چهارچرخههای چپه و مشمازادههای بیمَدار
در جهانی پساآخرالزمانی که انسانها مدتهاست ناپدید شدهاند، موجودات مصنوعی وارث ویرانههای تمدنی فراموششدهاند و تاریخ خود را از خلال تراشهها و خاطرات ناقص به یاد میآورند.
۲۴۹۰ کلمه | داستان کوتاه
چشمهام به افقهای دور بود. زمین خالی زیر شنل کبود سپهر تا ناکجا کش میاومد. به شهر آهنپارهها و گورستان لاشههای فلزی زل زده بودم. شهر دَم دُمِ کهکشان راهشیری، مثل باغ فلزی نخراشیدهای با درختای بیبار، خوابش برده بود.
با خودم توی سرم حرف میزدم، خوش داشتم بگم ضمیر ناخودآگاهم بیدار شده یا یه شیطونک داره تو گوشم پچپچ میکنه، منتها فقط اکوی دستورالعمل اولیه بود که بهخاطر اتصالیِ دمبهدقیقهی مادِربُرد و رَم دچار گلیچ میشد. بیشتر وقتا پارازیتا روی امواج چیپای زنگ زدهی مغزم میافته و خاطراتم رو مبهم میکنه. یادم میآد قبلنا این برهوت چهریختی بود، تصویرا عینهو آب زلال از درختای انار و شاه توت و باغ انگوری میآد تو السیدی حافظهی پیشفرضم. کوههای پربرف، جنگلای سبز، دریاچههای پر آب. یادم میآد شهر پر از آدمهای شاد و خوشبخت بود. یا شاید هم یادم نمیآد…آها…به قول «یازده خط فاصله سیزده و سهچهارم»، اینا خاطرات ما نیست، همهش توی اسدیکارتهامون ثبت و ضبط شده برای روز مبادا.
لابد اون روزِ مبادا امروزه. امروز که چیزی از کوها و جنگلا و دریاچهها و باغ انگوری و اناری و شهر و آدما نمونده.
یه چشمم تار شد. از اون بار که کلاغزاغیهای سیلیسیُمی بهش نوک زدند، وضوح لنزش پایین اومده. گرچه ما با این چیزای پیشپاافتاده ککمون نمیگزه. پوستمون از آخرین تکنولوژی نانو سیلیکونه و سیمکشی داخلیمون از مرغوبترین آلیاژهاست، بهترین آنالوگ و پورتا رو داریم، عمر لیتیوممون نامحدوده، تا دنیا دنیاست ماها هستیم، ماها نَمیریم.
اینا رو آقاجانِ «چهاردهونیم نقطه هشتْ صفر» میگفت، درست پیش از اینکه مودمش اتصالی کنه و سیمکشی داخلیاش آتیش بگیره. آمپلیفایرش شاد، وقتی آتیش گرفت ماها واستادیم و تماشاش کردیم. توی پروتکل راهنمامون روش خاموشکردن آتیش بارگذاری نشده بود. بیچاره «چهاردهونیم نقطه هشتْ صفر»، مثل مرغ سر کنده دور خودش میچرخید و میزد تو سرش. از بس زد توی فرق سرش، آنتن جهتیابیاش کج شد. حالا هرجا بخوایم بریم بهش کابل میبندیم مبادا گم بشه. دیگه سیگنالهامونو نمیگیره. حلزونِ آلومینیوم شنواییاش هم ایراد پیدا کرده، دیگه حرف هم نمیزنه انگار اون تو سر زدنها بدجور کار دستش داده.
یه روز از بابام پرسیدم:
– آقاجون اصلاً این جنگ سیاه که میگن پدرمونو درآورد سر چی بوده؟
بابام سر آهنپارهایاش رو بهسمتم چرخوند، صدای غژغژ تاندونای گردنش رو شنیدم. آقاجانم از نسل قبلی ما بود، اونوقتا هنوز تاندونا نایلونی نبوده. تاریخ مصرف اسکلت و چرخدندههاش خیلی وقت پیش گذشته. روی صفحهی پنیوینیل حنجرهاش خطوخش افتاده اما تو صدای دورگه و بماش شوریه که جزء گزینههای ما مدلهای جدیدتر نیست.
