در قسمت قبلی مقاله، دربارهی رسوایی نیل گیمن صحبت کردیم؛ دربارهی اینکه رسوایی افراد الهامبخش چه تاثیر ناگواری روی جوامع هواداری میگذارد. همچنین با نگاه به گذشتهی گیمن بهعنوان کودکی که در خانوادهای ساینتولوژیست بزرگ شده، تلاش کردیم رفتار سوءاستفادهگرایانهی او را ریشهیابی کنیم. اکنون، میخواهیم در ادامه، دیدی متفاوت به ماجرا داشته باشیم: به اینکه آیا فرهنگ کنسلکردن افراد در حالت فعلیاش درست کار میکند؟ یا باگ دارد؟ نیاز به تغییر دارد؟ این دغدغهها همچنان در قالب چند سوال و جواب مطرح شدهاند.
سوال سوم: آیا قضیهی کنسل کردن افراد کمی بیشازحد خصمانه نشده است؟
فرهنگ کنسلکردن افراد معروف سوءاستفادهگر یک جنبهی قابلانتقاد دارد و آن هم این است که اگر یک نفر متهم شود، بلافاصله هجمهای غیرقابلتصور علیه او راه میافتد: اگر در اینترنت شبکههای اجتماعی داشته باشد، مردم در آن برایش آرزوی مرگ میکنند، اگر با شرکتی قرارداد داشته، قراردادش فسخ میشود و به اصلاح اورول، او به یک ناشخص (Unperson) تبدیل میشود.
بخشی از این خشم ناگهانی و طاقتفرسا، ریشه در بیعدالتیهایی در مقیاس بزرگتر دارد. تقریباً سیستم قضایی همهی کشورها در زمینهی مجازاتکردن افراد آزارگر جنسی عملکرد ضعیفی داشته و معمولاً یا کسی حرف قربانی را باور نمیکند، یا برای شخص خاطی که زندگی یک یا چند نفر را ویران کرده، مجازاتی بسیار سبک در نظر گرفته میشود.
با توجه به این پیشفرض، مردم عادی این مسئولیت را روی دوش خود احساس میکنند تا بیعدالتی و بیتفاوتی سیستم قضایی نسبت به قربانیان سوءاستفادهی جنسی را با خشم افسارگسیختهی خود علیه شخص آزارگر جبران کنند، طوریکه آن شخص خودش آرزوی مرگ کند.
این رویکرد در نگاه اول روشی شلخته، ولی ضروری برای مبارزه با بیعدالتی سیستماتیک به نظر میرسد. در مورد گیمن هم این واکنش بسیار طوفانی و سهمگین بود و او در عرض چند روز از عرش به فرش رسید. اما با گذر سالها، یک سری از نقاط ضعف روش «کنسلکردن دستهجمعی» بهمرور مشخص شده.
اولاً، در این روش، با توجه به اینکه مردم در لحظه دقیقاً نمیدانند چه اتفاقی افتاده و فقط شاهد بیآبرو شدن شخصی محبوب هستند، واکنشهایی بهشدت احساسی نشان میدهند که پنج ماه بعد تاریخ انقضای همهشان به پایان میرسد. اجازه دهید با یک مثال منظورم را بهتر مشخص کنم.
در عرصهی فانتزی و ادبیات گمانهزن، یوتوبری به نام دنیل گرین (Daniel Greene) فعالیت میکند که کلی سابسکرایبر دارد و از قضا کتاب فانتزی هم نوشته و با نویسندههای فانتزی معروف (چون برندون سندرسون) مصاحبه کرده. اوایل سال ۲۰۲۵، یوتوبری دیگر به نام نائومی کینگ (Naomi King)، یک ویدیو آپلود کرد و در آن دنیل گرین را به تعرض جنسی متهم کرد. ویدیوی او بسیار تاثیرگذار و متقاعدکننده به نظر میرسید و در آن او طوری گریه کرد که دل سنگ هم به حالش آب میشد. عاملی که قضیه را بدتر میکرد این بود که دنیل گرین متاهل هم بود و عملاً هم به خیانت متهم شد، هم به تجاوز. تازه نائومی گفت دنیل این بلا را سر دختر دیگری هم آورده و او در این زمینه تنها نیست.
پس از آن، دنیل گرین بلافاصله ویدیویی آپلود کرد و در آن نائومی کینگ را به افترا متهم کرد و گفت که قضیه را قانونی پیگری خواهد کرد و بعداً روایت رابطهاش با نائومی را از دید خودش تعریف خواهد کرد.
این دو ویدیو در کنار هم چهرهای گناهکار از دنیل گرین به تصویر کشیدند و تقریباً کل جامعهي هواداری فانتزی علیه او شوریدند، اما بعد نائومی ویدیوی دیگری آپلود کرد و در آن جزییات بیشتری از رابطهشان را فاش کرد و باعث شد جو تغییر کند. در این ویدیو او دنیل گرین را تحقیر و عملکرد جنسیاش را مسخره کرد و برخلاف ویدیوی اول که در آن شبیه به یک قربانی به نظر میرسید، اینجا شبیه به دختری به نظر میرسید که قلبش/غرورش شکسته شده و حالا میخواهد از طرف مقابلش انتقام بگیرد.
