گفتوگمانه با جهانگیر شهلایی؛ نویسنده و دبیر جایزهی ادبی پرانتز
در نخستین گفتوگمانه با جهانگیر شهلایی دربارهی آثارش، جایزهی ادبی پرانتز و آیندهی ادبیات گمانهزن فارسی گفتوگو کردیم
مجلهی دیستوپین: به آثار انتشاریافتهی شما که نگاه میکنیم، به نظر میرسد شما مابین جریان اصلی و گمانهزن قدم برمیدارید؛ حداقل فعلاً به نظر میرسد تنها اثر گمانهزنتان مجموعهداستان «شهرهای منهدمشده» باشد. پس از آن با «سرو سپید سرخ» سراغ رمان تاریخی رفتید. پرسش اینجاست که خودتان را چطور میبینید؟ آیا از آن دست نویسندههایی هستید که قصد ندارند خودشان را بچسبانند به یکی دو ژانر و ممکن است هر چیزی بنویسند؛ یا گونهای از ادبیات هست که به آن دلبستگی دارید؟
(اینجا پرانتزی باز کنم دربارهی «جریان اصلی»؛ ما آنقدر ادبیاتمان جریانِ اصلی ندارد که گاهی بهجای ادبیات رئالیسم از آن استفاده میکنیم و گاهی هرچه که میبینیم اما نامی برای توصیفش نداریم.)
جهانگیر شهلایی: قبل از هرچیز باید بگویم که من اولین اثرم «فاکنگو» هم به نوعی در ژانر گمانهزن قرار میگیرد. البته زیرژانری که من خودم اصرار دارم بهش بگویم «رمان چِتی» است.
ولی واقعیتش را بخواهم بگویم، من همیشه دوست دارم به ژانر بهعنوان کاملکنندهی قصه نگاه کنم. درنهایت این قصه است که من را مجبور میکند بنویسمش و قصهای که یقهی نویسنده را بگیرد و رها نکند حتماً ارزش نوشتهشدن دارد. اینجاست که من نگاه میکنم ببینم این قصه را چطور باید تعریف کرد تا بهتر به هدفش برسد. اینکه هدف از تعریفکردن یک قصه چیست بحثیست بسیار طولانی، اما برای من اولین هدف سرگرمکردن مخاطب است. اینجاست که از ژانر مناسب برای تعریف قصه استفاده میکنم و بهنظرم این بزرگترین خدمت به آن ژانر هم هست. مثل نقاشی که تصمیم میگیرد یک منظره را نقاشی کند و بعد نگاه میکند کدام رنگ بهترین تصویر را میسازد. ژانر برای من آن رنگ است و قصه آن منظره.
من خودم را آنطور که در سؤال مطرح کردید هیچوقت جریان اصلی نمیبینم. بهقول خود شما من فکر میکنم این «جریان اصلی» اسمی است که ما برای کتابهایی که نمیتوانیم در قسمت خاصی قرارشان بدهیم میگذاریم تا فقط بگوییم آن بخش اصلی فروش کتابهای تألیفی ما در چه دستهای قرار میگیرد. من خودم میدانم که همیشه به جریان آلترنیتیو ادبیات تعلق دارم. جریانی که در کنار ادبیات اصلی قرار میگیرد و هیچوقت هم قرار نیست بهاندازهی آن بخش پرفروش باشد. با این نگاه «آلترنیتیو-مستقل» است که ارتباط ارگانیک من با ژانر شکل میگیرد چون عاشق نویسندههایی هستم که آلترنیتبودن خودشان رو میپذیرند و آزادانه داستانهای موردعلاقه خودشان را تعریف میکنند و کمکم هواداران خودشان را پیدا میکنند. میبینید با این تعریف من وارد بخش ژانر قصهگویی میشوم و انگار نه از در اصلی که از در پشت به هم میرسیم.
آیا کتابی در راه دارید که در رادار مخاطب جدی گمانهزن ظاهر شود؟
بله. درواقع بعد از «سرو» من هرچه نوشتم در رادار گمانهزن جا میگیرد و این فاصلهای که از قصد بین «سرو» و رمان بعدیام ایجاد کردم برای همین بود که به مخاطبم یادآوری کنم «سرو» درواقع وصلکنندهی دو بخش از کارنامهی من است و نه مثالی از چیزی که در آینده از من خواهد دید. رمان بعدی من به نام «تعمید در خون» رمانی دربارهی خون آشامهاست و رمان بعدی هم «رستاخیز و خانم» فانتزی شهری. تازه رمان بعد از آن هم حتماً گمانهزن خواهد بود اما به همین اندازه بیربط به خط و ربطی که بقیه دوست دارند آثار یک نویسنده به هم داشته باشد.
از میان آثاری که تاحالا نوشتهاید (کاری به انتشارشان نداریم)، کدامشان پختهترین جهانبینی امروز شما را نمایندگی میکند؟ میتوانم چرا و چطور و چگونهاش را هم بپرسم، اما بهگمانم خودتان پاسخ مفصلی خواهید داد.
من از روز اولی که تصمیم به نوشتن گرفتم اصلی را برای خودم قرار دادم؛ پایه های جهانبینی من باید سفت باشد. یعنی روزی خودم را آماده نوشتن دیدم که فهمیدم اصول من در نگاه به دنیا قرار نیست تغییر کند. اما فروع. درمقابل ثابتبودن اصول به خودم اجازه دادم که همراه با بزرگترشدن خودم و تغییر دنیای خودم زاویه نگاهم به اتفاقات و پدیدهها تغییر کند. به این معنا که شما امروز اگر به اولین و دومین رمان من رجوع کنید فکر نخواهید کرد که این را کس دیگری نوشته است. جهانگیر همان جهانگیر است و من این را پنهان نمیکنم. اما نوع نگاه جهانگیر به دنیای اطرافش همراه با اتفاقات دنیا تغییر میکند و این به نظر من اتفاقاً نشانهی این است که نویسنده مرتباً درحال بازتولید خود نیست و این یکی از خطقرمزهای من است. روزی که احساس کنم درحال بازتولید خودم هستم حتم بدانید که از نوشتن دست میکشم. من بهعنوان نویسنده همیشه خودم را شبیه به دوربینی میبینم که درحال ضبط اتفاقات دنیای اطراف است. دوربینی که باید هیچوقت تغییر نکند چون عوضکردن دوربین بهنظرم نوعی ریاکاری و خیانت به مخاطب است. اما سهپایهای که دوربین روی آن قرار دارد هر لحظه تغییر زاویه میدهد و با هر تغییر زاویه انگار قصهی جدیدی ضبط میکند. با این نوع نگاه دیگر بحث برسر پختگی در جهان بینی جای خودش را به پختگی در زاویه دید میدهد. اینکه من هر اتفاق و قصهای را از چه زاویه نگاه میکنم. شاید امروز زاویه دید رمان دومم «لطفاً منتظر بمانید» را دوست نداشته باشم اما به کل نفیاش نمیکنم چون سایهی جهانبینی خودم را داخلش میبینم. این تغییر البته شاید خیلی برای دیگران قابل تشخیص نباشد اما خودم میتوانم ببینم که آن زمان چه نوع نگاهی به دنیا داشتم که امروز دیگر ندارم. چیزی که در آن قصه نیست اما امروز هر روز در قصههایم پررنگتر میشود «موجودیتی به نام شر» است.
امروز که اوج رنج و خشم زیست ایرانیست، چه چیزی شما را به نوشتن وامیدارد؟ آن صدای درونی که وادارتان میکند روی لغات بایستید و بنویسید؛ این صدا ریشه در کجا دارد؟
من همیشه به خودم میگویم که نویسنده یا هنرمند هیچوقت مصلح اجتماعی نیست. چون خودم از نوجوانی از خواندن داستانها یا دیدن فیلمهایی که هنرمند احساس میکرده که باید برای مشکلات و دغدغههای بشری راهحل ارائه دهد متنفر بودم. هنر برای خلق یا هنر برای انسان بهنظرم مقصدی جز شعار و فراریدادن مخاطب و تبدیلشدن به ضد خود ندارد. اما من همیشه دست خودم را برای واکنش نشاندادن به آنچه درحال تجربهاش هستم نمیبندم.
درواقع نوشتن بهعنوان واکنش درمقابل واقعیات دنیای بیرون برای من نوعی تسکین و درمان هم هست. من با بازنمایی حقیقت دنیای اطرافم علاوه بر روایت «آنچه بر ما گذشت» نوعی شکستگیهای روح خودم را هم پانسمان میکنم و بر زخمهایم زبانم میزنم. از این زاویه من همیشه درحال پاسخدادن به سؤالات خودم در باب دنیای اطرافم در کتابهایم هستم اما اینجا یک خط قرمز برای من وجود دارد؛ اینکه روایت حقیقت به تنهایی هیچوقت کافی و جامع نیست. درواقع من همیشه از بازگویی حقیقت صرف در قصههایم فراری هستم چون قصه را در جایگاهی بالاتر از حقیقت قرار میدهم. اینجاست که دوباره بحث ژانر پیش کشیده میشود. درواقع رنگآمیزی ژانر به من این فرصت را میدهد که حقیقت مورد نظر خودم را از دنیای اطرافم بر کاغد بیاورم.
