پیش از این، هالیوود ماشینهای اسکناسچاپکنی خود مثل «جنگ ستارگان»، «پیشتازان فضا» و «دکتر هو» را نابود کرده بود. حالا همان بلا را سر فیلمهای ابرقهرمانی میآورد.
طی ماههای گذشته، سیلی از مقالههای گوناگون دربارهٔ نابودی قریبالوقوع سینما منتشر شده است که اغلب دلیل اصلی را خستگی تماشاچیان از ابرقهرمانها میدانند. از سال ۲۰۱۵ تا ۲۰۱۹، از ۳۰ عنوان ابرقهرمانی، ۲۵ عنوان (٪۸۳) بیش از ۵۰۰ میلیون دلار درآمد جهانی کسب کردند. بعد از دوران قرنطینهٔ ویروس کرونا، این روند برعکس شد. سال ۲۰۲۵ تا اینجا تصویری دوگانه و البته همچنان نگرانکننده ترسیم کرده است.
دیسی برای سومین بار دردههٔ اخیر قصد دارد قصههایش را از نو تعریف کند. فیلم «سوپرمن» جیمز گان که در ژوئیهٔ ۲۰۲۵ منتشر شد، موفقیتی چشمگیر کسب کرد و به نظر میرسد این بازسازی را تقویت کرده است. سونی همچنان فیلم مرد عنکبوتی میسازد، منتهی بدون مرد عنکبوتی. مارول هم که با محتوای ضعیف اشباع شده بود، بالاخره با علم کردن مجدد دو قهرمان محبوب، «ددپول و ولورین» به موفقیت عظیم دست یافت.
با این حال، اوضاع فاز جدید مارول همچنان در حالت بحرانی باقی مانده است. سه عنوان اصلی مارول، یعنی «کاپیتان آمریکا: دنیای شگفتانگیز نو»، «تاندربولتز» و «چهار شگفتانگیز: نخستین گامها» با وجود تبلیغات فراوان، عملکرد ضعیفی در گیشه داشتند. فیلم «چهار شگفتانگیز: نخستین گامها» که انتظار میرفت موفقترین اکران مارول در سال ۲۰۲۵ باشد، نه تنها از نظر کیفی فاجعهبار از آب درآمد، بلکه با وجود افتتاحیهای قوی نتوانست در بازار جهانی موفقیتی قابل مقایسه کسب کند. این نمونه نیز نشان داد که صرفِ نام و ایده و دکور نوستالژیک برای تماشاچی کفایت نمیکند.

فیلمهای جدید سونی، «مادام وب» و «ونوم»، که افتضاح بودنشان بیشتر مایهٔ تفریح تماشاچی بود تا روایتشان، نتوانستند ضررها را جبران کنند. به جز «سوپرمن» و «ددپول و ولورین» که موفق بودهاند، در این ژانر خبر چندانی نیست. به نظر میرسد که مخاطبان خواهان ابرقهرمانهایی با اصالت روایت و کیفیت اجرای بالا هستند، چیزی که بازار در چنته ندارد.
چطور شد که اینطور شد؟

این تصویر روی جلد کمیک واندر وومن ۱۹۸۴ چاپ چهار سال پیش است. خالق آن رابین آیزنبرگ گفته بود تصمیم گرفته است واندروومن را با بدنی «واقعی» به تصویر بکشد تا مخاطبان بتوانند خود را در آن بازبشناسند.