این ویدیو کمی مردم را گیج کرد، با این حال همچنان جو به نفع نائومی بود. اما نائومی، بهشکلی توضیحناپذیر، ویدیوی سومی را منتشر کرد و در آن حرفهایی زد که معلوم شد او خود به دنیل حس داشته و او در زمینهی روایت تجاوز/تعرض بهشدت بزرگنمایی کرده (مثلاً او بعد از رابطهی اول، خودش درخواست رابطهای دیگر در همان سفر داشته) و در کل او از اینکه دنیل رابطهاش را با او قطع کرده و با همسر فعلیاش رابطهاش را ادامه داده شاکی بوده. همسر فعلی دنیل هم از خیانت او خبر داشته و بابت آن او را بخشیده است. اگر دنیل انتخاب میکرد که با نائومی باشد، هیچکدام از آن اتفاقات «تعرض» محسوب نمیشدند.
پس از اینکه نائومی کینگ با ویدیوهای متعاقب خودش، روایت خودش را زیر سوال برد، دنیل گرین هم از فرصت پیشآمده نهایت استفاده را برد و با برجسته کردن چند تناقض در حرفهای او، خودش را از گناه تبرئه کرد. ولی اینجا سوالی مطرح میشود: درست است که نائومی کینگ رفتاری ناشایست از خود نشان داد، اما اتهامات اولیه همچنان به قوت خود باقی بودند. چرا مردم یکهو ۱۸۰ درجه تغییر ماهیت دادند؟ چرا تصمیم گرفتند تمام نکات سوالبرانگیز اولیه را که بهخاطر آنها دنیل گرین را بهشکلی برقآسا کنسل کردند فراموش کردند؟ آیا عدالت در این حد شکننده است و میتواند به مسابقهی محبوبیت تقلیل پیدا کند؟
خلاصه نمیخواهم سرتان را با جزییات مربوط به ماجرا درد بیاورم، چون قضیه خیلی مفصل است. ولی اتهام نائومی کینگ به دنیل گرین مثال بارز از بیخردی و بیهودگیای است که در فرهنگ کنسلکردن در حالت فعلیاش نهفته است. در عرض یک هفته، مردم با دنیل گرین بد شدند، بعد هم با نائومی و هم با دنیل بد شدند، بعد با دنیل خوب شدند و با نائومی بد شدند. چون همه احساس میکردند باید در لحظه به هر چیزی واکنش نشان دهند، شبیه مرغ سرکنده شده بودند. در ردیت و بین خود یوتوبرها بحثی راه افتاد دربارهی اینکه آیا اصلاً رفاقت و رابطه در این فضا معنی دارد؟ چون با یک ویدیو همهی یوتوبرها – منجمله دوستان و شاگردان خود گرین – او را شیطان رجیم حساب کردند و وقتی دیدند نائومی خودش قضیه را خراب کرده و باد دارد به سمت دیگری میوزد، یکهو موضع خود را عوض کردند. قضیهی کنسلشدن و بعد رستگاری دنیل گرین مثال بارزی از پدیدهی واگیر احساسی (Emotional Contagion) بود.
در کل اگر به کسی اتهامی وارد شود، نباید همه این فشار را روی خود حس کنند که همان لحظه واکنش نشان دهند. جدی گرفتن اتهامات خوب است. اینکه از شخص متهم انتظار داشت دربرابر اتهامات واردشده از خود دفاع کند، ضروری است. ولی اینکه هر اتهامی را بلافاصله وحی مطلق در نظر گرفت، منجر به وقوع شرایطی میشود که در آن یکسری افراد از اخلاقیات و حس همذاتپنداری شما، علیه خودتان استفاده کنند تا حسابهای شخصی خود را صاف کنند.
البته این حرفها بدین معنا نیست که دنیل گرین آدمخوبهی قصه بود. اتفاقاً حتی در خوشبینانهترین برداشتی که میتوانیم از این روایت داشته باشیم او کسی بود که: ۱. خیانتکار بود ۲. مفهوم رضایت در رابطهي جنسی چندان برایش مهم نبود و با حیلهگری و قرار دادن طرف مقابل در عمل انجامشده آن را دور میزد (کاری که گیمن هم در آن تبحر ویژهای داشت) ۳. به هیچ عنوان حاضر نبود مسئولیت کارش را بپذیرد و صرفاً با تهدید طرف مقابل به شکایت قضایی، سعی کرد او را ساکت نگه دارد. اما با توجه به اینکه نائومی در به تصویر کشیدن شرارت او بزرگنمایی کرد و وانمود کرد خودش هیچ تقصیری نداشته، باعث شد حس عمومی به نفع او تغییر کند و او به شکل معناداری مجازات نشود.
مثالهایی از این قبیل بهخوبی نشان میدهند که چرا دادگاه افکار عمومی (Court of the Public Opinion) هیچگاه منبع قابلاطمینانی برای تحقق عدالت نبوده است و ما از لحاظ تاریخی نیاز به نهادها و مفاهیمی چون دادگاه، جمعآوری مدرک، سرنخ، حکم قاضی و… پیدا کردیم. چون مردم صرفاً روی یک موج احساسی سوار میشوند و به هر سمتی میروند که آن موج آنها را ببرد. این موج هم هیچگاه به سمت مسیر درست نخواهد رفت، چون برای رسیدن به حقیقت، باید به جزییات ریز و خستهکننده توجه کرد و اینها مفاهیمی هستند که در هجمههای اینترنتی قربانی میشوند، چون در این هجمهها احساسات زمخت و مطلقگرایی حرف اول و آخر را میزنند.
مورد دیگری که باید به آن توجه کرد، خطری است که شخص متهم را تهدید میکند (دقت کنید که گفتم متهم، نه گناهکار). این موردی است که از همان اول جنبش به آن اشاره میشد و خیلیها این نگرانی را بیاهمیت شمردند، چون استدلالشان این بود که مدتها قربانیان جنسی بهخاطر اهمیت دادن به مال و جان و آبروی شخص خاطی در سکوت عذاب کشیدند و حالا وقتش رسیده که ورق برگردد.
