در روزگار ساسانی، یک درودگر و خانوادهاش با شیئی ناشناخته روبهرو میشوند؛ ابزاری که معلوم نیست پیشکش ایزدان است یا اهرمن
۶۴۱۰ کلمه | داستان کوتاه
هنگام بانگ خروس، در راستهی درودگران شهر استخر، هالهی روشنایی کمرونقی پدید آمد و سپس فرونشست. کتایون که پیش از سپیدهدم از خواب برخاسته بود، آن را دید. فکر کرد که منشأ آن باید مشعلی باشد، اما نور سفیدتر از نور مشعل بود و وانگهی سریع ناپدید شده بود.
کتایون کنجکاو، درِ خانه را باز کرد و بیرون رفت. سرش را بهدنبال کسی یا چیزی به اینسو و آنسو گرداند، اما راستهْ تاریکِ تاریک بود و اثری از هیچ جنبندهای به چشم نمیخورد. بهسوی مکانِ حدسیِ نور رفت تا شاید چیزی بیابد. کمر را خمکرده به جستوجو در سطح زمین پرداخت، و سرانجام چشمش به چیزی خورد. بهسویش رفت. چیزی دید سیاه که کمابیش در سیاهی شب ناپدید شده بود.
کمکم شهر درحال بیدارشدن بود و صداها از دیگر خانههای درودگران برمیخاست. کتایون با عجله دست سوی آن شئ برد و بلندش کرد. از سنگینیاش غافلگیر شد. تندتند به داخل خانهاش برگشت. در را سریع بست.
در حیاط خانهشان، بالا و پایین شئ را خوب نگاه کرد. رنگش چنان سیاه بود انگار آن را در قیر خوابانده بودند. دو ور داشت، یکور مستطیلشکل و چهارگوش بود و یکور دیگر هم تهش به چنبری ختم میشد. نگاههای شگفتزدهاش به آن دوخته شده بود که صدای پا شنید. با عجله، بهسوی اجاقِ خانه رفت و آن را زیر چند حصیر پنهان کرد.
کتایون وقتی به حیاط بازگشت، دید که خَرّاد چشمان را مالان، درودی زیر لب داد و بهسوی چاه آب رفت. از دلو آب گرفت و دستوپاهایش را بهدقت چند بار آب کشید. کتایون هم مثل شویش این کار را انجام داد اما سخنی از آن اتفاق به زبان نیاورد. رفت به داخل سرای اندرونی خانه تا بچهها را بیدار کند.
زمانی که کتایون و بچهها به حیاط آمدند، میلاد را دیدند که او هم داشت دستوپاهایش را آب میکشید. کتایون بچهها را بهدنبال خود نزد چاه برد و به میلاد سپرد که مراقب باشد تا همگیشان خوب تطهیر را انجام دهند. معمولاً خودش از این عمل مراقبت میکرد، اما مشغلهی امروزش به او یارای این را نمیداد. دوست داشت به اجاق رود و باز به آن شئ چشم بدوزد.
کتایون سدرهها را از گنجه درآورد و برای خودش را پوشید و برای خراد را هم داد تا بپوشد. پسر بزرگشان هوشنگ، دید که پدرشان در اندرونی کستیاش را درآورد و با ذکرهای زیرلبی سدره را پوشید و دوباره کستی را بست، و طبق معمول هر روز با دیدن کستیهای بزرگترها بهانه گرفت و مدام درخواست میکرد که او هم ببندد و چند دقیقهای به ساکتیِ او گذراندند. زمانی که میلاد هم سدرهپوش رسید، همهی اعضای خانواده با هم راه افتادند.
راسته مملو از درودگران و خانوادههایشان شده بود. بهدینان سفیدپوش کستیبهکمر و فرزندانشان، همگی از خواب بیدار شده و همزمان با روشنیِ آسمان از خانههایشان بیرون آمده بودند. خراد و کتایون به همسایگان و آشنایانشان سلام و درودی دادند و خوشوبش کردند. زنان همسایه و دوستان کتایون میکوشیدند سر صحبت را با او باز کنند، اما کتایون تنها سر تکان میداد و جز سخنان سربسته چیزی نمیگفت.
راسته را که تمام کردند، همراه با جمعیت راستههای دیگر، بهدینان بهسمت درِ آتشکدهی میدانگاه روانه شدند. پچپچها و صحبتها فراوان بود و سروصدای کمسنوسالها و بزرگترها با هم آمیخته شده بود، بااینحال زمانیکه از در آتشکده وارد میشدند حرفها رو به خموشی میرفت و زبانها در دهانها میخشکید. در تاریکی و سکوت نصفهونیمه همگی دالانی را پیمودند که به تالاری منتهی میشد و در تالار، مجموعی از مغان در برابر چند اجاق آتش آدوران ذکر زیرلبی میگفتند.
جمعیت که کامل به تالار رسید و روبهروی آتشها قرار گرفت، مغان با صدای بلند خواندن اشموهو را آغاز کردند و جمعیت هم به آنها ملحق شد. درحال خواندن، ذهن کتایون جستهوگریخته به چیزهای مختلف سیر میکرد. چهرهی آرام شوهر و فرزندانش را نگریست و سپس نگاهش را به آتشها داد. چشمانش چندان تاب نورشان را نداشت، اما تا زمانی که توانست به آنها نگاه کند زبانهکشیدن آتش سرخ و بههوا جستنش را خوب تماشا کرد و آنگاه حس کرد چیزی در دلش میجوشد.
با اتمام نماز و نیایش جمعیت از تالار بیرون شد و دالان را بهسوی خارج آتشکده طی کرد. سروصداها دوباره بهپا خاست و صحبتها از سر گرفته شد. طولی نکشید که اعضای هر راسته به راستهی خود رفتند تا کار را آغاز کنند. کتایون در اندیشهی این بود هرچه سریعتر ماجرا را با خراد بازگوید و وقتی دورشان خلوتتر شد دم گوش شوهرش با صدای آهسته گفت: «صبح امروز چیزی بیرون خانه پیدا کردم.»
خراد متعجب از درگوشی حرفزدن کتایون ابروهایش را بالا داد و گفت: «مگر چه پیدا کردی؟»
کتایون هیسی نشانش داد و به دور و ور، به میلاد و بچهها نگاهی کرد تا مطمئن شود چیزی نشنیدهاند؛ سپس زمزمه کرد: «دیشب قبل از خروسخوان یکدفعه سپیدیای پدیدار شد و بعد خاموش شد. برای وارسی بیرون رفتم و دیدم چیزی درست جلوی خانهی ما روی زمین افتاده. برش داشتم و جایی در خانه پنهانش کردم.»
خراد که چندان مشتاق به نظر نمیرسید گفت: «نکند زباله و آشغالی دیدی؟»
«نه، نه. خودت باید نظاره کنی. رخ بسیار غریبی دارد.»
