سفر پنج ستاره

سفر عجیب راننده‌ی کرجی با سه مسافر مرموز و قفس پرنده‌ای که خالی به نظر می‌رسد، اما چیزی غریب در آن می‌تپد. مقصد این سفر راننده را به کجا خواهد برد؟

۳۵۷۰ کلمه | داستان کوتاه

به مبدأ که رسیدم، مردی را دیدم که با دو انگشت باران را از جلوی صورتش کنار زد و خم شد تا پلاکم را بخواند.

برف‌پاک‌کن‌های ماشینم که تا قبل آن تلپ‌تلپ کار می‌کردند، یک‌دفعه جیغ کشیدند؛ مثل وقتی که روی شیشه‌ی خشک برف‌پاک‌کن می‌زنی. زیر نور چراغ‌ها، رد اریب قطره‌های باران چپ و راست پیدا بود، اما در فاصله‌ی ماشین من و صورت مرد بارانی نمی‌بارید.

گوشی روی پایه، کنار فرمان لرزید و پیامی آمد. نگاه نکردم. تنها‌ کسی که آن وقت شب به من پیام می‌داد برنامه بود. لابد مسافر گفته بود «در مبدأ منتظرم.»

بی‌بارانی را گذاشتم به حساب ادای چشمم. شش ساعت بکوب رانندگی کرده بودم؛ از زورآباد تا مهرشهر، از حصارک تا طالقانی، چند دور کرج را رفته و آمده بودم و دیگر همه‌چیز را از پشت پلکم می‌دیدم. گذاشتم ماشین برود چند قدم جلوتر. دو نفر دیگر پشت سرش ایستاده بودند؛ یکی‌شان زنی بود با پالتوی پشمی، آن یکی پسری لاغر با موهای نارنجی که قفس پرنده‌ای را بغل کرده بود.

شیشه شاگرد را تا نیمه پایین دادم و پرسیدم: «آقای محمودی؟»

مرد سرش را آورد لب نیمه‌ی باز پنجره: «محمودی خودش نمی‌تونه بیاد.»

من هم که تازه شنیده بودم بنده‌خدایی مسافر اشتباه سوار کرده و ازش شکایت شده، گفتم: «می‌گفتید توی برنامه وارد کنه مشخصات‌تون رو. حوصله کل‌کل با پشتیبانی ندارم.»

مرد گفت: «نه، طرف همکار خودتونه.»

عادت نداشتم مسافر را زیر باران ول کنم. اما هرچه دقت می‌کردم می‌دیدم موهای مرد خشک است و پالتوی پشمی زن اصلاً خیس نشده. یا باران مشکلی داشت یا آن‌ها. من هم مسافر مشکل‌دار سوار نمی‌کردم.

خواستم بهانه‌ای بیاورم. با سر به قفس اشاره کردم و پرسیدم: «اون چیه، حیوونه؟»

مرد گفت: «چیزی نیست.»

گفتم: «اگه چیزی نیست چرا توی قفسه؟»

زنِ پالتو پشمی از پشت سرش گفت: «بگیر بالا ببیندش.»

پسر مونارنجی قفس را بالا گرفت. راست می‌گفتند، چیزی تویش نبود، قفسی خالی که پسر از دسته‌ گرفته بود و داشت تاب می‌خورد. نمی‌دانستم چرا ولی با دیدنش بدتر دلم خواست سفر را لغو کنم.

گفتم: «نه آقا. از گوشی خودتون بگیرین، با یکی دیگه برین.»

مرد گفت: «محمودی گرفته، چطوری لغوش کنیم؟»

گفتم: «جهنم و ضرر، خودم لغوش می‌کنم.»

آمدم گوشی را از روی پایه بردارم که مرد زیرلب چیزی گفت. تا برگشتم ببینم چه گفته، با انگشتش به گوشی اشاره کرد و فقط ابرویش را یک‌ذره بالا داد. این کار را که کرد، دکمه‌ی شروع سفر از صفحه جمع شد و مسیریاب بالا آمد: بیست‌وچهار دقیقه تا مقصد.

گوشی را از روی پایه کندم. «وایسا ببینم، چی‌ شد؟!»