اما گاهی عواقب این خشم جمعی حتی از بیعدالتی فراتر میرود و به فاجعهی انسانی منتهی میشود. اینجا مثالی قوی از این ادعا داریم و آن مثال، شخص اد پیسکور (Ed Piskor) است، یک نویسنده و طراح کمیک که در یک سری از حلقههای زیرزمینی و خارج از جریان اصلی شناختهشده بود. اد پیسکور در بهار ۲۰۲۴ متهم به رفتار ناشایست با یک نوجوان زیر سن قانونی شد و بر اثر هجمهی اینترنتی ناشی از این اتهام در ۱ آپریل ۲۰۲۴ خودکشی کرد.
او در صفحهی فیسبوک خود یک یادداشت خودکشی به جا گذاشت و در پست خود این جمله را نوشت: «من در مقابل حملهی دستهجمعی در چنین مقیاسی بیدفاعم. لطفاً روایت من را هم به اشتراک بگذارید. خدانگهدار.»
یادداشت خودکشی اد پیسکور هشداری دربارهی هجمههای اینترنتی و شرکت در آنها در شرایطی است که هنوز همهی حقایق معلوم نشدهاند. این هشدار برای اشخاص اسمورسمدار ضرورت بیشتری دارد، چون او در یادداشت خود از همکارانی که با پخش شایعات دربارهی او مستقیماً در خودکشیاش نقش داشتند اسم برده.
خواندن این یادداشت دردناک است، چون بهندرت پیش میآید افرادی که خودکشی میکنند، اینقدر دقیق و روراست حرف دلشان را بزنند. در ادامه تعدادی از جملات داخل یادداشت را نقلقول میکنم تا منظورم را بهتر بیان کنم:
۱. (شروع یادداشت): بابت اینکه اینقدر احمق بودم، متاسفم. در این شکی نیست که هیچگاه نباید با مالی دی (Molly D = اتهامگر اصلی؛ دختری ۱۷ ساله) صحبت میکردم. لحن و کلمات [بهکاررفته در پیامها] در بهترین حالت احمقانه به نظر میرسد، ولی به شما قول میدهم من بیگناه بودم. اگر بطن قضیه را ندانید، افتضاح به نظر میرسد. این پیامها در دوران اوج کووید رد و بدل شدند و من در بیشتر این مدت تنها بودم. [او در ادامه توضیح میدهد که پیامهای صمیمانهی او به مالی و دعوت کردن او برای خوابیدن در خانهاش جنبهي جنسی نداشتند]
۲. (در اشاره به مالی رایت، زن اتهامزن دوم که اد پیسکور او را متهم به دروغگویی میکند): خانهی من درحالسوختن بود و او [مالی] رویش بنزین ریخت. خانوادهی من حق اعادهی حیثیت دارند. من دیگر در قید حیات نیستم. هیچ دلیلی برای دروغ گفتن ندارم. خواهش میکنم مالی رایت را مسئول بدانید. بیآبرو کردن روش حمله کردن اوست و این کار او عاقبت سنگینی داشت. وکیل من هریس میلر است. امکانش هست تمام پیامهای رد و بدلشده بین ما در دادگاه بهعنوان مدرک عرضه شوند؟
۳. (در رابطه با عواقب کنسلشدن): حالا همهچیز از بین رفته. گالری هنری دود شد و رفت هوا. داشتم برای انتشار کمیک «Switchblade Shorties» با ناشر به توافق میرسیدم [که این اتفاق افتاد]. دیگر در این زندگی هیچ دوستی ندارم. من مایهی سرافکندگی هرکسی هستم که من را دوست داشت. من لکهی ننگ هستم. خبرنگارها آمدهاند در خانهام و پدر و مادر پیرم را اذیت میکنند. این غیرقابلتحمل است. آدرس خانهمان را در تلویزیون و اینترنت پخش کردهاند. حالا چطور میتوانم به شهر کوچکمان که همه آنجا من را میشناختند برگردم؟
بعضی آدمهای خوب سعی کردند به من کمک کنند این قضیه را پشتسر بگذارم، ولی من به حد کافی قوی نیستم. جایی در اعماق ذهنم میدانم که دیگر عضوی از طایفه نیستم. من طردشده و اخراجشدهام. همزمان هم دارم با غریزهام میجنگم، هم در برابرش تسلیم میشوم. میل به بقا باخته. فکر کنم از لحن صحبتهای همه، میدانستیم این آخر خط است. جیم راگ سرزده به خانهام آمد و بغلم کرد و بهم گفت دوستم دارد. اگر جیمی را بشناسید، فکر کنم بدانید که این چه اتفاق غیرمنتظرهای است!
از خانوادهام بابت گندی که زدم و ناراحتیای که ایجاد کردم عذر میخواهم. من نمیخواستم یک مرد چندش باشم. همچنین از تمام کسانی که این یادداشت را دریافت کردند و بار احساسیای که یادداشت ممکن است برایشان داشته باشد یا نداشته باشد (بسته به این که تا چه حد همدیگر را میشناسیم) عذر میخواهم. من میدانستم که نمیتوانم از این ماجرا زنده بیرون بیایم. کمیک برای من فراتر از یک شغل است. کمیک برای من همهچیز است. شاید در نظر بعضیها این حرف غمانگیز و رقتانگیز باشد، ولی این فرهنگ و رسانه بزرگترین شادیها را در زندگی من فراهم کرد.