وقتی خانوادهی درودگر به خانهشان برگشتند و زن و شوهر لباس عوض کردند، به میلاد سپردند که بچهها را به داخل اندرونی ببرد و حواسش بهشان باشد. باهم در گوشهای از حیاط خلوت کردند. کتایون تندوتیز به اجاق شتافت و شئ را از زیر حصیرها بیرون آورد و میان دستانش مخفی کرده، پیش خراد بازگشت. بهآرامی آن را از لای انگشتانش پدیدار ساخت. درودگر با اخم چند نگاه به شئ کرد و سپس، آن را از دستان کتایون قاپید و با دقت مشغول ملاحظهاش شد.
کتایون نگران بود که کسی سر رسد و شئ را ببیند، اما خراد لاقید و قدمزنان با آن راه میرفت و معاینهاش میکرد. در دستانش چند بار آن را گرداند. به کتایون گفت: «چقدر که این سنگین است. فکر میکنی از چه ساخته شده؟»
«نمیدانم. هرچیزی میتواند باشد.»
«نه هر چیزی. هوم… به نظر از سنگ است. منتها سنگ عجیبیست. سطحش هم عجیبتر. به گمانم لعاب غلیظی دارد، اما چرا اینگونه، نمیدانم. دقت و مهارت زیادی در آن به کار رفته. باید به سنگتراشی بسپارم که وارسیاش کند.» خراد همچنان به ملاحظۀ شئ ادامه میداد. قدمزنان به این کار مشغول بود که دید به دیوار اندرونی رسیده. به شئ در دستش و بعد دیوار نگاهی کرد، آنگاه شئ را از سمت چنبریاش گرفت و با چهارگوشش چندبار به دیوار ضربه زد. چشمان درودگر برقی زدند. درودگر همانطور شئ را گرفته رو به کتایون گفت: «فهمیدم! این چکش است.»
کتایون با بهت پرسید: «چکش؟»
«بله. دور از ذهن به نظر مینماید، اما منطقیست. این چهارگوش برای کوبیدن است و این یکی هم دستهاش. ساخت عجیبی دارد، درست، یحتمل جنسش از سنگ نایابیست و این حلقه و برجستگیهایش برای تزئین است، بهگمانم به سفارش بلندمرتبهای این را ساختند. به هر روی، این جلوی در خانهی ما افتاده و اکنون برای ماست.»
خراد شدیداً خرسند و شاد به نظر میرسید، اما کتایون اخم کرده بود. با دستان مشتکرده به جلو شتافت و به خراد گفت: «بعد هم همینجوری و اتفاقی جلوی خانهی ما سبز شد؟ دقیقاً زمانی که من بیدار بودم؟»
«نمیدانم چطور جلوی خانهی ما افتاده. شاید از جیب حامل آن افتاده و بعد او متوجه نشده و به راه خود ادامه داده. شاید هم کسی عمداً آن را جلوی خانهمان پرت کرده و خواسته هدیهای دهد. که میداند؟ بیشک رسیدنش به ما خواست یزدان بوده.»
«خواست یزدان بوده اما نه آنطور که تو گمان میبری. آخَر چه توضیحی برای نور سپیدی که قبلِ ظهورش آمد داری؟»
«صبح بود و تازه از خواب بیدار شده بودی. احتمالاً چیزی را دیدی که وجود نداشته.»
کتایون سر تکان داد و با حرص گفت: «خواب نبوده! نبوده. واقعاً نور سپیدی ظاهر شد و مرا به سمت این شئ راهنمایی کرد. این چکش نیست. آن نور سپید، نور سروش بوده. چیزی از جانب جهانِ مینوی برای ما فرستادهاند.»
خراد با چشمان گردشده چند دم چیزی نگفت، بعد خندهای کرد و ناباورانه گفت: «تا کجا خیالبافی میکنی زن؟ به چه دلیل سروش ایزدی این را باید بفرستد؟ بیخود شورش را در نیاور. صرفاً یک چکش است.»
کتایون به شئ اشاره کرد و گفت: «آخر تو شکلش را ببین! این کجایش به چکش میخورد؟ کرورکرور از آن نیروی مینوی ساطع میشود. باید با آن درست رفتار کرد، مبادا خشم ایزدان را برانگیزیم. باید اندیشه کنیم که این چیست و برای چه نیاز و دلیلی به دست ما رسیده.»
«خیالبافیست زن. فکرش را از سرت بیرون کن.»
کتایون گامی پیش برداشت تا شئ را از دست خراد بگیرد، اما خراد دستانش را عقبتر برد و به او اجازه نداد. بهسمت کارگاهش روان به کتایون گفت: «برو و استراحتی بکن. یحتمل سبب این کژبینیها در اثر خستگیست. برو و نیرویی تازه کن و به کارهای خانه برس.» سپس بدون سخن اضافهای راهی کارگاهش شد.
درِ کارگاه را که باز کرد، میلاد را دید که مشغول ردیفکردن تختههای چوب کنار ارهها و چکشها و انبانهای میخ است. چشمان میلاد به خراد افتاد، و بعد به شئِ در دستش. اخم کرد و پرسید: «ارباب، آن چیست در دستانتان؟»
خراد با خرسندی آن را بالا آورد و گفت: «این؟ یک چکش شاهساز. از بخت خوب ما کتایون امروز آن را جلوی خانه پیدا کرد. صاحبش هم معلوم نیست و اکنون برای ماست. بااینکه شدیداً دوستش دارم اما حیفم میآید به کار ببرمش.»
مدتی نگاه اخمآلود میلاد روی چکش ماند و بعد، با مورمور نگاهش را از آن گرفت. گفت: «نمیدانم ارباب. من که از آن خوشم نمیآید. رنگ سیاهش دل آدم را میزند، انگار که دیو و اهریمنی آن را ساخته.»
خراد مکدر گفت: «دیو و اهریمن کجا بود؟ چرا همه امروز اینگونه شدهاند؟ یحتمل بهزودی یکی دیگر هم میگوید این آذرخشساز است و از خود آذرخش در میکند!» خراد دلگیر چکش شاهساز را با دقت و احترام به کناری نهاد و چکشی معمولی را گرفت. میلاد درحالیکه سعی میکرد از نگاه به آن چکش اجتناب کند، چند تختهچوب را روی خرک گذاشت و منتظر شد تا خراد دستبهکار شود. قرار بود گاری بسازند.
تا غروب که کار تمام شد، خراد به هرکس که به کارگاهش میآمد، چکش را نشان میداد و از شاهپسندی و داستان ساختش میگفت و اینکه چه تجملاتی در ساختش به کار رفته. ظهر که میرفتند به آتشکده کتایون اصرار کرد که چکش را با خودشان بیاورند تا به هیربد یا یکی از مغان نشانش دهند، ولی خراد مخالفت کرد. کتایون در تمام آنروز از کارهای خانه مانده بود. فکر شئ و رفتار خراد او را بهشدت میآزرد و از بیم انتقام مینویان هراس در دلش میافکند. تنها توانسته بود نهار و شامی برای اهل خانه حاضر کند و دیگر دستودلش به کاری نمیرفت.