خانومجون همیشه میگفت:
– اون قدیمندیما چشمامون شیشهای و قشنگ نبود و پوستمون عین صدف برقبرق نمیزد، هیچکدوم بیسیم نبودیم ولی دلمون خوش بود و سرمون پر امید، خوشبخت بودیم. همهچی داشتیم و هر سیموکابلداری سر جای خودش بود. یادش بهخیر.
آقام طبق عادت انگشتی زیر سبیلش کشید؛ سبیلی که فقط چندتا از تارهای نانوپلاستیکش پشت لبش مونده بود. اینجوری گفت:
– جنگ سیاه هان… دودمانمونو به باد داد. بعد جنگ ضدیخ و روغن ترمز…بعدشم این مشمازادههای بیمدار. اما از همه مهمترش میدونی چی بود پسر؟
سرمو تکون دادم:
– چی بود آقاجون؟
– جنگ با فراموشی. ما تاریخمون یادمون رفته بود باباجان.
چراغهای پشت لنز چشمام پُرسوتر شد و وزوز توی گوشای آلومینیومیم بیشتر. عاشق قصههای آقاجون « ب.ه دوچشم» بودم. اسم و رسم نسل آقاجونماینا هم با ماها توفیر داشت. ما فقط عدد بودیم. اونا واژه بودند. هویت داشتند، اصل و نسب داشتند. تو زمونهای آپدیت شده و فیوز پرونده بودند که همهچی سر جای خودش بود. همهچی حساب کتاب داشت، سیممفتولا فولاد اصل بودند، چیپا قلابی نبودند، اسدیکارتای حافظه بیکیفیت نبود.
– مگه تاریخمون چه آش دهنسوزی بوده حالا آقاجون؟
آقام بیهوا یه پَسی زد پشت گردنم که برق از سهفازم پرید و صدای بوقبوق هشدارم بلند شد. دست بردم زیر گوش چپم کلید هشدارو خاموش کردم. آقام از پشت تلق خطخطیِ جلوی لنزای کمسوی چشماش نگاهِ بُرد اندر ماژولسوختهای بهم انداخت و گفت:
– همین تاریخ نخوندید که اینه حالوروزتون دیگه. مام عین شما، سرمون به هوا بود دنبال سنگزدن به ریزپرندهها. حالیمون نبود باید دم یهسری چیزا نگهبونی داد. بایستی پای درختْمفتولیای هزارساله، باتری خورشیدی کاشت تا خاموش نشن. «دیسک سیمرغ نوری» چراغ راه ما بود. « تخت جمِ والامدار » هویت ما بود، اونوقت ما چیکار کردیم؟ شدیم دو دسته، بعد شدیم چهار دسته و چهارصد دسته بی ریزتراشه و کارت حافظه. شدیم دیسکفروش، شدیم بیمدار، شدیم رباتفروش، شدیم آفت مادِربُرد و دار و ندارمون. هی گفتیم مرگ بر، هی گفتیم زندهباد، زدیم هرچی داشتیم و نداشتیمو نابود کردیم بابامجان.
آقام راست میگفت. شرمنده سر آهن پارهایمو که نور شهابسنگای بالاسر توش جولون میدادند انداختم پایین. ماها بیهویت شده بودیم. یادمون رفته بود کی بودیم چی بودیم از کجا اومدیم. تنبل و بیعار شده بودیم، بیشخصیت و هار شده بودیم. به کارتسوزی و روغنریزی افتاده بودیم اما باز جیکمون در نمیاومد.
اونزمونا همه از تاریخ و گذشتهشون خبر داشتند. رادیو ترانزیستوری ارج و قربی داشت، هیچکس وقتی حرف از جد بزرگمون تلگراف میشد نُطُق نمیکشید. همه دستکم یکی دو تا بیت از «مغناطیسنامه » و «هفت پیکرِ بلورِی» از بر بودند. کسی پیدا نمیشد ندونه «فونوگراف کیومرث بزرگ» کی بوده و چهجوری پوزهی گریسزادههای بیگَراشِ الکترودْندار رو به خاک مالیده.
