اگر به مسیر زندگی خود نگاه کنید، متوجه میشوید جایگاهی که اکنون در آن هستید، نه حاصل یک خط مستقیم، بلکه حاصل انشعابی پیچدرپیچ از تصمیمات مختلف است. تبعات بعضی از این تصمیمها واضح و مبرهن است، مثل دبیرستانی که به آن رفتید، دانشگاهی که در آن قبول شدید، محیط کاری که در آن مشغول به کار شدید. در هرکدام از این مثالها، اگر به جای گزینهی الف، گزینهی ب را انتخاب میکردید، زندگیتان یک مسیر کاملاً متفاوت را طی میکرد. این یک حقیقت قطعی است. اما در بعضی از موارد دیگر، تبعات تصمیمتان مشخص نیست. مثلاً اگر فلان روز در فلان ساعت، به جای خیابان الف، از خیابان ب به مقصدتان میرفتید، شاید ماشینی شما را زیر میگرفت و شما تا آخر عمر فلج میشدید. این یعنی جایی در جهان احتمالات، ممکن است معادلی از شما وجود داشته باشد که پاهایش کار نمیکنند و همین مسئله او را به شخصی متفاوت تبدیل کرده است.

در پس همهی این انتخابها و تبعاتشان، یک دگرگونی متفاوت از شخص شما قرار دارد. فرض کنید شخصی به نام آرمان را داریم که در یک محیط کار سمی قرار دارد و هر روز باید با همکاران ناکِس سر و کله بزند. این واقعیت زندگی آرمان است و این واقعیت او را تغییر داده است. ولی جایی آن بیرون، ممکن بود آرمانی وجود داشته باشد که در یک محیط کار باحال با همکاران مهربان و بامعرفت سر و کله میزند. آرمان دوم با آرمان اول فرق دارد؛ یکی افسرده است و دیگری خوشحال. ما اینجا با دو شخص متفاوت طرفیم. حتی اگر جهان موازیای نباشد که در آن آرمان خوشحال در محیط کار لذتبخشاش دارد کیف دنیا را میکند، آن آرمان افسرده، جایی در پس ذهنش، میدانست که امکان وجود آرمان خوشحال وجود داشت.
در واقع سایهی امکان وجود آرمان خوشحال آنقدر سنگین است که واقعیت آرمان افسرده را به هم میریزد. کاری میکند در او حس خودکشی، میل ضدحال زدن به همکارانش یا حتی استعفا دادن از کار و زندگی در فقر ایجاد شود. خدا را چه دیدید؛ شاید آرمان افسرده یک روز یکی از این کارها را انجام داد. مگر دائم قصههایی از وقوع اتفاقاتی مشابه را از گوشه و کنار نمیشنویم؟ این یعنی سایهی وجود یک آرمان خوشحال در یک جهان موازی یا انتزاعی، واقعیت آرمان افسرده را تحتتاثیر قرار میدهد.
چرا جهانهای موازی روی ذهن ما سنگینی میکنند؟
ما شاید متوجه این مسئله نباشیم، ولی سایهی جهانهای موازی دائماً بالای سرمان حس میشود و زندگیمان را بهشدت تحتتاثیر قرار میدهد. اینکه این جهانهای موازی وجود داشته باشند یا نه، در بحث فعلی ما اهمیتی ندارد. همین که میتوانیم سایهیشان را بالای سرمان حس کنیم، به خودی خود واقعیت فعلی ما را بهقدر کافی تحتتاثیر قرار میدهد. برای همین است که مفهوم جهانهای موازی در بسیاری از کاربردهای موفق خود بهشکلی احساسگرایانه در آثار داستانی به کار میرود (مثلاً در «آقای نوبادی» (Mr. Nobody) یا «همهچیز همهجا بهیکباره» (Everything Everywhere All At Once))، چون ماهیت آن ریشه در تجربهای احساسی دارد، نه متفکرانه و علمی. هرچند که عادت است توضیحات دستوپا شکستهی علمی دربارهی آن داده شود.