دروغ چرا، شخصاً چنان هیکلی دارم که واندروومن در شکل کلاسیک خود میتواند پشتسرم قایم بشود و لباس عوض کند، بدون اینکه کسی موفق شود او را دید بزند. مؤنث هم هستم. مخالف مسخرهکردن آدمها بهخاطر ظاهرشان هم هستم. در غرب اقلیت نژادی هم حساب میشوم. پس قاعدتاً خیلی خوشحالم که میتوانم اکنون خود را در چنین طرحهایی بازبشناسم، نه؟
مشکل این است که هدف اینجور داستانهای مصورِ ابرقهرمانی هیچوقت، هرگز «بازشناختن» ما خوانندهها نبوده. این، تحریفِ کل تاریخ ادبیات قهرمانی و هر نوع اسطوره است. نه مجسمهٔ داوود قوز دارد، نه آشیل شَل است، نه رستم لاغر مردنی است، نه سهراب کچل است و نه گردآفرید، تپل. از ابتدای اختراع داستانسرایی، راویان قهرمانانی با قدرتهای فراانسانی و بدنهایی خارقالعاده و ظاهری زیبا را توصیف میکردهاند که با دشمنانی همسنگ میجنگند. این ویژگیها هرگز سبب نشدهاند که با آنها احساس نزدیکی و همدلی نکنیم.
بتمن بر جوکر با مشت و کونگفو و عضلههایش فائق نمیآید. سوپرمن، لوتر را با اشعهٔ لیزری که از چشمهایش میتابد شکست نمیدهد. لشکر آرش در جنگ با تورانیان پیروز نمیشود. قهرمانان حقیقی در داستانهای اصیل و باورپذیر و تأثیرگذار، درنهایت با گرههایی چنان سخت و مشکلاتی چنان بزرگ روبهرو میشوند که همهٔ تواناییهای محیرالعقولشان برای فائقشدن به دشواریها کافی نیست. باید فکرشان را به کار بیندازند و با پیچیدگیها و معضلها و دوراهیهای اخلاقی و انسانی کنار بیایند و شجاعت نشان بدهند و تصمیمهایی با پیامدهای سنگین بگیرند و فداکاریهایی بس خطیر بکنند تا به هدفشان نائل بشوند. این آن چیزیست که برای ما خوانندهها همیشه جذاب و الهامبخش بوده است، نه سایز دور کمرشان!

اشتباه سنگین و پرهزینه و نابخشودنی فرهنگ «ووک» این است که پیروانش نمیفهمند پروپاگاندا، محصول فرهنگی جذابی که نیست هیچ، تأثیر عکس دارد. وقتی پیام اخلاقی روایت داستانی را چنان ناشیانه در چشم مخاطب فرو کنی که تبدیل به موعظه بشود، تنها ملالآور خواهد شد و هیچ تأثیر مثبتی نخواهد داشت.
اولویت پروپاگاندا دستور کار است، نه اصالت و باورپذیری روایت. داستانی که عمق و اصالت ندارد، قادر به ایجاد ارتباطی عمیق و حقیقی با مخاطب نیست. پروپاگاندا همهچیز را سیاه و سفید میبیند و سادهانگارانه، از نمایش پیچیدگیهای واقعی زندگی صرف نظر میکند و دستوپای خلاقیت را میبندد. از همه بدتر، چگونه میتوان به داستانی که جز دستکاری نظر و جهانبینی مخاطب هیچ هدف و محتوایی ندارد، اعتماد کرد و روایتش را پذیرفت؟
الگوهای دوران کودکی
من در اوائل دههٔ پنجاه شمسی به دنیا آمدهام. بچه که بودیم، ادای بتمن و واندروومن و بروس لی و تارزان و غیره را درمیآوردیم. آن زمانها داستانهای جاسوسی پرویز قاضی سعید که در کتابهای جیبی ارزانقیمت چاپ میشد هواداران زیادی داشت. حین بازیهایمان، پسردایی بزرگم همیشه در نقش قهرمان اصلی داستان، لاوسون ظاهر میشد. برادر کوچکترش سامسون میشد و من که از آنها کمسنتر بودم، به ناچار ریچارد بلک میشدم که ضعیفترین قهرمان قصه بود و همیشهٔ خدا یا تیر میخورد، یا چاقو، یا کتک! و دو تای دیگر باید میرفتند و نجاتش میدادند.

