چه شد که استیم‌پانک و سایبرپانک از ادبیات انتقادی به جنبش‌های زیباشناسانه تغییر مسیر دادند؟

اگر واژه‌ی «Steampunk» را در گوگل ایمج جستجو کنید، با چنین صفحه‌ای مواجه می‌شوید:

این صفحه نماینده‌ی دقیقی از ماهیت استیم‌پانک در دوران فعلی است. واژه‌ی «استیم‌پانک» این روزها بیشتر از این‌که نماینده‌ی یک ژانر ادبی باشد که با نگرشی انتقادی و اعتراضی به تکنولوژی موتور بخار و انگلستان دوره‌ی ویکتوریا می‌پردازد، به یک جریان زیباشناسانه در حوزه‌ی فشن و کانسپت‌آرت تبدیل شده است. برای برادر نانتی آن یعنی ژانر سایبرپانک هم اتفاقی مشابه رخ داده است، ولی نه به شدت استیم‌پانک.

فلسفه‌ی وجودی ژانر استیم‌پانک و سایبرپانک، همان‌گونه که از عبارت «پانک» در اسمشان مشخص است، اعتراض و انتقاد است. در واقع اگر جنبه‌ی اعتراضی و انتقادی را از این آثار بگیریم، «پانک» خواندن‌شان جایز نیست. هدف اصلی سایبرپانک انتقاد از ابرشرکت‌های جهان‌خوار و تکنولوژی‌هایی است که کار دولت‌ها را برای سلب آزادی از مردم راحت می‌کند. هدف اصلی استیم‌پانک انتقاد از جنبه‌های ناخوشایند لندن ویکتوریایی مثل خرید و فروش برده، اختلاف طبقاتی شدید، نژادپرستی، کودکان کار، محیط ناامن برای کارگران و امپریالیسم است.

اما اگر آثار نسل اول و دوم استیم‌پانک را با هم مقایسه کنیم، می‌بینیم که در نسل دوم این جنبه‌ی انتقادآمیز چقدر کمرنگ‌تر شده است و استیم‌پانک به یک «زمینه‌ی باحال» برای داستان و ماجراجویی‌ها و کشمکش‌های شخصیت‌های آن تبدیل شده است.

در مقدمه‌ی کتاب «گلچین ادبی استیم‌پانک» (با ویراستاری جف و ان وندرمیر)، جس نوینس (Jess Nevins) این مسئله را خاطرنشان کرده است. در ادامه بخش‌هایی از پیش‌گفتار او را که درباره‌ی این موضوع است نقل‌قول می‌کنم:

«اولین نسل از نویسندگان استیم‌پانک، یعنی جیمز بلی‌لاک (James Blaylock)، کی. دابلیو. جِتِر (K.W. Jeter) و تیم پاورز (Tim Powers) در اواخر دهه‌ی ۱۹۷۰  کارشان را شروع کردند و با انتشار «ماشین تفاضلی» (The Difference Engine)، اثر مشترک ویلیام گیبسون و بروس استرلینگ (Bruce Sterling) کارشان به پایان رسید. همان‌طور که نسل دوم نویسنده‌های سایبرپانک مثل نیل استیفنسون (Neal Stephenson) و جف نون (Jeff Noon) از جنبه‌های ایدئولوژیک ژانر فاصله گرفتند، نویسندگان نسل دوم نیز استیم‌پانک را از یک استدلال ایدئولوژیک به یک استیل و ژست یا شاید حتی یک روکش ظاهری تغییر دادند. با این حال، نویسندگان نسل اول استیم‌پانک، هرچقدر هم ناخودآگاهانه، از استیم‌پانک به‌عنوان ابزاری برای وارونه‌سازی ایدئولوژی نهفته در ادیسونیدها (Edisonades) استفاده کردند.

(جا دارد در پرانتز اشاره کنیم ادیسونید یکی از زیرگونه‌های ادبیات علمی‌تخیلی و ماجراجویی بود که در آن یک مخترع، مهندس و دانشمند نابغه و توانا در دنیایی ناشناخته به ماجراجویی می‌پردازد. این ژانر که خاستگاه آن آمریکاست، از اوایل قرن نوزدهم تا اوایل قرن بیستم پرطرفدار بود. نسل اول آثار استیم‌پانک را می‌توان واکنشی به روحیه‌ی خوش‌بینانه نسبت به تکنولوژی، پرستش کاپیتالیسم، قهرمان‌پروری و نژادپرستی نسبت به مردم بومی – ویژگی‌های نهادینه در این ژانر – در نظر گرفت.)

[…] (این سه‌نقطه به‌معنای حذف بعضی از جملات و پاراگراف‌های متن است که به مقاله‌ی پیش‌رو مرتبط نیستند.)

استیم‌پانک ژانری‌ست که نسبت به معصومیت از دسته رفته‌ی خودش آگاه است. شاید شخصیت‌های آن در بطن دنیایی که در آن زندگی می‌کنند معصوم باشند،‌ ولی نویسندگان استیم‌پانک از حقایقی که نویسندگان ادیسونیدها نسبت بهشان بی‌خبر یا بی‌تفاوت بودند آگاهی کامل داشتند. برخلاف دنیای پاک و ساده‌ی ادیسونیدها، اگر دنیای داستان‌های استیم‌پانک دیستوپیایی نباشد، آلوده و سرشار از بدبینی و مشکلات است. چاشنی این معصومیت از دست رفته، خشم و طغیانی علیه باورهای نویسندگان ادیسونیدها جریان دارد (واژه‌ی «پانک» در «استیم‌پانک» به همین موضوع اشاره دارد). […] استیم‌پانک، مثل هر اثر پانک خوب دیگری، علیه سیستمی که به تصویر می‌کشد (لندن ویکتوریایی یا مکانی شبیه به آن) شورش می‌کند و به انتقاد از ویژگی‌های منفی سیستم مثل رفتارش با فرودستان، تامین رضایت قشر ثروتمند به قیمت فلاکت بقیه‌ی اقشار، بی‌رحمی ذاتی و کاپیتالیسم غیرمنصفانه می‌پردازد. مثل بیشتر آثار پانک، استیم‌پانک برای مشکلاتی که مطرح می‌کند، راه‌حلی ارائه نمی‌کند. برای نویسنده‌ی استیم‌پانک کلاً راه‌حلی وجود ندارد. ولی در نظر این افراد اگر قرار است تغییری اتفاق بیفتد، ابتدا باید انتقاد مطرح شود.

 […]

شاید این اعتراض مطرح شود که بیانات بالا فقط برای آثار استیم‌پانک نسل اول صادق است، و بسیاری از آثار نسل دوم، یا حتی بیشترشان، زمینه‌ی شهری شبه‌لندن و جوی راکد و غمگین ندارند. ولی بیشتر آثار استیم‌پانک نسل دوم استیم‌پانک واقعی نیستند، چون عنصر «پانک» در آن‌ها ناچیز یا به‌کلی غایب است. عناصر سیاستمدارانه‌ی پانک عمدتاً از این آثار زدوده شده‌اند و بیشترشان با عنوان «علمی‌تخیلی بخار» (Steam Sci-Fi) یا «رومنس چراغ گازی» (Gaslight Romance) (عبارت ابداعی جان کلوت (John Clute)) توصیف می‌شوند. اگر نویسندگان ادیسونید‌ها اکنون زنده بودند، از استیم‌پانک نسل اول بدشان می‌آمد، ولی استیم‌پانک نسل دوم را تایید می‌کردند. اگر ریشه‌ی استیم‌پانک را ادیسونید در نظر بگیریم، استیم‌پانک نسل دوم است که بازگشت به ریشه‌های ژانر به حساب می‌آید! در کل کنار گذاشته شدن ایدئولوژی، روند تکاملی، یا شاید هم اخته‌سازی‌ای است که در صورت جا افتادن زیرگونه اجتناب‌ناپذیر است. مثلاً ببینید که سایبرپانک چطور از نقد دیستوپیایی سرمایه‌داری بین‌المللی به یک جریان فشن و کلیشه‌ی ادبی تبدیل شده. با این حال، این اتفاق، هرچقدر که اجتناب‌ناپذیر باشد، لایق سوگواری‌ست.»‌

تا اینجای مقاله به این پیش‌فرض رسیدیم که آثار پانک در ابتدا با یک صدای انتقادی و اعتراضی وارد عرصه می‌شوند، ولی پس از مدتی جنبه‌های انتقادی و اعتراضی‌شان کمرنگ می‌شود یا به کل از بین می‌رود و تنها چیزی که باقی می‌ماند ارزش زیباشناسانه‌ی آن‌ها به‌عنوان یک زمینه‌ی خوره‌پسند باحال است. در این مقاله قصد دارم ده دلیلی را که باعث اخته‌سازی ایدئولوژیک آثار استیم‌پانک و سایبرپانک و کمرنگ شدن ردپای «پانک» در آن‌ها می‌شوند شرح دهم. با این‌که تمرکز این مقاله استیم‌پانک و سایبرپانک است، ولی به نظرم بسیاری از این دلایل به اخته‌سازی ایدئولوژیک جریان‌ها، مدیوم‌ها و حتی اشخاص نیز قابل‌تعمیم هستند.