ولی گاهی تاثیر این جهانهای موازی از مقیاس فردی فراتر میرود. بزرگترین مثالش قضیهی معروف رد شدن هیتلر از آکادمی هنرهای زیبا در وین است. این مسئله ذهن افراد زیادی را (بهحق) درگیر کرده است: در یک جهان موازی، هیتلری وجود دارد که صرفاً یک نقاش معمولی بود. حتی اگر فرض را بر این بگیریم که به وجود آمدن آلمان نازی اجتنابناپذیر بود، بودن یا نبودن هیتلر در راس آن میتوانست جلوهای بسیار متفاوت به آن ببخشد و مسیر تاریخ را عوض کند.
در ادامهی مطلب خطر لو رفتن داستان «بایوشاک: بیکران» وجود دارد؛ اگر آن را تمام نکردهاید، توصیه میشود آن را نخوانید
«بایوشاک بیکران» و کاوش در احتمالات جهانهای موازی
داستان بازی «بایوشاک بیکران» (Bioshock Infinite) هم بهنوعی از کنجکاوی دربارهي همین مسئله برگرفته شده است. کل داستان بازی حاصل یک انشعاب است: اینکه شخصی به نام بوکر دویت (Booker DeWitt) تصمیم بگیرد برای توبه بابت گناهانش در جنگ، خود را غسل تعمید بدهد یا نه.
تصمیمی که بوکر در این لحظه از زندگیاش میگیرد، منجر به آفرینش دو معادل کاملاً متفاوت از خودش میشود: اگر او خود را غسل تعمید ندهد، صرفاً یک مرد سرسخت و مزدورصفت باقی میماند. اگر خود را غسل تعمید بدهد، در قالب شخصی به نام زاخاری کامستاک (Zachary Comstock) از نو متولد میشود. کامستاک در نهایت به دیکتاتور مذهبی یک شهر شناور در هوا تبدیل میشود که در آن ناسیونالیسم آمریکایی به شدیدترین شکل خود حاکم است.
بوکر دویت و زاخاری کامستاک شخصی یکسان هستند، ولی بر اثر یک تصمیم، به دو شخصیت کاملاً متفاوت تبدیل شدهاند، طوریکه وقتی این دو از دو جهان موازی به یکدیگر برخورد میکنند، بوکر معادل دیکتاتور خود را نميشناسد. (البته او از لحاظ ظاهری پیر شده و یک ریش بلند درآورده است. این هم مزید بر علت شده تا این دو بسیار متفاوت به نظر برسند).
این تفاوت از جنس همان تفاوت بین هیتلر نقاش و هیتلر رهبر آلمان نازی است. دقیقاً مثل همین تفاوت، تبعات آن از مقیاس شخصی فراتر میرود و روی جغرافیا تاثیر میگذارد. کلومبیا، آن شهری که کامستاک در آسمانها میسازد، تجسم یک آرمان نژدپرستانه است؛ آرمانی که احتمالاً بوکر دویت گاهی در خلوت خود به آن فکر میکرد، چون به هر حال ذهن کامستاک و دویت خیلی هم نمیتوانند از هم دور باشند.
گناهی که بوکر مرتکب شد، کشتار بیرحمانهی سرخپوستها در جنگ بود. اگر او تصمیم نگیرد بابت این گناه خود را غسل تعمید دهد، یعنی بوکر جایی در ذهنش همچنان نگاه تحقیرآمیز و بیرحمانه نسبت به بومیان آمریکا (و احتمالاً افراد غیرسفید در آمریکا) را حفظ میکند. اگر بوکر بابت این گناه طلب آمرزش کند، این نگاه نژادپرستانه همچنان در لباس کامستاک در او باقی میماند، ولی خود را به شکل فتواهای یک رهبر مذهبی ریاکار بروز میدهد. کلومبیا همچنان حاصل تفکرات نژادپرستی آمریکایی است، ولی نژادپرستیای که پشت ظاهری موجه و مذهبی پنهان شده است. بهعبارت دیگر، نژادپرستی در ذهن بوکر دویت یک عنصر ثابت است، ولی شیوهی ابراز شدن آن یک متغیر.