هیچ بیانیهی عمومی فایده ندارد. کسی که با من بد است قانع نمیشود. شاید این عمل افراطی چند نفر را متقاعد کند؟ شاید چند نفر را متقاعد کند که صرفاً بر حسب شایعه، به هجمههای اینترنتی نپیوندند؟ البته بعید میدانم تاثیر خاصی بگذارد. بااینحال جا دارد بگویم که من این کار را از روی عذابوجدان انجام نمیدهم. باز هم تکرار میکنم: گپزدن با مالی دی کار احمقانهای بود. من هیچ نیت بدی نسبت به او یا کس دیگری نداشتم. انگیزهي من از این کار شرم بسیار شدید است. ما انسانها برای اینکه صدها (شاید هم چند هزار) آدم یکجا قضاوتمان کنند و فحشمان بدهند، ساخته نشدهایم. یک ذهن انزواطلب و درونگرا نمیتواند این را تحمل کند.
۴. (نام بردن پیسکور از همکارانی که فعالانه در بیآبرو شدن او شرکت داشتند): افراد زیادی بودند که جایی آن پشتمشتها منتظر چنین اتفاقی بودند. داریل آیو بریثویت این اتفاق را تیر خلاص توصیف کرد. خب، به آرزویت رسیدی. تو منتظر بودی سروصدایی به پا شود و خواستهات را روی سینی پذیرایی برایت سرو کردند. رامون ویلالوبوس، کم دل روساریو، جیبی رو، مالی رایت، به همهتان تبریک میگویم. بالاخره دق دلیتان را سر من خالی کردید. اوان دورکین، امیدوارم یک روز اسکلتهای داخل کمد تو هم افشا شوند. الکس دکمپی، امیدوارم با وجود تمام زورگوییهایت باز هم به موفقیت نرسی.
[پس از این قسمت، پیسکور وصیتنامهاش را نوشته است]
۵. (پاراگرافهای نهایی): بار دیگر میگویم: گناه من، احمق بودنم بود. در این شکی نیست. ولی کلش همین است. من هیچگاه فکر نمیکردم دست به چنین کاری بزنم، ولی در کنارش هیچگاه فکر نمیکردم که چنین بلای اورولیای سرم بیاید. آدم از فردای خودش خبر ندارد.
زورگوهای اینترنتی من را به قتل رساندند. تعداد بسیار زیادی از آنها. برخی از شما که داشتید با غیبت و شایعه سر خودتان را گرم میکردید، در مرگ من سهیم بودید. من هوش مصنوعی نبودم. من یک انسان واقعی بودم. شما کل هفته عزت نفس من را ذرهذره نابود کردید تااینکه بالاخره بخار شدم. شاید بتوانم بهعنوان یک شبح شما الدنگها را بترسانم. من رگ و ریشهام به کولیها برمیگردد و شک نکنید همهیتان را نفرین میکنم.
در کل هفته، این بیشترین میزان آرامشی است که داشتم. دیگر کار من تمام شده. بابت رنجی که برای خانواده و نزدیکترین دوستانم به ارمغان میآورم متاسفم. امیدوارم دفعهی بعد که مردم خواستند به یک موج آدمخواری دیگر در اینترنت بپیوندند، حواسشان را بیشتر جمع کنند. این هم از من. تا آخرین لحظه عقدهی کنترلگریام را حفظ کردم. خیر پیش.
پ.ن: توی جیبم ۸۵۲ دلار اسکناس دارم. از این لحاظ میگویم که مبادا جیک دستکجی کند و مالم را بدزدد.
ادی پی
۲۰۲۴-۱۹۸۲
خب این هم از نقلقولهای یادداشت خودکشی اد پیسکور. فکر نمیکنم نیاز به توضیح خاصی باشد. خود او حرفش را آشکار و رسا بیان کرد.
فقط لازم به ذکر است که دلیل اشاره به قضیهی پیسکور این نیست که بگویم افراد آزارگر را رسوا نکنید، مبادا خودکشی کنند. از طرف دیگر اشاره به قضیهی دنیل گرین برای این نبود که بگویم شاید زنانی که به گیمن اتهام زدهاند هم دروغ میگویند. اصلاً این دوتا مثال را با قضیهي گیمن یکی ندانید.
ولی به نظرم فرهنگ کنسل کردن افراد نیاز به تجدیدنظر دارد. همانطور که خود پیسکور گفت، احساسات منفی همچون حسادت، کینهتوزی، انتقامگیری، سادیسم ناشی از لذت بردن از سقوط یک نفر و در کل هوچیگری سایهی تاریکی روی فرهنگ کنسلکردن آزارگران انداختهاند. طی این سالها، هربار کسی متهم شده، بلافاصله هجمهای بزرگ و طاقتفرسا را دریافت کرده و بعد که بهمرور جزییات ماجرا فاش شدهاند، همه فهمیدهاند که قضیه آنقدرها هم که فکر میکردهاند سیاه و سفید نبوده است و باید منتظر میماندند که روایت طرف مقابل را هم بشنوند؛ دقیقاً همان کاری که سیستم قضایی بر پایهی آن بنا شده، وگرنه سنگ روی سنگ بند نمیشد.
عکسی از اد پیسکور
گیمن هم در پستی در وبلاگش به این اشاره کرد که به دختران قربانی آسیب احساسی وارد کرده و مسئولیت این کار را میپذیرد، ولی نوشته که بههیچعنوان حاضر نیست قبول کند که بدون رضایت با کسی رابطهی جنسی داشته است.