مرد جواب نداد. زنِ پالتوپوش گفت: «دیروقته، اگه می‌خوای دعوا کنی، توی راه دعوا کن.»

تا خواستم با گوشی ور بروم تا برگردد داخل برنامه و سفر را لغو کنم، در سمت شاگرد باز شد و مرد نشست داخل. گفتم: «آقا! من که نگفتم سوار شین.»

مرد به روبه‌رو اشاره کرد و گفت: «کرایه بیشتر می‌دیم.»

زنِ پالتوپوش هم بی‌معطلی در عقب را باز کرد. پسر لاغر اول قفس را هل داد داخل، بعد خودش نشست وسط و زن هم کنارش. از پشت‌سرم صدای تلق‌تلق قفس می‌آمد.

گفتم:‌ «کرایه مال خودتون، پیاده شین لطفاً. عجب غلطی کردم نصفه‌شبی.»

پسر از پشت‌سرم گفت: «آروم بابا… وحشی‌بازی درنیار.»

برگشتم تا جواب گستاخی‌اش را کف دستش بگذارم. ولی پسر مونارنجی به من نگاه نمی‌کرد، دستش روی قفس بود که داشت تکان‌تکان می‌خورد و پسر سعی می‌کرد آن را سر جایش نگه دارد. چشمانم را جمع کردم رویش، قفس قطعاً خالی بود.

زن گفت: «بهش زل نزن. وقتی نگاهش می‌کنن گرسنه‌تر می‌شه.»

نگاهم را از قفس کندم، برگشتم و آینه‌ی وسط را چرخاندم سمت زن. گفتم: «مگه نگفتین خالیه؟»

زن گفت: «حیوون نیست. امانته. قفس هم واسه اون نیست، واسه توئه که بتونی رانندگی کنی.»

این را که گفت، گوشی را برداشتم و برگشتم توی برنامه تا سفر را لغو کنم. داشتم فکر می‌کردم چطور بعدش مجبورشان کنم پیاده شوند، که دیدم دکمه‌ی لغو سفر اصلاً سر جایش نیست. صفحه را بالا و پایین کردم، هیچ‌جا نبود.

پیش خودم گفتم از این دزد‌هایند که سه نفری می‌ریزند سر راننده، شاید هم هکر سایبری‌اند و گوشی‌ام را دست‌کاری کرده‌اند. ولی باران را که نمی‌شد دستکاری کرد.

نگاهی به هیکل مرد روی صندلی شاگرد کردم. نرفته بود بدنسازی اما لاغرمردنی هم نبود. با‌این‌حال ژست و استیل آن آدم‌هایی را داشت که فکر می‌کنند کارهایی که به هیکل‌شان نمی‌آید را می‌توانند انجام بدهند، و معمولاً هم می‌توانند.

برگشت و دوباره به من نگاه کرد. «مقصد رو بلدی؟»

همانجا تصمیم گرفتم مثل مسافرهای مست آخر شب‌ها با آن‌ها برخورد کنم، زودتر برسان، زودتر خلاص شو.

ولی پایم روی ترمز مانده بود و ساقم داشت می‌لرزید، از عصبانیت یا از خستگی، نمی‌دانستم. قفس روی صندلی عقب همچنان داشت تکان‌تکان می‌خورد و زن هم داشت با دقت قفس را نگاه می‌کرد.

گفتم: «آره. جهانشهره، سمت باغ فاتح. از مؤذن می‌ندازم می‌رم.»

مرد کنارم لحظه‌ای سرش را از پنجره برد بیرون و یک طرف خیابان را نگاه کرد، بعد شیشه را داد بالا و گفت: «باشه، ولی دقیقاً همون‌جا که مسیریاب می‌گه برون.»

نگاهی به مسیریاب کردم، تا مقصد شده بود هجده دقیقه. ماشین تکان نخورده بود.

گوشی را روی پایه گذاشتم، دنده را زدم و راه افتادم. تا ماشین تکان خورد، قفس پشت‌سرم یک‌دفعه آرام شد.