هنگامی که از نیایش شبانه به خانه بازمیگشتند، خراد دلش خواست چکش را به فرزندانش هم نشان دهد، و به آنها گفت وقتی به خانه رسیدند بیایند کارگاهش. کل خانواده به علاوهی میلاد وارد کارگاه شدند. خراد جلوتر از همه، به نزد صف چکشها رفت و چکش سیاه را از میانشان به آرامی بلند کرد و رو به دیگران در معرض تماشا گذاشت. میلاد به چند دم نکشیده نگاهش را از آن گرفت و کتایون هم با حرص و نگرانی به خراد و چکش نگاه میکرد، اما بچهها همه با کنجکاوی به آن چشم دوخته بودند، خصوصاً هوشنگ که مسحور شکل غریب و یگانهی آن شده بود. خراد دربارهی پیدایش و چیستی آن توضیح داد و اینکه حالا متعلق به خودشان شده است.
هوشنگ با همان نگاههای مسحور و مشتاق پرسید: «پدرجان، میدانید این از چه ساخته شده؟»
«بهگمانم از سنگ خاصی. لعابش هم چیز ویژهایست.»
«خب چرا از هم بازش نمیکنید؟ بشکافیدش و ببینید چه جادویی در درونش دارد.»
رنگ از رخ کتایون پرید و با عصبانیت گفت: «یعنی چه بشکافیدش؟ چه حرفها میزنی بچه؟»
«تو را به خدا اینکار را بکنید. دلم میخواهد داخلش را ببینم.»
کتایون آستین هوشنگ را با خشونت گرفت و پسربچه را درحال زاری و لجبازی به بیرون از کارگاه کشید و گفت: «برو بگیر بخواب پسرک. پدرت کار غلط کرده که اصلاً این را نشانت داده. بشکافیدش؟ پناه بر اهورامزدا!» خراد و میلاد ترسان از خشم کتایون باقی بچهها را از کارگاه بیرون بردند و به اندرونی و رختخوابشان هدایت کردند.
زمانی که خراد برمیگشت و در کارگاه را میبست، میلاد را ایستاده جلویش دید. بَندَک سرش را پایین گرفته بود و دستانش را درهم قلاب کرده بود. به خراد گفت: «ارباب، راستش را بخواهید تقاضایی دارم.»
«حرفت را بزن.»
«ارباب من، راستش را بخواهید زیاد به آن فکر کردهام. گمان نکنید بیملاحظه و بیخودی سخنی بر زبان میآورم. موضوع سر آن چکش است.»
خراد هوفی کشید و با بدخلقی گفت: «حوصلهی شنیدن یاوه ندارم. هرچه میخواهی بگویی سریعتر بگو.»
«هرچه شما امر کنید. راستش، از صبح که چکشتان را معرفی کردید، هرچه زمان بیشتر گذشت بیشتر یقین پیدا کردم چیزی اهریمنی پشت این چکش لانه کرده. شک ندارم که این دیوساز است، پلیدیاش چنان است که اگر خود دیو دروغ آن را ساخته باشد تعجب نمیکنم. رنگ شوم سیاهش را ملاحظه کنید، جدای شکل غریب و اهریمنیاش. کار چه کسی جز دیوان میتواند باشد؟»
خراد دیگر در واکنش به این حرفها نمیخندید، و اکنون عصبانی شده بود. با تحکم گفت: «یک بار دیگر از این یاوهها برای من ببافی، دمار از روزگارت درمیآورم. یکمشت سبکمغز!» خراد میلاد را به کناری زد و راهی اندرونی شد، اما میلاد بیخیال نشد و دنبالش کرد. با لحن التماسآمیز گفت: «ارباب، باور کنید حرفهایم از سبکمغزی نیست. خود آن چکش داد میزند که آبستن چیزهای شوم است. چشمانتان را کمی باز کنید. این دیوساز باید به اعماق دوزخ بازگردد. همین حالا برش دارید و جای بینامونشانی بیرون شهر خاکش کنید و خانه را از شرش…» اما خراد در اندرونی را بسته بود. میلاد مغموم سری به پایین انداخت. به کارگاه نگاهی انداخت، و دوباره مورمور او را گرفت. به اتاقکش شتافت.
خراد خسته، سدره را از تنش درآورد و ذکرگویان کستیاش را بازوبسته کرد. سپس بهسوی محل خوابشان رفت. بچهها خوابیده بودند، اما کتایون چشمانش باز بود و دیدگانش به سقف کاهگلی قفل شده بود. خراد کنارش دراز کشید، و بهآرامی گفت: «یافتن این چکش اتفاق خوبی برای ما بوده. چیز نادری در خانوادهی ماست. پدرم سالهای سال در کارگاه چوب اره کرد، چکش به میخ زد، عرق ریخت و زحمت کشید، اما هیچگاه همچین مزدی نصیبش نشد. غلط نکنم بهایش وحشتناک زیاد است. هرچند که هرچقدر هم باشد بههیچوجه نباید آن را فروخت. باید دستبهدست برسد به پسران و نوادگان ما. برادرانم را میخواهم بهزودی دعوت کنم و نشانشان دهم.»
کتایون جوابی نداد و همچنان زبانگرفته به بالا خیره بود. خراد پرسید: «چرا حرفی نمیزنی؟ این موفقیتها همه به خاطر توست.»
کتایون بازهم چیزی نگفت، و تنها بعد چند دم دهان باز کرد: «تنها از اهورامزدا و امشاسپندان میخواهم که خانهی ما را حفظ کنند و ما را بهسبب گناهانمان جزا ندهند.»
خراد به کتایون نگاهی کرد، و بعد رویش را برگرداند و به خواب رفت. طولی نکشید که کتایون هم خوابید و کل اهل خانه در خواب شدند. اما نه همهشان.
مدتی زیاد طول نکشید که هوشنگ، از رختش نیمخیز شد و نگاهی به پدرومادرش انداخت تا اطمینان یابد که خوابند. سپس کامل بلند شد و نوکپا بهسمت در رفت. خیلی آرام، در را باز کرد و همانطور آهسته بهسوی کارگاه پدرش روانه شد. به اطراف نگاهی کرد و در کارگاه را باز کرد. بوی چوب و خاکارهها محکم به دماغش خورد. نگاهی کلی به تمام ابزارآلات انداخت و دنبال چکشها گشت. بعد از گذشتن از کنار قرقرهها و تیشهها، صف چکشها را پیدا کرد و لبخندی صورتش را چاک داد.