اما درد و رنج امروز ما درواقع نه موتور محرکه بلکه تمام کلماتی است که از من بر کاغذ جاری میشود. در فاصله بین چاپ «سرو» و «تعمید» در لحظهای من به این نتیجه رسیدم که در این زمانه من بهعنوان یک ایرانی و یک فارسیزبان وظیفه دارم چیزی دربارهی شر بنویسم چون حقیقت زیسته زندگی من هر لحظه آغشته با این شر است و این را هیچکس نمیتواند منکر شود. درواقع با قاطعیت میگویم که هیچ نسل بشری نه در طول زمانی و نه در عرض فلاکت اینچنین شر را تجربه نکرده است. این نگاه کمکم آنقدر در مغز من رسوخ کرد که سال قبل با صدای بلند گفتم وظیفه هنرمند ایرانی در سال ۱۴۰۴ نوشتن و گفتن و بازگویی قصههای شر است. ما اگر امروز دربارهی چیزی جز شر بگوییم درواقع حقیقت زیست خود را بازگو نکردهایم. این گفتن از شر و تعریف از شر است که باعث میشود من حالاحالاها قصه برای گفتن داشته باشم. قصههایی با دوربین و سهپایه و البته تجربهی زیسته خودم به همراه تمام جزییاتی که تا الان گفتم که درنهایت قصهای از شر خواهد بود به روایت من.
مسئلهای که بارها دیدهام مخاطبان دربارهاش کنجکاوی میکنند، مسئلهی همکاری با چند ناشر مختلف است. یعنی نویسنده هر کتابش را با ناشر متفاوتی چاپ کرده است. اگرچه این میتواند نشانهی رشد و وزن پیداکردن نویسنده باشد که با هر کتاب سراغ ناشر بهتری میرود، اما قطعاً دلایل دیگری هم دارد. شما به این کنجکاوی چطور پاسخ میدهید؟
برای من چه در آنچه مینویسم و چه آنچه چاپ میکنم فردیت از هرچیزی مهمتر است. این فردیت و استقلال درواقع انگار ترجیعبند داستانهای من هم هست و در بخشی از وجود خودم هم ریشه دوانده است. همین فردیت است که باعث میشود همیشه دنبال آزادی خودم و کارم باشم و اگر جایی احساس کنم که نامم در کنار یک ناشر ممکن است استقلال و فردیت من و رمانم را بگیرد از آن نام فاصله خواهم گرفت. البته هیچ شکی در سازوکار صنعتی و سرمایهای چاپ نیست و از تمام ناشرینی که با آنها همکاری کردهام میتوانید این را بپرسید که چقدر به قراردادهایی که امضا کردهام وفادار بودهام تا مبادا به آنها ضرری وارد نشود اما قبل از شکلگیری این همکاری باید مطمئن باشم رمانم در آن نشر استقلال و فردیت خودش را جدا از اسم ناشر خواهد داشت و مخاطب با دیدن نام ناشر پیشفرضی در ذهن نخواهد داشت. با این طرز فکر اگر به رابطه ناشر-نویسنده نگاه کنید اتفاقاً کار کردن با ناشرهای مختلف میتواند خیلی هم دارای معنا باشد. میتوانید مطمئن باشید کتابی از جهانگیر شهلایی هیچوقت تحت نظارت ناشر خاصی چاپ نشده و درنهایت این کتابی از خود اوست. برای منی که قبل از هر کتاب با ناشرهای مختلف ارتباط گرفتهام و هربار از من خواستهاند برای چاپ کتابم قسمتهایی را «تعدیل» کنم تا بهقول خودشان زهر نوشتهام را بگیرم حق بدهید که هربار پای نوشتهام و شورشم بایستم و نخواهم وارد بازی «معمولی شدن» دوستان شوم.
آثار گمانهزن فارسی را دنبال میکنید؟ رمانهایی که اینور و آنور بیسروصدا چاپ میشوند، داستانهای کوتاهی که آنلاین خوانده میشوند. اگر پیگیرشان هستید، از دید شما بزرگترین ضعف داستان گمانهزن فارسی چیست؟ عموماً نویسنده کجای مسیر را اشتباه میرود؟
من خودم را بخشی از خانوادهی ادبیات گمانهزن ایرانی میدانم و بیشتر دوستان ادبیاتی هم در همین بخش هستند و بیایید بپذیریم همنشینی با ما گمانهزنیها خیلی بیشتر خوش میگذرد. به همین خاطر هم هست که همیشه درحال مطالعه آخرین کتابها و داستانهای چاپشدهی گمانهزن دوستانم هستم و از آن لذت میبرم. حقیقتاً همیشه گفتهام ما در ایران به دلیل تجربه زیستهای که در این چند دهه داشتهایم مستعدترین مزرعه کشت و پرورش گمانهزن در جهان هستیم و این را همین الان هم در بین داستانها میشود دید.
این میزان از تلخی و گزندگی که برعکس نوشتههای معمولی جاهای دیگر دنیا ساختگی و زورکی هم نیست. درواقع اگر نویسندهی گمانهزن آمریکایی مجبور است به زور هم شده ضد سیستم و ضد نظم موجود فکر کند تا تلخی در داستانش تزریق کند ما در اولین کلمات تولیدشدهی فکرمان تلخ و گزنده و سیاهیم و این به خاطر تجربه زیستهمان است.
مشکل اصلی گمانهزن فارسی به نظر من عدم ارتباط مناسب با دنیای بیرون است. درواقع در فضای ادبی ایرانی که به طور پیشفرض گمانهزن و فانتزی و ژانر را ادبیات نمیداند و ما را وهن ادبیات میدانند ما سعی نمیکنیم مسیر جدیدی بهسوی مخاطب جدید به زبانهای دیگر باز کنیم تا اقلاً آنجا خوانده شویم.
سورن کریمی: بخش آخر پاسختان این روزها ذهن مرا زیاد مشغول کرده. اگر نگاهی بیندازیم به حضور نویسندگان گمانهزن هندی، پاکستانی و حتی مصری و لبنانی در بازار آمریکا و جامعهی گمانهزن، میبینیم بهطرز غافلگیرانهای گلیم خودشان را از آب بیرون کشیدهاند و بهاندازهی توان، خودشان را به مخاطب انگلیسیزبان شناساندهاند. این موضوع ذهن من را مشغول کرده. شرایط ما احتمالاً سختتر باشد، اما فاصلهی چندانی مثلاً از نویسندهی پاکستانی نداریم. مسئله این نیست که ما غایبیم و آنها حاضر. مسئله این است که چرا تلاش نمیکنیم؟ البته این حرف را فارغ از تلاشهای هر فردی هر کداممان میزنم.
جهانگیر: به نظرم بخش عمدهای از این تلاش نکردن به پذیرفتهنشدنمان در همین ادبیات کوچک ایران است. درواقع نویسنده گمانهزن ایرانی به دلیل برخورد و بازخوردی که همینجا دریافت میکند اعتمادبهنفس لازم برای پا گذاشتن به دنیای بیرحمتر بیرون ندارد.
فکر میکنم آدم تا خوب مشاهده نکند و به درک موقعیت نرسد، نمیتواند متوجهی خلأ شود. اما دیدن خلأ همیشه به معنای آن نیست که شما ارادهای برای گلاویز شدن با آن حجم تهی داشته باشید، یا با ماشینی که ناقص و آزاردهنده کار میکند. بدون شک مشاهده و درکی پشت راهاندازی جایزهی پرانتز وجود داشته؛ جایی ارادهای در خود پیدا کردهاید که سومین دورهی این جایزه را هم در سختترین شرایط ممکن خاتمه دادهاید و حالا چهارمین دوره آغاز شده و پیش میرود. از روزهای اول و تصمیمهای نخست «پرانتز» برایمان بگویید.
پرانتز جمع اضداد تمام لاطائلاتی بود که تا اینجا برایتان از خودم و فکرهایم گفتهام. درواقع نگاه مستقل و شخصی من به دنیای ادبیات این روزهای ایران است با همان تکریم مخاطبی که بالاتر گفتم و آن فرار از گعدهپروری معمول ادبیاتمان.
پرانتز از خیلی وقت قبل در ذهنم شکل گرفته بود اما مانند همان حجم تهی که در سوال مطرح کردید یک حفره بزرگ بود که به درد هیچ کاری نمیخورد. مثل احساس نیاز به چیزی که خودت هم نمیدانی دقیقاً چیست. تا اینکه در یکی از صحبتهایی که با دوستان گمانهزنم مانند خانم ضحی کاظمی و بهزاد قدیمی و علیرضا برازنده داشتم کمکم فهمیدم آن حفره چیست. جایزهای که نه تصمیمگیرنده بلکه فقط سازوکاری برای انتخاب بهترین باشد بدون اینکه تصمیم یک شخص در آن تأثیر داشته باشد. مهم نباشد شما کی هستید. کجا زندگی میکنید. اصلاً در کدام نشر کتاب چاپ میکنید و صفحه اینستاگرامتان چند فالوور داشته باشد. فقط بنویسید و مطمئن باشید یک تیم حرفهای زمین بازی فراهم کردهاند که کتاب شما در کنار بقیه خوانده میشود و آدمهایی که اصلاً شما را نمیشناسند بدون در نظر گرفتن هیچ چیزی فقط به داستانتان نمره میدهند.