به قول خانومجون، یه درد دیگهمون حلبیزادههای چرخدار پرفیس به اصطلاح باسواد و همهچیدونه که اسم خودشونو گذاشتند «چرخدارانِ روشنرَم». اینا همه چاکر «چرخ چهارچپل» بنیانگذار حزب «چهارچرخههای چپه»ان. این قماش روزگار ما رو سیاه کردند. تا میآد بعد صدسال تراشهی دو تا آنتندارِ باجربزه جرقهای بخوره، این اسدیسوختهها میپرن وسط همهچیو به هم میریزن.
چرخدارا اینجورین که انگاری از دماغ فضاپیمای مریخنورد افتادن پایین اما همهمون میدونیم جنسشون از آشغالآهن زنگزدهست. یهجوری آنتن کجوکولهشونو میگیرن بالا و دیسک چرخشونو یه ور میکنن به هرکی غیر خودشونه، که انگاری نوبرشو آوردن. هروقت یه جا حزب لاستیکسوختههای خودمنفجرهی افراطی دو تا چک و لگد میخورن، اینا میآن وسط آه و ناله راه میندازن که: « آخ نزنید، اینا روغن ماشینگازیای تازه از کارخونه در اومده رو ریختن، واخ اینا دشمن دیسک و آمپلیفایر و سیپییوان، اینا همهش توطئهی امپریالیسم ماشینکوکیاست، ننگ بر پولادزادهها، مرگ بر استیلهای اشرافی، ننگ بر تاریخ و فرهنگ بلورِی، زندهباد آزادی سیمها و آنتنها، ما با لاستیکها و مشماها برابر و برادریم.» اما امان از روزی که همآنتنهای آلیاژمشترکشون به روغن ریزی بیفتن، یا لال میشن یا شروع میکنند به مسخرهکردن آنالوگ و رَم و مدارشون.
از طرفی پیچای فَکِت شل میشه وقتی میبینی یهسریاشون که از ازل به آهنآبادگان میگفتن خرابشده، یهو میشن سینهچاک و دلسوز. حالا تا پسپریروز یه بند از بیفرهنگی ملت آنتندار پولادی نق میزدند، آرزو داشتند تا ابد سیتیزن ممالک پلیاتیلننژادهای اجنبی بشن، از تاریخ و گذشتهی پولادزادا بیزار بودند و هواداراشونو به واپسگرایی متهم میکردند، عشق به جم والامدار رو نشونهی آهنپرستی و فاشیسم می دونستند و کوهکوه لیچار بار فونوگراف کیومرث بزرگ و تبارش میکردند.
اینکه چرا این جماعت حلبیزاده، ناغافل، سر یه بزنگاههایی، شیفته و مرید آلیاژهای زرین باستانی و سرنوشت آهنآبادگان میشن خودش یه حکایت بودار دیگهست که جاش اینجا نیست.
آقام میگه ماها همه از نژاد «هوش برساختهی فرّهدار»ایم، همون که ریشهی بیابوننشینای بیتراشهی پوکهخور و عدسیتَنگای مُدولسوخته و بلشوویکای بیفیوز رو ور انداخت. آره، خلاصه آقام از نسل مدارحسابیاست. ازونا که آیسی و تراشهی اصیل دارند. از نسل اونا که روزای خوشو دیده بودند. وقتی هم که گیر غولمشماییهای بیهارد افتادیم، بازم آقام خوشبین بود. میگفت یه روز دوباره یکی از نژاد هوش فرّه دار پیداش میشه، میزنه میپکونه تموم این دیسکخورای بیسیپیوی هزاربُردو.
