چرا آمریکاییها از اژدهایان میترسند؟ / دفاع اورسلا لگویین از فانتزی و تخیل
اورسولا کی. لگویین در یکی از مشهورترین جستارهای خود میپرسد چرا انسان مدرن از اژدهایان، هابیتها و جهانهای خیالی میترسد. دفاعیهای درخشان از فانتزی، تخیل و حقیقیترین دروغهایی که ادبیات برای گفتن دارد.
«چرا آمریکاییها از اژدهایان میترسند؟» (Why Are Americans Afraid of Dragons?) عنوان جستاری از اورسلا کی. لگویین است که در زمستان سال ۱۹۷۴ منتشر شد و اکنون به یکی از معروفترین دفاعیهها برای فانتزی و ادبیات تخیلی تبدیل شده است. کسانی که دوستدار فانتزی هستند، احتمالاً با بیاناتی از قبیل «فانتزی برای بچههاست» و «ادبیات واقعی، ادبیات واقعگرایانه است» روبهرو شدهاند و حتی بعضاً این نیاز را حس کردهاند تا از سلیقهی خود در برابر چنین اتهاماتی دفاع کنند. دغدغهی لگویین در این جستار نیز همین است: ریشهیابی دلیل این بدبینی و بیاعتمادی یا بهتر است بگوییم «ترس» از فانتزی بین بزرگسالان. او این طرز فکر را بین مردم آمریکا بررسی میکند، ولی بسیاری از صحبتهایش به مردم کل دنیا (و بهخصوص ایران) تعمیمپذیرند. بعید است افراد فانتزیستیز با این جستار نظرشان را عوض کنند و خود لگویین هم به این مسئله واقف است، ولی اگر احیاناً جایی از این حرفها شنیدید و حوصله نداشتید وارد بحث شوید، شاید خواندن این جستار کمی دلتان را خنک کند.
***
این قرار بود گفتوگویی دربارهی فانتزی باشد. ولی من اخیراً خیلی حسوحال خیالپردازی نداشتهام و نتوانستم دربارهی موضوعی که میخواهم دربارهاش صحبت کنم به نتیجه برسم؛ برای همین، سراغ بقیه میرفتم و سعی میکردم ذهنشان را برای ایده گرفتن به کار بگیرم: «نظرت دربارهی فانتزی چیست؟ دربارهی فانتزی چیزی بگو.» و یکی از دوستان من گفت: «بسیار خب، بگذار یک داستان فانتزی برایت تعریف کنم. ده سال پیش، من به اتاق مخصوص کودکان در کتابخانهی فلان شهر رفتم و سراغ «هابیت» را گرفتم. کتابدار به من گفت: «اوه، آن کتاب را در بخش مربوط به بزرگسالان نگه میداریم. به نظر ما گریز از واقعیت (Escapism) برای کودکان خوب نیست.»»
من و دوستم با شنیدن این داستان هم یک دل سیر خندیدیم، هم تنمان حسابی لرزید و با هم به این نتیجه رسیدیم که اوضاع در این ده سال اخیر حسابی عوض شده است. این روزها سانسور آثار فانتزی برپایهی دغدغههای اخلاقی، در کتابخانهی کودکان، بسیار کم اتفاق میافتد. ولی این حقیقت که کتابخانههای مخصوص کودکان نقش آبادی کوچکی را وسط بیابان ایفا میکنند، به این معنا نیست که از بیابان خبری نیست. دوست من داشت در کمال خوشنیتی مسئلهای را بیان میکرد که ریشهای عمیق در روحیهی مردم آمریکا دوانده است: مخالفت با فانتزی از روی نگرانیهای اخلاقی؛ مخالفتی آنچنان شدید و اغلب آنچنان تهاجمی که بهنظرم ریشهی آن چیزی جز ترس نمیتواند باشد.
بنابراین سوال این است:
چرا آمریکاییها از اژدهایان میترسند؟
پیش از اینکه تلاش کنم به این سوال پاسخی دهم، اجازه دهید بگویم که فقط آمریکاییها نیستند که از اژدهایان میترسند. حدس میزنم تقریباً همهی مردمی که بهشدت در تکنولوژی غرق شدهاند، کموبیش مخالف فانتزی باشند. چند ملت هستند که همچون ملت ما، چند قرن میشود در بستر ادبیات خود، از سنت تولید فانتزی بزرگسالانه برخوردار نبودهاند: یک نمونهاش فرانسویها. ولی آلمانیها سنت قابلقبولی در این زمینه داشتهاند و انگلیسیها علاوهبر برخورداری از این سنت، عاشقش هستند و در این زمینه از هر کشور دیگری بهترند. بنابراین ترس از اژدهایان صرفاً پدیدهای غربی یا تکنولوژیک نیست. ولی نمیخواهم در این مطلب به این پرسشهای گسترده و تاریخی بپردازم. من از آمریکاییهای مدرن صحبت خواهم کرد: تنها انسانهایی که بهقدر کافی میشناسمشان تا دربارهشان صحبت کنم.