این یکی از پیامهای داستان «بایوشاک بیکران» است: آن نژادپرستیای که شما در کلومبیا میبینید، یک زمانی حاصل تفکر یک فرد در مقیاسی فردی بود. روزگار کاری کرد تا حد نهایت منطقی این تفکر در جهانی موازی به بار بنشیند.
از این لحاظ «بایوشاک بیکران» مصداق مفهومی است که شاید اسم مناسب برای آن «تجربهی شرودینگری» باشد. در اینجا منظور از تجربهی شرودینگری این است که گاهی شما در ذهن خود ایده، خواسته یا آرمانی بسیار قوی دارید، ولی میدانید که با واقعیت تناسب ندارد، برای همین در حد فانتزی باقی میماند. ولی گاهی این فانتزی آنقدر شدت میگیرد که بهنوعی روی واقعیت سایه میاندازد و باعث ایجاد حالتی میشود که انگار آن فانتزی هم وجود دارد، هم ندارد.
مثلاً این تجربه در قبال آرمانهای جداییطلبانه بسیار واضح دیده میشود. شهر کلومبیا در «بایوشاک بیکران» مثل رپچر در «بایوشاک» شهری جداییطلبانه است و با وجود آمریکایی بودن، میخواهد خود را از آمریکای روی زمین جدا کند و حتی در یکی از جهانهای موازی آن را بمباران میکند.
جداییطلبی کلومبیا بهنوعی حاصل تجربهی شرودینگریای است که کامستاک زمانی تجربه کرده است: اینکه آمریکا یک کشور بزرگ و سرشار از پتانسیل است، ولی چون تار و پود آن بر پایهی آزادی بنا شده، دیر یا زود همهی ملیتها و نژادها وارد آن خواهند شد و در آن حقوحقوق پیدا خواهند کرد و شاید حتی بتوانند به قدرت برسند.
از دید نژادپرستانهی او، چنین آمریکایی دیگر نمیتوانست آن آمریکایی که او دوست داشت باقی بماند. برای همین فانتزی او برای یک آمریکای «پاک»، به خلق یک شهر در آسمان منجر میشود که ماهیتاً وجود آن غیرممکن است و همین غیرممکن بودن هرچه بیشتر توجه ما را به ذات آرمانی آن جلب میکند.
از این نظر کلومبیا بهنوعی یادآور آرمانهای تجزیهطلبانهی مورمونهاست (Mormons). مورمونها، که در قرن ۱۹ پیروان مذهبی تازه در آمریکا بودند، در ابتدای حیات خود میخواستند از آمریکا جدا شوند و قوانین خاص خود را داشته باشند، چون آنها در مذهب خود قواعد چندهمسری داشتند، ولی چندهمسری طبق قانون رسمی آمریکا قدغن بود. آنها سر این قضیه اختلافات زیادی با حکومت فدرالیستی آمریکا و ایالت یوتا (Utah) داشتند و در نهایت شکست خوردند و بخشی از آمریکا باقی ماندند، ولی اثراتی از ایدههای جداییطلبانه آنها (مثل داشتن ارزی متفاوت) تا به امروز در موزهها و مراکز یادبود مورمونها باقی است و بسیاری از مورمونها همچنان با این تجربهی شرودینگری که «من هم آمریکایی هستم، هم نیستم» زندگی میکنند.