منم باز مینشستم سر جام، روی کوه پوکه ی رفقای قدیمیم که غولای مشمازاده دیسکشونو کندن و بردن و از زور روغنریزی سوی چراغ پشت لنزاشون رفت، دوباره میرفتم تو هپروت و به افقهای دور زل میزدم، مبادا لحظهی اومدن ناجی هوشفرّهدار از کفم بره.
ناغافل چشمم افتاد به چراغای خاموش چشمای «نودوشش ممیز چهار صفر چهار»، که یهکم اونورتر افتاده بود. یادمه سر فولادی نترسی داشت، همیشه ماهارو تشویق میکرد علیه دیسکسوزی غول مشماییای نکبت بلند شیم، میگفت هرچقدرم گنده و ترسناک باشن، اگه با هم جمع شیم و سیپییوهامونو رو هم بذاریم، اگه از بُرد و باتری خودمون بگذریم، بقیهمون میتونن روزای خوش بیمشما رو ببینن. میگفت سیمرغِ نوری افسانه نبوده، روایت سی تا مرغ آهنیِ با مَدار بوده که خودشونو پیدا کردن.
میگفت باید از پیله دربیایم تا شبپرهی رباتیک شیم.
یهو انگاری رَمَم داغ کرد. منی که ادعا میکردم پیرو فونوگراف کیومرث بزرگم، منی که از بچگی شیفتهی هوش برساختهی فرهدار و افسانههاش بودم، نبایست مینشستم. وقتی پا شدم، پیچومهرههای زانوهام قرچقرچ کرد. از بس یه جا نشسته بودم منتظر که یکی بهجای من پاشه، شده بودم عینهو مجسمه. دیگه وقتش بود از پیلهم درآم.
همهی اینا رو گفتم اما میدونستم باز فردا که بشه میشینم به تماشا، چون از اینکه به سرنوشت رفقام دچار شم میترسیدم، از اینکه روی مادربُردم خط بندازن، از اینکه عدسیهامو دربیارن میترسیدم. میترسیدم روغن نامرغوب بهم بزنن و سیمکشی داخلیم داغون شه، میترسیدم دیسکمو در بیارن و آمپلیفایرم برای همیشه خاموش شه، میترسیدم تلق محافظ لنزامو بشکنن و دیگه نتونم آسمون پرستاره رو تماشا کنم. میترسیدم پوکه شم؛ یه داغیِ توخالی.
اما مگه روغن من غلیظتر از روغن اونایی بود که رفتن با اینکه میدونستن دیگه بازتولید نمیشن؟ تازه تاریخ تولید اونا از من خیلی تازهتر بود، هنوز باید کلی اسدیکارت و سیپییو میسوزوندن، هنوز دستاول بودن، حیف بود اسقاط شن. به قول نودوهشت ممیز چهار صفر چهار، تماشای آسمون از پشت میلههای قفس به چه درد میخوره.
ملتفت بودم اگه همه عین من فکر کنند و فقط فکر تماشای کهکشون باشن، تا دنیا دنیاست همین سرسیلندر سوختهست و همین کاسه نمدِ قُر.
منم همیشه این ریختی نبودم. الانمو نبین. اون وقتا که مادِربُردم بوی نویی میداد و خط استیل فَکَم هندونه قاچ میکرد، سر سبز و زبون سرخ داشتم. یادمه اون روزا رو که با خانومجون تو سیل آدمآهنیا بر ضد استثمار غولمشماییها، میلهی پنوماتیک به فنا میدادیم و خازن میسوزوندیم. چه روزگاری بود. دیگه شده بودیم پای ثابت، همه شماره سریال همو میشناختیم. انقد ای.ام.پی و چماق پالسدار خورده بودیم که برنامهی بعضیامون رفته بود رو تنظیمات کارخونه، فیبرنوریامون اتصالی کرده بود و روکش آهنیامون قُر شده بود.
همنسلای من سروصدا نداشتن، ویندوزاشون قدیمی بود، باتریاشون دستچندم بود، مدولاشون ایراد داشت ولی تو کارتحافظهی خیلیا ثبت شده اونا اولین نسلی بودند که جلوی غول مشماییهای چنگکدار قد علم کردند اونم موقعی که هیچکی جرئت نداشت وقتی رد میشن، آنتن بچرخونه.