شمایی که جوانترید لابد در کودکی قهرمانهای دیگری داشتهاید. هری پاتر مثلاً، یا چه میدانم، جان ویک. قدر مسلم این است که آنوقتها در حین بازی هیچوقت به ذهنم نمیرسید که بروس لی چینی است، پس من چون چشمان بادامی ندارم نمیتوانم وانمود کنم که مثل او قادرم با دشمنان بجنگم و از آن صداهای خاصش دربیاورم؛ یا کلمهٔ «مرد» در اسم سریال مرد شیش میلیون دلاری، منِ دختربچه را از تقلیدش بازمیدارد؛ یا چون فرح فاوست بلوند است، من با موهای تیرهام نمیتوانم در نقش او در فرشتگان چارلی فرو بروم.

چیزی که ما را مسحور میکرد (و میکند) داستانهای جذابی بود که بال خیالمان را به پرواز درآورد و بدون اینکه حوصلهمان را سرببرد و شعار بدهد به ما غیرمستقیم میفهمانْد که شجاعت، مهربانی، دوستی گشادهدستی، بلندنظری و اتحاد صفتهایی مثبت هستند. این قهرمانان برای ما الگو بودند، با اینکه اغلب با ما کودکان خاورمیانهای شباهت ظاهری و جنسیتی و نژادی نداشتند. دغدغهٔ ما هرگز سفید بودن سفیدبرفی نبود.
در نهایت فایدهٔ آن تصویر جلد واندروومن ۱۹۸۴ دقیقاً چه بود؟ آیا باعث شد که زنان و دختران چاق، تن خود را بیشتر دوست داشته باشند یا دیگر کسی مسخرهاشان نکند؟ خیر، هزاران آدم عوضی را تشویق کرد به فحش دادن و سخرهٔ چاقها در شبکههای اجتماعی. جای تشکر دارد!
قهرمان کیست؟
مدیران استودیوهای بزرگ هالیوود (که مارول و دیسی کمیکز در اختیارشان است) نه علاقهای به خواندن داستانهای مصور دارند، نه برایشان محتوای فیلم و سریال مهم است، نه داستانسرایی، نه هنر، نه فرهنگ، نه اجتماع. آنها میخواهند صرفاً سرمایهشان را گسترش بدهند. حرجی هم نیست. اما همیشه اینطور نبوده است.

درگذشته، استودیوها را کسانی اداره میکردند که از سینما سردرمیآوردند و آن را بهعنوان هنر بهرسمیت میشناختند. وقتی سینما تبدیل به صنعت و فیلم تبدیل با کالای صِرف شد و مدیران استودیوها تبدیل به حاجیبازاری که فرقی بین کالای هنری و نخود و لوبیا نمیبیند، به نویسندگان سناریوها و کارگردانان فشار آوردند که به جای تمرکز بر روایت داستانهای جذاب، چشمشان به دهان بخش بازاریابی و موجهای سیاسی و اجتماعی باشد. نتیجه، انتشار این نوع روایتهای ملالآور و گریز فوجفوج مخاطبان از محصولات هالیوودی است.
این مخاطب است که پول را از جیب درمیآورد و در حلقشان میریزد. و مخاطب که من باشم، هنوز کاملاً قانع نشده است که تعلق به فلان گروه نژادی و جنسیتی، یا سایز لباس بالا و ضعف چشم و قوز پشت و چشم لوچ نشانهٔ قهرمانی هستند، نه کارهایی که قهرمان انجام میدهد و رفتارهایی که از او سرمیزند و تصمیمهایی که میگیرد. در دنیای داستانسرایی، ظاهراً این روزها دیگر «پهلوانصفتی» لازم نیست، داشتن ظاهری منطبق با اولویتهای ایدئولوژیک کافیست.
بدبختی اینجاست که در سالهای گذشته، این مدیران قانع شدهاند که سرایندگان این داستانها هم لازم نیست برای خلق آثار جدید، ژانرها یا حتی بنمایهٔ اسطورههایی را که تماشاچیان با آنها خو گرفتهاند به خوبی بشناسند و به آنها احترام و علاقه نشان بدهند. اولویت با آنهایی است که این آثار را مطابق با سلیقه و جهانبینی گروهی خلق میکنند که مطلقاً مخاطب اینجور محصولات نیستند و دغدغهشان سیاستهای اجتماعی و پروپاگانداست، نه خلق داستانهای جذاب.