او تاکنون توضیح بیشتری نداده است، چون درگیر پروندههای قضایی است و نمیخواهد چیزی منتشر کند که به دفاعیهاش در دادگاه خدشه وارد کند. من بهشخصه میدانم که گیمن آن آدمی که فکر میکردم نبوده و این خودش ضربهی بزرگی است، ولی برای نتیجهگیری نهایی منتظر شنیدن داستان از دید خودش خواهم ماند. تابهحال کم پیش آمده متهم داستان را از دید خودش تعریف کند (البته اگر داستانی برای تعریف کردن وجود داشته باشد) و همچنان همان هیولایی به نظر برسد که اتهام نخستین از او ساخته بود.
سوال چهارم: با افرادی که در گذشته کارهای بد کردهاند و اکنون معروف هستند چه کنیم؟
به نظرم یکی از مسائلی که به چنین رفتارهایی بین قشر هنرمند و ورزشکار و سیاستمدار و… دامن میزند، این حقیقت است که بسیاری از اشخاص معروف در تاریخ برای خودشان یک کیس MeToo متحرک یا حتی از آن بدتر بودهاند. اگر این روزها فاش شود که فلان بازیگر یا شاعر با یک پسر نوجوان رابطه داشته است، کنسلشدنش حتمی است و هرجا برود کودکآزار خطابش خواهند کرد، در حالیکه درصد زیادی از شاعران بزرگ کشورها – از سعدی در ایران گرفته تا شکسپیر در انگلستان – به احتمال قریب به یقین شاهدباز بودهاند یا حداقل با این کار مشکلی نداشتهاند، چون در ستایشاش شعر گفتهاند.
ما این همه مرز اخلاقی برای خودمان و آدمهای مطرح در جامعهمان تعیین میکنیم، ولی حقیقت تلخ این است: بیشتر آدمهایی که تاریخ کشورهایمان را ساختهاند، کارهای بسیار سوالبرانگیزی در زندگیشان کردهاند و حتی با توجه به استانداردهای زمان خودشان هم آدمی غیراخلاقی محسوب میشدند. یک نمونهاش لرد بایرون که دویست سال پیش میزیست و بهخاطر فسادهای اخلاقی و جنسی بیشمارش، از انگلستان تبعید شد، ولی اکنون یکی از بزرگترین نمادها از شعر رمانتیک در جهان است و به فسادهای اخلاقی و قربانیسازیهای او به چشم جزییات جالبی از زندگی سینماییاش نگاه میشود.
ما در دنیایی زندگی میکنیم که در آن ازدواج شخصی مثل ادگار آلن پو با دخترعموی ۱۳ سالهاش صرفاً بهعنوان فکتی از زندگیاش در نظر گرفته میشود و جایگاه او بهعنوان یکی از بزرگترین نویسندگان آمریکایی محفوظ است، اما شخصی چون اد پیسکور بهخاطر پیام فرستادن به دختری ۱۷ ساله کارش به خودکشی کشیده میشود. اینجا ردپایی از بیعدالتی و بیانصافی دیده میشود. میدانم که ادگار آلن پو هفتاد کفن پوسانده و نمیتوانیم او را بابت هیچکدام از تصمیماتش مواخذه کنیم، ولی اینجا اگر کسی مثل اد پیسکور میخواست یا میتوانست نقش وکیل مدافع شیطان را بازی کند، میتوانست بگوید: «شما اول یک نگاه به قهرمانهای فرهنگیتان بیندازید؛ بعد من را قضاوت کنید.»
بهعبارت دیگر، کسانی که وارد حوزهی هنر و فرهنگ میشوند، نگاهی به گذشته میاندازد و میبینند که اگر کسی استعداد داشته باشد، هیچ خلافی جلودار تحسینشدنش بین مردم نیست و این اطمینان خاطری قوی به آنها میدهد که اگر در نقش قشری از جامعه که از پرستیژ برخوردار است فرو بروند (هنرمند، نقاش و…)، اگر بتوانند هنری تولید کنند که نزد مردم پذیرفته شود، مردم – و متعاقباً تاریخ – همهي گناههایشان را خواهد بخشود و آنها نیز به مصونیت دست پیدا خواهند کرد.
بنابراین این مشکلی که ما با آن مواجه هستیم، ریشهای تاریخی دارد. بسیاری از چهرههای ماندگار جایی در پس ذهنشان برای خود امتیاز ویژه قائلاند، چون ما برای گذشتگانی که به ستون فرهنگی تبدیل شدهاند، این امتیاز را قائل میشویم. سوال اینجاست که با این وضعیت چه میتوان کرد؟
برخلاف تصوری که برخی افراد دارند، فرهنگ کنسل کردن پدیدهی جدیدی نیست و اتفاقاً در گذشته بیرحمانهتر هم بود. یک نمونهاش لرد بایرون که بهخاطر اتهامات جنسی نهتنها از حلقههای ادبی، بلکه کلاً از کشور انگلستان تبعید شد. اما یکی از مشکلات ما این است که اگر زمان بهقدر کافی بگذرد، تمام ضعفهای اخلاقی و قربانیسازیهای افراد معروف را نادیده میگیریم و در نهایت تنها چیزی که اهمیت پیدا میکند، میراث هنری آنهاست. این پیشفرض که از پشتوانهی تاریخی هم برخوردار است، به هنرمندان بااستعداد اعتماد به نفس زیادی برای سوءاستفادهگر بودن میدهد.