روی زمین چبماتمه زد و چکش سیاه را با دقت زیر نظر گرفت. با کمرویی دستها را جلو برد و آهسته بلندش کرد. دید که خیلی سنگین است. چکش سیاه را با یک دست گرفت و با دست دیگر چکش دیگری را برداشت و وزنشان را مقایسه کرد. به ترتیب باقی چکشها هم برداشت و به همان ترتیب سبکسنگینشان کرد. بلااستثنا سیاهه از همهشان سنگینتر بود. طی مقایسه، بهعلاوه متوجه شده بود چکش سیاه فرق دیگری هم دارد، و آن هم برجستگیهای رو و زیرش بود. پایین چکش مستطیلی توخالی بود که داخلش یک خمیدگی بود. بالایش هم روی سر دستهی چکش خمیدگی دیگری بود منتها کوچکتر و دارای پستیوبلندی.
هوشنگ به چنبر و لولهی چکش با یک چشم نگاهی کرد و بعد یکی از انگشتانش را داخل لوله کرد. جز سطح سردی چیزی حس نکرد. آن را به دماغش نزدیک کرد و بوی ناآشنایی به مشامش خورد. به برجستگیها دستی کشید و کوشید خمیدگیها را درآورد، اما در جایشان سفت و محکم بودند. به سرش زد که برعکس اینکار را کند، یعنی خمیدگیها را همسطح کند. برای همین دستی به خم پایینی کشید، و بهسمت داخل فشارش داد، اما همچنان سفت و محکم مثل قبل باقی مانده بود. خم بالایی را امتحان کرد. آن هم سفت بود، اما هوشنگ حس کرد با هر زور بیشتر مقدار بیشتری داخل فرو میرود. تشویق شد که بیشتر زور بزند. دودستی خم را فشرد و فشرد. بالاخره، خم کامل جهید و ناپدید شد و از داخل چکش صدای تاپی آمد.
دل هوشنگ هری ریخت. ترسش زمانی بیشتر شد که دید خم کاملاً ناپدید شده. انگشتانش را داخل ناپدیدی برد و زور زد تا خم را بیرون بکشد، اما فایده نداشت. به کل اندامش لرزه افتاد. ترسان چکش را به جای نخستش برگرداند و بهدو از کارگاه بیرون رفت. عرق بر پیشانیاش نشسته بود و قلبش میکوبید. آرامآرام به اندرونی برگشت و در رخت خوابش جا گرفت. دلش آشوب شده بود و تا چند مدت از اضطراب قادر به خواب نبود.
درست مثل دیروز، چند دم پیش از بانگ خروس، کتایون از خواب برخاست. با چشمان نیمهباز، تندوتیز به بیرون خانه رفت. امید داشت که شاید مثل دیروز، امروز هم چیزی ببیند. مدام چشم به بالا میگرداند و در انتظار پدیدارشدن نوری بود. آواز خروسها که شروع شد، بیقرار شد. نور باید در همان زمانها ظاهر میشد. وقتی نوری ندید، در این فکر شد که بیرون را بگردد و برای همین در خانه را باز کرد و کل اطراف خانهشان را گشت، اما چیزی نیافت. سرخورده بازگشت.
اهل خانه از خواب بهمرور برخاستند. زمانی که هوشنگ بیدار شد حس میکرد دیشب را اصلاً نخوابیده. میکوشید بههیچوجه چشمدرچشم پدرش نشود. سر را تمام مدت پایین انداخت و اینبار دیگر حرف کستی را پیش نکشید. بهسوی آتشکده راه افتادند.
همینکه برگشتند، هوشنگ هرلحظه منتظر بود سراغش بیایند. گوشهای کز کرد و حسرت احوال شاد و بیقید برادران و خواهرانش را میخورد. ناگهان در همان زمان اهل خانه صدای داد خراد را از کارگاه شنیدند. کتایون و بچهها دواندوان راهی کارگاه شدند تا ببینند چه شده.
از درگاهی کارگاه، میلاد را دیدند که با حیرت به خراد خیره شده، و خراد هم عصبانی و مغموم چکش سیاه را در دست گرفته و آن را مینگرد. وقتی خانوادهاش را دم در دید به چکش اشاره کرد و با لحنی دردآلود گفت: «چکشم را نگاه کنید. نگاهش کنید! ناقصش کردند. ناقص شده!» کتایون ابتدا متوجه نشد منظور خراد چیست، اما فهمید منظور او برجستگی بالای چکش است که حالا غایب شده بود.
خراد با آهوافسوس گفت: «میدانید بهای آن تکه تا چه حد بود؟ بهایش به درک، چکش را زدند از ریخت انداختند. نوی نو به دست ما رسیده بود. یک روز نشده این بلا سرش آمده. کار کدام بیوجدانی بود؟ هان، هان، نکند کار تو بود پدرسوخته؟ دیروز برای من سخنرانی از اهریمنی بودنش میکردی. مار موذی!» خراد با میلاد گلاویز شد و بانگهای تفآلودش را روی سرش میریخت. میلاد که از ترس قالب تهی کرده بود، مدام سوگند میخورد که کار او نبوده. خراد همچنان دستبهگریبان داد میزد: «پوستت را میکنم. حراملقمهی نمکنشناس!»
تا میشد درودگر بندک را کتک زد. میلاد نالههای فروخورده از خود بیرون میداد. بالاخره خراد خسته شد و عقب نشست. میلاد با کمر خم دستانش را جلوی صورتش گرفته بود و از لای آنها نگاههای تیز خراد و صورت سرخش را دید میزد. وحشتزده و نالان گفت: «بهخدا که بندکتان هیچکاره است ارباب.»
خراد غرید. بندک ادامه داد:«به جان خودم سوگند که بعد از خروج شما تا الآن پایم را توی کارگاه نگذاشته بودم. آخر نگاه کنید. اگر میخواستم ناقصش کنم کُلش را گموگور میکردم؛ به یک تکهی کوچک که قناعت نمیکردم.»
نگاههای خراد روی میلاد ماند، و بعد سر پایین انداخت و با نعره انگار که از خود چکش سوال کند پرسید: «پس کار که بود؟ که همچین غلطی کرده؟ چرا کسی باید این کار را بکند؟» مدتی همه سکوت کردند. کتایون بچهها را به اندرونی بازگرداند. خراد با اوقات تلخ گوشهای نشست و بدون حرف به زمین خیره شد. میلاد که تاب این سکوت را نداشت، گفت: «ارباب من، شاید باز عصبانی شوید، ولی منِ کوچکترین اعتقاد دارم که این مسائل اتفاقی نیست. همهی این مصیبتها زیر سر این دیوساز بدسرشت است. ذات اهریمنیاش تخم نقاق و دشمنی میکارد و تا پیرامونش را ویران نکند دست از کار نمیکشد. خودتان نگاه کنید از وقتی پیدایش کردیم چه چیزهایی بارآمده.»
«خفهشو. برگرد سر کارت.»