این تجربهی شرودینگری بهطور خاص موقعی پیش میآید که دیگر امیدی به تغییر نقشه و جغرافیای کرهی زمین به شکل موردنظر وجود ندارد (مثلاً از راه جنگ) و شخص احساس میکند که مجبور است با آن واقعیتی که با فانتزیاش جور نیست کنار بیاید، ولی در عین حال نمیتواند فانتزیاش را رها کند. هرگاه که به نقشهای که جداییطلبان درست کردهاند نگاه کنید، میتوانید اثر این تجربهی شرودینگری ذهنشان را بهوضوح ببینید.

«بایوشاک بیکران»، گیبسون و سایه خیال در واقعیت
البته این تجربهی شرودینگری صرفاً محدود به جغرافیا نمیشود و ایدهها را نیز در برمیگیرد. مثلاً ویلیام گیبسون در داستان کوتاه «پیوستار گرنسبک» (The Gernsback Continuum) از مفهومی به نام «شبح سمیوتیک» (Semiotic Ghost) صحبت میکند که در واقع شبح همان آرمانها، ایدهها و فانتزیهایی است که دربارهشان صحبت کردیم. در بخشی از داستان یکی از شخصیتها در توضیح این پدیده میگوید که آن تصویری از آدمفضاییها که در فرهنگ عامه پخش شده بود (کلهی کچل و گنده، چشمهای سیاه درشت توخالی)، آنقدر در ضمیر ناخودآگاه جمعی مردم آمریکا نفوذ پیدا کرده بود که مردم فکر میکردند وقتی آدمفضایی میبینند، آن آدمفضاییها دقیقاً شکل معادلشان در فرهنگ عامه هستند.
همانطور که این شخصیت در داستان میگوید: «من میتونم قبول کنم آدمفضاییها وجود دارن، ولی نه آدمفضاییهایی که انگار از دل یکی از کمیکهای دههی پنجاه بیرون اومدن.» سپس او مثالی تاریخی از کشتیهای فضایی داستانهای ژول ورن میآورد که برای مدتی مردم فکر میکردند در حال دیدن آنها هم هستند.
در بخشی دیگر شخصیت گویندهی این دیالوگ میگوید:
«این کلهخرسه (اشاره به یک شبح سمیوتیک که دختربچهای در داستان آن را میبیند) اصل جنس بود رفیق. از همون تولیدات اصیل ضمیر ناخودآگاه جمعی. اون دختره الان جادوگره. دیگه توی این جامعه جایی نداره. اگه از بچگی «مرد بایونیکی» (The Bionic Man) و تکرار «پیشتازان فضا» (Star Trek) رو ندیده بود، بهجاش شخص شیطان رو میدید. اون الان به شاهرگ اصلی وصل شده و چیزی که دیده از یادش نمیره.»
بهعبارت دیگر، پیامی که گیبسون در این داستان منتقل میکند این است که وقتی نویسندگان آثار علمیتخیلی اثری مینویسند که از تکنولوژیها و ایدههای ممکن و محتمل استفاده میکند، تصاویر مربوط به این تکنولوژیها و ایدهها را وارد ضمیر ناخودآگاه جمعی بشریت میشوند و اگر این تصاویر از حدی بیشتر رواج پیدا کنند، باعث میشوند مردم عادی به اشتباه سایهی آنها را در دنیای واقعی ببینند. بهعبارت دیگر، همانطور که مردم در قرون وسطی شیاطین و اجنه میدیدند، مردم قرن ۲۰ بهخاطر گسترش آثار علمیتخیلی عامهپسند بشقابپرنده و آدمفضایی دیدند.