ما در دو مقیاس با این مسئله روبهرو هستیم: یکی مقیاس تاریخی و دیگری مقیاس اخلاقیات معاصر.
درست است که در مقیاس تاریخی، بسیاری از شخصیتهایی که امروزه نمادهای فرهنگی ما محسوب میشوند، کارهایی کردهاند که بر اساس معیارهای امروزی (و حتی معیارهای زمان خودشان) غیرقابلقبول است، اما نکتهی مهم این است که تاریخ، بهصورت ناخودآگاه، همیشه با رویکردی بیرحمانه موفقیت را اولویت قرار میدهد، نه اخلاق را. یعنی در طول قرنها، آنچه ماندگار میشود نه لزوماً «آدمهای خوب»، بلکه «آدمهای اثرگذار» است.
اما در مقیاس اخلاقیات معاصر، ما دیگر نمیتوانیم همان رویکردی را داشته باشیم که به تاریخ داشتیم، چون دانش و آگاهی ما نسبت به رنج دیگران افزایش یافته است. آنچه زمانی عادی تلقی میشد (مثلاً اینکه زنان و دختران از حق قوی برای انتخاب شریک جنسی خود برخوردار نیستند)، امروزه از حد تحمل جامعه خارج است، چون ما معنای رضایت، دینامیک قدرت و ریزهکاریهای آسیبرسانی را عمیقتر درک کردهایم.
در نتیجه، سؤال اصلی شاید این نیست که با هنرمندان گذشته چه کنیم؟ چون آنها بخشی از تاریخاند و حذفشان چیزی را درست نمیکند. بلکه پرسش مهمتر این است که چگونه از گذشته بیاموزیم تا تکرارش نکنیم؟
باید دو حقیقت در ظاهر متضاد را همزمان بپذیریم:
۱. واقعیت تاریخی را بپذیریم: بله، سعدی، بایرون یا بسیاری از نویسندگان و هنرمندان محبوب گذشته، درگیر رفتارهایی بودهاند که امروز غیرقابلدفاع است. سانسور یا انکار این واقعیت، خیانت به گذشته است.
۲. تحسین را از تقدیس جدا کنیم: میتوان اثر هنری را ستود، بدون آنکه صاحب اثر را الگو قرار داد. میتوان از بایرون یاد گرفت، بیآنکه از شخص او قدیس ساخت.
مشکل بزرگ دنیای امروز، بهویژه در عصر شبکههای اجتماعی، این است که ما میان تحلیل و قضاوت فرق نمیگذاریم. اگر کسی بگوید «باید شکسپیر را با واقعیت زمان خودش سنجید»، عدهای گمان میکنند او دارد شاهدبازی را توجیه میکند و وانمود میکند این کار خیلی هم بد نیست. در حالی که مسئله، قضاوت اخلاقی نیست، بلکه درک تاریخی است.
اما در مقابل، هنرمند امروز نمیتواند پشت سپر تاریخ پنهان شود. اگر کسی امروز همان کارها را بکند، دیگر نمیشود گفت «در زمانهاش عادی بود». ما به درک عمیقی از آسیبرسانی رسیدهایم و درست همین آگاهی است که مسئولیت اخلاقی میآورد.
پس شاید پاسخ نهایی این باشد:
با چهرههای تاریخی باید با روراستی مواجه شد؛ نه تطهیرشان کرد و نه حذفشان. با چهرههای حال باید مسئولانه برخورد کرد، نه با نفرت کور، بلکه با درکی از اینکه قدرت و نفوذ فرهنگی، همیشه باید با مسئولیتپذیری و پاسخگویی همراه باشد.
سوال پنجم: آیا کنسل کردن هنرمندان فرصت رشد و تغییر را از آنها نمیگیرد؟
این هم یک مسئلهی دیگر است که معمولاً وقتی یک شخص بهطور موفقیتآمیز کنسل شد، از جانب طرفدارانش مطرح میشود: حالا طرف یک اشتباهی مرتکب شد و از طریق بیآبرو شدن بابت آن مجازات شد. آیا بهتر نیست فرصت را برای او باقی بگذاریم تا فرداروزی خودش را رستگار کند؟ بههر حال آدمها عوض میشوند. از اشتباهات گذشته درس یاد میگیرند. به بلوغ فکری میرسند.
آیا درست است که وقتی یک نفر بیآبرو شد، برای همیشه او را طرد کنیم؟
این حرفی است که گیمن مدتی پس از مطرح شدن اتهامها در پستی در وبلاگش مطرح کرد. او در ابتدا این اتهام را که با کسی رابطهی جنسی بدون رضایت داشته رد میکند و بعد میگوید: «ولی حالا که بعد از سالها به [پیامهای ردوبدلشده] نگاه میکنم، متوجه هستم که باید خیلی بهتر از اینها رفتار میکردم. من از لحاظ جنسی در دسترس بودم، بدون اینکه از لحاظ احساسی در دسترس باشم، تمرکزم روی خودم بود و در حدی که باید و شاید، مراعات نکردم. من مشخصاً در برابر قلب و احساسات بقیه بیاحتیاط بودم و از این بابت عمیقاً پشیمانم. من خودخواه بودم. درگیر داستان خودم شدم و احساسات بقیه را نادیده گرفتم.
من ماهها مشغول واکاوی خودم و احساساتی که در بقیه ایجاد کردهام بودم.