تا آخر روز خراد و میلاد بدون سخنی با یکدیگر به کار مشغول شدند، با غلبهی وضعیتی از سکوت و سردی. درودگر با نگاههای ظنین و شکآلود به بندک خیره میشد و بندک هم از ترس میلرزید و خود را گم میکرد. این شد که آن روز اصلاً نتوانستند مشغول کار شوند. قرار بود گاری را فردا تحویل دهند، ولی با این وضع مجبور به آوردن عذر تاخیر میشدند. این مسئله اعصاب خراد را بیشتر جری کرد، و تنها تسکین خاطر برایش این بود که آوازهی چکش به دیگرکسان رسیده و چند نفر برای بازدید از آن به کارگاهش آمدند.
دم ظهر که کار را تعطیل کردند، خراد دید که اندرونی نسبتاً درهموبرهم است و اسباب اینجا و آنجا ولو شده. تند کتایون را بازخواست کرد، اما او تنها جواب داد: «اگر اذیتی خودت جمعشان کن.» سپس سفره انداخت و نان و نمکی جلوی خراد گذاشت و خود به کنار رفت. درودگر با بهت و خشم به سفره نگاه کرد، اما از گرسنگی همانها را بلعید.
خراد اکنون درحالی بود که نه از معاشرت با زنش خرسند میگشت و نه بندک. تنها فخرفروشی و عرضهی چکش شاهپسند به بازدیدکنندهها شادش میکرد. اهل خانه دو بار دیگر هم به آتشکده رفتند، و هنگام شام کتایون باز هم جلویشان نان و نمک گذاشت. بچهها سر به شکایت گذاشتند، اما کتایون بیتوجه از اندرونی خارج شد. خراد که درمانده شده بود، با زور و تشر بچهها را به غذا خوردن واداشت.
هنگام خواب خراد در کارگاه را قفل کرد، و با نگاههای مشکوک به میلاد کلیدش را گرفت و آن را به اندرونی برد. هوشنگ هم با دقت کلید را در دستان پدرش دنبال کرد، و دید که آن را بالای گنجه قرار نهاده.
خراد داخل اندرونی که شد، دید کتایون رخت بچهها و خودش را انداخته اما رخت شویش را نه. درودگر از درون گنجه رختش را کنار زنش پهن کرد. کتایون رو به سقف خیره بود و سخنی نمیگفت. خراد هم، بیشتر از اینکه عصبانی باشد، درمانده بود. اریب به صورت کتایون نگاه میکرد. زمزمهکنان به او گفت: «باور کن که بزهکار خودش است.»
کتایون با مکث سری برگرداند و گفت: «ها؟»
«ناقصی چکش را میگویم. چهرهاش خود را لو میداد. باید چهارگوش حواسمان به او باشد مبادا بخواهد کاری سر دهد.»
کتایون جوابی نداد و به پهلوی مخالف خراد غلت زد. خراد مدتی لب جنبید و در جستوجوی حرف برآمد، اما سرانجام او هم رضا به خواب داد.
دوباره پیش از طلوع، کتایون ناخواسته از خواب بیدار شد. هرچند با بیمیلی، مجدداً از اندرونی بیرون زد و منتظر به راسته شتافت. اهورامزدا را در دل التماس میکرد. وقتی آفتاب طلوع کرد و آسمان آبی زد، خردهاشکی در گوشهی چشمهای کتایون پدید آمد و بغضکرده به اندرونی شتافت و زیر پتو خودش را درهم پیچید.
خراد که بلند شد، فهمید باید بچهها را این بار خودش بیدار کند. تکانشان داد و بعد کتایون را هم تکان داد، اما زن بلند نشد و گفت: «امروز نمیتوانم بیایم. مریضاحوالم.»
خراد نزد گنجه رفت و سدرهاش را پوشید. هوشنگ طبق معمول درخواست کستی کرد، و اینبار بهقدری اصرار کرد که با داد و تشر خراد هم ساکت نشد و خانه را روی سرش گرفت. خراد که پاک از مهار بچهها ناتوان شده بود، پسرک را آنقدر کتک زد که دادوهوارهایش از پیش هم فزونتر شد.
میلاد که میترسید در کار اربابش دخالت کند، برای رفع نگرانی به اندرونی رفت و حال کتایون را پرسید. جوابهای سربستهی کتایون میلاد را بیشتر ترساند. برای او صفی از نام بیماریها را ردیف کرد و پرسید که با کدام مطابقت دارد. زمانی که کتایون همه را رد کرد، میلاد گفت: «اما خانم، نمیشود که هیچکدام را نداشته باشید. همینطوری که بیمار نشدید.»
کتایون جوابی نداد. میلاد از اندرونی بیرون رفت. دید پدر خانواده بچههایش را دارد از خانه بیرون میبرد. سر کج کرد و کارگاه را نگاه کرد. ترس مشئومی دلش را انبان میکرد. حس اتصال چیزها به هم برای او بیش از پیش محرز شده بود. رفت دنبال اهل خانه.
بعد از نیایش، هرچند به کارگاه رفتند اما خراد با اعصابی پریشان و آشفته رغبتی به کار نداشت و در نتیجه کارگاه عملاً تعطیل شده بود. چند مسئله از چند سو خاطرش را آزار میداد و تیرگی و کدری راهحل مشکلات او را به این واداشته بود که مانند سابق با عرضه و نمایش چکش سیاه روزگار بگذراند. میلاد هم که دید خراد دستودلش به کار نمیرود، از اربابش اجازه گرفت تا با وجود کسالت بانوی خانه، چیزی برای نهار طبخ کند.
میلاد که رفت خراد بالاخره نفس راحتی کشید. خلقش باز شد و دوباره دستودلش به کار رفت. تختهچوبی برداشت و روی خرک گذاشت و با اره و تیشه به جانشان افتاد. دو تخته را عمود هم کرد و خواست میخکوبشان کند، ولی تختهها مدام سر میخوردند و میافتادند. فهمید بدون وردست کار پیش نمیرود. دمغ، مجدداً از کار دست کشید و با چکش سیاه ور رفت.
تا شب، کتایون بیش از دو بار از بستر بیرون نیامد و همانجا کز کرده و در خود لولیده بود. مطلقاً به هیچ کاری نپرداخت، تنها به غذاهایی که میلاد آورده بود اندک ناخونکی زد اما نه بیشتر. زن حس میکرد خورهای به جانش افتاده که یارای تحملش را ندارد.