۱. دلیل اول: تزریق پیام نویسنده‌ی پانک به حوزه‌ی اطلاعات عمومی مردم

در جوامع سایبرپانک یک جمله‌ی قصار معروف رایج است: «سایبرپانک نمرد، بلکه به واقعیت تبدیل شد.» این جمله اولین و شاید هم مهم‌ترین دلیل برای کمرنگ شدن ایدئولوژی در ژانر پانک باشد. گیبسون موفق شد با نوشته‌هایش تاثیر منفی ابرشرکت‌ها و انقلاب دیجیتالی را به مردم نشان دهد و بدین صورت رسالت خودش را تمام کرد.  از طرف دیگر تمام پیش‌بینی‌های او به واقعیت پیوست و اکنون ابرشرکت‌هایی مثل آمازون و فیس‌بوک شبیه به آنتاگونیست رمان‌های گیبسون و شخصی مثل جولیان آسانژ – به توصیف یکی از کاربران ردیت، مردی کت‌وشلوار و پوش و چمدان به دست که از یک طرف کنفرانس مطبوعاتی می‌دهد و از طرف دیگر در وبسایتش ویکی‌لیکس اسرار شرکت‌ها و دولت‌ها را در محیط بی‌صاحب فضای سایبری فاش می‌کند  – شبیه به پروتاگونیست رمان‌های او به نظر می‌رسد. دنیای امروز یک دنیای سایبرپانک است و آثار سایبرپانک آن نیز ناداستان (Non-Fiction). نویسنده‌ای که با لحن جدی و پرطمطراق رمانی درباره‌ی خطرات ابرشرکت‌ها بنویسد، کمی از زمانه عقب به نظر می‌رسد، نه؟ حتی خود گیبسون هم از یک جایی به بعد (پس از «شناسایی الگو» (Patter Recognition)) به جای گمانه‌زنی درباره‌ی آینده‌، رمان‌هایش را در زمان حال نوشت (اصطلاحاً Contemporary Fiction)، چون اتفاقی که در لحظه در حال وقوع بود، از چیزی که می‌توانست درباره‌ی آینده گمانه‌زنی کند، جالب‌تر به نظر می‌رسید. 

برای استیم‌پانک هم اتفاقی مشابه افتاد. از یک جایی به بعد – عمدتاً به خاطر تلاش‌های چپ‌گرایان – این تصور که که انگلستان دوره‌ی ویکتوریایی خیلی جای باحالی نبوده گسترش پیدا کرد و تمام ایده‌هایی که یک نویسنده‌ی استیم‌پانک می‌توانست رویشان مانور دهد، به اطلاعات عمومی تبدیل شدند.

به طور خلاصه و مفید، آن سیستم‌هایی که سایبرپانک و استیم‌پانک می‌خواستند رسوا کنند، رسوا شدند. اگر جنبش استیم‌پانک و سایبرپانک در قالب کانسپت‌آرت و کازپلی به حیات خود ادامه نمی‌داد، به مرگی زودرس دچار می‌شد، چون حرف جدیدی برای گفتن نبود، حداقل نه برای دامنه‌ی مخاطب این آثار.

۲. دلیل دوم: عمر محدود ژانر

ژانر عمر محدودی دارد. یک دوره شکوفا می‌شود و به مرور زمان افول می‌کند. تقریباً هیچ ژانری نبوده که از این قاعده مستثنی باشد، حتی ژانر پرسابقه و پرافتخاری مثل شعر حماسی. دلیل این موضوع دو چیز است:

۱. اثر نفوذپذیری (Anxiety of Influence): میل نویسندگان به انجام کارهای جدید و بیرون آمدن از سایه‌ی بزرگان پیش از خود

۲. تغییر دنیا و ناکافی بودن فرم‌ها و ژانرهای ادبی سابق برای بیان واقعیات جدید

مسئله‌ی محدودیت برای زدن حرف‌های جدید برای سایبرپانک و علی‌الخصوص استیم‌پانک شدت به‌مراتب بیشتری دارد، چون این ژانرها و حرفی که در بسترشان می‌توان زد بسیار محدودند. مثلاً چندتا رمان می‌توان نوشت که در آن در بستر گمانه‌زنی از انگلستان ویکتوریایی انتقاد کرد و همچنان برای خواننده تازگی داشته باشد؟ برای همین وقتی پتانسیل ژانر برای انتقال پیام محدود باشد، نویسنده‌های آتی خواه ناخواه مجبور می‌شوند روی اکتشاف جنبه‌های خلاقانه و زیباشناسانه‌ی آن تمرکز کنند، ولی همان‌طور که از به وجود آمدن انشعاباتی چون کلاک‌پانک (Clockpunk) و دیزل‌پانک (Dieselpunk) مشخص است، حتی جنبه‌های خلاقانه و زیباشناسانه‌ی ژانر نیز پس از مدتی از مد می‌افتد و نویسندگان در جستجوی یک چیز «جدید» به خلق آثاری دست می‌زنند که دیگر شباهتی به منبع الهام اصلی‌شان نخواهد داشت؛ تا جایی که روزی استیم‌پانک هم مثل ادیسونید به پاورقی‌ای از تاریخ ادبیات تبدیل خواهد شد، ولی روح آن در ژانرهایی با نام و خاستگاهی دیگر ادامه پیدا خواهد کرد.

این سرنوشت همه‌ی ژانرهای ادبی‌ست: ظهور، شکوفایی، افول، تبدیل شدن به روح سرگردانی که کالبد ژانرهای آتی را تسخیر می‌کند. با این حال، یک راه برای زنده نگه داشتن استیم‌پانک و سایبرپانک – دقیقاً با همان کاربرد ایدئولوژیک – وجود دارد و آن هم این است که نویسنده‌های سبک هدفی دیگر را نشانه بگیرند. درست است که استیم‌پانک دیگر هرچه برای گفتن درباره‌ی انگلستان ویکتوریایی داشته گفته، ولی در همان دوره‌ی زمانی، تعداد زیادی کشور دیگر وجود داشته‌اند که یا خودشان امپریالیستی بودند، یا به‌شکلی متفاوت قربانی امپریالیسم شدند. مثلاً طی سال‌های اخیر، شاهد آثار استیم‌پانک زیادی در بستر آسیای شرقی بوده‌ایم. یکی از معروف‌ترین مثال‌ها اپیزود «شکار خوب» (Good Hunting) سریال «عشق، مرگ و ربات‌ها» (Love, Death & Robots) بود که درباره‌ی به استعمار گرفته شدن چین از جانب بریتانیا بود و در آن از لحاظ معنایی، استعمار یک کشور به استعمار یک زن تشبیه شده بود.  

این اپیزود جزو بهترین اپیزودهای فصل ۱ سریال بود و با این‌که از کلیشه‌های آشنای ژانر استیم‌پانک استفاده می‌کرد، به‌خاطر انتقال‌شان به یک زمینه‌ی بکر و کمتر شناخته‌شده، موفق شده بود تازه به نظر برسد و آن جنبه‌ی انتقادی و پانک قضیه را هم حفظ کند.