ستایش میانمایگی
این همان چیزی است که جذابیت بسیاری از قهرمانان جدید را به فنا میبرد. لازمهٔ جذابیت، چه خوشمان بیاید و چه نیاید، شخصیتهایی پیچیده است که با گرههای اخلاقی و انتخابهای دشوار دستوپنجه نرم میکنند و در نهایت به این واقعیت میرسند که علیرغم همهٔ قدرتها و تواناییهایشان، هنوز انسان هستند، با همه ضعفها و نقصهایی که ما هم میشناسیم. این کشف انسانیتشان است که قهرمانان افسانهای را از فراز آسمانها به زمین میکشد و در کنار ما قرار میدهد، نه شباهت ظاهری ما به آنها!
اما نه، فرهنگ «ووک» اکنون معتقد است که ما همه نیازمند «فضای امن» هستیم که در آن پناه بگیریم و از قهرمانانی نرمخو، بیروح، بیخطر و تأییدشده لذت ببریم که بههیچوجه ما را از لای پنبه بیرون نمیکشند تا مبادا خاطرمان از رویارویی با واقعیتهای زندگی یا زبانم لال، عدم شباهت به آنان آزرده شود.

در داستانسرایی سنتی، قهرمانان سفری را آغاز میکردند که با جهل، ضعف و عدم مهارت شروع میشد. این سیر تکاملی شخصیت بود که مخاطب را مجذوب میکرد؛ یعنی قهرمان با تلاش، شکست، یادگیری و فائقآمدن بر نقاط ضعف درونیاش، شایستهٔ پیروزی نهایی میشد. اما امروزه، فیلمها و سریالها، به ویژه درباره شخصیتهای زن جدید، پر شدهاند از کلیشههایی که از همان سکانس اول همهچیز را تمام شده و کامل میدانند. این شخصیتها هیچ ضعف واقعی ندارند، از همان ابتدا در همهٔ فنون رزمی و فنی زبدهاند و نیاز به هیچگونه تکامل یا رشدی ندارند. تنها مانع پیش روی آنها، «دنیای مردسالار» است که با رفتارهای متفرعن و تهاجمی به سادگی کنار زده میشود. به عنوان فمینیستی کهنهکار، من این رویکرد را عمیقاً مشکلساز میبینم؛ زیرا به جای نشان دادن عمق و توانایی واقعی زنان برای رشد و مبارزه، قالبی سطحی، خستهکننده و خالی از اصالت را ترویج میدهد که در آن، «زن قوی» مترادف با «بیعیب بودن» و از آن بدتر، پرخاشگری و مردستیزی است.
تحریف، بلای جان داستان
موضوع «رنگپاشیدن به شخصیتهای داستان» نیز خود بحثی مفصل است که نوشتهای دیگر میطلبد. مبارزه با پیشداوری و تبعیض نیک است و بسیار لازم، چه پای رنگ پوست در میان باشد، چه ویژگیهای جسمی یا جنسیتی دیگر. ولی وقتی شخصیتهای داستانهای معروف را با سنت و سبقه و گذشتهٔ آشنا به شکلی صنعتی و بدون هیچ عمق و مفهومی، در بستهبندی جدید تحویل میدهند، بیشتر به نگاه تبعیضآمیز و زشت دامن میزنند تا اینکه با آن مبارزه کنند. اینجا دارو خود تبدیل به زهر میشود.