میلاد در حد توانش به کارها رسیدگی میکرد، اما بسیاری از کارهای خانه لنگ مانده بود و بلبشوی عجیبی بر وضع حاکم شده بود. خراد نیز تصمیم گرفته بود به مشکلات خانه بیاعتنا بماند و وقتش را وقف ملاحظهی چکش ویژهاش بکند. ذهنش چنان پیاپی در حل مشکلات به بنبست رسیده بود که تصمیم گرفت بهکل آنها را رها کند. تنها زمانی که وارد اندرونی میشد اوضاع محکم توی چشمانش میزد و وحشت او را میگرفت. رخت و جامههای ولو، کاسهها و سبوهای کج، اسباب نامرتب و بیتوجهی تمام اهل خانه به آن. نمیدانست چطور شرایط را درست کند. به سرش زد سر کتایون دادوهوار کند تا از رخت بیرون بیاید، ولی منصرف شد. فکر دیگری به ذهنش رسید.
میلاد را فراخواند. به اوضاع اندرونی اشاره کرد و با سرکوفت گفت: «این چه وضع خانه است بندک؟ انگار نه انگار خانهی آدمیزاد است. به طویله بیشتر میماند.»
میلاد سر به زیر انداخت و پاسخ داد: «شرمندهی شما هستم ارباب. آخر نظافت اندرونی جزوی از وظایف من نیست. نه شما و نه بانو تابهحال از من توقع تمیزکردن اینجا را نداشتید.»
«حالا توقع دارم. تمیزش کن.»
بندک سر تکان داد و مشغول شد، اما اوضاع تغییر چندانی نکرد. این مرد نه نظافت بلد بود و نه با ظرایف و دقایق اندرونی آشنا بود و مدام میترسید چیزی را بشکند یا خراب کند. خراد ظن را به این برد که بندک از روی عمد کمکاری میکند. در نتیجه بیشتر و بیشتر از او بدش آمد و حس کرد بندک قصد دارد هرچه زودتر کاری علیهشان سر دهد. سرکوفتزنان او را از اندرونی بیرون انداخت. سپس در کارگاه را قفل کرد و درحالی که غضبناک اتاقک بندک را میپایید به اندرونی بازگشت.
خراد رختهای بچهها و خودش را انداخت، این بار دور از کتایون، چنانکه زن بیماریِ مسری گرفته باشد، با وحشت از این که بقیه را بیمار کند. بچهها همه بعد از اینکه خراد را حسابی به ستوه آوردند رضا به خواب دادند، و خود درودگر فرسوده و خشمگین در رختش دراز کشید و پلکهایش را روی هم گذاشت.
مدتی گذشت. در تاریکی رخنه کرده به خانه، هوشنگ که بنا بر نقشهاش کلاً نخوابیده بود از رختش بلند شد. به اطراف نگاهی کرد تا حرکتی ببیند، اما چیزی نبود. نوکپا بهسمت گنجه رفت، و کلید را با صدای جرینگ آرامی برداشت. در اندرونی را وا کرد و بهسمت کارگاه رفت.
شبی بود تاریکِ تاریک و نور ماه نیز به خواب رفته بود. پسرک که سردش شده بود تند کلید را به در کارگاه زد و قفلش را باز کرد. نگاهی به سراسر کارگاه انداخت. چیزها سرجای سابقشان بودند، از جمله چکش سیاه. ارهها و تیشهها را گشت و در این فکر بود که با چه میتوان بخشی از چکش را تراش داد و برید. بیگمان کار زیادی میخواست، خصوصاً برای او که زور مردی بالغ را نداشت. تصمیم گرفت ابتدا به چکش نگاهی اندازد و خوب وارسیاش کند تا بعد تصمیم بگیرد با آن چه کار کند. چکش را برداشت. از زوایای مختلف دیدش زد. بوی ناآشنای درون لولهاش را مجدد به مشام کشید. خواست چوبی کند داخل آن که صدایی از درگاهی کارگاه درآمد: «ای جانور، پس کار تو بود؟»
هوشنگ مبهوت و شتابان سر برگرداند و پدرش را دید که دم در ایستاده و با نگاهش قصد بلعیدن او را دارد. لحظهای به هم خیره ماندند، سپس خراد به سرعت و با خشم آمد سمت هوشنگ و هوشنگ هم به دور از او دوید. پدر و پسر دور کارگاه دنبال هم میکردند. خراد با نعرههای هراسناکش بانگ میزد: «وایسا ببینم وروجک فضول، وایسا!» هوشنگ با نهایت توانش میدوید. چکش هنوز در دستانش بود. دیر به سرش زد از درِ کارگاه بیرون برود، و وقتی خواست اینکار را بکند در چنگ پدرش قرار داشت. زمانی که دستان خراد به هوشنگ رسید، یقهی جامهاش را گرفت و محکم به عقب کشید و نقش بر زمینش کرد. چکش را با فشار و زور از دستش درآورد و آن را به کناری نهاد و سپس پسرک را به باد کتک گرفت.
میلاد که اعصاب و قوت خوابش بهخاطر رخدادهای اخیر تضعیف شده بود، در اتاقکش از جا پرید. فهمید که صدای بانگهای مردی میآید، و نالهها و گریههای پسربچهای. از رختش برخاست و بیرون دنبال صدا کرد. قلبش ایستاد وقتی فهمید صداها از درون کارگاه میآیند. با احتیاط بهسوی در کارگاه رفت و با تعجب دید درهایش باز است و از آن عجیبتر، خراد نفسنفسزنان یک گوشه ایستاده و به هوشنگ نگاه میکند که روی زمین خودش را جمع کرده و اشک از دیدگانش سرازیر شده است.
خراد وقتی میلاد را دم در دید، با لحن پیروزمندانهای گفت: «همین الان پی بردم که مسبب آن کار پیشبی که بوده. این وروجک آمده بود برای فضولی.»
میلاد به چکش سیاه و هوشنگ نگاه کرد. با منگی پرسید: «اما ارباب… این نباید درست باشد. دلیلی ندارد پسر خودتان چکش شما را ناقص کند. چرا باید این کار را بکند؟»
«سوال ندارد. بیشعور آمده بود بازیگوشی. نمیدانم در کجای تربیتش راه را اشتباه رفتم. بگو چگونه ناقصش کردی بیخاصیت؟»
هوشنگ با هقهق گفت: «خمش را… خمش را تراز کردم.»
«چه کارش کردی؟»
«ترازش کردم… میرفت داخل.»
خراد چکش را برداشت و گوشهی بالایی را با دقت بررسی کرد و گفت: «چرا یاوه میبافی؟ خمش داخل نرفته، آن را شکاندهای. بهانه برای من نیاور.»
«بهخدا راست میگویم. خمش داخل رفت.»
«اگر آن داخل رفت، پس باید این یکی هم داخل برود، ها؟» سپس خم پایینی را فشار داد ولی حرکتی نکرد. سر هوشنگ داد زد: «پستفطرت دروغگو! بگو چه گندی زدی؟ چگونه خرابش کردی؟»
هوشنگ خود را بیشتر جمع کرد و لرزان گفت: «زور بزنید. خم بالایی هم ابتدا داخل نمیرفت. حتماً اگر شما با فشار عقبش دهید آن هم تراز میشود و داخل میرود.»