این تصویر اولیهای بود که در ذهن داشتم و هنوز هم گاهی به آن برمیگردم تا اصالت مسیر را تشخیص دهم و از خود بپرسم آیا درحال رفتن راه درست هستیم؟به عنوان دبیر این جایزه باید بگویم در این سه سال بارها و بارها در مقابل موقعیتهایی قرار گرفتهام که باید تصمیمات سخت میگرفتهام و همیشه به همین رویای اول برگشتهام و از جهانگیر و بقیه بچههای تیم پرانتز در روز اول پرسیدهام اگر شما بودید چه میکردید؟ شاید جایی مجبور شده باشم روح بیقرار و شورشی خودم را به خاطر پرانتز رام کنم تا تصمیم سخت اما به سود آن بگیرم اما میتوانم قول بدهم که هیچوقت به اصول اولیه جایزه پشت نکردهام. جایزهای که تا امروز مستقل بوده و اصلاً جایی برای شنیدهشدن صداهای مستقل بوده و تا من زندهام همینطور خواهد ماند.
با پرانتز بیشتر دنبال حل چه مسئلهای هستید؟
پرانتز از دید من فقط یک بلندگوی جدید در ادبیات ایران است که نحوهی انتخاب کسی که پشت آن قرار میگیرد با بقیهی بلندگوها فرق میکند. شما فقط کافی است نویسنده خوبی باشید و قصهی خوبی بنویسید تا در پرانتز جایی برای شما تدارک دیده شود. من از روز اول میخواستم این را بسازم و مطمئن باشم که در اختیار آدمهای درست قرار میگیرد. بدون توجه به دسته و گروه و گعده و عقیده. من همیشه خواستهام اگر ده سال بعد کسی مثل خودم در سال مثلاً ۸۵ میخواست بداند در سال ۱۴۰۵ در ادبیات ایران چه خبر بوده است بتواند به راحتی و بدون دردسر به بهترینهای آن دسترسی داشته باشد. در آخر هم میخواستم به مفهوم ژانر و دستهبندی داستانی در ادبیات ایران رسمیت ببخشم. اینکه شما اگر گمانهزن یا تاریخی مینویسید جایی هست که شما را با احترام با دیوانگان مثل خودتان در یک دسته قرار میدهد و تازه به خاطر نوشتنش به شما جایزه هم میدهد.
اولین دورهی جایزهی ادبی پرانتز مختص ادبیات گمانهزن بود. حتی بخش «کتاب اول» هم از میان کتابهای گمانهزن بود، نه هر کتاب اولی. اما در دورهی دوم کلاً ادبیات گمانهزن نداشتیم و جایزه در سه بخش «رمان تاریخی»، «رمان جنایی» و «مجموعه داستان» برگزار شد. خب اقتصاد ادبیات ما، خصوصاً گونهی جوان گمانهزن فارسی، آنقدری نیست که هر سال رقابتی واقعی داشته باشیم. این از ابتدای مسیر مشخص بود. ناشران تخصصی گمانهزن انگشتشمارند، نویسندهها بسیاری هنوز از آب و گل درنیامدهاند و بازارش هنوز شکل نگرفته. حدس من این است که در دورهی دوم استراحتی به «رمان گمانهزن» دادید تا داوری و رقابت در دورهی سوم بهتر باشد. این حدس من را میتوانید تأیید یا تکذیب کنید و دلیلتان را توضیح دهید. اما پرسش اصلی این نیست. ما امروز در مقام مخاطب با تصمیم سختی مواجهایم. که آیا باید این یک میلیون را خرج این کتاب کنم که ممکن است قبل از ۱۰۰ صفحهی اول دلم را بزند، یا بروم با این پول فلان کار را بکنم؟ همه میدانیم که این مسئله پیشاپیش روی تیراژ کتابها تأثیر هولناکی گذاشته. با این اوصاف هیچ بعید نیست در کوتاهمدت و میانمدت ناشرها سرمایهگذاری کمتری روی رمان فارسی داشته باشند. اگر با چنین موقعیتی مواجه شوید، جایزهی پرانتز چه مسیری را طی خواهد کرد؟
بگذارید با شما راحت باشم؛ بله سال اول جایزهی پرانتز اختصاصاً برای گمانهزن برگزار شد و اصلاً قرار بود جایزهای برای گمانهزن باقی بماند اما این یکی از همان تصمیمات سختی بود که بالاتر به آن اشاره کردم. در سال دوم من با این سوال روبهرو شدم که آیا پرانتز قرار است گوشهای دنج از خودمان برای خودمان باشد؟ این شاید سادهتر یا حتی پذیرفتهتر بود اما برای من درست نبود. مخالف همان اصولی بود که پرانتز را با آن ساخته بودیم. من نمیخواستم ما فقط جایزهای برای اقلیت ادبیات باشیم و در گوشهای برای خودمان ساکت بمانیم. ما شاید قرار بود صدای اقلیت در پرانتز باشیم اما میتوانستیم بقیه اقلیتها را کنار هم جمع کنیم تا صدای واحد و بلندتری به گوش اکثریت تمامیتطلب برسانیم. من میخواستم آدمها را با هم آشنا کنم و پلی بزنم بهسوی جزایر کوچک و دورافتاده در خلیج پرانتز.
اینطور من میتوانستم صدای بلندگوی پرانتز را بلندتر کنم تا به گوش آدمهای بیشتری برسد و همچنان آدمهای مناسب را پشتش بیاورم تا داستانهایشان به آدمهای بیشتری برسد. اینطور من میتوانستم رمانهای گمانهزن را در اختیار مخاطبان ادبیات «جریان اصلی» برسانم و به آنها بگویم در روزهایی که شما قصههای معمولی و آپارتمانی میخوانید آدمهایی هستند که در تاریکی درحال تعریفکردن قصههای هولآور از دنیاهای خیالی اما آشنایی هستند که ارزش خواندهشدن دارند و در نقطه مقابل مخاطبان معمول ادبیات گمانهزن را به دنیای مثلاً رمانهای تاریخی ببرم و با نگاه آنها به آن خیره شوم و به نویسندههایش راههای جدیدی از دنیایی دیگر ارائه دهم.
اما دربارهی ادبیات تالیفی که گفتید. با نگاه راستگرایی که من به هر صنعت و رابطه مالی دارم خیلی ساده است که این هم نوعی رقابت است. از سالها پیش هم بوده و تا سالهای بعد هم ادامه خواهد داشت. بازار ادبیات مثل هر بازار دیگری در این چند سال کوچکتر شده و قدرت خرید مشتریهایش کمتر شده و ما نویسندهها و مولفین ایرانی درحال باختن این اوضاع به رمانهای خوب خارجی هستیم و این را نمیشود منکر شد. اما با همین نگاه میتوان اینطور دید که ما باید روی تولیدات و البته تبلیغات خودمان بهتر کار کنیم تا بازارمان را پس بگیریم. درواقع آزادترین بازاری که در این چند دهه هیچ رانتی از سوی دولت به تولیدات داخلی آن تعلق نگرفته – برعکس بازار ماشین و سینما و لوازم خانگی و هزار چیز دیگر- همین ادبیات است که داستانهای ترجمه اتفاقاً هر روز بازار بزرگتری پیدا کردهاند و بازار تالیف در آن کوچکتر شده است. البته من شکایتی ندارم و اتفاقاً این را بیشتر به سود کتابهای تالیفی میدانم تا اینکه مثلاً مانند سینما جلوی چاپ رمانهای خارجی گرفته شود.
اگر اینطور به مناسبات بازار آزاد نگاه کنید و به جای منکوبکردن مخاطب و دادن احساس شرم و عذاب وجدان برای انتخاب هر کتاب دیگری جز تالیفات نویسندههای ایرانی، ساختن ابزارهای معرفی و بازاریابی مناسب برای کتابهای تالیفی قطعاً نتیجهی بهتری خواهد داشت. فراموش نکنیم که بازار کتابهای ترجمهشده یک قدم از کتابهای تالیفی جلوتر است؛ از بین هزاران کتابی که هرسال در هرجای جهان چاپ میشود چند کتاب خوب و پرفروش و امتحانپسداده دستچین میشود و در اینجا ترجمه و چاپ میشود. پس اولین کاری هم که ما باید در بازار مورد نظر خود انجام دهیم این است که سیستم دستچین خود را داشته باشیم بدون اینکه دنبال اسم یا گروه خاصی باشیم و مطمئن باشیم بهترینها به دست سیستمی عادلانه به خواننده معرفی میشود.
ما میگوییم جایزهی ادبی پرانتز. اما شما همیشه تأکید دارید که جایزهی «مستقل» ادبی پرانتز. این استقلال برایتان مهم است. آیا در حفظ «مستقل»ماندن، به چالش خوردهاید؟
هر لحظه و هر ثانیه. اصلاً این استقلال آنچنان مهم است که من سعی میکنم پرانتز را از خودم هم مستقل کنم. درواقع دو شخصیت حقیقی و حقوقی برای خودم تعریف کردهام تا مبادا یکی بر دیگری اثر بگذارد. ممکن است تصمیمی در جایگاه حقیقی خودم را دوست نداشته باشم اما در جایگاه حقوقی دبیر جایزه باید گرفته شود. این فردیت همانطور که بالاتر هم گفتم جزو اصول شخصی من است و فکر کنم اگر روزی آن را از دست بدهم دیگر کاری که انجام میدهم را قبول نخواهم داشت.