اگر جنبه‌ی اعتراضی استیم‌پانک و سایبرپانک در بسترهایی بکر به کار روند، می‌توان به آن‌ها جانی دوباره بخشید. مثلاً یک اثر استیم‌پانک ایرانی که درباره‌ی ورود تکنولوژی عکاسی برای اولین بار به ایران است و نگاه انتقادی به حکومت قاجار دارد، یا اثر سایبرپانکی که درباره‌ی ابرشرکت‌های چینی و تغییر مسیر این کشور از کمونیسم به کاپیتالیسم رفاقتی است، همچنان می‌توانند تجربه‌ی خوانش هیجان‌انگیزی فراهم کنند. سایبرپانک درباره‌ی چین بسیار جوابگو خواهد بود، چون چین بسیار مرموز عمل می‌کند و به‌خاطر ساختار نفوذناپذیرش، نمی‌توان تحقیقات گسترده و عمیق درباره‌ی ساز و کار درونی حکومتش انجام داد. در چنین شرایطی یک اثر داستانی می‌تواند درگاهی برای ورود به این دنیای ناشناخته باشد، چون شاید ما ندانیم رییس‌روسای ابرشرکت‌ها و حزب کمونیست چین دقیقاً به هم چه می‌گویند و چه مراوداتی دارند، ولی اگر درکی از ساز و کار قدرت داشته باشیم و آن را در بستر حکومت فعلی چین به کار گیریم، می‌توانیم حدس‌هایی قوی بزنیم. این حدس‌های قوی خوراک تبدیل شدن به داستان هستند.

به‌عبارتی مشکل سایبرپانک و استیم‌پانک این است که تمرکز شدید روی انتقاد از غرب دارند؛ اگر نوک این رویکرد انتقادی به سمت جاهای دیگر دنیا چرخیده شود، این دو ژانر همچنان از لحاظ انتقادی حرف زیادی برای گفتن دارند. حتی خود گیبسون هم این نکته را متوجه شد؛ نشان به این نشان که در سال ۱۹۹۳، مقاله‌ای ناداستان و بسیار خوانده‌شده به نام «دیزنی‌لند با حکم اعدام» (Disneyland with a Death Penalty) را نوشت که به‌نوعی یک داستان سایبرپانک واقعی درباره‌ی سنگاپور بود! گیبسون با هزینه‌ی مجله‌ی Wired به سنگاپور سفر کرد و در آنجا نمادی بی‌نقص و واقعی از همان دیستوپیای سایبرپانک را دید که در داستان‌هایش با جزییات آن را شرح داده و ظهورش را پیش‌بینی کرده بود. تمرکز دقیق روی سنگاپور – به جای کشورهای غربی – دقیقاً همان خوراک فکری‌ای بود که بزرگ‌ترین نویسنده‌ی سایبرپانک – در مقطعی که انگار تمام حرف‌هایی را که برای گفتن داشت زده بود – به آن نیاز داشت.

۳. دلیل سوم: خز شدن به خاطر سیاست تولید انبوه کتاب‌های ژانری در بازار کتاب مدرن

رمان چاپ کردن کار راحتی نیست، چون تعداد کسانی که می‌خواهند این کار را انجام دهند خیلی خیلی زیاد است. در واقع اگر می‌خواهید از نوشتن دلسرد شوید، بهترین راه این است که درباره‌ی راه‌های چاپ رمان‌تان در بازار بزرگی مثل بازار آمریکا تحقیق کنید. می‌دانم اول راه همه به امید تبدیل شدن به رولینگ و تالکین و مارتین بعدی شروع به نوشتن می‌کنند، ولی مشاهده‌ی موانعی که سر راه قرار دارد، حتی بلندپروازترین نویسندگان را نیز فروتن نگه می‌دارد.

البته اجازه دهید حرفم را تصحیح کنم. رمان چاپ کردن کار راحتی‌ست، چون اکنون خودتان می‌توانید با خرج مقداری پول این کار را انجام دهید. رمان موفق و مطرح و تاثیرگذار چاپ کردن است که شانس شما را به یک در میلیون کاهش می‌دهد. ناشران نیز به‌خوبی از این موضوع آگاه‌اند که احتمال نوشته شدن یک شاهکار، پیشنهاد شدن چاپ آن به نشر آن‌ها و شناخته شدن این شاهکار در بازار آشوب‌ناک و شلوغ کتاب آن‌قدر کم است که نمی‌توان با امید به چاپ چنین اثری یک تجارت را مدیریت کرد. برای همین سیاست ناشران انتشار انبوه کتاب‌‌های بازارپسند است. ظاهراً این سیاست تنها راه برای زنده ماندن‌شان است.

مشکل اینجاست که آنچه «بازارپسند» پنداشته می‌شود، تاریخ انقضا دارد. به‌عنوان مثال پس از انتشار «توایلایت» نوشتن کتاب‌های نوجوان‌پسند که محوریت‌شان یک مثلث عشقی در بستر یک کشمکش ماوراءطبیعه (خون‌آشام، گرگینه و…) است، «بازارپسند» پنداشته شد. پس از موفقیت عطش مبارزه (Hunger Games) عنصر «بازارپسند» از کشمکش ماوراءطبیعه به کشمکش بین نوجوانان و حکومت دیستوپیایی تغییر پیدا کرد، ولی عنصر مثلث عشقی همچنان حفظ شد.

در این دوره بازار کتاب ژانری پر شد از کلون‌های «توایلایت» و «عطش مبارزه». اکنون بیشتر این آثار، با وجود رسیدن به موفقیت مقطعی، به دست فراموشی سپرده شده‌اند؛ احتمالاً بدشانس‌ترین نمونه سری «دایورجنت» (Divergent) است که اقتباس سینمایی آن، در دوران اوج محبوبیت کلون‌های «عطش مبارزه»، یک بلاک‌باستر محسوب می‌شد، ولی ساخت فیلم آخر سری مصادف شد با تمام شدن تاریخ انقضای تاریخ کلون‌های «عطش مبارزه» و برای همین ساخت آن به شکل تحقیرآمیزی لغو شد.

نویسندگانی که به نوشتن آثار بازارپسند و سفارشی روی می‌آورند، لزوماً بی‌استعداد یا بی‌فکر نیستند. منتها این افراد از زیر و بم‌های این بازار خبر دارند و می‌دانند اگر قرار باشد همچنان با نویسندگی نان دربیاورند، نوشتن رمان ژانری‌ای که قرار است سوال‌های سخت از خواننده بپرسد بهترین راه برای این کار نیست. کسانی که قرار است کتاب او را بخرند، عمدتاً‌ دنبال یک داستان جذاب و سرگرم‌کننده هستند و در چنین داستانی زور پیرنگ و شخصیت‌پردازی به درون‌مایه و انتقاد از سیستم‌های پیچیده‌ای چون کاپیتالیسم و انگلستان ویکتوریایی می‌چربد.

به طور کلی حرف حساب این است که بازار کتاب و جو رقابتی و پولکی آن به خودی خود سیستمی است که نویسنده را از لحاظ ایدئولوژیک خنثی می‌کند. شما حتی اگر موفق شوید یک رمان شاهکار و بسیار موفق درباره‌ی نویسنده‌ای بنویسید که با تلاش‌های خستگی‌ناپذیرش، موفق می‌شود صنعت نشر کاغذی را (که دائماً‌ سنگ جلوی پایش می‌اندازد) شکست دهد و در بستری خارج از آن رمان‌های انقلابی رسواکننده درباره‌ی فساد قدرتمندان بنویسد (اصطلاحاً پابلیشرپانک!)، ده سال بعد صنعت نشر همه‌ی جنبه‌های موفق رمان را به کلیشه‌ها و تروپ‌های هالیوودپسندی تبدیل می‌کند که تا بیست سال بعد همه حالشان ازشان به هم می‌خورد. در کل ساز و کار صنعت نشر، خز کردن هر چیز خوبی است که در آن تولید می‌شود و از این پروسه راه فراری نیست.

۴. دلیل چهارم: شریک جرم شدن نویسنده‌ی پانک با صنعت سرگرمی

وقتی یک اثر پانک به شهرت و محبوبیت دست پیدا کند، طبیعی‌ست که صنعت سرگرمی بخواهد آن را به یک فرنچایز پول‌ساز تبدیل کند. منتها مشکل اینجاست که اگر نویسنده با این موضوع موافقت کند،‌ خودش به شریک جرم صنعتی تبدیل شده که اسکلت‌های زیادی در کمدش مخفی کرده است. به‌عنوان مثال، نویسنده‌ی استیم‌پانک یا سایبرپانکی که با تبدیل شدن اثرش به یک فیلم یا سریال موافقت کند، از حقانیت خود برای «پانک» بودن می‌کاهد، چون برای پول و دیده شدن موافقت کرده تا اثرش تحت کنترل هالیوود (یا نمونه‌های مشابه آن) و سیاست‌های بعضاً کثیف و اخته‌ساز آن دربیاید.