چند متر اول فقط صدای لاستیک‌ها روی آسفالت خیس بود و تلپ‌تلپ برف‌پاک‌کن، بعد صدای خش‌خشی از پشت آمد. از توی آینه نگاه کردم و دیدم زن دارد با صندلی عقب ور می‌رود و دنبال چیزی می‌گردد. خنده‌ام گرفت. «خانم دنبال کمربندین؟»

زن گفت: «آره، پیداش کردم.»

اولین بار بود که می‌دیدم مسافری می‌خواهد کمربند عقب ببندد. گفتم: «اون اصلاً خرابه.»

گفت: «اشکال نداره. ممد تو هم ببند.»

مرد گفت: «فعلاً لازم نیست.»

«تو ببند حالا.»

مرد کمربند را بست.

معمولاً تا سر همان کوچه‌ی اول می‌فهمم مسافرها با هم چه نسبتی دارند. زن و شوهرها را از دعوای‌شان می‌شود شناخت، خواهر و برادر را از سکوت‌شان، همکارها را از تعارف‌شان. این سه نفر هیچ‌کدام نبودند. یکی با قفس خالی حرف می‌زد، یکی باران را کنار می‌زد و عجیب‌تر آن‌که هر دو به نفر سوم گوش می‌دادند.

قفس پشت‌سرم یک‌بار تلق کرد و دوباره آرام شد. کمی جلوتر گوینده مسیریاب گفت: «صد متر دیگر، به راست بپیچید.»

گفتم: «اون کوچه که بن‌بسته. از بعدی می‌رم.»

مرد گفت:‌ «لطفاً از همون‌جا که مسیریاب می‌گه بریم.»

آمدم بگویم من این محله را از برم، اما زن از عقب گفت: «بحث نکن آقا. تازه ساکت شده.»

پسر با هر دو دست میله‌های قفس را گرفته بود. توی آینه دیدم لب‌هایش آرام تکان می‌خورد، انگار داشت برای قفس لالایی می‌خواند.

با این‌که می‌دانستم کوچه بن‌بست است، حوصله‌ی سروکله‌زدن با مسافر سر مسیر را نداشتم. می‌پیچیدم داخل و می‌دیدند بن‌بست است و برمی‌گشتیم. کار اضافه‌ای که به آرامش اعصاب آخرشبی می‌ارزید.

به راست پیچیدم. کوچه‌ی بن‌بست طول زیادی نداشت و تهش دیوار آجری یک مدرسه بود. مسیریاب بی‌خیال گفت: «مستقیم ادامه دهید.»

پایم را زدم روی ترمز. سمند چند متر مانده به دیوار ایستاد و نور چراغ‌ها افتاد روی آجرهای خیس و شعار رنگ‌ورورفته‌ی مدرسه.

همان‌جا مرد شروع کرد انگشتانش را تکان‌دادن و زیرلب چیز ناواضح دیگری گفت. گمانم شبیه آلمانی یا روسی یا زبانی دیگر بود. مسیریاب دوباره گفت: «مستقیم ادامه دهید.»

ترمز دستی را کشیدم و گفتم: «مستقیم کجا؟ دیواره.»

زن از توی آینه نگاهم کرد. «آروم بری بله، دیواره. باید با سرعت بری توش.»

خندیدم و منتظر شدم همه‌شان بخندند اما ساکت ماندند. گفتم: «خانم، جلوبندی این ماشین با چسب و دعا سر جاشه.»

مرد گفت: «ماشینت سالم می‌مونه.»

«باز جا شکرش باقیه. خودم چی اون‌وقت؟»

سوالم را یا نشنیدند یا نشنیده گرفتند. مسافرجماعت همین بود. سوار می‌شدند، مقصد را می‌گفتند و با تو حرف نمی‌زدند. همان‌لحظه از عقب، قفس با یک تکان محکم خورد به پشت صندلی من. پسر گفت: «داره بو می‌کشه.»

برگشتم و توی صورت پسر نگاه کردم. گفتم: «چی رو داره بو می‌کشه؟ ایسگاه گرفتین ما رو؟»

جواب نداد. هر دو دستش را انداخته بود دور قفس و فشار می‌داد، اما میله‌ها زیر انگشت‌هایش بی‌وقفه می‌لرزیدند. بعد چیزی از داخل قفس روی میله‌های فلزی کشیده شد، مثل دندانه‌های کلید روی نرده.