بارها پیش آمده که من خودم کتابی که به آن در پرانتز جایزه دادهایم را دوست نداشتهام اما وظیفه داشتهام به رای داوران احترام بگذارم و حق را به حقدار بدهم. همین باعث میشود که از روز اولی که تصمیم به برگزاری پرانتز گرفتم به خودم قول بدهم هیچوقت در آن حضور نداشته باشم و کتابهایم همیشه از مسابقه خارج شدهاند. این استقلال از خودم آغاز میشود تا بتوانم هرکس دیگری را هم از جایزه جدا کنم تا جایزه به مسیر طبیعی و درست خودش برود. ما همیشه در دبیرخانه جایزه میگوییم که اولین اسمی که روی جایزه سایه بیندازد باعث خارجشدن پرانتز از ریل خودش میشود و خب همین باعث میشود بسیاری از دوستان قدیمی حالا نظر مساعدی دربارهاش نداشته باشند که البته کاش بشود راهی پیدا کرد که همیشه همه را راضی نگه داشت.
از دید شما اگر روزی برسد که هر یک از ارزشهای اصلی پرانتز با چالش جدی مواجه شده باشند، نشانههای بهحاشیهرفتن این ارزشها چیست؟
بزرگترین خطا در راه پرانتز رسیدن به فرمولی برای بردن جایزه است. یعنی کمکم برای نویسنده و نشر معلوم شود که چه کتابی با چه مشخصاتی از قبل برنده آن بخش خاص است. این بزرگترین خطایی است که اگر روزی به آن رسید میتوانم نگران آن شوم. اینکه مثلاً ناشری با چاپ کتابی از قبل خود را برنده آن بخش خاص بداند یا نویسندهای هنگام شروعکردن یا چاپ کتابی مطمئن باشد که جایزه را میبرد این خطر بزرگی است. البته راهحل آن هم در بزرگکردن آکادمی و بیشترشدن داورهاست که باور کنید کار ما را خیلی سختتر میکند اما مهم نیست و برای آن آماده هستیم. درواقع یکی از جاهایی که ممکن است دوستان از بزرگشدن این جمع آکادمی استقبال نکنند ورود داوران تنها کتابخوان و نه حرفهای به آن است که از دید من خودش یکجور واکسینهکردن پرانتز از رفیقبازی و انتخابهای گعدهای است. چیزی که باعث میشود ما هرسال سعی کنیم داوران را هرچه بیشتر از بخش امن خودشان دورتر کنیم تا نظریاتشان دربارهی کتابهایی که در حالت عادی ممکن است نخوانند را بدانیم.
مهمترین دستاورد و آموزندهترین اشتباه یا شکست پرانتز در این سه دوره چه بوده؟
کشف چند نام جدید و یافتن کتابهایی که اگر پرانتز نبود احتمالاً خوانده نمیشدند. این بزرگترین دستاورد پرانتز بوده است و ما امیدواریم آن را ادامه دهیم. من مطمئنم هرسال چند کتاب بسیار خوب در نشرهای کوچک استانهای دیگر چاپ میشود که میخواهم هرطور شده آنها را به روی صحنه ادبیات ایران بیاورم. هیچ نویسندهای حق ندارد به خاطر دیدهنشدن کتابش سرخورده شود. او فقط باید داستان خوب را خوب تعریف کند و مطمئن باشد پرانتز هست که او را کشف کند و به بقیه پیشنهاد کند که آن را بخوانند و اگر از دید بقیه شایسته بود جایزه بگیرد.
اما همین دستاورد خودش شروع بزرگترین شکست پرانتز هم هست. اینکه ما در پرانتز محدودیت داریم و این محدودیت مرا آزار میدهد. «محدودیت دسترسی به کتابها». اینکه منطقی نیست به تعداد داوران کتاب فیزیکی تهیه کنیم و اینکه پلتفرم مخصوص برای رساندن تمام کتابها به صورت دیجیتالی به تمام داوران نداریم و مجبوریم با این محدویتها ادامه دهیم و هرسال کتابهایی از لیست نهایی داوری خارج شوند.
باور کنید شبهای پایانی ورود به فاز داوری هرسال بدترین روزهای من است چون هر کتابی که ما شاید هفتهها با ناشر و پلتفرم برای موجود کردنش جلسه میگذاریم و رایزنی میکنیم و درنهایت نمیتوانیم موجودش کنیم مانند تکهای از قلب من است که از آن کنده میشود. رویای من روزی است که خود پرانتز بتواند پلتفرمی باشد تخصصی برای تمام کتابهایی که قرار است داوری شوند و هر داوری بتواند به راحتی تمام آن کتابها را بخواند و نمره دهد و من هم خیالم راحت باشد که جایزه به لایقترین کتاب میرسد.
گفتنی نیست که جامعهی ادبیات گمانهزن بسیار کوچک است و همه این را میدانیم چون همه همدیگر را چه دور چه نزدیک، میشناسیم. پرسش اینجاست که در چنین جامعهی جمعوجوری، دبیر جایزهی ادبی پرانتز چطور کوشیده رفاقتها و کدورتها را از بستر آکادمی پرانتز دور نگه دارد؟ چارهی شما برای دورنگهداشتن تمام حاشیههای بیاهمیت اما پرسروصدایی که در جمع کوچک ما گاه پررنگ میشود، چه بوده؟
این همانجایی است که من سعی میکنم دو شخصیت حقیقی و حقوقی را از هم جدا کنم. برای آدم رفیقبازی مثل من خیلی سخت است که بهترین دوستانم را به مراسمی دعوت کنم که خودم میدانم قرار نیست در آن جایزه ببرند- نمونهها فراوانند. احسان منصف که با همسرش آمده بود و دوبار جایزه را نبرد یا فریور خراباتی. از همه بدتر علیرضا برازنده که دوبار در دوسال مختلف کاندید بود و نبرد- اما من همیشه سعی کردهام برای همه توضیح دهم که این از دست من خارج است و من فقط میتوانم از آرایی که به دستم میرسد حراست کنم. البته من همیشه سعی کردهام چتر پرانتز را بزرگ و بزرگتر کنم تا آدمها از هر دسته و گروهی زیر آن جمع شوند و مطمئن شوند که صدایشان از طریق پرانتز شنیده میشود، اما همیشه حق به آنی داده میشود که آرای بیشتری کسب میکند. البته که همیشه انتقاد و دلخوری وجود داشته اما اجازه دهید بگویم وقتی به تمام این سه سال فکر میکنم رویهمرفته میزان دلخوریها و دعواها از آنچه فکر میکردهام کمتر بوده است. شاید چون کمکم همه مطمئن شدهاند که این جایزه نه از سوی من بلکه به نمایندگی از داورانی است که رای میدهند و مهمتر از آن اینکه من توانستهام همه را مطمئن کنم این جایزه حالاحالاها هست و اگر کتابی بنویسند که بهتر از قبلی باشد حتماً این بار جایزه را خواهند برد.
حالا که داریم دربارهی حاشیه و رویکرد حرفهای حرف میزنیم، پرسش دیگری هم اینجا آماده دارم. شما در پرانتز دوم بخش «رمان تاریخی» را اضافه کردید و فکر میکنم همزمان شد با انتشار رمان «سرو سپید سرخ» خودتان. این کتاب در جایزهی پرانتز داوری شد؟ یا اصلاً کتاب را وارد رقابت نکردید؟ اگر ممکن است مفصل توضیح بدهید.
دقیقا دو ماه بعد از برگزاری جایزهی اول من و دوستان دبیرخانه جلسهای داشتیم تا برای سال جدید تصمیمگیری کنیم و ایدهی ورود بخش کتابهای تاریخی به جایزه آنجا مطرح و تصویب شد. اینجا فکر میکنم فروردین سال ۱۴۰۲ بود و قرار بود که برای اولین سال کتابهای تاریخی چاپشده در سال ۴۰۱ را داوری کنیم. «سرو» هم در اردیبهشت سال ۴۰۲ چاپ شد و اصلاً در اولین دور جایزهی تاریخی قرار نداشت و من هم به آن اصلاً فکر نکرده بودم. اما برای سال دوم- دوره سوم جایزه-و اولین جلسهای که برای شروعش داشتیم این موضوع مطرح شد که حالا با «سرو» چه باید کرد؟
البته من سال اول هم مجموعهداستان گمانهزن «شهرهای منهدمشده» را داشتم که از لحاظ فنی هنوز بخش مخصوص به خود را نداشت و اصلاً وارد داوری نمیشد اما به همان دلایلی که بالاتر گفتم من واقعاً قصد نداشتم که «سرو» را در مسابقه قرار دهم. در این بخش با چندین نفر از دوستان نزدیکم که درواقع مشاورانم هستند مشورت کردم و این دوراهی اخلاقی را با آنها در میان گذاشتم. یکی از آنها به نکتهی جالبی اشاره کرد؛ اینکه من به عنوان دبیر جشن پرانتز تنها صاحب حقوق معنوی کتاب نیستم و با کنار گذاشتهشدن «سرو» درواقع این حق ناشر هم هست که تضیع میشود. خلاصه که دوراهی اخلاقی جالبی بود که مدتی ذهن من را به خود مشغول کرده بود و درنهایت یکی از همان تصمیمات سخت را گرفتم؛ با توجه به اینکه ما به لیست کتابهای هرسال پرانتز به دید منبع اطلاعاتی برای آیندگان نگاه میکنیم تصمیم گرفتم که «سرو» در لیست «کتابهای تاریخی چاپشده در سال ۴۰۲۱» ذکر شود اما از همان ابتدا گفته و تاکید شود که خارج از مسابقه است و قرار نیست داوری شود. اینطور شد که کتاب به دست داوران رسید و خوانده شد اما امتیازش در بین کتابهای دیگر محاسبه نشد.