پس از فکر کردن به این سوال که چرا آمریکاییها از اژدهایان میترسند، بهتدریج متوجه شدم که تعداد زیادی از آمریکاییها نهتنها مخالف فانتزی، بلکه بهکل مخالف ادبیات داستانی هستند. مردم ما نسبت به تمام آثاری که از تخیل برخاسته باشد حس بدبینی یا انزجار دارند.
«زنم رمان میخواند. خودم وقت ندارم.»
«من وقتی نوجوان بودم، کتابهای علمیتخیلی میخواندم، ولی خب معلوم است که الان نه.»
چهکسی اینگونه صحبت میکند؟ چهکسی با این میزان اعتمادبهنفس خدشهناپذیر «جنگ و صلح»، «ماشین زمان» و «رویای نیمهشب تابستان» را بیارزش میپندارد؟ متاسفانه به نظر میرسد این شخص مرد کف خیابان باشد – مرد آمریکایی سختکوش بالای سی سال – مردانی که این کشور را سرپا نگه داشتهاند.
دستردزدن به سینهی کل ادبیات داستانی ریشه در چندتا از خصلتهای ذاتی مردم آمریکا دارد: ریشههای خشکهمقدس ما (Puritanism)، اخلاقِ کاری ما، پولدوست بودن ما و حتی رفتار جنسی ما.

خواندن «جنگ و صلح» یا «ارباب حلقهها» بهطور خلاصه و مفید «کار» محسوب نمیشود؛ شما این کار را برای کسب لذت انجام میدهید. اگر نتوانید آن را همسو با اهدافی چون «آموزش» یا «رشد فردی» جلوه دهید، در نتیجه، در نظام اخلاقی خشکهمذهبی، این کار مصداق هوسرانی یا گریز از واقعیت خواهد بود. چون در نظر فرد خشکهمذهب، لذت نه یک ارزش، بلکه برعکس، یک گناه است.
به همین شکل، در نظام ارزشگزاری یک بیزنسمن، اگر انجام کاری با خود سودی آنی و محسوس به همراه نداشته باشند، بههیچوجه توجیهپذیر نیست. بنابراین تنها شخصی که بهانهای برای خواندن تولستوی یا تالکین دارد، معلم ادبیات است که برای انجام این کار حقوق دریافت میکند. ولی بیزنسمن ما شاید هر از گاهی به خودش اجازه دهد یک کتاب پرفروش بخواند؛ نه بهخاطر اینکه کتاب خوبی است؛ بهخاطر اینکه کتاب پرفروش است؛ به موفقیت رسیده؛ پول درآورده. در ذهن عجیب و پر رمز و راز انسانی که اهل چرتکه انداختن است، این مسئله بهتنهایی وجود این کتاب را توجیه میکند و او میتواند با خواندن آن، اندکی خود را در قدرت و برکت موفقیتش سهیم کند. راستی اگر این فرآیند اسمش جادو نباشد، دیگر نمیدانم اسم چه چیزی را میتوانیم جادو بگذاریم.
عامل آخر، یا همان عامل جنسی، پیچیدهتر است. امیدوارم کسی بابت این حرف من را به جنسیتزدگی متهم نکند، ولی بهنظرم در فرهنگ ما، مخالفت با ادبیات داستانی رویکردی مذکرانه است. زیاد پیش میآید که پسر یا مرد آمریکایی مجبور شود مردانگی خود را با ردکردن یکسری ویژگی، یکسری استعداد و گنجایش انسانی خاص تعریف کند که فرهنگ ما «زنانه» یا «کودکانه» تعریفشان میکنند و اگر بخواهیم به حقیقتی مطلق و آگاهیبخش رجوع کنیم، یکی از این گنجایشهای انسانی بنیادین تخیل است.
وقتی به اینجا رسیدم، سریعاً سری به واژهنامه زدم.
در «فرهنگ لغت خلاصهشدهی آکسفورد» آمده است: «تخیل. ۱. عمل تصور کردن یا ترسیم یک تصویر ذهنی از چیزی که در لحظه وجود خارجی ندارد ۲. در نظر گرفتن کنشها یا رویدادهایی که هنوز به واقعیت نپیوستهاند.»