پسر گفت: «نمی‌تونم دیگه نگهش دارم. باید بریم زودتر.»

مرد از روی صندلی شاگرد تقریباً بلند شد و برگشت تا او هم دست‌هایش را روی قفس بگذارد. هر دوشان زیرلب چیزهایی می‌گفتند که من سر در نمی‌آوردم. صدای‌شان بلندتر و جدی‌تر شد، اما دو جفت دست هم نتوانستند جلوی تکان‌ها و تلق‌تلق قفس را بگیرند.

قفس از دست‌شان در رفت و افتاد زیر پای صندلی عقب. بعد بدون این‌که کسی دستش بزند، خودش توی هوا تکان خورد و بال‌بال زد. یک لحظه پرید بالا و خودش را محکم به شیشه زد. بعد چسبید به پشت‌سری راننده، درست چند سانت آن‌ورتر از صورت من.

نفهمیدم کی از جا پریدم و دستم کی رفت سمت دستگیره، اما در را که باز کردم، کمربند که قبلاً بسته بودم پهلویم را محکم گرفت. مرد قفس را توی هوا قاپید و داد دست پسر، بعد چیزی را فریاد زد، بیخ گوش من، و قفس از حرکت افتاد.

زن گفت: «آقا یا زودتر گاز بده یا پیاده شو بذار خودمون بریم.»

گفتم: «خب چرا از اول خودتون نرفتین؟»

مرد گفت: «محمودی نیومد، ماشین نداشتیم.»

توی دلم لعنت فرستادم که چرا بین آن‌همه مسافرکش توی کرج، قرعه به نام من خورده. دست‌هایم را روی فرمان کشیدم و روی صندلی جابه‌جا شدم. سمند من هر جا می‌رفت با خودم می‌رفت.

پرسیدم: «اسماتون چیه؟»

زن گفت: «چی؟»

گفتم: «اگه زنده موندم بدونم از کی شکایت کنم، اگه مردم حداقل بدونم برای کی مردم.»

چند ثانیه سکوت شد و مرد برگشت روی صندلی‌اش نشست. از توی آینه با زن چشم‌توچشم شدم. خوب نگاهم کرد. بعد گفت: «باشه. من مهتابم.»

مرد گفت: «مهتاب، نکنه عقلت…»

زن بلندتر حرفش را قطع کرد. «بذار بدونه. طرف قبول کرده به خاطر ما بره تو دیوار.»

پسر از پشت‌سرم گفت: «خب من هم هامونم. اینم بهش می‌گیم نقره، چون اسم واقعیش خیلی سخته.»

به مرد سمت راستم خیره شدم. لحظه‌ای نگاهم کرد و بعد سرش برگشت روبه‌رو. گفت: «خودت شنیدی اسم من رو.»

«ممد؟»

سریع گفت: «آره، ممد.»

«باشه. من هم حمیدم.»

گفت: «می‌دونیم، تو برنامه نوشته بود.»

نور بالا زدم. دیوار واضح‌تر شد و آجرهای خیس برق زدند. حتی توانستم جای توپ بچه‌ها را رویش ببینم.

مهتاب گفت: «تا ته گاز بده. نه فرمون بچرخون، نه ترمز بگیر.»

گفتم: «اگه خوردیم؟»

مهتاب گفت: «اون‌وقت دیواره.»

گفتم: «پس واسه این کمربند بستین.»

مهتاب ساکت ماند. حداقل دروغ نمی‌گفتند. بارانی که به این‌ها نمی‌خورد هم خودم دیده بودم. شاید دیوار هم بهشان نمی‌خورد. شاید به سمندی که آن‌ها تویش نشسته‌‌اند هم.

هر کسی بود تا آن موقع دنده‌عقب گرفته و پیاده‌شان کرده بود. من کمربند را دوبار کشیدم، ترمز دستی را دادم پایین و پایم را گذاشتم روی گاز.