سورن کریمی: من به تاریخچهی جوایز مهم گمانهزن مانند هوگو، نیبولا و لوکاس علاقه دارم و هرازگاهی دورههای مختلف را نگاه میکنم. جدا از علاقهی شخصی، ما در گروه کتابخوانی دیستوپین برندههای هرسالهی هوگو و نیبولا را میخوانیم. در دهههای قبلی ما نامهای آشنا و مهمی را میان برندگان این جوایز میبینیم: جورج آر. آر. مارتین، اورسلا کی. لگویین، فرانک هربرت، نیل گیمن، فیلیپ کی. دیک. حتی در دهههای نزدیکتر به خودمان هم باز امثال ان. کی. جمیسین (نویسندهی مجموعهی «زمین شکسته») را داریم. اینها همه نویسندگان قابلیاند، آثارشان مؤثر و چشمگیر است و آدم با خودش فکر میکند اگر این جایزهها را روزی این افراد برنده میشدند، پس حتماً هرکسی که بعد از اینها همین جایزه را میبرد، قرار است در همین حد و اندازه ظاهر شود. اما بسیاری از مخاطبان معتقدند کیفیت برخی برندگان سالهای اخیر جوایز مهمی مثل هوگو و نیبولا با برندگان نسلهای قبل مقایسهکردنی نیست.
از دید شما جوایز ادبی تا چه اندازه بازتاب وضعیت موجود هستند و تا چه اندازه میتوانند در تغییر آن نقش داشته باشند؟
این هم یکی از همان دغدغههایی که من در جایگاه حقوقی دبیر پرانتز همیشه دربارهاش فکر میکنم. اینکه ما در پرانتز یا هر جایزهی دیگری درنهایت آنچه علیالعرض وجود دارد و چاپ شده است را داوری میکنیم و نه بیشتر. اینکه روزی به یک شاهکار جایزه دادهایم به این معنی نیست که هرسال قرار است یک شاهکار دیگر همان جایزه را ببرد. کتابهای چاپشده در بدنهی نحیف ادبیات ایران درنهایت نشانهی صدها دلیل ثبتشده و دیدهشده و نشده دیگر است که پرانتز فقط سعی میکند آنها را نمایش دهد.
اینکه مثلا در سال ۴۰۳ ما چطور کتابهای جنایی داشتهایم و چه کتابهایی در آن بخش کاندید شدهاند میتواند تصویر کلی از آنچه نویسندهی جنایینویس ایران در آن سال به آن میاندیشیده بسازد اما نمیتواند تصویر خود را خلق کند و قرار هم نیست که خلق کند. درواقع من فکر میکنم سعی پرانتز در ساخت این تصویر یا شکلدادن یا هرگونه خمکردن این واقعیات درنهایت به ضد خودش بدل خواهد شد.
شاید من روزی خودخواهانه فکر کنم که بهتر است آنچه خودم صلاح میدانم را در سلیقهی پرانتز دخیل کنم اما این سلیقه چقدر میتواند درست باشد؟ درواقع اولین واکنش سلیقهای در هر انتخاب پرانتز حتی اگر با نیت خیر هم باشد خروج قطار از ریل خود است. چون ما قرار نیست سلیقهی خودمان را در انتخاب دخیل کنیم هرچقدر هم که این سلیقه از نظر من یا شما واضح و درست باشد.
در عوض میتوانیم امیدوار باشیم که صداهای جدید از دل مناسبات جدید و نویسندههای جدید به گوش برسند و کمکم عرصه را به دست بگیرند. فراموش نکنیم تاثیر حرکات فرهنگی کند و البته عمیق هستند و دیدنشان به اندکی زمان نیاز دارد. درواقع سال قبل اولین سالی بود که نویسندههای گمانهزن با علم وجود داشتن جایزهای به نام پرانتز شروع به نوشتن رمان خود کردهاند و اندکی میشود این را در کاندیدهای نهایی دید. سال بعد این تاثیر بیشتر خواهد شد. سال پنجم بدون شک ما با چند نویسندهی جوان روبهرو خواهیم بود که اولین رمانشان را درحالی چاپ کردهاند که میدانستهاند در جایی به نام پرانتز خوانده خواهد شد و جایزه خواهد گرفت. بیایید امیدوار باشیم همین الان کسی در گوشهای از این مملکت دارد رمان جنایی فوقالعادهای مینویسد و لحظهای که از نوشتن خسته میشود رویای گرفتن جایزه بهترین رمان جنایی از دست مثلاً امین حسینیون به او روحیه میدهد که ادامه بدهد.
در این چارچوب، فکر میکنید پرانتز در این سه دوره بازتاب چه وضعیتی بوده است؟
بازتاب وضعیت شلمشوربا!
ببینید ما درحال نوشتن در بازاری هستیم که هیچ سازوکار درستی ندارد و اصلاً معلوم نیست چیزی که امروز مینویسی فردا چاپ میشود یا اگر میشود چطور میشود و چه جاهایی چاپ نمیشود و سانسور میشود و چقدر بازخورد مییابد و اصلاً میفروشد یا نه. من بهعین میبینم که پرانتز هرسال بازتابی از یک وضعیت نامعلوم و گیج است، مثل وضعیت زندگی خودمان. درواقع این گیجی که عنوان میکنم بهعنوان عیب نیست این همان تصویری است که ادبیات وظیفه دارد بهعنوان بازتاب حقیقت دنیای ما آن را نشان دهد. اما همین وضعیت هم نیاز به قطبنما دارد. شما اگر به قصد کشف قطب جنوب بروید میدانید این یک پیادهروی ساده در پارک نیست بلکه بسیاری تهدیدها و خطرات شما را تهدید میکند اما داشتن قطبنما باعث میشود که همان مسیر سخت و صعبالعبور را هرطور شده طی کنید.
من دوستان نویسنده را در طی این مسیر قطبی بدون قطبنما میبینم و سعی میکنم با پرانتز این قطبنما را به آنها بدهم. اینکه چطور میشود یک کار شما امسال حتی کاندید نمیشود اما سال بعد جایزه را میبرد یا بالعکس. من میبینم که دوستان کمکم از این اطلاعاتی که پرانتز به آنها میدهد استفاده میکنند تا بهتر درک کنند چطور در این مسیر موفقتر خواهند بود. باز هم میگویم؛ بعد از سال پنجم تازه ما با نویسندههایی روبهرو خواهیم بود که از پرانتز برای بهتر نوشتن استفاده خواهند کرد.
فکر میکنید ما آنقدری پیش رفتهایم که برای نویسنده و مخاطب مشخص باشد داستان گمانهزن دقیقاً چیست؟ مسئله این نیست که کتاب ما را کتابفروشها هنوز در بخش کودکونوجوان میگذارند یا نمیگذارند؛ مسئله دستهبندی ناشر هم نیست؛ مسئله تسلطی است که در مقام مؤلف و مخاطب باید روی گونهی ادبیای که ابزارها و موقعیتهای متفاوتی ارائه میدهد داشته باشیم. از دید شما کجای مسیر ایستادهایم؟
به نظر من ما در میانه مسیر هستیم. جایی نزدیک اصفهان در مسیر بندر مثلاً!
ببینید آن قسمتی که شما میگویید «آیا هنوز در بخش کودکان و نوجوانان میگذارند» خودش راه بسیار دشواری بوده است که طی کردهایم. درواقع آن روزهایی که مثلاً خواندن «هری پاتر» یا عشق ورزیدن به «ارباب حلقهها» نوعی از ابتذال فرهنگی محسوب میشد احتمالاً سختترین بخش این مسیر بوده است که حالا دیگر طی شده به حساب میآید.
درواقع بحران اصلی در این سالها جدیگرفتن دغدغهی ژانرنویسی بوده است که حالا دیگر میتوان گفت عادی شده است. حتی مهمترین و بهنوعی «جریان اصلی»ترین ناشرهای کشور هم دیگر سالی یکیدو کتاب گمانهزن یا جنایی چاپ میکنند و دیگر از بیان و تبلیغش هم ابایی ندارند. با اینکه هنوز همه مخاطبین من ترجیح میدهند رمان بعدیم چیزی شبیه به «سرو» باشد و نه «تعمید»- که وقتی میفهمند دربارهی خونآشامهاست قیافههایشان خیلی بامزه میشود- اما دیگر فکر نمیکنند که نوشتن چیزی غیر از «سرو» ادبیات حساب نمیشود.
اما مانند هر مسافرت دیگری حالا که از سربالاییها عبور کردهایم به معنی راحتی مسیر نیست. نوع سختیها تغییر کرده است. حالا دیگر ما از گوشهی امن اما خلوت خود بیرون آمدهایم و باید با فضای سخت و شلوغ دنیای بیرون ارتباط بگیریم. این به این معنی است که دیگر قرار نیست با چند نفر قبیلهی خودمان که کتابهایمان را میخوانند روبهرو باشیم و در یک فضای بسته و سترون تشویق شویم و همان مسیر را هم ادامه دهیم. اینجا ما با مخاطبین غریبهای طرفیم که بیرحمانه نقدمان میکنند و در مقابل عصیان ما مقاومت میکنند. برای همین هم هست که من بهوضوح دو دستگی در میان نویسندگان گمانهزن میبینم که من به آنها اسم «دعانویسان و جادونویسان» میدهم.