«اینجوری خمش میشکند ابله. پس اینگونه آن یکی را شکاندی.»
«نه آقا، نه. زور بزنید، اگر احساس کردید دارد خم میشود زورتان را بیشتر کنید. اگر نه ولش کنید تا نشکند. بهخدا راست میگویم.»
غضب از نگاه خراد بر هوشنگ میبارید. با حرص گفت: «اینکار را میکنم. اگر نشد بهخدا تا فردا آنقدر میزنمت تا مقر بیایی چهگونه ناقصش کردی.» خراد انگشتانش را دور خم گرفت و با زور به داخل فشارش داد. میخواست ولش کند که با شگفتی دید خم دارد به راستی عقب میآید. مبهوت، نهایت زورش را با دستانش به خم وارد کرد. خم کامل به عقب کشیده شد، و درست لحظهای که خراد گمان میکرد خم به داخل رفته، چکش نعرهی وحشتناکی کشید و مرد پرت شد عقب و چکش سیاه از دستانش افتاد.
صدای برآمده از کارگاه خراد نه تنها کتایون و باقی بچهها بلکه بیشتر اهالی راسته را از خواب با وحشت پراند. در درگاهی کارگاه، با دهان باز، میلاد به داخل کارگاه نگاه میکرد. چند دم طول کشید تا بفهمد چه شده. گوشهایش زنگ میزد. تلاش کرد گیجی و منگی را از خود براند. بنا کرد که چیزهای آشنا را در کارگاه بیابد. نگاهش از خرک و انبانهای میخ و تختههای نصفهی چوب گذر کرد و ناگهان به هوشنگ رسید که درازبهدراز افتاده بود. تندوتیز به نزدش دوید. پسرک پلکهایش را محکم روی هم فشار میداد و دستانش را هم چفت گوشهایش کرده بود. پسرک را بغل گرفت و از کارگاه بیرونش آورد. با داد و فریاد حالش را مکرر پرسید، اما جوابی نمیداد. انگار که نمیشنید.
میلاد سراپای پسر را وارسی کرد اما اثر از زخم یا رد خونی نیافت. ناگهان کنارش قامت کتایون را دید که سرانجام رضا به ترک بستر داده، جلوتر از همه با چهرهای وحشتزده به او و هوشنگ نگاه میکند. خواست برایش تعریف کند چه شده، اما تازه یادش آمد که خراد هم داخل کارگاه بوده. تندتند رفت داخل تا ببیند چه بر سر اربابش آمده. دید درودگر زیر میزی افتاده. با دست بر سرزنان خراد را بیرون کشید. سرش را بلند کرد و در دستانش گرفت. چشمان خراد نیمهباز بود و گیج میزد.
کتایون شیونکنان وارد کارگاه شد و میلاد را کنار زد و میلاد تند از کارگاه بیرون رفت. در حیاط، دید چند تن از بچهها دور هوشنگ جمع شدهاند، و یکی از آنها در خانه را باز کرده بود و همسایهها درحال ورود به خانهشان بودند. بیتوجه به سیل سوالها، از دلو آب کشید و روی سطلی ریخت و به کارگاه بردش. سطل را کنار خراد روی زمین گذاشت، دستش را با آب خیس کرد و روی صورت خراد پشنگ زد. چند بار این کار را تکرار کرد تا پلکهای خراد بازتر شدند.
خراد هنوز منگ میزد، اما حالش رو به بهبود بود. به کتایون نگاهی کرد و بعد به میلاد. زیرلب پرسید: «هوشنگ کجاست؟» میلاد به او وضعش را گفت و اینکه صدمهای ندیده. کتایون با نیمهجیغی پرسید: «چهشده بود؟ چه اتفاقی افتاد؟» خراد میخواست جوابی دهد، اما میان صورتهای کتایون و میلاد، زیر خرک، آن را دید، همان چکش سیاه را دید که روی زمین افتاده بود. چشمانش گشاد شد و با نهایت خوف و وحشت گفت: «کار این بود، کار این بود! همهاش کار این بود. چیزی از خود بیرون داد… نیرویی بس عجیب. نعرهاش، نعرهاش، گوشهایم دارند سوت میکشند! انگار ابر بارانزایی بود که میغرید. این چکش نیست، قطعاً چکش نیست. این آذرخشساز است!»
حال خراد که بیشتر جا آمد، میلاد دستش را دور شانهاش انداخت و او را به اندرونی برد. کتایون که خواست از در کارگاه بیرون برود، به شئ سابقاً چکش، نگاهی انداخت و دلش لرزید. تاب نگاه به آن را نیاورد و سریع از کارگاه بیرون رفت.
میلاد به هریک از همسایهها جوابی داد، و گفت که شرحوتفصیل ماجرا را به فردا واگذارند و به خانههایشان بازگردند. بیرونکردن همسایههای کنجکاو و فضول و وحشتزده طول کشید. صحبت از خبرکردن سرباز و حکومتیها پیش آمد و میلاد آنها را بهشدت از این کار منع کرد. بالاخره همهشان دستبهسر شدند و میلاد به اندرونی رفت تا سری به خانواده بزند. دید که خراد گوشهای با چشمان مات و بیحس افتاده بود. هوشنگ هم همچنان پلکهایش را با شدت بسته بود و گوشهایش میان دستانش بود. کتایون هم گوشهای کز کرده بود و بر سرش میزد. بچهها هم به امان خدا رهاشده، هرکدامشان مشغول کاری بودند.
تنها کاری که از دست میلاد برآمد، این بود که رخت بچهها را بیندازد و آنها را بخواباند، اما هیچکدام به حرفهایش گوش ندادند. سراغ درودگر و زنش و هوشنگ رفت و حالشان را پرسید، آنها نیز جوابی به او ندادند. میلاد که سرسام گرفته بود، با قلبی تنگ و اعصابی آشفته از اندرونی بیرون زد.
شب سیاه همچنان باقی مانده بود و خبری از صبح نمیداد و این به نظر میلاد شومترینِ چیزها بود. هنگامی که داشت به اتاقکش برمیگشت، کارگاه را دید که درش تا نیمه باز بود. آب گلویش را قورت داد. با قدمهای کند سمت کارگاه رفت. در را به آرامی عقب داد و سرش را با احتیاط از لا برد داخل. چشمانش یکجا متوقف شدند.
سر را با وحشت عقب گرداند. عقبعقب رفت. در آن لحظه، در نظر بندک دلیل تمام این بلاها واضح و واضحتر میشد. همهی مصیبتها از زمانی آغاز شده بودند که پای آن دیوساز به خانهشان باز شده بود. جز یک کار، چارهی دیگری نداشت.