صدای موتور طوری عادی بود انگار داخل اتوبانم. دیوار بزرگ‌تر و نزدیک‌تر شد. نور ماشین روی دیوار جمع شد و برگشت توی چشمم. چشمانم را بستم. پایم بی‌اختیار روی پدال لرزید و می‌خواست بلند شود و برود روی ترمز، نگذاشتم.

جای این‌که بکوبیم به دیوار، افتادیم پایین.

مثل وقتی با سرعت از دست‌انداز ساندویچی رد می‌کنی، دلم ریخت، فرمان توی دستم پرید، داشبورد صدا داد، و یک ثانیه نفهمیدم کجاییم. فقط گاز دادم.

چشمانم را که باز کردم، اول فکر کردم مرده‌ام و مغزم دارد آخرین تصویرهای دم‌ دستش را قاطی می‌کند. اما بوی خاک خیس واقعی بود، لرزش موتور واقعی بود، و فحشی که ممد زیر لب داد از همه واقعی‌تر.

ماشین داشت توی تاریکی وسط یک باغ جلو می‌رفت. چراغ‌های جلو تا چند متر را روشن می‌کردند و بعد نورشان توی مه بین درخت‌ها خفه می‌شد. جاده خاکی بود و ماشین بدجور تکان‌تکان می‌خورد. به فکر کمک‌‌فنرهای ماشین افتادم و پایم را روی گاز شل کردم.

مهتاب گفت: «برو. هنوز نرسیدیم.»

پرسیدم: «کجا نرسیدیم؟ اصلاً کجاییم؟»

گفت: «جهانشهر.»

چشمم افتاد به گوشی روی پایه. نقطه‌ی آبی‌مان روی نقشه توی جهانشهر درست وسط بلوار جمهوری بود. مسیر روبه‌رویم را نگاه کردم؛ درخت بود و مه. به جای آسفالت فقط جای دو رد قدیمی روی خاک بود؛ انگار ماشین‌های دیگری هم قبل از ما از وسط همین باغ گذشته باشند.

پرسیدم: «محمودی هم از اینجا می‌بردتون؟»

ممد گفت:‌ «آره. ولی محمودی سؤال نمی‌پرسید.»

خواستم بپرسم چه بلایی سر محمودی آمده که مسیریاب گفت: «سیصد متر دیگر تا اولین بریدگی ادامه دهید.»

از عقب صدای هامون آمد: «نگاه کنین.»

یک دستم را از روی فرمان برداشتم و برگشتم به پسر مونارنجی نگاه کردم.

قفس روی پایش تکان نمی‌خورد. خودش بود که داشت می‌لرزید. بعد، آرام‌آرام، چیزی داخل آن پیدا شد. اول مثل بخار روی شیشه بود. بعد پر درآورد و مثل یک پرنده‌ی خیس شد که تمام بدنش نور کم‌رنگ نقره‌ای پس می‌داد.

پرنده سرش را آرام بالا آورد.

من هیچ‌وقت از پرنده نترسیده بودم. حتی از کبوترهای کثیف توی خیابان هم بدم نمی‌آمد. اما این یکی طوری نگاهم کرد که انگار من بودم که او را توی قفس کردم.

همان لحظه ماشین افتاد توی یک چاله، تکان شدیدی خورد و فرمان از دست چپم خارج شد. مهتاب جیغ کوتاهی کشید.

سریع برگشتم و فرمان را چسبیدم. نفهمیده بودم ماشین از روی ردها بیرون افتاده. فرمان را کج کردم تا به درخت‌ها نخوریم و شاخه‌ای خشک زیر لاستیک شکست. ممد دستش را گذاشت روی داشبورد، بی‌آنکه چیزی بگوید. فقط برای اولین بار دیدم صورتش همان‌قدر که باید، خیس شده.

گفتم: «خودش گفت نگاه کنین.»

هامون با صدایی که تهش می‌لرزید گفت: «به شما نگفتم.»

صدای جیرجیر خفیفی می‌آمد. گفتم حتماً شاسی به فنا رفته، تا اینکه جیرجیر تبدیل به صدای قارقار عجیبی شد که مانندش را از هیچ کلاغی نشنیده بودم.