دستهی اول آنهایی که برای ارتباط بیشتر با مخاطب جریان اصلی قصههای خودشان را به ریشههای آداب و رسوم و عقاید خرافهای ایرانی که برای مخاطب قابلهضم است میبرند و جهانسازی خودشان را نزدیک به ریشههای ایرانی خود تعریف میکنند. دستهی دوم هم که به جریان قدیمیتر ادبیات گمانهزن نزدیکترند و دل در شاهکارهایی که در نوجوانی خواندهاند دارند و دوست دارند دنیاهای فانتزی و خودبسندهشان را بسازند و به نوعی مخاطب را همراه خود بکشند. من عاشق هردو دسته هستم و در بینشان دوستان فراوانی دارم و از خواندن کارهایشان لذت میبرم و فکر میکنم کمکم باید شاهد سنتز این دو در داستانهایی باشیم که هم ریشههای ایرانی و هم فانتزیهای بیشتری دارند باشیم تا کمکم برسیم به آنچه حقیقتاً بشود گمانهزن ایرانی صدایش زد و سابژانر مخصوص خودش باشد.
در سالهای اخیر تعداد داستان گمانهزن فارسی بیشتر شده. اما تحول چشمگیری در کیفیت داستانها مشاهده میکنید؟ آیا این گونهی ادبی در ایران به بلوغ رسیده؟
من با این بلوغی که در سوال شما استفادهشده مشکل دارم که از همین برای جوابدادن به سوال استفاده میکنم. من اصولاً در هیچ مسیری که در هنر و ادبیات و حتی تاریخ طی میشود جایی را بهعنوان بلوغ نمیتوانم متصور شوم. چون بلوغ به معنی رسیدن و شکوفایی کامل است که بیشتر به درد قصههای سهپردهایمان میخورد که در پایان داستان تمام میشوند و ما دیگر ادامه آن را نمیبینیم. حرکت ادبیات یا هنر یا حتی تاریخ بهسمت کمال یا بلوغ نیست که جایی را بتوانیم برای اوجش در نظر بگیریم و تا به آن نرسیدهایم برای رسیدن بهش تلاش کنیم. حرکت ادبیات بیشتر مانند رودخانهای است که درحال حرکت است و مقصدش نامعلوم است اما از حرکت و جاریبودنش زندگی شکوفه میزند و حیات سرچشمه میگیرد. این حرکت میتواند جایی به سنگهایی بزرگ برخورد کند و آرام شود اما حتماً مسیرش را دوباره باز خواهد کرد و بر هر سنگ خارایی غلبه میکند بدون آنکه مطمئن باشیم بعد از غلبه بر سنگ خارا به جای خوبی میرسد.من عمیقاً معتقدم هرچقدر رابطه بین نویسنده و مخاطب سرراستتر و بیرودربایستیتر و البته راحتتر شود و کتابهای ما بیشتر خوانده شوند و مورد نقد قرار بگیرند و از دنیای بیرون خودمان اثر بگیرند ما کتابهای بهتری خواهیم داشت اما زیبایی این ایده همین است که ما با علم امروزمان نمیدانیم آن کتاب بهتر چه شکل و شمایلی خواهد داشت و در چه موردی خواهد بود.
پس من هیچوقت در جایگاهی نیستم که با خواندن حتی تمام کتابهای چاپشدهی گمانهزن بگویم تغییر خوب یا بدی در کتابها ایجاد شده است یا نه. من میتوانم بگویم عاشق چند رمان چاپشده چند سال اخیرم که مطمئنم در فضای «واقعیتزده» دهه قبل حتی امیدی به چاپشدنشان هم نبود. اما کتابها و داستانهای بسیاری هم ناامیدم کردهاند و حتی نتوانستهام تا آخر آنها را بخوانم. ولی این نسبت بین کتاب خوب و بد با اندکی تغییر همیشه وجود خواهد داشت.
من معتقدم یکسری مسائل ماقبل بحث و دیالوگاند. مثلاً انکارناپذیر است که ما در ادبیات گمانهزن بحثی داریم به نام بومینویسی که واقعاً من ناراحتم از اینکه چنین بحثی بین ما وجود دارد. پرسشی که از شما دارم اینجاست؛ از دید شما هر داستانی که نویسندهی ایرانی بنویسد ادبیات فارسی است؟ اگر ما با داستانی روبهرو باشیم که نه اثری از شهروند ایرانی در آن دیده میشود، نه اثری از روزمره و قصهی امروز و دیروز ایران در آن به چشم میخورد، اسم آن داستان چیست؟ هویتش چیست؟
من با اینکه از لحاظ عقیدتی و سیاسی در انتهای بردار «جهان وطنی» قرار میگیرم اما در این نقطهی خاص باید از این عنوان استفاده کنم «ادبیات جهانی». درواقع هر داستانی که گفته میشود قبل از هرچیزی متعلق به دنیای موازی دنیای ماست که من اسمش را میگذارم «دنیای قصهها». در این دنیا تمام قصهها زندهاند و نفس میکشند و بدون در نظر گرفتن محل تولدشان فقط براساس شاخصهایی که در آن دنیا وجود دارد سنجیده میشوند. درواقع در این دنیای موازی شما مثلاً یک رئیسجمهور دارید به اسم تالکین و یک شهردار دارید به اسم چخوف و الی آخر.
اما کسی به شما نمیگوید با چه زبانی حرف میزنید یا اسم شخصیتهایتان یک خط است یا در اسم شخصیتها از حرف پ استفاده کردهاید. آنچه اهمیت دارد استفاده درست از اسلوب هزارساله قصه است. این بنمایه و اصل کار قضاوت در آن دنیای موازی است. با این نوع نگاه تمام سنجههای دیگر در درجههای بعدی اهمیت قرار میگیرد. اینکه برای من دنیای ادبیات گمانهزن اینقدر جذاب است دقیقاً به همین دلیل است که به من این فرصت را میدهد تا هرطور دلم میخواهد جهان داستانم را بسازم و این قدرت خلق را بهعنوان خالق دنیای داستان در اختیارم قرار میدهد. اما این قدرت مثل هر قدرت دیگری هم نامحدود نیست. اصول دنیای موازی قدرت مرا محدود میکند چون من باید دنیایی بسازم که رئیس از آن راضی باشد و رضایت رئیس هم در این است که دنیای من سازوکار منطقی خودش را داشته باشد. در دنیای من همه چیز باید درست سرجای خودش قرار گرفته باشد و منطق و اصول خودش را به درستی تعریف کند و بر همان اصول پایبند بماند.
اینکه جریان بومینویسی ادبیات گمانهزن یا آنطور که من گفتم «ادبیات دعانویس» در بین آثار ما وجود دارند با این توضیحاتی که دادم از نظر من مشکلی نیست. اگر یک نویسنده برای ساخت دنیای خود از آنچه در زندگی خودش وجود داشته است استفاده کند تا بتواند حس همذاتپنداری مخاطب را اینچنین تحت تاثیر قرار بدهد مادامی که دنیاسازی خاصش منطقی باشد و کار بکند از نظر من خیلی هم خوب است. کما اینکه آثار آقای ابوتراب خسروی یا حتی رمان «ابجد خون» که امسال جایزه بخش گمانهزن پرانتز را برد نمونههای بسیار خوب این جریان هستند. اصولاً من معتقدم که آقای خسروی اولین نویسندهی حرفهای گمانهزن ایران هستند.
مشکل از جایی آغاز میشود که این جریان به خاطر نزدیکی به فضای واقعی ایرانی خودش را بر جریان «جادونویس» برحق بداند. در این حالت در دنیای موازی نه رئیس و نه شهردار از آنها راضی نخواهند بود چون خواهند گفت که ارتباط با حقیقت در خلق هیچ قصهای به تنهایی مزیت محسوب نمیشود.
سورن کریمی: خب، از همان بار اولی که دستهبندی بامزهی «جادونویس و دعانویس» را مطرح کردید، منتظر جای مناسبی بودم تا پرانتزی باز کنم و اینجا بهگمانم مناسب است.
ما در آییننامهی اعضای تحریریهی دیستوپین، گفتهایم فقط داستانهای بومی را بررسی میکنیم. تعریف بومی هم در آییننامه به این شکل آمده است: «داستانی که در جان و بطن ایرانی باشد و بتوان آن را «ادبیات فارسی» خواند؛ حتی اگر به زبان انگلیسی برگردانده شده باشد.» این البته در دستهبندی «دعانویس» شما نمیگنجد. برای ما نه داستانی که همهی اسامیاش ایرانی است لزوماً بومی است، و نه داستانی که اسامی یا شخصیتهای غیرایرانی دارد، غیربومی محسوب میشود؛ البته با تأکید روی «لزوماً».
تأکید ما روی «داستان فارسی» از اینجا میآید که ما درنهایت داریم داستان فارسی مینویسیم. حالا داستان ما گمانهزن است، اما قرار نیست چیزی جدا و قطعشده از تجربه و زیست مخاطب ایرانی باشد. و نه، لزوماً قرار نیست مثل آثاری که ازشان نام بردید، بهقولگفتنی دانهدرشت باشند و مطابق سلیقهی مخاطب و منتقد جریان اصلی.
