست سرخ‌رنگ دارد و چشمان زرد. او تجسم بی‌نقص شیطان در باور بشر است. با این وجود، «آنونگ اون راما» که ما او را به همان نام آشنایش یعنی پسر جهنمی می‌خوانیم، آدمی‌زادترین شخصیت داستان است. با زبان تندوتیز و نیش‌دار و شوخ‌طبعی کنایه‌آمیزش، بی‌گمان خیلی از ما پسرجهنمی را دوست داشته‌ایم. شیطانی که عاشق پدرش بود؛ بروم، دانشمندی که بزرگش کرد. همچنین دل در گرو لیز شرمن دارد، دختری که آتش‌زایی کشنده است.

اینجا ما با هیولا مواجهیم. خود تجسم ابلیس، فرشته‌ی رانده‌شده، اهریمن آتشین، همو که اگر تسلیم میل ذاتی و گوهر واقعی‌اش شود می‌تواند درهای جهنم را باز کند. در سکانسی که برای اولین بار چهره و کالبد حقیقی او را می‌بینیم با برآمدگی‌های پیچانِ دوباره روییده بر سر و تاج آتشین شناور میان شاخه‌ای دوگانه، این را درمی‌یابیم.

باز هم این پرسش تکرار می‌شود، هیولا کیست؟ پسر جهنمی که بیش از خود انسان‌ها به نژادشان دل و امید بسته؟ یا خود آدم‌ها؟

هیولا کیست؟

به راستی هیولا کیست؟ چیست؟ موجودی غیر از ما؟ مخلوقی که فرگشتی دیگرگونه داشته؟ آفریده‌ای بدشکل و بدمنظر، زشت و پلشت و ناهنجار؟ با کالبدی دفرمه، پوستی لزج و پولک‌دار، فلس‌هایی سرخ، کهربای چشمان با مردمک افقی، دمی باله‌دار یا دو شاخ بز بر سر روییده؟

یا…

مخلوقی برتر و ماورایی؟ خلقتی جاودان؟ خداوندگاری شکوهمند؟

چه چیز سبب شده او را هیولا بنامیم ؟ آیا چون از ما برتر است یا چون با ما تفاوت دارد؟ 

دل تورو آینه‌ای جلوی ما و شخصیت‌ها می‌گذارد تا خودمان انتخاب کنیم. هیولاهای دل تورو با کالبدهای دگردیس، نژادهای برتر و خصوصیات فیزیکی عجیب و گاه هراسناک، موجوداتی دوزیست، ماورایی یا کیهانی، هیولاهایی باله‌وآبشش‌دار یا دیوهایی دم‌وشاخ‌دار، اهریمن باستانی احضار‌شده یا ایزد نگهبان جنگلی فراموش‌شده، همگی در نظر اول هیولا و با پیش‌روی داستان قهرمانانی‌اند که گویی برای نجات بشر از مرداب فساد و ابتذال و گنداب نخوت و خودبرتربینی آمده‌اند. دیوهای او ایزدانی‌اند که می‌توانند نسل‌های آتیِ فرزندان آدمی‌زاد را به درِ باغ رستگاری برسانند. فرشتگانی که معنای واقعی زندگی و بودن در جهان هستی را به او گوش‌زد می‌کنند. راستی و درستی… عشق و فداکاری… دیگردوستی… چنین مفاهیمی در پایان‌بندی قصه‌ی تراژیک اوفلیا، داستان غم‌انگیز الیسا و دوگانه‌ی پسری که از جهنم آمد، به ما تلنگر می‌زنند.

این تلنگر یادمان می اندازد هیولا چیز دیگری‌ست نه دیوها و غول‌های بی‌شاخ‌ودم افسانه‌های‌مان. دیوهایی که شاید آدمی‌زادانی با فیزیک چشم‌گیر و قدرت‌های جسمانی برتر بوده‌اند که آن‌قدر ازشان کشتیم تا نسل‌شان ورافتاد. هم‌نژادانی که ممکن است به سبب تفاوت یا بهتربودن از ما، رانده‌شده یا به روش‌های مختلف در دوره‌های تاریخی گوناگون محکوم به مرگ شده‌اند.

شاید هیولاها به چشم بشرِ دهه‌ها، قرن‌ها و هزاره‌های پیشین به سبب رنگ پوست، فیزیک و فرهنگ و آداب و رسوم دیگرگونه‌ یا چون به طرز مشکوکی برابری‌خواه و پیش‌ران بوده و خدایان دیگری را می‌پرستیدند، هیولا بوده‌اند؛ اهریمن‌زادانی محکوم به مرگ.

اینک اگر ما موجودیتی غیرملکولی، توضیح‌ناپذیر و اثیری باشیم که می‌تواند در هر کالبدی حلول کند و آن‌وقت تصمیم بگیریم از سوراخ گوش جناب دل تورو وارد جمجمه‌اش شویم و از پشت شیشه‌ی چشمان او به دنیا نگاه کنیم، می‌بینیم اهریمن‌زادی که خون زهرآلود بازمانده از فتوحات تاریخ در رگ‌هایش جاری‌ست، استریک‌لند، کاپیتان ویدال و ویکتور فرانکشتاین است. این نمایندگان بی‌چون‌وچرای نسل بشر، خودْ هیولایی‌اند که از آن می‌گریزند.

دل تورو بی‌گمان با هیولاهای دگردیس، دگرکالبد و دگرگوهر خود، هیولاهای دل‌نازک مهرپرور عاشق‌پیشه‌اش، به افکار ما جهت می‌دهد. وقتی به استریک‌لند و کاپیتان ویدال نگاه می‌کنیم، می‌بینیم هیولاهای حقیقی زیر پوست آدمی‌زاد خوابیده‌اند و این پرسش در ذهن‌مان چرخ می‌خورَد، پوست آدم تا چه اندازه برای هیولاشدن کش می‌آید؟


[1] Cabinet of curiosities

[2] کارساز، اثرگذار

Unknown
+ posts

النا رهبری هواخواه ژانرهای فانتزی سیاه، گوتیک، کلاسیک وحشت، اپرای فضایی، وحشت کیهانی و رازآلود است. شیفته‌ی فولکلور، قصه‌های پریان و افسانه‌های کهن.
از مریدانِ لگویین، اس. بیگل، بورخس، لاوکرفت، ثافون، هدایت، بهرام صادقی و آلن پو.

تا امروز کتاب‌های «سرد»؛ رمان فانتزی سیاه و «دَه بَرِ مَهیل»؛ مجموعه داستان کوتاه وحشت از او منتشر شده است.

به زبان خودش:
«من راوی وراج خلاقی‌ام، اباطیل‌بافم، ارباب واژه‌های فراموش‌شده، شکارچی موهوماتِ سودازده، هذیان‌گوی کابوس‌نگار، ننه‌حکایتیِ جنبل‌جادویی.»

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.