مثل بیشتر انسانها، من هم در حال یادگیریام و در تلاشم تا کاری را که [برای بهبودم] لازم است انجام دهم و میدانم که این اتفاقی نیست که یکشبه بیفتد. امیدوارم با کمک انسانهای خوب، هرچه بیشتر رشد پیدا کنم. متوجه هستم که همه حرفم را باور نخواهند یا برایشان مهم نیست که چه میگویم، ولی من این کار را انجام خواهم داد؛ برای خودم، برای خانوادهام و برای انسانهایی که دوستشان دارم. من تمام تلاشم را میکنم تا اعتماد آنها، و اعتماد خوانندگانم را جلب کنم.»
این حرفی است که گیمن زده. اما این وسط مشکلی وجود دارد: موقعیکه گیمن مشغول انجام این کارها بود، پنجاه سال را رد کرده بود! دیگر یک مرد ۵۰ ساله هرچه را که قرار بوده در زندگیاش یاد بگیرد، یاد گرفته است.
این استدلال شاید برای فردی کمسنوسال جواب دهد؛ شاید برای مرد سنداری که یک بار مرتکب اشتباه این مدلی شده و واقعاً پشیمان است و عذرخواهی کرده جواب دهد، ولی برای کسی که در سن بالا و به شکل زنجیرهای مشغول سوءاستفادهي جنسی از زنان بوده، این حرفها چندان خریدار ندارد. البته شاید واقعاً گیمن تصمیم بگیرد که دیگر رفتارهای جنسی ناسالم را کنار بگذارد، اما ریشهی این تصمیم به احتمال زیاد پی بردن به این حقیقت است که هزینهي این کارها زیادی سنگین است و دیگر ارزشاش را ندارد، نه اینکه یکهو متحول شود و پی ببرد که دختران جوان اسباببازی یک مرد سنبالای چندش نیستند.
بنابراین این هم مورد دیگری است که باید به آن توجه نشان داد: اینکه اگر یک نفر در سن پایین رفتارهای ناخوشایند داشته، یا یک بار بهخاطر وضعیت روانی خراب یک اشتباهی مرتکب شده، عدالت حکم میکند که به او فرصتی دوباره داد. ولی اگر کسی به صورت سیستماتیک و حسابشده مشغول سوءاستفادهی جنسی بوده و بعد از رو شدن دستش در صدد رشد شخصی و بهبود اخلاقی برمیآید، تداعیکنندهی همان ضربالمثل معروف است: «توبهی گرگ مرگ است».
منتها وسط همهی این صحبتها، لازم است به یک مسئلهی مهم دیگر اشاره کرد و آن هم این است که فرهنگ کنسلکردن افراد باید بهشدت تیزبین و موشکاف باشد و تحتتاثیر عذرخواهیها و وعدههای الکی قرار نگیرد، ولی از طرف دیگر، اگر این فرهنگ از حد خاصی بیرحمتر شود، به ابزاری بینقص برای تسویهحسابهای شخصی تبدیل خواهد شد.
مثلاً اگر یک چهرهی سرشناس یک سری دشمن و رقیب داشته باشد، ممکن است دشمن یا رقیبش با سوءاستفاده از احساسات مردم و خشمشان، به یک سری شایعه و ادعاهای بزرگنمایانه دامن بزند تا آن شخص را حسابی زمین بزند. این چیزی بود که اد پیسکور در یادداشت خودکشی خود به آن اشاره کرد. تمام کمیکنویسهای دیگری که او در یادداشتهای خود به آنها اشاره کرده بود، کسانی بودند که مشخصاً با او بد بودند و وقتی دیدند فرصتی پیش آمده تا او را نابود کنند، با تمام قوا در هجمهای که به خودکشی او منجر شد شرکت کردند.
اگر بخواهیم برای فرهنگ کنسلکردن یک هدف تعیین کنیم، آن هدف عدالتخواهی و اجرای ارزشهای اخلاقی در فضایی است که در آن نهادهای قضایی رسمی در این زمینه ما را از خود ناامید کردهاند. تبدیلکردن این فرهنگ به ابزاری برای انتقامجویی، تسویهحسابهای شخصی، کسب لذت سادیستیک از سقوط یک نفر و… دقیقاً با این هدف متضاد است.
برای اینکه این فرهنگ به این بیراهه کشیده نشود، لازم است که کمی از شدت بیرحمی نهفته در آن کاسته شود، وگرنه از آن سوءاستفادههای اینچنینی خواهد شد و شمایی که در حال شرکت در آن هستید، ناخواسته و ندانسته صرفاً مهرهی شطرنج در بازی شخصی دیگر هستید، نه جنگجوی عدالتخواهی و اخلاق.
نتیجهگیری نهایی: آیا باید هنر را از هنرمند جدا کرد؟
و در آخر میرسیم به سوالی که بهنوعی نقطهی عطف تمامی بحثهایی است که تاکنون مطرح شد: با هیولا بودن هنرمند موردعلاقهیمان چه کنیم؟ آیا باید هنر را از هنرمند جدا کرد؟
پاسخ آن در سادهترین حالت از این قرار است:
ما دو دلیل کاملاً متفاوت برای مصرف هنر داریم که اغلب اوقات با هم در تضاد هستند: ۱. هنر برای لذت شخصی ۲. هنر بهعنوان ابزاری تحلیلی
اگر به هر دلیلی مشخص شود که هنرمند موردعلاقهمان – با توجه به استانداردهای اخلاقی خودمان – آدم بدی بوده، بهسختی میتوان از آثار او مثل قبل لذت برد، مگر اینکه آن لذت شخصی اصلاً دربارهی آن اثر هنری نبوده باشد و ما صرفاً یک سری احساس نوستالژیک خاص را به آن نسبت داده باشیم. مثلاً پدر من خیلی آهنگهای گروه مدرنتاکینگ را دوست دارد، چون او را یاد جوانیهایش میاندازند. برای او هیچ اهمیتی ندارد که اعضای این گروه موسیقی چهکار کردند و اصلاً چه کسانی بودند. چون این آهنگها برای او حکم نوعی کپسول زمانی را دارند که حامل احساسات نوستالژیک خودش در گذشتهای دور هستند.