یک مورد روشن‌گر در این زمینه جریان اقتباس سینمایی کمیک استیم‌پانک انجمن نجیب‌زادگان عجیب (The League of Extraordinary Gentlemen) است. در واقع سر این اقتباس بود که آلن مور نفرت و کینه‌ای عمیق از اقتباس‌های سینمایی آتی آثارش (مثل «وی مثل وندتا» و «واچمن») به دل گرفت و نه حاضر شد بابت‌شان پولی دریافت کند، نه حتی آن‌ها را تماشا کند.

جریان از این قرار بود که آلن مور در ابتدا، مثل بیشتر نویسند‌ه‌های دیگر، راضی بود که استودیو هر فیلمی که دلش می‌خواهد از اثرش بسازد؛ در این معامله، اگر در بدترین حالت فیلم آشغال از آب درمی‌آمد، او سودش را می‌کرد و کمیک اصلی هم دست‌نخورده باقی می‌ماند. اما قضیه به این سادگی نبود.

از مور نقل است: «[پس از این‌که دیدم فیلم قرار نیست چیزی که مدنظرم بوده از آب دربیاید، پیش خودم گفتم] اگر بتوانم با تماشا نکردن فیلم‌های آثارم ازشان فاصله بگیرم، هم می‌توانم ازشان سود کنم، هم کمیک اصلی دست‌نخورده باقی می‌ماند، چون مطمئن بودم کسی فیلم و کمیک را با هم قاطی نمی‌کند. ولی بعداً به این نتیجه رسیدم که این طرز فکری ساده‌لوحانه بود.»

دلیل تغییر نظر مور، شکایت مارتین پول و لری کوهن از شرکت فاکس قرن بیستم بود. آن‌ها در شکایت‌شان ادعا کردند که انجمن نجیب‌زادگان عجیب حاصل سرقت ادبی از فیلمنامه‌ی به فیلم تبدیل نشده‌ی آن‌ها به نام  «Cast of Characters»بود.

طبق گفته‌ی مور: «ظاهراً آن‌ها پیش خودشان فکر می‌کردند که رییس فاکس قرن بیستم به من زنگ زده و من را متقاعد کرده تا فیلمنامه‌ی آن‌ها را بدزدم و آن را به یک کمیک تبدیل کنم تا آن‌ها بتوانند از روی آن یک فیلم اقتباس کنند تا بدین صورت دزدی‌شان خیلی تابلو نباشد.»

مور در جریان شکایت مجبور شد در دفاع از خود شهادت دهد. این کار آن‌قدر برای او ناخوشایند و تحقیرآمیز بود که بعداً در توصیف آن گفت: «اگر به یک اتوبوس بچه‌ی عقب‌افتاده هروئین می‌دادم، بهشان دست‌درازی می‌کردم و بعد می‌کشتمشان، با من رفتار بهتری می‌شد.» فاکس قرن بیستم برای بستن پرونده، با شاکیان خارج از دادگاه به توافق رسید. این تصمیم برای مور بسیار گران تمام شد، چون در نظرش با این کار او را گناهکار جلوه دادند.

همان‌طور که می‌بینید، فروختن حقوق یک اثر برای تبدیل شدن آن به فیلم فرآیندی سرراست نیست که بدترین حالتش صرفاً پول به جیب زدن باشد. هر نویسنده‌ای که در ذهنش ماموریت ایدئولوژیک مهم دارد، برای همکاری با این فضای عمدتاً مسموم و پولکی باید تاوان بپردازد و تاوانش هم اخته شدن افکار بلدمرتبه‌ی اوست. آلن مور جزو معدود نویسندگی‌ست که در حدی غرور داشت تا از این فضا منزجر شود، ولی کمتر کسی می‌تواند در برابر وعده‌ی هالیوود و شرکت‌های استریمینگ یعنی پول و شهرت مقاومت کند و با آگاهی کامل اثرش را به دست این شرکت‌ها می‌سپرد و به عجیب‌ترین و توهین‌آمیزترین درخواست‌ها برای تحریف و تخریب اثرش از جانب آن‌ها تن می‌دهد.

در واقع این روزها امید بیشتر نویسنده‌ها این است که کتاب‌شان به فیلم و سریال و ویدئوگیم تبدیل شود، برای همین حتی لازم نیست تن به تحریف و تخریب اثرشان از جانب شخصی دیگر بدهند، چون خودشان با کمال میل این کار را انجام می‌دهند و پیش از این‌که شروع به نوشتن چیزی کنند، بال‌های بلندپروازی خود را قیچی می‌کنند تا شانس اقتباس اثرشان بیشتر شود. نویسنده‌هایی هم که حاضر نیستند خودسانسوری کنند، یا حکم فراموشی خود را امضا می‌کنند یا دیر یا زود حاضر می‌شوند با شیطان معامله کنند و به خاطر همین ادای اعتراضی‌شان خریدار چندانی نخواهد داشت.

گاهی فکر می‌کنم یکی از اهداف ایدئولوژیک صنعت سرگرمی همین است. اخته‌سازی هر شخص یا اثری که ممکن است برای سیستم موجود خطرناک باشد، از راه تبدیل کردن‌شان به بخشی از سیستم موجود.

۵. دلیل پنجم: دریافت این حقیقت تلخ که چیزهایی که آثار «پانک»‌ علیه‌شان اعتراض می‌کنند، در مقیاس بزرگ اجتناب‌ناپذیرند.

می‌دانم شاید این بیانیه ناشی از جبرگرایی فکری باشد، ولی راستش جنبه‌ی «پانک» سایبرپانک و استیم‌پانک از اول هم محکوم به فنا بود. اگر ما یک نگاه به دور برمان بیندازیم، می‌بینیم که ابرشرکت‌ها و فضای سایبری و همچنین میراث انگلستان ویکتوریایی و استعمار با چنان قدرتی در زندگی‌مان نفوذ کرده‌اند که با دیدی واقع‌گرایانه اعتراض کردن علیه‌‌شان نمی‌تواند از ادا و ژست فراتر برود. حالا انگلیسی‌های آن دوره که زنده نیستند، ولی مدیرعاملان ابرشرکت‌های فعلی هم این موضوع را به‌خوبی می‌دانند و برای همین است که نیازی نمی‌بینند در ملاءعام دیکتاتورگونه رفتار کنند یا حتی خودشان از خودشان انتقاد می‌کنند، چون می‌دانند ساختار دنیا طوری‌ست که افرادی مثل آ‌ن‌ها در راس قرار خواهند داشت و در این مقطع هیچ خطری تهدیدشان نمی‌کند.

بگذارید چند مثال بزنم.

من به این حقیقت واقف‌ام که شخص یا اشخاصی در مقام قدرت می‌توانند تمام حرکت‌های من در اینترنت را رصد کنند. حالا این شخص ممکن است ISP من باشد، یا گوگل، یا دولت، یا مارک زاکربرگ، یا آن هکر خفنی که در آینده اینترنت را تسخیر خواهد کرد. هرکسی که از فاش‌سازی‌های ادوارد اسنودن آگاه باشد می‌داند که «داده‌ی شما محفوظ است» شعاری بیش نیست. اگر بدبین باشیم، می‌توانیم این امکان را در نظر بگیریم که داده‌هایی که از ما ذخیره می‌شوند روزی در جریان مچ‌گیری‌ها و پاکسازی‌های استالینی علیه ما استفاده خواهند شد. اما مسئله اینجاست که اینترنت آن‌قدر در زندگی من نفوذ کرده که در نهایت نمی‌توانم دائم نگران این قضیه باشم. از جایی به بعد باید با این حقیقت کنار بیام که کسی آن بیرون هست که به پیام‌های شخصی من، به آمار صفحاتی که بهشان سر زده‌ام، به عباراتی که جستجو کرده‌ام دسترسی دارد. حالا ممکن است تمایل داشته باشم که یک داستان سایبرپانک بنویسم و در آن ذکاوتمندانه نشان دهم که این جاسوسی چه مقیاس غیرقابل‌تصوری دارد، ولی‌ چه فایده؟‌ من این موضوع را می‌دانم، ولی کاری از دستم برنمی‌آید. تنها راه مقابله با جاسوسی سایبری این است که مثل ران سوانسون (Ron Swanson) در سریال «Parks and Recreations» کلاً از وسایل الکترونیکی استفاده نکرد و این کار هم برای منی که همه چیزم وابسته به اینترنت است شدنی نیست.