در خود داستان هم در یک صحنهی بهیادماندنی، شخصیت اصلی بهطور ناگهانی تصویری از آیندهی آرمانگرایانهای که نویسندههای علمیتخیلی عامهپسندانه در دههی ۳۰ و ۴۰ از آیندهی آمریکا به تصویر کشیده بودند، در اطراف خود میبیند. این تصاویر شبیه توهم هستند، ولی آنقدر تاثیری عمیق دارند که شخصیت اصلی را متحول میکنند. او در توصیف این صحنه میگوید:
«آنها فرزندان دههی هشتاد […] بودند، دههی هشتادی که هیچگاه به واقعیت نپیوست. آنها ورثهی آن رویا بودند. آنها سفیدپوست، بلوند و احتمالاً چشمآبی بودند. آنها آمریکایی بودند. دیالتا گفته بود که آینده ابتدا به آمریکا وارد شد، اما بعد از آن سبقت گرفت. ولی در قلب رویا این اتفاق نیفتاده بود. در قلب رویا، ما به پیشرفت ادامه دادیم، پیروی منطق رویاگونهای که از آلودگی، منابع محدود سوخت فسیلی و جنگهای خارجی که شکست خوردن درشان امکانپذیر بود، خبری نداشت. ساکنین رویا مغرور و خوشحال بودند، راضی از خودشان و دنیایی که ساخته بودند. در قلب رویا، این دنیا مال آنها بود.»
بهنوعی «بایوشاک بیکران» هم دربارهی همین است: دربارهی همگرا شدن دو واقعیت – یکی قطعی و ملالآور و دیگری محتمل و آرمانی – روی یکدیگر. از قضا در هر دو واقعیت آرمانی هم سفیدپوست بودن و موی طلایی و چشم آبی داشتن مردم نقطهی اوج رویاست. وقتی بوکر دویت برای اولین بار وارد کلومبیا میشود، محیط آن هم انگار از دل یک رویا بیرون آمده است و مطمئناً بازیسازان بخش هنری ایرشنال گیمز (Irrational Games) زحمت زیادی کشیدند تا محیط بازی را تا این حد زیبا و رویایی دربیاورند.
در کلومبیا، بوکر فرصت این را پیدا میکند تا با دخترش الیزابت که زمانی، در نوزادیاش، او را بهخاطر بیمسئولیتی و بیخیالی واگذار کرد، یک ماجراجویی معنادار را پشتسر بگذارد که این دو را به هم نزدیک میکند. در کنار این، او فرصت این را پیدا میکند تا با دیدن کلومبیا، تجسم فیزیکی ایدهها و آرمانهای خود را که جایی در پسزمینهی ذهنش وجود داشتند ببیند.
از بعضی لحاظ، کلومبیا و الیزابت و کامستاک همه برای بوکر نقش شبح سمیوتیک را دارند؛ تجسم آیندهای که هیچگاه به واقعیت نپیوست. آن شهر و آن اشخاصی که بوکر دویت در «بایوشاک بیکران» میبیند، چه حاصل جابجایی بین جهانهای موازی بر اثر قوانین فیزیک کوانتوم باشد، چه یک شبح سمیوتیک که ممکن است بر اثر توهم زدن ناشی از مصرف مواد مخدر پیش بیاید، در نهایت تفاوتی ایجاد نمیکند. گاهی وزن خیالپردازیها دربارهی «آنچه میتوانست وجود داشته باشد، ولی ندارد»، و اضطراب ناشی از آن، اینقدر سنگین میشود که تفاوت بین این دو را با کمی ارفاق میتوان نادیده گرفت.
فربد آذسن، متولد ۱۹۹۳، از سن ۱۸ سالگی مشغول ترجمهی آثار گمانهزن شد و از آن زمان تاکنون وارد لانهی خرگوش فانتزی و علمیتخیلی و وحشت شده و نتوانسته و نخواسته از آن بیرون بیاید. او به هر چیزی که رنگ و بوی گمانهزنی داشته باشد علاقه دارد، از فیلم و کمیک گرفته تا رمان و بازی. ولی در این میان از حوزههای مطالعاتی دیگر غافل نمانده، چون در نظرش گمانهزنی وقتی جذاب میشود که با درک و بینشی پخته و واقعبینانه گره بخورد.