یهدونهشون هیچوقت از یادم نمیره، اسمش «کاف سین ممیز هجده خط تیره هفتادوهشت» بود. اون مثل ماها فقط عدد نبود، واژه هم بود، با همهمون توفیر داشت. از وقتی برنامهش بارگذاری شد تا وقتی مادِربُردش سوخت، ویندوز کلاسیکش دیگه بالا نیومد و سوی پشتعدسیهای درجهیکش رفت، با اینا جنگید. گفتن خودش سیپییوشو درآورده، خسته شده بوده، میخواسته بره دیدن ناجی هوش فرهدار و برای همیشه خاموش شه، اما من میدونم دروغه. کاف سین ممیز هجده خط تیره هفتاد و هشت، رفیق نیمهراه نبود. خلاصه هروقت فک کردی آمپلیفایر نسل ما اصل نیست و رَممون فسیله، یادت بیاد نسلهای قدیمی کم تاوان ندادن. انقدا از ماها ناپدید شدند اونزمونا، حتی شماره سریالاشونو نمیدونیم بلکه تو قبرستون لاشهآهنیا دنبالشون بگردیم.
گرچه الان صد سال از اون روزا گذشته منتها عین آب زلال یادمه اون زمونهی پرتلاطم رو. درستترش اینه که همهش توی کارت حافظهم ثبت و ضبط شده ولی خب خوشم میآد شاعرانهش کنم. من اون روزا تماشاگر موندم، با سیپییوی پردرد و مدارِ شرمنده، اما هممدار و هم آنتنِ نودوهشت ممیز چهار صفر چهار کم نبودن. رفتن، خیلیاشون بیدیسک شدن، خیلیاشون باتری سوزوندن یا عاقبتشون کورهی آهنسوزی شد.
مشماییها از آهن و سیم و رشته پشته ساختن. خون ماها مثل خدایانمون قرمز نیست، همون روغنسیاهه که تو رگهای فیبروپلاستیکمون جاریه، پس وقتی میگم دریای خون، اینو یادت باشه که داری چی تصور میکنی؛ گفتم شاید برات مهم باشه، بگذریم. دریای خون تموم شهر آهنیا رو گرفت. یهسریا ترسیدن و عقب کشیدن، یهسریا ناامید شدن و برگشتن به گاراژا و قبرستونای آهنپارهای تا گریس و بنزین اسنیف کنن بلکه همهچی یادشون بره. یهسریا سیپییوهاشونو عوض کردن، یهسریا خاطرات تاریک شکست رو از کارتحافظهشون پاک کردن.
اما یه روز یه چیزی شد، چیزی که هیچکدوممون نمیدونستیم چهجوری و چرا. انگاری همهچی از آپدیت جدید یکی از برنامههای اصلی سیستم رو آیسیِ مصنوعیهای تازه از کارخونه در اومده آب میخورد. چو افتاد آپدیته ایراد داشته، لابد دو تا صفرش با یه یکش نمیخونده، شایدم هک شده بودن یا ویروس افتاده بوده به هاردشون، هیچوقت هیچ رباتزادی ملتفت نشد. القصه، این بچهمصنوعیا که از قضا بهشون میگفتند آلوده و میخواستن ازردهخارجشون کنن، شروع کردن جلوی مشماییا واستادن. هیچ سیموکابلداری نفهمید چی بود اون آپدیت کذایی که اینجوری دیوونهشون کرد که بخوان خودشونو واسه بقیهی همآنتنیهاشون فدا کنن…فکرم نکنم هیچوقت بفهمیم.