به‌عنوان مثالی دیگر، من می‌دانم که انگلستان قرن نوزدهم چه بدی‌هایی داشته، اما در عین حال می‌دانم تاثیر آن روی دنیای امروز آن‌قدر عمیق و اجتناب‌ناپذیر است که راهی جز کنار آمدن با آن ندارم. زبان انگلیسی که دنیا را به هم متصل نگه داشته و برای میلیاردها انسان لذت و سرگرمی بسیار آفریده، مستقیماً ناشی از امپریالیسم و استعمار تمامیت‌خواه انگلستان است. درست است که انگلستان هر شش قاره‌ی قابل زیستن را استعمار کرد و همه می‌دانیم استعمار بد است، اما به خاطر این استعمار است که اکنون در دنیایی زندگی می‌کنیم که همه‌ی سوراخ‌سمبه‌های آن به هم متصل‌اند و می‌توان در عرض یک شبانه‌روز سفرهای بین‌قاره‌ای کرد. انگلیس ویکتویایی در راستای منافع خود، زیرساخت‌های کشورهای تحت‌استعمار خود را تقویت کرد و فرهنگ‌شان را طوری عوض کرد که دیگر ایده‌های سنتی مخرب در آن‌ها جایی نداشته باشد. یک نویسنده‌ی استیم‌پانک هرچقدر بخواهد می‌تواند درباره‌ی پلید بودن لندن ویکتوریایی داستان بنویسد، اما این حقیقت عوض نمی‌شود که مردم هونگ‌کونگ ته دلشان ترجیح می‌دهند که دوباره تحت‌سلطه‌ی انگلستان دربیایند تا این‌که به هسته‌ی مرکزی‌شان یعنی جمهوری خلق چین بازگردند. 

با این‌که اعتراض کردن علیه نهادهای قدرت و به رخ کشیدن فسادشان حس خوبی دارد، ولی حقیقت امر این است که پشت پارادایم‌های بزرگ مثل ابرشرکت‌ها و استعمارگرایی آن‌چنان نیروی بزرگی نهفته است که برای شکست دادنش به چیزی بسیار بسیار بزرگ‌تر از یک اثر داستانی نیاز داریم؛ آن چیز یک پارادایم بزرگ دیگر است.

غیر از این، اعتراض‌های پانک یک مشکل اساسی دارند که وینسنت بوینز (Vincent Bevins) در کتاب «اگر بسوزیم: دهه‌ی اعتراض‌های کلان و انقلابی که جای خالی‌اش حس می‌شود» (If We Burn: The Mass Protest Decade and the Missing Revolution) به تفصیل به آن پرداخته است. این کتاب سوال جالبی می‌پرسد: در دهه‌ی ۲۰۱۰ یک عالمه جنبش اعتراضی بزرگ اتفاق افتاد: در مصر، ترکیه، شیلی، هونگ‌کونگ، برزیل، اوکراین، ایالات متحده و..؛ تازه آن هم نه اعتراض‌های معمولی؛ اعتراض‌هایی که جهانیان – در لحظه‌ی اتفاق افتادنشان – فکر می‌کردند که می‌توانند دولت حاکم را سرنگون کنند. ولی در نهایت این اعتراض‌ها به جایی نرسیدند. به قول عنوان کتاب، این وسط دنیا یک انقلاب درست‌حسابی به ما بدهکار است! چه اتفاقی افتاد؟

مشکل اصلی، ماهیت پانک همه‌ی این اعتراض‌ها بود. وبسایت LA Times در مطلبی که برای معرفی کتاب منتشر کرده، مشکل را خلاصه و مفید بیان کرده است:

در پایان کتاب، بوینز به فعالان اجتماعی‌ای که باهاشان مصاحبه کرده بود و همه‌یشان شاهد به بیراهه کشیده شدن جنبش‌های اجتماعی‌ای که در به راه افتادنشان نقش اساسی داشتند بودند، فرصتی داد تا بگویند آیا اگر به گذشته برمی‌گشتند، چه تغییری در رویکرد خود ایجاد می‌کردند. در نهایت همه‌یشان نظری یکسان را به‌شکلی متفاوت بیان کردند: فرهنگ آنارکو-پانک (Anarcho-Punk) اعتراض‌های بدون رهبر بیشتر از این‌که کمک‌حال‌شان باشد، بهشان آسیب زد. وقتی جنبش اعتراضی در حدی بزرگ شد که می‌توانست با ساختار قدرت حاکم مقابله کند، هیچ سخنگو، پلتفرم یا برنامه‌ای واضح برای تصاحب قدرت وجود نداشت. بعید است که امسال، بتوانید کتاب دیگری پیدا کنید که در انتهای آن، افراد دخیل در ماجرا بگویند جنبش‌های اعتراضی باید لنینیستی‌تر شوند؛ بدین معنا که این جنبش‌ها باید یک هسته‌ی سفت‌وسخت داشته باشند که آماده باشد خلاء قدرت را بلافاصله پر کند.

همان‌طور که از این پاراگراف مشخص است، جنبش‌های پانک با وجود این‌که بین جنبش‌های اعتراضی بیشترین میزان خلوص نیت را دارند، در به چالش کشیدن قدرت واقعی بسیار ناتوان‌اند. چون فردی با ذهنیت پانک حاضر نیست از کسی رهبرسازی کند، چون همه‌ی همرزمانش را هم‌سطح با خود می‌بیند، ولی متاسفانه برای در افتادن با قدرت واقعی، رهبر لازم است. ولی وقتی پای رهبر وسط بیاید، پانک بودن دیگر معنا ندارد، چون آن وقت باید آن روحیه‌ی پانک را برای رهبر خودت کنار بگذاری و ۱۰۰ درصد، بی‌چون‌وچرا، از او حمایت کنی تا بتواند قدرت حاکم را زمین بزند. تناقض دردناکی به نظر می‌رسد، مگر نه؟

۶. دلیل ششم: ناتوانی آثار «پانک» در درک و انتقال پیچیدگی‌های دنیا

در ادامه‌ی حرف‌های قبلی، به طور کلی فلسفه‌ی «پانک»، به خاطر ویژگی‌های ذاتی‌اش، محکوم به به حاشیه رانده شدن است. هدف پانک اعتراض و انتقاد صرف است، ولی مسئله اینجاست که انتقاد از یک سیستم/پارادایم، بدون این‌که ایده‌ای داشته باشی که چطور می‌توان سیستم/پارادایمی جایگزین کرد که به اندازه‌ی نمونه‌ی قبلی پلید یا فاسد نباشد، در آخر به چیزی ختم نمی‌شود.

بیشتر سیستم/پارادایم‌ها هم در خلاء به وجود نمی‌آیند و شرایط پیچیده‌ای در به وجود آمدنشان دخیل است که هیچ فردیتی نمی‌تواند به‌طور کامل درک‌شان کند. در واقع حقیقت معذب‌کننده این است که خیلی از سیستم/پارادایم‌ها، در عین فاسد بودنشان، سپر دفاعی در برابر سیستم/پارادایمی به‌مراتب فاسدتر و مخرب‌تر هستند که صرفاً منتظر فرصت است تا پلیدی و فساد واقعی را به شما نشان دهد. بسیاری از انقلاب‌های تاریخ گواهی بر این مدعا هستند و اتفاقاً دلیل به وجود آمدن این انقلاب‌های مخرب هم همین تصور رادیکال پانک‌گونه بین مردم بود که آن‌ها را ترغیب می‌کرد که باید به هر قیمتی شده، از سیستم فعلی انتقاد کنند، بدون این‌که ایده‌ی داشته باشند دقیقاً چه سیستم/پارادیمی قرار است جایگزین آن شود.

البته بی‌توجهی پانک نسبت به اینجور مسائل لزوماً چیز بدی نیست. گاهی هدف از انتقاد تند تلاش برای تغییر وضع موجود نیست؛ بلکه هدف ایجاد جوی است که در آن اشخاصی که در مقام قدرت هستند فکر نکنند خیلی پاک و منزه هستند؛ هدف این است که کاری کرد آن‌ها به گندکاری‌های خودشان واقف باشند تا بعداً به خاطر اعتماد به نفس کاذب ناشی از خیال حقانیت داشتن، گندکاری بزرگ‌تری به بار نیاورند.