داستان بومی گمانهزن همان است که نیل گیمن نوشته. نیل گیمن انگلیسی در رمانی مانند «ناکجا» ما را میبرد به گوشهگوشهی لندن و در داستانهای کوتاهش هم مدام لندن و حومه و حاشیههایش را میبینیم. بعداً وقتی ساکن ایالات متحده میشود، «خدایان آمریکایی» را مینویسد. اینها همه «داستان گمانهزن بومی» هستند چون در عین حال که هم ما آثار گیمن را میخوانیم هم مخاطب انگلیسی و هم هندی و هم آفریقایی و لهستانی و همه دوستشان داریم، اما درنهایت گیمن نویسندهای انگلیسی است و در وهلهی نخست برای خوانندهای «طالع نیک» را نوشته که وقتی راوی از فلان محلهی لندن نام میبرد، کنایهی موجود را میفهمد. وگرنه که کنایهای وجود نداشت. شما زمانی که به نزاعهای کلامی و کلکلمانند بین مثلاً اراک و کرج اشاره میکنید، یعنی دارید روی این حساب میکنید که مخاطب ایرانیتان و خصوصاً مخاطبی که با میمها و خردهروایتهای بامزهی این کلکل آشناست، متوجهی طنازیتان میشود. حالا اگر هم داستانتان جهانی بشود، نفهمیدن این اشاره لطمهای به داستان وارد نمیکند یا درنهایت مترجم با پانویس مخاطب جهانی را روشن میکند.
تعریف ما از «داستان بومی» این است. زمانی که انتهای هر ماه داستان کوتاه گمانهزن منتشر میکنیم، خوشحالیم که گوشهی جدیدی از «داستان فارسی گمانهزن» را هم خودمان کشف کردهایم و هم جایی قرار دادهایم که مخاطبش را پیدا میکند. این «داستان گمانهزن» فارسی تاکنون هم شامل داستانهای لاوکرفتی در دوران قاجار بوده، هم ویرد فیکشن در ایران ساسانی، هم علمیتخیلیهایی در آیندههای دور که تنها رباتها ماندهاند تا دربارهی «فره» و «سیمرغ» حرف بزنند. حتی آثار استیمپانکی در راه داریم که فضایشان هیچ شباهتی به ایران فعلی ندارد. درنهایت مهم همان «جان و بطن» است.
نظرتان دربارهی ادبیات عامهپسند را دوست دارم بدانم. جالب است که ما تفاوتی بین دمدستیبودن و خواندنیبودن قائل نمیشویم. ادبیات عامهپسند و کتاب زرد را یکی میگیریم. در محافل ادبی و جمعهای انتلکتی ادبیات عامهپسند چیزی شبیه دیپلمردی است. مثلاً ممکن است برای آزار یکدیگر بگویند فلانی عامهپسند مینویسد. که یعنی حتی در آن کافهای که داخلش نشستهاند چای روی کتاب این بندهخدا خالی شود، هیچ اشکالی ندارد و شاید حتی ثواب هم داشته باشد.
اصولا در ذهنیت من چیزی بهعنوان داستان یا قصه عامهپسند وجود ندارد.اگر منظورمان از عامهپسند بودن جریان اصلی بودن است که خیلی از کتابهای مهم ادبیات ایران جریان اصلی بودهاند اما عامهپسند نه- شاید من و شما دوستشان نداشته باشیم- اصلاً بگذارید اینطور بگویم؛ قصه بهعنوان اولین اختراع بشری از لحظه خلقش برای پسند عامه ساخته شده است. اصلاً قصه را نیاکان ما ساختهاند تا همدیگر را در غار و دور آتش سرگرم کنند. ما مینویسیم که دیگران را سرگرم کنیم و این هیچ ایرادی ندارد. اینکه بعدها نویسندهها فلسفه را وارد قصهها کردند البته نوعی ارزش افزوده به آن اضافه کرد اما بنمایه را تغییر نداد. هنوز هم بهترین قصهها آنهایی هستند که اول از همه شما را سرگرم میکنند و اگر این وسط بتوانند اندکی فلسفه هم بهعنوان خامه روی کیک به خورد شما بدهند که چه بهتر.
شما به طور مثال در قصه «ارباب حلقهها» قبل از هرچیز با قدیمیترین و ابتداییترین الگوی قصه گویی طرفید «سفر قهرمان». همان الگویی که هزاران سال است کار میکند و جذاب است و سرگرم میکند. آنچه تالکین به این قصه اضافه میکند جذابترش میکند فقط اما درونمایه و زیرساخت قصه هنوز همان است که مثلاً در «شاهنامه» هست یا در «اودیسه» هست. پس اصل اول همچنان سرگرمی است و از این دید تمام قصههای خوب عامهپسندند. اما آنچه متاسفانه جریانات «هنر برای خلق» بر آن تاکید دارند اولویتدادن به فلسفیدن خستهکننده و عبرتآموز است. شعارهایی که بیشتر به درد میتینگها یا پستهای اینستاگرامی میخورند تا رمان. برای همین هم هست که ادبیات اصیل و سرگرمکننده هنوز هم زنده است و قصه میگوید اما ادبیات خلقی بعد از صد سال هنوز نتوانسته انسان متعالی تربیت کند چون اصولاً وظیفه قصه تربیت انسان نیست.
دراینباره دوست دارم نظرتان را دربارهی موضوع دیگری نیز بدانم. بسیاری از نویسندگان ایرانی خودشان را درگیر فرم و زبان و روایتهایی میکنند که قصه زیر اینها دفن میشود. در بسیاری از مصاحبهها و سخنرانیها هم، چه از نویسندههای شناس و چه آنها که هنوز مانده تا شناس شوند، میشنویم که میگویند نظر مخاطب برایشان اهمیت ندارد. میگویند اکثریت فاقد اهمیت است و اقلیت برایشان مهم است. این حرفها را شما حتماً شنیدهاید. مخاطب جدی و کسی که در این فضا حضور داشته باشد هم شنیده. خیلی دوست دارم نظر صریحتان را دراینباره بدانم.
این دقیقاً همان عرصهای است که من همیشه مواظبم در آن نغلطم. اینکه ما برای آدمهایی که وجود خارجی ندارند بنویسم بزرگترین خطر ادبیات ایران است و تاریخ شهادت میدهد که چقدر هم احتمال سقوط در این ورطه وجود دارد.
قصه باید با مخاطب ارتباط برقرار کند و این موضوع آنقدر واضح است که در دنیای موازی قصهها انجامندادنش گناه کبیره است. من دراینباره همیشه شکسپیر را مثال میزنم. نویسندهای که امروز در جایگاه بسیار والایی در بین نویسندههای تاریخساز ادبیات/نمایش دنیا دارد و سلطان قصهگوهاست. همین عزیزدل زمانی که زنده بوده نمایشنامههایش را برای خیل بزرگی از انسانهای تحصیلنکرده و گِلی محلههای فقیرنشین لندن مینوشته و خودش را مجبور میساخته چیزی بنویسد که با تعداد بیشتری از آدمها ارتباط بگیرد و بیشتر بلیط بفروشد. اینکه ما بتوانیم چیزی خلق کنیم که با تعداد بیشتری از آدمها ارتباط بگیرد قطعاً نشانهی قدرت نوشته ماست ولی اینکه از قصد سعی کنیم داستانمان با آدمها ارتباط برقرار نکند هم نشانه این است که چیزی از قصهها نفهمیدهایم.
دربارهی زبان هم، من جایگاه زبان را هم مانند حقیقت پایینتر از خود قصه قرار میدهم.درواقع زبان را هم یکی از رنگهایی در دست نویسنده میبینم برای درستتر کشیدن منظره و نه بیشتر. البته میپذیرم که این نظر شاید خیلی رادیکال به نظر بیاید اما در جهانبینی من قصه از هرچیز مهمتر است.
با این گزاره چقدر موافقید که «غالب نویسندگان ایرانی ارتباطشان با جامعه کمرنگ و چه بسا قطع شده است»؟
متاسفانه نه فقط نویسندهها بلکه جمعیت بزرگتری که اسم «روشنفکر» برخود گذاشتهاند دچار این عارضهاند. این دقیقاً از همانجایی نشات میگیرد که هنرمند/نویسنده خودش را در جایگاه معلمی و مصلح اجتماعی قرار میدهد و فکر میکند باید برای خلق نسخه بنویسند و برای این نسخه نوشتن لازم میبیند بر برج عاج خود دورتر از این سیل وحشی انسانی بنشیند و تماشا کند و توصیه کند. نتیجه این برخورد و رفتار را هم در این چند دهه دیدهایم؛ روشنفکرانی که با اینکه فارسی حرف میزنند اما هیچکس متوجه نمیشود آنها چه میگویند و مردمی که هر لحظه مسیرشان از این نخبگان دورتر و دورتر شده تا آنجایی که دیگر هیچ راهی برای پیوستن دوبارهشان نمیشود یافت. این دورافتادگی را اگر در جهانبینی همان روشنفکران هم تحلیل کنیم باید خودشان را مقصر بدانیم چون سیل خلق را باید درست ریلگذاری میکردهاند که نکردهاند.
درنهایت بهنظرم هر نویسندهای که از روح جمعی جامعهاش دوری کند کمکم اثارش هم شبیه به خودش خواهد شد و توسط جامعه هم طرد خواهد شد. حتی اگر این طردشدگی را نشانهی نوعی تعالی فکری بداند باز در مقابل آن هدف اولیه تربیت خلق نقض غرض است.