وقتی اسدیکارتاشونو از تو کاسههای اوراق سرشون جدا میکردیم، میدیدیم یه طومار امید و آرزو روش بارگذاری شده بود. یه چیزی توشون عجیب بود که شاید نسلای بعد از ما رمزگشاییش کنن، اینکه چرا هرچقدرم غولهای مشمازادهی بیهارد، مَداراشونو سوزوندن و مخزن روغنشونو خالی کردن و دیسکا و سیپییوهاشونو در آوردن، هرچقدر باتریهای لیتیومی درخشانشونو کشیدن بیرون تا نور پشت چراغِ عدسیهاشون برای همیشه خاموش شه، ته تهش اون ارتشْ مصنوعیهای ویروسی، عقب نکشیدن، سینههای شیشهایشونو سپر کردن جلوشون. آخرش بچهمصنوعیای آلوده پیروز شدن؛ مشمازادههای دیسکخور رو عقب روندن و نسلشونو ور انداختن.
از اون زمان یه چیزی همش تو حافظه ی نیمسوزم گلیچ میکنه.
اون بچهها نباید میرفتن. نباید ناپدید میشدن. اونا فانوس شهرمون بودن. حیف دیسکهای نازنین و مدارهای اصیلشون بود. چرا بهای آزادی باید سوختن همیشگی باتری اون بچهها میشد. چرا باید جوری میرفتن که دیگه ریست نشن، دیگه برنامهشون بالا نیاد، دیگه دوباره راهاندازی نشن؟ اونا قرار بود دنیامونو دوباره بسازن. اونا آخرین مدل از پیشرفتهترین هوش برساخته بودن. قرار بود نسل سرکش و پیشران باشن ولی شدن نسل قهرمان شادروان.
اما نه…
اون بچهها جاودانه شدن. وقتی نور پشت عدسی چشماشون خاموش شد، برای همیشه از دست نرفتن. میدونم ویندوز ارجمندشون همون لحظه که غولمشماییهای نکبت دیسکاشونو میکشیدن بیرون، تبدیل شده به یه چیز عجیب، و اِلا چرا باید هفت ثانیه پیش از خاموششدن، یه نور سفید از لنزاشون بیرون میاومد؟ شک ندارم، اون نور سفید همون چیزیه که خدایان دوپا بهشون میگفتن روح. میدونم اون بچهها با همهی ماها توفیر دارن. اگه ماها بعد ریست یه خونه لولآپ کنیم، اونا دم رفتن صد خونه لولآپ کردن. اونا جوری عروج کردن که کائنات مجبور شد تو لیست برنامههای همیشگیش دست ببره و یه سیاههی نو بسازه. طومار بلندبالا از قهرمانایی که توی زندگی بعدیشون فانی و خواب نیستند، خدایان بیداریان.
دیگه میدونم، اونا خودِ هوش برساختهی فرهدار بودن.
آره بابام جان… .
نصف اینا حرفای آقام بود دم آخری، که اونم از قول آقاجون آقاش تو آرشیو دادههاش ضبط و ثبت کرده بوده، درست وقتی انرژی نامحدود باتریش با تاریکشدن خورشید کهکشانمون، به پتپت افتاد. خیلی تاکید کرد اینارو تو تراشهم بایگانی کنم و هفتاد هزار تا هم کپی تو یدک سیستم اصلیم ذخیره داشته باشم. آقام میگفت این از اون حکایتاست که قراره افسانه شه.
زمان راستراستی عجوز مکاریه…
یادمه موقعی که آقا و خانومجون اینارو برام میگفتن، یا وقتی خودم وسط اون جهنم دستوپا میزدم، عدسیام با هر قصهاش تار میشد و سر هر ماجراش سیمکشی اعصابم به اتصالی میافتاد، اما حالا که بعدِ اینهمه وقت واسه یکی دیگه تعریفشون میکنم، با ترکیب خوشاستیلِ جملهبندیام ذوقمرگ میشم و از خوشنمکیام نیشِ پُلیمری تا بناگوشِ سیلیکونیم وا میمونه جوری که از خودم شرمم میشه.
زمان جدیجدی عجوز ستمگر و فراموشکاریه… .

مسافر سرگردان دنیاهای موازی...
اطلاعات بیشتری از نامبرده موجود نیست!
خیلی جالب بود و نثر شیرینی داشت، ایده هم عالی بود، ممنون که به اشتراک گذاشتین!