از توی آینه نگاه کردم و توی نور نقره‌ای‌ پرنده که حالا بیشتر شده و روی صورت هامون افتاده بود، دیدم پسر دیگر رنگ به رخ نداشت. صورتش بیشتر بی‌حال بود تا ترسیده، و قفس به بغل چشمانش را به روبه‌رو دوخته بود.

گفتم: «این همون امانته؟»

مهتاب چپ‌چپ نگاهم کرد. «آره.»

یاد محمودی افتادم و نپرسیدم یعنی چه.

مهتاب سرش را برگرداند و به تاریکی بیرون نگاه کرد، انگار میان درخت‌ها دنبال چیزی می‌گشت. کمی جلوتر گفت: «آروم‌تر برو.»

گفتم: «الان آروم برم؟ تا دو دقیقه پیش که می‌گفتین با سرعت برم توی دیوار.»

گفت: «اونجا نمی‌مردی. اینجا ممکنه همه‌مون بمیریم.»

تازه فهمیدم چه غلطی کردم. اگر توی خیابان بودم، پیاده‌شان می‌کردم و می‌رفتم. اینجا پیاده‌ می‌کردم، خودم کجا می‌رفتم؟

پا از روی گاز برداشتم. ماشین روی رد لاستیک‌ها قل خورد و جلو رفت. شاخه‌ها از دو طرف به بدنه می‌خوردند و روی سقف کشیده می‌شدند. بعداً دیدم سرتاپای ماشین خط افتاده.

جیرجیر پرنده قطع شد و توی سکوت مطلق داخل ماشین، مسیریاب گفت: «صد متر دیگر در بریدگی دور بزنید.»

چند متر جلوتر، مه رقیق‌ شد و نور چراغ‌های جلو به دیوار کوتاهی رسید. اول فکر کردم دیوار یک خانه‌ی قدیمی و کوچک است که نصفش را زمین خورده باشد. بعد که نزدیک‌تر شدیم فهمیدم استخر است. از همان‌ها که توی باغ‌های قدیمی می‌ساختند و بیشتر برای آبیاری بود تا آب‌تنی.

مهتاب گفت: «همین‌جا. نگه دار.»

ترمز گرفتم. ماشین با تکانی ایستاد. موتور هنوز کار می‌کرد. نور چراغ افتاده بود روی دیواره‌های استخر و پشتش تاریکی محض بود. حتی درختی نبود که نور بگیردش.

مهتاب در عقب را باز کرد. هوای سرد و بوی خاک خیس یک‌دفعه ریخت توی ماشین. گفت: «خاموش نکنی ها.»

قفس همان لحظه دوباره تکان خورد. پرنده تویش بال‌بال می‌زد و بال‌هایش به میله‌های قفس می‌خورد. زورش قدری بود که قفس توی هوا معلق شد و رفت سمت در باز عقب.

هامون گفت: «می‌خواد بره.»

مهتاب چشم از دیواره‌ی استخر برنداشت. گفت: «وقتش نرسیده.»

بعد دستش را بدون اینکه به قفس بزند، جلوی آن گرفت؛ مثل کسی که راه بچه‌ای را ببندد. پرنده دوباره بال زد، اما این بار قفس سر جایش ماند.

مهتاب آرام گفت: «دو دقیقه دیگه.» نفهمیدم با من حرف زد یا با پرنده. چشمم رفت سمت گوشی و دیدم نوشته دو دقیقه تا مقصد.

ممد کمربندش را باز کرد و پیاده شد. ماشین را دور زد و در عقب سمت راننده را باز کرد. هامون گفت: «آروم.» صدایش بیشتر شبیه خواهش بود تا تذکر.

همین که ممد به قفس دست زد، پرنده بال‌هایش را از هم باز کرد و دوباره قارقار صدا داد، این بار نازک‌تر. نورش واضح‌تر شد. حالا می‌شد قطره‌های آب را روی پرهایش دید. آب از کجا آمده بود نمی‌دانستم. توی قفس خشک بود.

مهتاب توی ماشین خم شد جلو و به من گفت: «ماشین رو روشن نگه دار.»

گفتم: «باشه.»

گفت: «هرچی هم شنیدی، پیاده نشو.»

خواستم بگویم من اصلاً قصدش را ندارم که از ته باغ صدایی آمد. شبیه این بود که یک نفر خیلی دور، در آهنی بزرگی را باز کند.