سورن کریمی: بیاید و همراه با من سازهای را تصور کنید. ناشر بخشی از این سازه است، مجله، منتقد، نویسنده، مترجم و خواننده هم از اعضای بدن این سازه به شمار میآیند که البته برخی از این عضوها ناقصاند یا اصلاً مفقودالاثر به حساب میآیند. اما بههرحال ما چنین سازهای داریم. یا نداریم و تصورش میکنیم. یا حتی تصورش هم نمیکنیم و مانند لکهای آن را روی چیزهای دیگر میبینیم. اسم این سازه را میگذاریم اکوسیستم گمانهزن. حالا لزوماً مجبور نیستیم همهچیز را به دایرهی ادبیات گمانهزن محدود کنیم. ولی برای متمرکزماندن و واردنشدن به خیلی از مسائل فرعی ترجیح میدهم این محدودیت را اعمال کنیم.
از دید شما کاستی مهم این اکوسیستم کجاست؟ آن کمبودی که اگر فکری به حالش شود تغییر چشمگیری خواهیم داد.
تبلیغات، تبلیغات، تبلیغات.
اینکه سه بار نوشتم تبلیغات هم برای اصرار بر اهمیت کلی آن بود و هم اینکه منظورم سه جور تبلیغات است. در دنیایی که مهمتر از کیفیت هرچیزی نوع معرفی آن به مخاطب/مصرفکننده است و در دنیایی که انسانها در میانهی میلیونها پیشنهاد برای گذران وقت خود هستند شما نمیتوانید فقط با نوشتن و چاپ کتاب او را متقاعد کنید که شما و اثرتان را بخواند. پس به نظر من مهمترین حلقهی گمشده نه فقط ادبیات گمانهزن بلکه ادبیات تالیفی ما تبلیغات است؛ اما چه تبلیغی.
اول از همه تبلیغ نویسنده. نویسنده باید در جامعه حضور داشته باشد و حتی وقتی نمینویسد هم بنویسد. یعنی خودش را به مخاطب احتمالیش معرفی کند و او را در جریان زندگی خود قرار دهد. این شاید سختترین بخش برای نویسنده سنتی ایرانی باشد که تصورش از نویسندهبودن پیرمردهای تارک دنیایی است که در یک خانه ویلایی زندگی میکنند و با هیچکس هم معاشرت نمیکنند. اما در دنیای امروز سالینجر بودن هم دیگر کار نمیکند. شما باید قبل از چاپ کتاب خودتان را به مخاطب معرفی کنید تا بتوانید بخشی از فروش کتاب را به دوش بکشید.
بعد تبلیغ کتاب. در این بخش نویسنده و ناشر باید با همکاری هم تا میتوانند کتاب به دیگران معرفی کنند. نویسنده باید همراه کتابش سفر برود و با مخاطبینش دیدار کند. ناشر باید بداند خرج برای تبلیغ اتفاقاً سودآور است. اینها باید هدفمند و برنامهریزی شده باشند و نه باری به هرجهت. در این بخش ما باید هرچه زودتر بنگاههای تبلیغاتی ادبی راه بیندازیم که کارشان تبلیغ و ساخت جریانهای هدفمند فروش کتاب باشد.
و در اخر تبلیغ ادبیات تالیفی. بدون هیچ تعارفی اگر نوشتن و فروش کتاب را مانند هر بازار دیگری محل رقابت بدانیم باید سعی کنیم سهم خود را از بخش ترجمه پس بگیریم. این هم در بخش نوشتن کتاب باید انجام شود و هم در بخش تبلیغات. ناشران باید مطمئن باشند که سرمایهگذاری روی کتابهای تالیفی میتواند بازخورد خوبی داشته باشد برای نیل به این هدف باید جریانات تبلیغاتی راه بیفتد که مخاطب با کتابهای خوب تالیفی آشنا شود.
در صورت اینکه بتوانیم این سه مرحله را انجام دهیم میتوانیم امیدوارم باشیم که این اکوسیستم بهینه شده و بخش بزرگتری از این بازار را تصاحب کند. کما اینکه تاریخ هم نشان میدهد؛مخاطب آمادهی پذیرش رمان ایرانی است. چون آن را به خود نزدیکتر میبیند.ما فقط باید سازوکار را اصلاح کنیم.
فکر میکنم شما به طور کلی شوق زیادی برای خواندن ادبیات فارسی دارید. از طرف دیگر دبیر جایزهای ادبی نیز هستید و از این طریق با کتابها و نویسندگان متعددی تعامل مستقیم یا غیرمستقیم دارید. بدون تعارف، از دید شما نویسندهی ایرانی به بلوغ رسیده؟ در رقابت، در نقدشدن، در جدلهای ادبی، در کار جدی.
اینجا باز هم میرسیم به همان جایی که من اصولاً به مفهوم بلوغ در این وادی معتقد نیستم. نقطهای به نام بلوغ در این میانه معنا ندارد. ما درحال طی مسیری هستیم که نه قرار است به جای خاصی برسد و نه قرار است هدف خاصی داشته باشد. تاریخ را از هر زاویه نگاه کنیم همین است.
اما نویسندهی ایرانی مثل هر موجودیت دیگر در طی زمان تغییر کرده است. بهعنوان کسی که دو دههی گذشته را چه بهعنوان مخاطب یا ناظر چه بهعنوان نویسنده وسط این گود بوده میتوانم بگویم که فضای ادبی ایران درحال تغییر است و این تغییر همگام با دیگر بخشهای جامعهی ایرانی است. نویسندهی ایرانی سرخورده از واپسگرایی دهههای قبل حالا سعی میکند به مخاطب نزدیکتر شود و بیشتر خودش را در جامعه بر بزند. دیگر برای گوشهگیری و ضد اجتماعی بودن امتیازی قائل نمیشود و پوچبودن بسیاری از شعارهای نسل قبل خود را دیده است. نسل جوانی که برخواسته از اصول دنیای دیجیتال است کمکم سربرمیآورد و قصههای هیجانانگیز تعریف میکند و توسط جامعه برای آنچه هست تشویق میشود.
اینها شاید خیلی واضح نباشند اما کمکم درحال رشد و نمو هستند و من میتوانم اندکاندک نتایج آن را ببینم. من فکر میکنم نویسندهی ایرانی قرار نیست هیچوقت کاملاً آماده رقابت باشد یا شکست را به سادگی بپذیرد اما این هم خود نشانه بدی نیست. بهنظرم همینکه نویسندهها در پایان هر جشن پرانتز در آرامش لبخندی بزنند و مجلس را ترک کنند کافی است چون باید اینطور باشد که وقتی با خود تنها شدند حرص بخورند و با خود فکر کنند چطور شد که شکست خوردند و چطور میتوانند دفعه بعد برنده باشند. از این زاویه که نگاه کنید فقط کافی است آداب شکست را برای چند لحظه بهجا بیاوریم و بعد در خلوت برای پیروزی نقشه بکشیم. این اتفاقاً چیزی است که باعث بهتر شدن کتابهای ما خواهد بود و شاید هیچوقت هم نشانه بلوغ نباشد.
اگر قرار باشد دربارهی آیندهی ادبیات گمانهزن فارسی دست به گمانهزنی بزنید، ده سال دیگر کجا ایستادهایم؟
ما تا چندسال دیگر برای مدتی کوتاه سرتیتر اصلی دنیای ادبیات خواهیم بود. این برای من مثل روز روشن است. چیزی مانند اقبال عمومی در دنیا به نویسندههای اروپای شرقی در اواخر دهه هشتاد و نود میلادی. این نه نشانه بلوغ ماست و نه نشانه موفقیت ما. این نشانه توجه فصلی دنیای انگلیسیزبان به دنیاهای جدید است چون به خوراک لازم برای مصرف وحشتناک خود نیاز دارد. من ده سال دیگر-شاید هم پانزده سال دیگر-اقلاً یک نوبل ادبیات و هوگو برای ادبیات ایران میبینم. این میتواند برای یک نویسندهی گمانهزن باشد میتواند هم نباشد اما گستردهشدن بازار ادبیات ایران حتماً بیشتر برای نویسندههای گمانهزن سود خواهد داشت. آن بیرون بسیار خورههای ادبیات هستند که منتظر کشفهای جدید از مخزن ادبیات دنیای جدید کشفنشده هستند. برای همین هم میگویم که ما باید تجربهی زیستهمان را بنویسم. به هر نحوی که بلدیم باید از شر اطرافمان بنویسیم تا راوی این روزهای سیاه باشیم. چون روزی در آینده نزدیک دنیا تشنه خواندن آنچه برما گذشته است خواهد بود.
سورن کریمی زاده و ساکن بندرعباس، اغلب خود را فانتزینویس میداند هرچند بیشتر بابت آثار علمیتخیلی و وحشت خود شناخته شده است. داستانهای او در جوایز ادبی مختلف، اعم از افسانهها، نوفه و پرانتز برنده جایزه، شایسته تقدیر و فینالیست شدهاند.
تاکنون داستانهای «گریستن آهنین»، «ژنراتوری که فریاد کشید»، «قوانین قتل یا عربدههای عباسآقای ارعاس» و مجموعه داستان «خرداد بود که خلیج یخ زد» از سورن کریمی منتشر شده است.