مسئله اینجاست که آثار سایبرپانک و استیم‌پانک، برخلاف آثار پانک در موسیقی، حتی مجالی برای انتقاد تند و مخرب و کینه‌توزانه ندارند تا حداقل از این راه موثر واقع شوند. رمان خوب ذاتاً تحلیل‌گرانه است و با توجه به این‌که دست نویسنده برای تحلیل عمیق در رمان بسته است، پس از مدتی نویسنده‌های آثار پانک از انتقال این پیچیدگی‌ها در رمان‌‌شان ناامید می‌شوند و برای حفظ هویت پانک صرفاً به انتقال جنبه‌های زیباشناسانه و خلاقانه‌ی آن بسنده می‌کنند. در واقع حتی اگر خود نویسنده تمایل داشته باشد نسبت به سیستم حاکم دهان‌کجی کند، چاپ کردن و تبلیغ اثرش به کاری دشوار تبدیل می‌شود؛ خصوصاً پس از حادثه‌ی یازده سپتامبر که باعث شد قهرمان‌هایی که ضد نظام حاکم هستند و خارج از محدوده‌ی نفوذ دولت فعالیت می‌کنند به عنصری تابو تبدیل شوند و تعدادشان در آثار جریان اصلی به طور قابل‌توجهی کاهش یابد. البته پس از فاش‌سازی‌های آسانژ و اسنودن جو منفی علیه حکومت آمریکا دوباره شدت گرفت، ولی همان‌طور که قبل‌تر اشاره شد، این بار سایبرپانک به واقعیت تبدیل شد و قصه نوشتن درباره‌ی آن زائد به نظر می‌رسید.

ولی همان‌طور که اشاره شد، موسیقی پانک این مشکل را ندارد و می‌تواند اعتراض و فحش را با صدای رساتری اعلام کند. مثلاً یکی از آهنگ‌های گروه پانک‌راک S*x Pistols به نام God Save the Queen انتقادی تند و زمخت از ملکه‌ی انگلستان است و این خطوط آغاز می‌شود: «خدا ملکه رو نجات بده/و رژیم فاشیستیشو/اون‌ها تو رو تبدیل به یه احمق کردن/یه بمب هیدروژنی بالقوه/خدا ملکه رو نجات بده/اون یه انسان نیست/و رویای انگلستان/هیچ آینده‌ای نداره.»

مسلماً کسی به خاطر این آهنگ نمی‌رود نظام نظام سلطنت انگلستان را بربچیند و هدف س*س پیستولز هم این نبوده، اما این آهنگ می‌تواند سدی جلوی پرستیده شدن خاندان سلطنتی و پذیرش بی‌چون‌وچرای آن بین جوانان باشد.

با این حال، نظام سلطنتی‌ای که در سال ۱۹۷۷ در این آهنگ تخریب شد، همچنان پابرجاست و در بریتانیا برو و بیایی دارد و در صحنه‌ی جهانی هم از اهمیت برخوردار است. این موضوع به‌خوبی نشان می‌دهد که وقتی از ناتوانی پانک در درک و انتقال پیچیدگی‌های دنیا حرف می‌زنم، منظورم چیست.

۷. دلیل هفتم: این روزها هنر نقادانه خریدار زیادی ندارد‌، چون نسبی‌گرایی و عدم اطمینان ارزش محسوب می‌شوند

ما در عصری زندگی می‌کنیم که در آن بین اندیشمندان تفکر نقادانه (Critical Thinking) روی بورس است و تفکر نقادانه هم حکم می‌کند که هیچ چیز مطلقاً خوب یا بد نیست، قبل از نتیجه‌گیری باید همه‌ی مدارک را بررسی کرد و جوانب مختلف را سنجید، به جای تحسین و کوباندن چیزها باید عمقی بررسی‌شان کرد و…

البته طبیعی‌ست که همه‌ی آدم‌ها در همه حال به تفکر نقادانه روی نمی‌آورند، ولی عموم مردم آن را به‌عنوان یک ارزش به شمار می‌آورند و حتی کسانی که نظرات تندرویانه دارند، حداقل سعی می‌کنند برخورداری از تفکر نقادانه را ظاهرسازی کنند.

این موضوع باعث شده این روزها آثاری که از جهان‌بینی ساده‌انگارانه‌ی «سیاه و سفید» پیروی می‌کنند کمتر مورد پذیرش قرار گیرند. در واقع بزرگ‌ترین پروژه‌ی فرهنگی دهه‌ی ۲۰۱۰ یعنی بازی «تاج‌وتخت» تا قبل از دو سیزن آخرش ایدئولوژی نسبی‌گرایی اخلاقی را ترویج ‌می‌داد و برای همین این‌قدر جدی گرفته شد. یک اثر فانتزی درباره‌ی نبرد کلاسیک بین خوبی و بدی نمی‌توانست این همه سال مردم را در خماری نگه دارد.

جو فعلی باعث شده نویسنده یا اثری که با نگرشی تک‌وجهی به انتقاد از یک سیستم/پارادایم بپردازد چندان مورد اقبال قرار نگیرد و دنیای رمان هرچه بیشتر به سمت رمان ایده‌آل میخائیل باختین یعنی رمان چندصدایی (Multivocality) حرکت کند؛‌ یعنی رمانی که در آن همه‌ی شخصیت‌ها قابل همذات‌پنداری‌اند، صدای مخصوص خود را دارند و نویسنده پیشاپیش خوب یا بد بودن شخصیت‌ها را تعیین نمی‌کند. این روزها رمانی که اوج بلندپروازی‌اش به تصویر کشیدن یک سیستم پلید است نمونه‌ی یک رمان باکیفیت نیست؛ رمان باکیفیت اثری است که در آن نویسنده موفق شود تقلا و کشمکش‌های انسانی را به شکلی موثر و همذات‌پندارانه به تصویر بکشد و آخر سر تفسیر و نتیجه‌گیری را به خود خواننده واگذار کند.

برای درک بهتر این‌که این سلیقه چطور تغییر پیدا کرد، پسا سایبرپانک (Post-Cyberpunk)، سایبرپانک نسل دوم، مثال خوبی‌ست. در توضیح آن در تی‌وی‌تروپز (TVtropes.org) آمده است:

پسا سایبرپانک ادامه‌دهنده‌ی مسیر سایبرپانک است، با این تفاوت که سایبرپانک واکنشی بدبینانه و تاریک‌تر به علمی‌تخیلی قدیمی است و هدف آن نشان دادن اثرات مخرب پیشرفت تکنولوژی و رشد ابرشرکت‌ها بدون هیچ نظارتی است. اما هدف پسا سایبرپانک به تصویر کشیدن دنیایی خوش‌بینانه‌تر و واقع‌گرایانه‌تر است. سایبرپانک با شرکت‌ها و دولت‌ها سر ناسازگاری دارد، ولی پسا سایبرپانک حاضر است ویژگی‌های مثبت برای شرکت‌ها و دولت‌ها در نظر بگیرد و خوبی‌ها و بدی‌هایشان را در کنار هم نشان دهد. در سایبرپانک آینده‌ی بشریت ناامیدکننده و افسرده‌کننده است، اما در پسا سایبرپانک آینده هم مثل زمان حال است، با این تفاوت که در آینده تکنولوژی باحال‌تر است. سایبرپانک آینده‌نگرانه و تکنولوژی‌محور است… و پسا سایبرپانک هم همین‌طور [این تنها شباهت‌شان است].

بنابراین با این‌که جس نوینس در پیش‌گفتاری که گزیده‌هایی از آن در ابتدای مقاله آورده شد، اعلام کرد که استیم‌پانک نسل دوم جنبه‌ی «پانک» استیم‌پانک نسل اول را از دست داد و این فقدان لایق سوگواری است، می‌توان این تغییر را به فال نیک گرفت، چون مثلاً اگر نویسنده‌ی استیم‌پانک کاربلد باشد، به جای دیدگاه منفی صرف نسبت به انگلستان دوره‌ی ویکتوریایی، می‌تواند خوبی‌ها و بدی‌های آن را کنار هم نشان دهد.

۸. دلیل هشتم:  وجود بسترهای بهتر برای نقد دقیق‌تر سیستم‌های بزرگی مثل کاپیتالیسم و لندن ویکتوریایی

این روزها با وجود اینترنت و امکانات آموزشی فراوان آن، نوشتن یک رمان سیصد صفحه‌ای برای نقد از سیستم‌های بزرگ و پیچیده‌ای مثل انقلاب دیجیتال و لندن ویکتوریایی چندان منطقی به نظر نمی‌رسد.