همه ساکت شدند. حتی پرنده.

گوینده‌ی مسیریاب همان لحظه گفت: «شما به مقصد رسیدید.»

مهتاب گفت: «بریم.»

هامون و ممد قفس را با هم از ماشین بیرون کشیدند. این بار قفس تکان نخورد، اما هردوشان زیر وزنش خم شدند. پرنده اندازه‌ی کبوتر بود، ولی آن‌ها طوری حملش می‌کردند که انگار صندوقِ پر از سنگ برداشته‌اند.

مهتاب آخرین نفر پیاده شد. در را نبست. فقط سرش را آورد پایین و گفت: «وقتی چراغا خاموش شد، بوق بزن.»

گفتم: «مگه خاموش ‌می‌شه؟»

گفت: «که بدونیم هنوز اینجایی.»

بعد در را رها کرد و رفت.

چند ثانیه همان‌طور نشستم و به در باز عقب نگاه کردم. باد سرد از یک طرف ماشین می‌آمد تو و از طرف دیگر نمی‌رفت بیرون. بوی خاک خیس توی گلویم نشسته بود.

مهتاب جلوی استخر ایستاد. ممد و هامون قفس را آوردند کنارش. از جایی که من نشسته بودم، بیشتر سایه‌های‌شان را می‌دیدم. نور چراغ‌ها به پاهای‌شان می‌رسید، به دست‌های‌شان، به میله‌های قفس. صورت‌های‌شان بیرون نور بود.

دستم هنوز روی فرمان بود.

«اینجا.» مهتاب خیلی دور نبود، اما صدایش انگار از ته چاه می‌آمد.

«همین‌جا؟»

«آره.»

«نگهش دارین.» صدای هامون بود.

بعد چراغ‌های سمند خاموش شدند.

باغ افتاد توی تاریکی کامل. سیاهی محض، انگار داخل کمد گیر کرده باشی. سرم را چرخاندم و از شیشه آسمان را نگاه کردم. سیاهِ سیاه بود بی آن‌که ستاره‌ای داشته باشد. تنها نوری که توی صورتم می‌زد، مستطیل سفید گوشی بود.

گوشی را دستم گرفتم. مسیریاب به مقصد رسیده و مرا دوباره برده بود توی صفحه‌ی برنامه. برنامه هم منتظر بود دکمه‌ی پایان سفر را بزنم.

توی تاریکی صدای‌شان را شنیدم. باز هم چیزی گفتند به زبانی که من نمی‌فهمیدم. تنها چیزی که آن وسط زبان من را بلد بود، همان مستطیل روشن بود. شستم را بردم سمت گوشی که دکمه را بزنم، بلکه برگردم توی نور خیابان‌های کرج زیر باران و این سفر واقعاً تمام شود.

قبل از آن‌که دستم به گوشی برسد، صدای پچ‌پچ‌شان قطع شد. ساکتِ ساکت.

اگر سفر تمام می‌شد شاید من هم تمام می‌شدم. می‌رفتم پیش محمودی.

باید بوق می‌زدم، اما نمی‌توانستم. تاریکی مطلق فلجم کرده بود، انگار بدنم فکر کند دنیا به پایان رسیده است. سردم شده بود. زن در عقب را نبسته بود و سوز می‌آمد اما سرمایی که من را گرفته بود سرمای دیگری بود.

بعد صدای ممد را شنیدم که گفت: «حمید.»

اسمم را تا آن شب فقط برنامه بلد بود.

دستم رفت وسط فرمان و صدای بوق سمند وسط باغ ترکید؛ بلند و زشت و شهری. همان صدایی که توی خیابان هیچ‌کس جدی نمی‌گیرد، آنجا طوری پیچید که انگار کسی اسمت را داد زده باشد.

بعد از بوق همه‌جا هنوز تاریک بود و صدای آن هنوز طوری توی گوشم می‌پیچید که صدای دیگری نمی‌شنیدم.

چند ثانیه منتظر ماندم. دستم هنوز وسط فرمان بود. داشتم فکر می‌کردم دوباره بوق بزنم که صدای مهتاب آمد: «کافیه.»