به اندرونی بازگشت و از لای در اهل خانه را دید زد. هرکسی درحال خود بود. تندتند به جانب اتاقکش رفت و پارچهای برداشت. با قدمهای کند و آرام وارد کارگاه شد و بهسوی دیوساز پیش رفت. نگاهش را تا جای ممکن از آن بر میگرفت. خم شد و پارچه را رویش انداخت و آهسته بلندش کرد، سپس پارچه را دورش پیچید و پیچید و سرش را گره زد. از میان ابزارها، دشنهای هم برداشت و آن را در ردایش پنهان کرد. میلاد پارچه را در دست گرفته در خانه را باز کرد و شروع به دویدن کرد.
راستهی دودگران را از پیش برداشت. از چند راستهی دیگر و میدانگاه و آتشکده هم گذر کرد. خیلی زود از نواحی پرجمعیت فاصله گرفت. شار بیرونیِ استخر را که پشت سر گذاشت، از جاده خارج شد و به صحرا رفت. سرعت دویدنش کم شده بود، اما همچنان راه میرفت. میخواست تا جای ممکن از شهر دور شود. به جایی رسید که دیگر بناهای استخر دیده نمیشدند، اما به نظرش کافی نبود. باید تا جای ممکن از تمدن دورش میکرد. به دویدن نصفهنیمهاش ادامه داد، تا که زوزهی شغالهایی را شنید. ترسید. تصمیم گرفت همانجا کارش را بکند.
چمباتمه زد. پارچه را روی زمین گذاشت و دشنه را از ردایش بیرون کشید. با نوکش خاک سرد را شکاف داد و آن را بزرگ و بزرگتر کرد. خاک که نرم شد، با دست شروع کرد به کندن. خاکها را با فشار و سرعت بیرون میریخت و تا زمانی که حفرهی بزرگی در زمین ایجاد شد نایستاد. پارچه را برداشت و بدون نگاهکردن آن را درون حفره انداخت. شروع کرد به برگرداندن خاکهای بیرونریخته به زمین. کارش مدتی طول کشید. وقتی با وسواس ریزِ خاکها هم برگشتند سر جای سابق، بلند شد و چند بار روی حفره راه رفت تا اثری از آن نمانَد و هیچ نشانی نداشته باشد. چند بار محکم زمین را لگد کرد، و وقتی مطمئن شد که جای حفره به چشم نمیآید، با تمام توان از دیوساز فرار کرد.

محمدرضا یداللهی نویسنده و داستاننویس ساکن مازندران است. به کاوش در تاریخ با کمک داستان علاقه زیادی دارد و عناصر طنز و سورئال بخشهای ثابت آثار او هستند. اطلاعات بیشتری از او موجود نیست.
ایده خوب بود
یه سلاح مدرن میره تو زمان ایران باستان و تصور مردم از اون اسلحه…
به نظرم پایان داستان زیادی سریع بود
ولی در کل اوکیه
خسته نباشید
اول داستان رو با اکراه خوندم ولی هر چی گذشت بیشتر جذبش شدم و لذت بردم. فضاسازیها عالیه. اطلاعاتی که از دوران ساسانی و فرهنگ عامه بهدینی میده خیلی خوبه. لغات به کار رفته به غیر از چندتا سوتی، بقیه به فضای داستان میخورد.
ولی داستان چندتا ایراد داشت از نظرم. اول اینکه بعضی از جملات واقعا طولانی بودند. به طوری که برای تموم کردن جمله، نفس کم میاری. این مورد اصلیترین ایراد داستان بود. برای مخاطب کمحوصلهی امروزی جملات طولانی زجر آوره.
مورد بعدی استفاده از کلماتی بود که فضاسازی داستان رو خراب میکرد. مثلا استفاده از حروم لقمه که حرام کاملا عربیه. یا زباله که بازم عربیه. اسم میلاد، با اینکه توی شاهنامه اومده بازم عربیه. حتی ما اگر بگیم طرف عرب بوده باز هم به فضاسازی داستان آسیب میزنه چون در اون زمان اسم رایجی نبوده.
بخشی که پسند نکردم:
یکم عجیب بود که یک صنعتگر و گروهی که قاعدتا مهارت کار کردن با دستشونو دارند اینقدر نسبت به یک جسم ناشناخته بدون کنجکاوی باشند و بلافاصله برن سر خرافات و نسبت دادن به اجنه.
اونی هم که خواست زمینی تر بررسی کنه گفت چکش آخرش.
بخشی که پسند کردم:
تعلیق و حس ترسی که از بازی بچه با اسلحه ایجاد شد و اینکه چه بلایی ممکنه سر بچه هه بیاد بخصوص اینکه در دنیای واقعی هم پیش اومده بچه کوچیک با اسلحه به خودش یا دیگران شلیک کرده باشه.
و منی که اصلا نمیدونم درودگر یعنی چی
خب از آشنایی با واژه های درودگر ( نجار ) ، آدور ( آتش، خار ) و پشنگ ( گُل نمزدن ) کیفور شدم.
نثر و سیر روایی و تمپو خوب بود. تصویرسازی و تسلط به زمان و مکانی که قصه در اون رخ می داد و پژوهش در جزئیات ( زندگی روزمره، آیین ها و سنتها، پوشاک و حال و هوای بومی ) آفرین داشت.
گره افکنی خوب بود ولی گره ای گشوده نشد. تا تهش منتظر بودم نشانه ای فراتر از بیگانه بودن شی ء، بدشگون بودن یا اثرات منفی جانبیش روی روان میزبان بهمون نشون بده یا معلوم شه چطوری یه کُلت سر از شهر استخر در ایران باستان در آورده.
میشد بفهمیم یه ابزار پیشرفته ی فضاییه یا توتم و طلسمی که از آینده( یا گذشته؛ تمدن باستانیِ پیشرفتهی مدفون ) با گذر از زمان و مکان اومده یا هر چیز دیگه ای ( که البته هیچکدوم نبود ولی دوس داشتم یکی از اینا باشه💀👽)
قصه علمی تخیلی نشد در صورتی که قشنگ پتانسیلشو داشت و بسترش هم فراهم بود. یه چیزک عجیب کشف میشه، ولی در حد مشئوم و دیوساز بودن باقی میمونه تو ذهن کرکترها و حتی خواننده که میدونه این کُلته:))
توصیف شی ء هم الکن موند. خیلی مبهم بود، نه این که بد باشه ولی اگه اسم داستان « کُلت » نبود من تهش تصورم ازش یه شی ء ژئومتریک بیگانه ی مجهول اسرارآمیز میموند.
با توجه به اینکه در زمان قصه هنوز نفوذ زبان عربی رو نداریم، بهتر بود صبح، یکدفعه، نظاره، عمدا، احتمالا، واقعا، یحتمل و… به کار نمیرفت در دیالوگها. تازه برابر پارسی شون خیلی خوش آهنگ تره.
از همه بیشتر سوژه ی نابش چشم گیر بود. ایران باستانیِ سای فای:) هرچند سای فایش رخ ننمود.
دوسش داشتم