به‌عنوان مثال در یوتوب درباره‌ی هر مبحثی که فکرش را بکنید، ویدئویی پیدا می‌شود. اگر این مبحث خیلی تخصصی و ناشناخته نباشد، ویدئویی که پیدا خواهید کرد بسیار جذاب و دیدنی و دقیق خواهد بود و به لطف راوی‌های خوش‌صدا و تدوین حرفه‌ای گاهی تماشای این ویدئوها از خواندن یک رمان سرگرم‌کننده‌تر است. به‌عنوان مثال، چند سال پیش که واژه‌ی نئولیبرالیسم سر زبان‌ها افتاده بود و همه از آن به‌عنوان منشاء مشکلات دنیای امروز حرف می‌زدند، من با چند ثانیه جستجو در یوتوب به یک ویدئوی چهار قسمتی مفصل درباره‌ی ایدئولوژی برخورد کردم که با استفاده از یک عالمه راهنمای تصویری (من‌جمله نمودارهای آماری) این ایدئولوژی (یا بهتر است بگویم سیاست اقتصادی) را به شکلی سرگرم‌کننده شرح داد. اتفاقاً دل سازنده‌ی ویدئو هم از نئولیبرالیسم پر بود و اگر می‌خواست درباره‌اش رمان بنویسد، بدون شک یک رمان پانک می‌نوشت. اما اینترنت بستری فراهم کرده که در آن به جای این‌که درباره‌ی پانک‌ها بنویسی، خودت پانک باشی.

همچنین بحث‌های اینترنتی در سایت‌هایی مثل ردیت (Reddit) و کوئورا (Quora) و گاهی حتی بخش نظرات یوتوب نیز به منبعی غنی برای دریافت اطلاعات (با لحن و زبانی انسانی و نه آکادمیک) تبدیل شده‌اند. خوبی این بحث‌ها این است که اگر کسی حرفی زد که نیاز به توضیحات بیشتر داشت، در آن اشتباهی وجود داشت، زیادی ساده‌انگارانه بود و… شخصی دیگر نظرش را اصلاح خواهد کرد. گاهی بحث‌های اینترنتی این‌قدر خوب می‌شوند که خواندن‌شان مشابه با تجربه‌ی دنبال کردن دیالوگ درگیرکننده در رمان است.

مورد آخر پیشرفت کتاب‌های ناداستان یا نان‌فیکشن (Non-Fiction) است. این روزها بعضی از این کتاب‌ها در زمینه‌ی پرداخت به مسائل روز آن‌قدر جذابیت دارند که خواندن‌شان از بهترین رمان‌های روز هم تجربه‌ای حیرت‌انگیزتر است.

ما اکنون در دنیایی زندگی می‌کنیم که در آن شخص یا اشخاصی با ساختن یک اسم جعلی به اسم ساتوشی ناکاماتو (Satoshi Nakamato) ارزی دیجیتال خلق کردند که کاملاً خارج از حوزه‌ی نفوذ دولت‌ها و بانک‌ها کار می‌کند و پیش از این‌که مورد مقبولیت قرار گیرد، در بازار سیاه دارک وب به نام راه ابریشم (Silk Road)، که موسس آن شخصی با نام Dead Pirate Roberts بود، برای معاملات غیرقانونی مورد استفاده قرار گرفت و به دستگیری موسس‌اش منجر شد. ارزی که اولین خرید با آن دو عدد پیتزا بود و اکنون این دو پیتزا ۷۰۰ میلیون دلار قیمت دارند. ارزی که سازنده‌ی مرموز آن، که اوایل سال ۲۰۱۱ بدون به جا گذاشتن هیچ رد و اثری غیب شد، هنوز چند میلیارد دلاری را که بابت اندوخته‌های اولیه‌اش به دست آورده از حساب بانکی‌اش برنداشته است. واقعاً چه کسی در دنیاست که دلخوشی‌ای بهتر از چند میلیارد دلار دارد که می‌تواند در برابر برداشت آن مقاومت کند؟ شاید کسی که دیگر در قید حیات نیست؟ در لحظه‌ی نوشته شدن این مقاله، کسی نمی‌داند.

در دنیایی که این داستان واقعی را  یکی از گزارش‌گران نیویورک تایمز در کتابی ۴۰۰ و خورده‌ای صفحه‌ای به نام Digital Gold: Bitcoin and the Inside Story of the Misfits and Millionaires Trying to Reinvent Money روایت کرده، آدم با چه انگیزه‌ای رمان سایبرپانک بنویسد؟

۹. دلیل نهم: سرخورده شدن از شکست پیشینیان در تغییر سیستم و رسیدن به این باور که هر حرکت انتقادی‌ای از جانب تو هم بی‌فایده‌ست

شاید شما هنرمندان و نویسندگانی را بشناسید که از شدت بی‌دغدغه و غیرسیاسی بودنشان اعصاب‌تان خرد شود و پیش خودتان بگویید: «این بابا چطور می‌تواند در چنین دنیای سیاست‌زده‌ای این‌قدر خنثی باشد؟ به خاطر اشخاصی مثل اوست که  مردم در نادانی به سر می‌برند!»

این بحث که خالق ادبیات تا چه حد باید با سیاست درگیر باشد و سعی کند در اثر خود پیام منتقل کند، بحثی‌ست که متفکرانی چون ژان پل سارتر و تئودور آدورنو درباره‌ی آن صحبت کرده‌اند و در بستر عبارتی به نام «هنر از برای هنر» (Art for Art’s Sake)، عبارتی که از اوایل قرن نوزدهم مطرح شد، عده ای از هنرمندان بیان کرده‌اند که ارزش واقعی هنر را جنبه‌های اخلاقی، سیاسی یا کاربردی آن تعیین نمی‌کند.

این‌که نویسنده باید قلم خود را در خدمت چه هدف و نهضتی به کار ببرد و تا چه حد با مشکلات روزمره‌ی مردم کشورش و سیاره‌اش درگیر باشد، سوالی مهم است که نمی‌توان جواب دقیقی به آن داد. در واقع بسیاری از نویسندگان سبک گمانه‌زن به این متهم می‌شوند که نمی‌توانند با واقعیات روبرو شوند و برای همین به خیال‌پردازی روی می‌آورند.

این طرز فکر قابل تامل است. به‌عنوان مثال فرض را بر این بگیریم که من نوعی دو انتخاب در پیش رو دارم:

۱. ده سال آتی زندگی‌ام را صرف ساخت و پرداخت یک جهان فانتزی غنی و پرجزئیات کنم و در آن داستانی حماسی درباره‌ی نبرد خیر و شر تعریف کنم.

۲. ده سال آتی زندگی‌ام را صرف تحقیق درباره‌ی زندگی کودکان کار در تهران کنم و از ماحصل این تحقیق یک رمان احساسی درباره‌ی زندگی سخت کودکان کار بنویسم.

با فرض این‌که هر دو رمان یک اثر عالی از آب درمی‌آیند، کدام انتخاب لایق تحسین و توجه و احترام بیشتری‌ست؟

در نگاه اول، جواب واضح گزینه‌ی دوم است، چون بهترین مثال از ادبیات متعهد است. چه کاری شرافتمندانه‌تر از آگاهی‌بخشی درباره‌ی جزئیات زندگی سخت کودکان کار در قالب رمانی زیبا و احساسی؟

اما آیا رمان من می‌تواند معضل کودکان کار را حل کند؟ یا این مسئله ریشه‌ای عمیق‌تر از آن دارد که بتوان با رمان نوشتن حلش کرد؟ آیا مردم همین حالایش هم نمی‌دانند کودکان کار وجود دارند؟ نمی‌توانند حدس بزنند که این کودکان زندگی سختی دارند؟ اصلاً گیریم که مردم این چیزها را ندانند و یکهو با رمانی که نوشته‌ام نور آگاهی به آن‌ها تابیده شود. آیا کاری از دست آن‌ها برمی‌آید؟ نهایت تاثیری که این رمان می‌تواند بگذارد این است که مثلاً یک خانواده‌ی ثروتمند اعلام کند تحت تاثیر آن تصمیم گرفته چند کودک کار را به فرزندخواندگی قبول کند یا خرجی‌شان را تا ۱۸ سالگی بدهد. این حرکت هم بیشتر ایگوی من نویسنده را ارضا می‌کند تا این‌که واقعاً کمک‌حال کودکان کار باشد.