همان لحظه چراغ‌ها برگشتند.

سه‌تایی داشتند از استخر برمی‌گشتند. اول مهتاب از تاریکی بیرون آمد، بعد ممد، بعد هامون. قفس دست هامون این بار خالی بود. واقعاً خالی. نه نور داشت و نه بخار، تکان هم نمی‌خورد. فقط یک قفس پرنده‌ی معمولی که از دست پسر آویزان بود.

درها را باز کردند و سوار شدند.

هیچ‌کس چیزی نگفت. ممد نشست جلو و کمربندش را کشید. مهتاب عقب نشست و در را بست. هامون قفس را گذاشت روی پایش و دستش را روی آن نگه داشت، انگار هنوز چیزی ممکن بود از آن بیرون بزند.

ممد دست روی زانوی خودش گذاشت و گفت: «رفت.»

هامون آرام گفت: «دیر نشد؟»

مهتاب سریع جواب داد: «نه.»

ممد گفت: «محمودی هیچ‌وقت بوق نزد.»

هزار سؤال داشتم. هیچ‌کدام را نپرسیدم.

به استخر نگاه کردم. چراغ‌های جلو افتاده بود روی سیمان ترک‌خورده و لکه‌های قدیمی آب. هیچ اثری از پرنده نبود. فقط روی لبه‌ی استخر، جایی که نور مستقیم می‌خورد، یک پر نقره‌ای چسبیده بود به گِل.

مهتاب گفت: «دور بزن.»

ماشین را آرام راه انداختم، فرمان را شکاندم و توی محوطه‌ی جلوی استخر دور کامل زدم. درخت‌ها از دو طرف رد می‌شدند و شاخه‌های خیس‌شان روی سقف کشیده می‌شد. هیچ‌کس حرف نمی‌زد. هامون قفس خالی را از روی پایش تکان نداد. همان‌قدر خالی به نظر می‌رسید که اول شب توی آن کوچه. از بیرون هیچ فرقی نداشت. فرقش را فقط ما می‌دانستیم که آن تو بودیم.

هرچه جلوتر رفتیم، مه کمتر شد. درخت‌ها یکی‌یکی از نور چراغ‌ها کنار رفتند. بعد فقط خاک بود و تاریکی، بعد یک تکان کوتاه، مثل وقتی ماشین از چاله‌ای درمی‌آید.

و برگشتیم به کوچه‌ی بن‌بست.

دیوار مدرسه پشت سرمان بود. باران همان‌طور می‌بارید. شعار رنگ‌ورورفته هنوز روی آجرها بود.

پایم را آرام گذاشتم روی ترمز. چند لحظه هیچ‌کس پیاده نشد. بعد ممد کمربندش را باز کرد. مهتاب در عقب را باز کرد و قبل از پیاده شدن گفت: «ممنون آقاحمید.»

هامون آخر از همه پیاده شد. قفس خالی را بغل کرده بود. زیر باران، موهای نارنجی‌اش بالاخره خیس شد. تازه آن موقع فهمیدم شبیه چه‌اند؛ شبیه آدم‌هایی که از سر خاک برمی‌گردند.

بعد رفتند.

من چند ثانیه همان‌جا ماندم و به باران نگاه کردم. گوشی دوباره لرزید. سفر پایان یافت.

زیرش نوشته بود: مسافر به شما پنج ستاره داد.

بعداً که رسیدم خانه، دیدم روی صندلی عقب، درست جایی که قفس را گذاشته بودند، یک پر نقره‌ای به روکش خیس چسبیده. برش داشتم و گذاشتم لای آفتاب‌گیر بالای سر راننده.

طرح جلد داستان کوتاه سفر پنج ستاره

Unknown
+ posts

آرش پیوندی متولد کرج و ساکن تهران، یک روز تصمیم گرفت به جای پر کردن شیفت داروخانه، با لپ‌تاپ وسط پارک بنشیند و داستان بنویسد. از آن زمان مشغول ترجمه و تألیف کارهای گمانه‌زن است، هرچند خودش را بیشتر مترجم بین جهان‌ها می‌داند تا زبان‌ها.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.