بنابراین مصرف هنر در حالت آگاهانهاش، تا حد زیادی با احترام به شخص هنرمند گره خورده است و نمیتوان این دو را از هم کاملاً سوا کرد. چون اصلاً یکی از لذتهای تجربهی هنر این است که به وجود افراد بااستعداد و فرهیخته در دنیا امیدوار شد و بهشان پاداش داد تا الهامبخش افرادی مثل خودشان شوند.
اما در حالت دوم که هنر برایمان صرفاً جنبهای تحلیلی و کاربردی دارد و مثلاً قرار است دربارهاش پایاننامه بنویسیم، برای خلق اثر هنری خود از آن الهام بگیریم یا صرفاً ببینیم هنرمندها در یک دورهی زمانی خاص مشغول انجام چه کارهایی بودند، در این صورت حساب هنر و هنرمند کاملاً از هم سواست و هیچیک از کارهایی که هنرمند در زندگیاش انجام داده، مانعی برای استفاده از کارش نخواهند بود. همانطور که گفتیم، در مقیاس تاریخ، اولویت همیشه با اثرگذاری خواهد بود، نه اخلاقیات.
بااینحال، نمیتوان این حقیقت را نادیده گرفت که هنر – در والاترین حالتش – برای لذت ساخته شده، نه تحلیل. بنابراین اگر یک هنرمند بهخاطر ضعفهای اخلاقی شدیدش لذت تجربهی آثار خود را برای بقیه خراب کند، ضرری جبرانناپذیر به آنها وارد کرده است، خصوصاً اگر از آن تیپ هنرمندهای گوشهگیر نباشد و مثل گیمن حضور فعال اجتماعی داشته باشد. چون در این دنیای وانفسا که این انسانها در تلاشاند تا هرطور شده، از روزمرگی و پوچی فرار کنند، هر اثری که ذهنشان بتواند با آن پرواز کند، غنیمت است و آثار زیادی هم نیستند که بتوانند روی آدم چنین اثری بگذارند.
در یک اثر هنری، تا چه حد از روح خود هنرمند در آن نهفته است؟ آیا روحی مریض و فاسد میتواند هنری والا و پاک خلق کند، طوریکه هیچ اثری از روح آشفتهی خودش در آن موجود نباشد؟ آیا اگر چنین چیزی ممکن نباشد، ما با قرار گرفتن در معرض هنری که روحی تیرهوتار آن را خلق کرده، خودمان ناخواسته تیرهوتار نمیشویم؟
وقتی خبر اتهامهای مربوط به نیل گیمن پخش شد، اینترنت پر شده بود از افرادی که دربارهی خالکوبیهای سندمن خود ابراز پشیمانی میکردند، دنبال فروش یا متمایل به نابودکردن کتابهای شخصی گیمن در کلکسیون شخصی خود بودند، از بقیه سوال میکردند که چطور میتوانند از لحاظ احساسی از گیمن و داستانهایش عبور کنند، دنبال نویسندههایی جایگزین بودند و حتی بعضاً به هم دلداری میدادند، طوریکه انگار یک اتفاق ناگوار را در کنار هم تجربه کردهاند.
حقیقت امر این است که گیمن برای این افراد حکم یک دوست ندیده و نشناخته را داشت و او با «خودخواهی»اش این حس خوب را از آنها گرفت. و این حس خوب از هر تحلیل آکادمیکی که بتوان روی آثارش انجام داد، دهها برابر ارزشمندتر بود. این حسها برای همیشه از دست رفتند؛ و تراژدی گیمن همین بود؛ شاید ما وقتی داریم در یک جمع ادبی دربارهی تکنیکهای روایی جالبی که گیمن در بستر «سندمن» به کار برده حرف میزنیم، بتوانیم با لحنی سرد بگوییم که باید هنر را از هنرمند جدا کرد، ولی ته دلمان میدانیم که این وسط چه چیز باارزشی از دست رفت. یک حس خوب دیگر که در پاتیل بدبینی و پوچگرایی و ناامیدی حل شد، پاتیلی که یک ساحرهی بداخلاق در حال هم زدنش است و به شما میگوید: «چیه؟ فکر کردی نویسندهی فانتزی محبوبت یه هیولا نیست؟ بزرگ شو.»
فربد آذسن، متولد ۱۹۹۳، از سن ۱۸ سالگی مشغول ترجمهی آثار گمانهزن شد و از آن زمان تاکنون وارد لانهی خرگوش فانتزی و علمیتخیلی و وحشت شده و نتوانسته و نخواسته از آن بیرون بیاید. او به هر چیزی که رنگ و بوی گمانهزنی داشته باشد علاقه دارد، از فیلم و کمیک گرفته تا رمان و بازی. ولی در این میان از حوزههای مطالعاتی دیگر غافل نمانده، چون در نظرش گمانهزنی وقتی جذاب میشود که با درک و بینشی پخته و واقعبینانه گره بخورد.
حالا چیزی که برام عجیبه،اینه که اینقدر که به رولینگ فحش دادن و گیر دادن سر حرفاش به گیمن ندیدم واکنش بدن