البته من قصد ندارم نوشتن چنین رمانی را کاری بی‌ارزش جلوه دهم. هدف من این است که اگر هدف نویسنده‌ای از خلق ادبیات صرفاً «متعهد» بودن باشد، باید با این حقیقت روبرو شود که درصد اثرگذاری‌اش در حل ریشه‌ای مشکلات پیچیده‌ی اجتماعی به صفر متمایل است. برای درک این موضوع فقط کافی‌ست به نویسندگان پیشین و میراث‌شان رجوع کرد. جنبش سایبرپانک در دهه‌ی هشتاد به قوی‌ترین شکل ممکن علیه ابرشرکت‌ها و سوءاستفاده‌ی دولت‌ها از تکنولوژی سایبری اعتراض کرد، ولی آیا این عناصر در دنیا از بین رفته‌اند یا اکنون پررنگ‌تر از گذشته به قوت خود باقی‌اند؟ اریش ماریا رمارک در سال ۱۹۲۹ یکی از معروف‌ترین رمان‌های ضدجنگ تاریخ به نام «در جبهه‌ی غرب خبری نیست» را منتشر کرد، ولی ده سال بعد کشورش آلمان مهلک‌ترین جنگ تاریخ بشر را آغاز کرد. چارلز دیکنز این همه درباره‌ی فرودستان لندن نوشت، ولی فرودستان لندن فرودست ماندند.  

تنها مثالی که از ادبیاتی که تاثیر عمیقی در دنیا داشت سراغ دارم، «کلبه‌ی عمو تام» اثر هریت بیچر استو است که به اعتقاد خیلی‌ها در راه افتادن جنبش برای آزادسازی بردگان سیاه‌پوست در آمریکا تاثیر مسقتیم داشت. ولی حتی در تاثیر این رمان هم اغراق شده و بیشتر شبیه یک حکایت قشنگ است تا حقیقت سفت‌وسخت تاریخی. ولی حداقل چنین ادعایی درباره‌اش مطرح شده. اگر از این مورد فاکتور بگیریم، ادبیات همیشه در بهترین حالت ثبت احساسات بشری در یک دوره‌ی زمانی خاص بوده، نه فرمولی برای حل مشکلات بشری. بنابراین اگر از این دید به ادبیات نگاه کنیم، آن رمان فانتزی درباره‌ی نبرد خیر و شر هم اگر به کسی کمک کند یک دوره‌ی سخت از زندگی‌اش را به کمک خیال‌پردازی‌های من پشت سر بگذارد، به اندازه‌ی رمان درباره‌ی کودکان کار ارزشمند است.

تمام این حرف‌ها را زدم تا به این نتیجه برسم: اگر جنبه‌های ایدئولوژیک سایبرپانک و استیم‌پانک به مرور زمان کمتر می‌شود، به خاطر این نیست که نویسنده‌های جدیدتر نادان‌ترند یا نمی‌دانند در دنیا چه خبر است. آن‌ها صرفاً درک واقع‌گرایانه‌ای‌تر از جایگاه خود در دنیا پیدا کرده‌اند.

۱۰. دلیل دهم: از بین رفتن ترس از پیشرفت

اگر به هسته‌ی سایبرپانک و استیم‌پانک در خالص‌ترین حالت‌شان رجوع کنیم، به یک حس مشترک می‌رسیم: «انزجار از اعمال قدرت روی انسان‌ها در راستای رسیدن به بزرگی». بله، نمی‌توان امپراتوری‌ای به بزرگی امپراتوری بریتانیا تشکیل داد و دست خود را به خون انسان‌ها آلوده نکرد. نمی‌توان شرکتی به بزرگی آمازون ایجاد کرد و در این مسیر تعدادی رقیب را به خاک سیاه ننشاند. شاید این نهادهای قدرت بزرگ ما را از خیلی لحاظ وحشت‌زده کنند، اما در عین‌حال نمی‌توان این حقیقت را کتمان کرد که این نهادهای قدرت در راستای بزرگ شدن به اختراعات، اکتشافات و ابتکاراتی دست می‌زنند که حتی پس از نابودی‌شان نیز از راه‌هایی غیرقابل‌پیش‌بینی به پیشرفت بشر و بهبود زندگی مردم کمک می‌کنند.

درباره‌ی جان راکفلر، ثروتمندترین شخص تاریخ آمریکا به نقل‌قولی برخورد کردم که به نظرم توصیف‌گر تمام وجودیت‌های قدرتمند دنیاست: «ویژگی‌های خوب او به همان اندازه خوب بودند که ویژگی‌های بدش بد.»

به نظرم این بیانیه درباره‌ی انگلستان ویکتوریایی، آمازون، دولت آمریکا و… نیز صادق است. این وجودیت‌ها، به خاطر قدرت زیادشان مسلماً نقاط منفی زیادی داشتند و دارند، ولی در عین حال برای توجیه کردن قدرت زیادشان خواه ناخواه مجبور بودند خیری هم به دنیا برسانند.

به نظرم بسیاری از انسان‌ها دارند به این درک می‌رسند که قدرت زیاد، در عین مضراتش سود هم دارد و پس از رسیدن به این درک، تصمیم می‌گیرند روی جنبه‌های سودآورشان تمرکز کنند. یکی از مثال‌های جالبی که در این باره به ذهنم می‌رسد، بازی «دث استرندینگ» (Death Stranding) است. خیلی‌ها برای انتقاد از گیم‌پلی بازی به آن لقب شبیه‌ساز پیک آمازون (Amazon Delivery Simulator) داده‌اند. چون محوریت بازی انتقال بسته به سکونت‌گاه‌های مختلف در یک دنیای پساآخرالزمانی است.

در این بازی شما نقش پیکی به نام سم بریجز (Sam Bridges) برای شرکتی به نام بریجز (Bridges) را بازی می‌کنید. وظیفه‌ی شما در بازی جابجا کردن محموله‌های مختلف به شهرهای دورافتاده و همچنین پژوهش‌گران و بقاجویان تک‌افتاده است. علاوه بر انتقال محموله، باید این سکونت‌گاه‌ها و افراد را به سیستم ارتباطی‌ای به نام شبکه‌ی چیرال وصل کنید. در این بازی عملکرد شما با لایکی که از شرکت و مشتری‌ها دریافت می‌کنید سنجیده می‌شود. (بله، این لایک دقیقاً مشابه سیستم لایک کردن در شبکه‌های اجتماعی است).

با این‌که بازی بابت گیم‌پلی‌اش مورد انتقاد قرار گرفته، ولی چیزی که توجه من را درباره‌اش جلب کرده این است که سعی دارد با عناصری که در دنیای ما دیستوپیایی یا مبتذل پنداشته می‌شوند (شرکت شبه‌آمازون، کانکت بودن در اینترنت و لایک کردن و لایک گرفتن) داستانی احساسی تعریف کند. به عبارت دیگر، کوجیما در این عناصر جنبه‌ی مثبت و امیدبخشی دیده که بقیه‌ی افرادی که دیدی انتقادی نسبت بهشان دارند، ازشان غافل مانده‌اند. اگر این بازی با نگرشی سایبرپانک ساخته می‌شد، احتمالاً کل گیم‌پلی و داستان آن صرف این می‌شد که نشان دهد شرکت بریجز چقدر پلید است، لایک کردن یا لایک گرفتن چقدر مبتذل است و ایده‌ی کانکت بودن افراد با هم چقدر پوچ است.

نمی‌دانم اگر «دث استرندیگ» اثری سایبرپانک بود، بهبود پیدا می‌کرد یا نه، ولی می‌دانم که به اندازه‌ی حالت فعلی‌اش خلاقانه نمی‌بود.

شخص پانک در یک دوره از زندگی‌اش حس می‌کند پانک بودن بس است و بهتر است به جای جنگیدن با چیزی که نمی‌شود تغییرش داد، سعی کند جنبه‌های مثبت آن را ببیند و حتی بهترش کند. اگر رسیدن به این نقطه‌نظر عامل کمرنگ شدن ایدئولوژی در سایبرپانک و استیم‌پانک باشد، پس شاید لازم نباشد برای فقدانش سوگواری کرد.

Unknown
+ posts

فربد آذسن، متولد ۱۹۹۳، از سن ۱۸ سالگی مشغول ترجمه‌ی آثار گمانه‌زن شد و از آن زمان تاکنون وارد لانه‌ی خرگوش فانتزی و علمی‌تخیلی و وحشت شده و نتوانسته و نخواسته از آن بیرون بیاید. او به هر چیزی که رنگ و بوی گمانه‌زنی داشته باشد علاقه دارد، از فیلم و کمیک گرفته تا رمان و بازی. ولی در این میان از حوزه‌های مطالعاتی دیگر غافل نمانده، چون در نظرش گمانه‌زنی وقتی جذاب می‌شود که با درک و بینشی پخته و واقع‌بینانه گره بخورد.

پیام بگذارید