بعضیها هم این وسط میپرسند: خوب چرا واندر وومن چاق و بنفش نباشد؟ چرا بتوومن سیاهپوست نباشد؟ چرا سوپرمن یکچشم نباشد؟ چرا باید به بنمایهٔ اصیل داستان پایبند باشیم؟ اصلاً این چیزها اهمیت دارد؟

پاسخ این است که هنر اهمیت دارد، داستانسرایی اهمیت دارد، اصالت و فرهنگ اهمیت دارد. مشکل رنگپوست و جنسیت نیست. داستانهای خوب بنویسید و فیلمها و سریالهای خوب بسازید و شخصیت اصلی آنها هر رنگی و هر جنسیتی که داشته باشد اهمیتی ندارد. مشکل این است که سازندگان این نوع آثار تصور میکنند صرفاً چیدن اقلیتهای گوناگون در ویترین، سخاوتمندی قابلتحسینی است که آنها را از نظر اخلاقی بالاتر از دیگران قرار میدهد. انگار فهرستی در دست دارند که علامتزدن تعداد اقلیتهای جنسی و نژادی و جسمی و غیره در آن، همهٔ بار داستانسرایی را از دوششان برمیدارد. درحالیکه این کار نه تنها بیفایده و عاری از اخلاق، بلکه حتی برای آن اقلیتها توهینآمیز است.
تماشاچی برای موعظه شنیدن پای فیلم و سریال نمینشیند. شکستهای مالی پیدرپی این دست آثار نشان میدهد که تماشاچیان دیگر حاضر نیستند پول و وقت خود را صرف نصیحتهای اخلاقی کسانی کنند که کوچکترین اشتراکی با آنها ندارند و چیزی از وضع زندگی و دغدغههایشان نمیدانند.
این حقه هم دیگر کهنه شده که سازندگان این نوع آثار با شعار «بدنامی به از گمنامی» عمداً بعضی از شخصیتهای داستانی محبوب عموم را تغییر میدهند تا از طرفی با ایجاد سروصدا در رسانهها، مفت و مجانی شهرت اثر خود را افزایش دهند و از طرف دیگر هرگونه ندای اعتراض و نقد به کل اثر را با اتهام نژادپرستی و زنستیزی و غیره در نطفه خفه کنند. به عبارت دیگر، تابهحال خیال میکردند سوراخ دعا را پیدا کردهاند که هربار با ایجاد عامدانهٔ هیاهو، ضعفهای دیگر اثر را لاپوشانی کنند و از هرگونه انتقاد مبرا بدانند. شکستهای پیاپی در گیشه، بر این تصور خط بطلان میکشد.
خطر دیگر اینجاست که جوامع آزاد با این کارها به نرمی و بهتدریج دستی دستی خود را میاندازند در چاهی بسیار شبیه استالینیسم یا دیگر دیکتاتوریهای اینچنینی. گذشته به ما نشان داده است که ایدهآلیسم افراطی همیشه به سانسور، سرکوب اجتماعی و در نهایت فاشیسم ختم میشود. «سربهراه کردن» داستانها و هشدار «بدآموزی»، شیوهٔ همیشگی و محبوب دیکتاتورهاست. میگویید نه، نگاهی به تاریخ بیندازید.
البته هنوز امید هست که ضررهای مالی سنگین جلوی خرابتر شدن وضع را بگیرد و در درازمدت، روشن بشود که با روایتهای خوب و تأثیرگذار و بااصالت و خلاقانه، بیشتر میشود پول درآورد تا چپاندن قهرمانهایی در داستانها که نه ظاهرشان چشمنواز است و نه رفتارشان پسندیده، نه اصولاً از قهرمانی بویی بردهاند.کاش تصمیمگیرندگان زودتر بفهمند که باید به جای نوآوریهای سیاسی و اجتماعی، به داستانسرایی باکیفیت و احترام به بنمایههای اسطورهها بازگردند. شاید پیغام تماشاچیان روزی به گوششان برسد و ببینند که بهتر است از بالای منبر پایین بیایند و قصه گفتن را از سر بگیرند.
پیش از یادگیری خواندن و نوشتن، جنگ ستارگان را در سینما تماشا کرد و نیمقرن بعد هنوز در دریای ژانر غوطهور است. قسمت اعظم عمر خود را در آلمان گذرانده و پیشینه خبرنگاری به او آموخته است که در پس پرده گمانهها، در پی کشف چهره حقیقت باشد.