بسیار خب، من میتوانم «گنجایش انسانی بنیادین» را نگه دارم. ولی برای اینکه بحث فعلی را پیش ببرم، لازم است که تعریفم را محدودتر کنم. منظور من از «تخیل»، بازی آزادانهی ذهن است؛ هم در مقیاس فکر، هم در مقیاس پردازش دادههای حواس پنجگانه. منظورم از بازی «بازآفرینی» است، باز-آفرینی، ترکیب عناصر شناختهشده در راستای آفریدن عنصری جدید. منظورم از «آزادانه»، این است که انجام این کار سودی لحظهای یا خودبهخودی ندارد. البته این حرف بدین معنا نیست که پشت بازی آزادانهی ذهن هدف یا منظوری وجود ندارد؛ اتفاقاً این هدف ممکن است بسیار جدی باشد. در بازیهای تخیلی کودکانه بهوضوح کنشها و احساسات بزرگسالانه دخیل هستند؛ کودکی که بازی نکند، هیچگاه بزرگ نمیشود. نتیجهی بازی آزادانهی ذهنی شخص بزرگسال ممکن است «جنگ و صلح» یا نظریهی نسبیت اینشتین باشد.
بههرحال، آزاد بودن بهمعنای بیانضباط بودن نیست. به نظر من انضباط بخشیدن به قوهی تخیل یکی از روشها یا فنون اساسی هم برای علوم طبیعی و هم برای رشتههای هنری است. خشکهمذهب بودن ما، اصرار بر اینکه انضباط به معنای سرکوب و تنبیه است، باعث ایجاد سردرگمی در درک موضوع میشود. اگر بخواهیم از این واژه به معنای درستش استفاده کنیم، منضبط کردن چیزی نه به معنای سرکوب کردنش، بلکه به معنای آموزش دادن آن است؛ برای اینکه تشویقش کنیم تا رشد کند، وارد عمل شود، و ثمر داشته باشد؛ چه درخت هلو باشد، چه ذهن انسان.
فکر میکنم به بسیاری از مردان آمریکایی این مسئله بهصورت وارونه آموزش داده شده است. آنها یاد گرفتهاند تا تخیل خود را سرکوب کنند و آن را به چشم پدیدهای کودکانه یا زنانه، بدون سود و احتمالاً گناهآلود ببینند.
آنها یاد گرفتهاند از آن بترسند. ولی هیچگاه یاد نگرفتند چطور آن را منضبط کنند.
بهشخصه شک دارم که اصلاً بتوان تخیل را سرکوب کرد. اگر موفق شوید تخیل را بهطور کامل در یک کودک سرکوب کنید، آن کودک در بزرگسالی بادمجان میشود. مثل تمام غریزههای پلید ما، تخیل راهی برای ابراز خود پیدا خواهد کرد. ولی اگر تخیل را پس بزنید یا به آن نفرت بورزید، همچون علف هرز رشد خواهد کرد و ناقصالخلقه خواهد شد. در بهترین حالت، صرفاً به خیالبافیهای خودپسندانه محدود خواهد شد؛ در بدترین حالت خود را به شکل آرزوهای غیرعملی (wishful thinking) نشان خواهد داد که اگر جدی گرفته شوند، میتوانند بسیار خطرناک باشند. در دوران قدیم که خشکهمذهببودن رواج بیشتری داشت، تنها کتابی که خواندنش جایز بود، کتاب مقدس بود. این روزها، که خشکهمذهبهای سکولار شدهایم، مردی که حاضر نباشد رمان بخواند – چون این کاری مردانه نیست یا رمانها واقعیت ندارند – به احتمال زیاد تریلرهای کارآگاهی خشونتآمیز را در تلویزیون تماشا خواهد کرد، یا رمانهای وسترن و داستانهای ورزشی چرت را خواهد خواند، یا سراغ محتوای پورنوگرافیک همچون مجلهی پلیبوی خواهد رفت. این تخیل گرسنهاش که در تمنای ارضاشدن است، او را وادار به چنین کارهایی میکند. ولی او میتواند با این بهانه که این سرگرمیها واقعگرایانهاند کارش را توجیه کند؛ بههرحال در دنیای واقعی آدمها با هم رابطهی جنسی دارند، خلافکارها در خیابانها پرسه میزنند، بازیکنان بیسبال وجود دارند و قبلاً هم کابویها وجود داشتند. همچنین روش دیگر او برای توجیهکردن کارش این است که این کارها مردانهاند، و منظور از این حرف این است که بیشتر زنان توجهی بهشان نشان نمیدهند.
بیحاصل بودن این ژانرها – بیحاصل بودنشان بهشکلی اسفبار – برای او مایهی اطمینان خاطر است و ایراد به حساب نمیآید. اگر این آثار واقعاً واقعگرایانه بودند، یعنی واقعاً خیالپردازانه بودند و از تخیل برآمده بودند، او ازشان میترسید. واقعگرایی قلابی، گریز از واقعیت دوران ماست.
و احتمالاً بزرگترین محتوای گریز از واقعیتی که مردان میخوانند، آن شاهکار ناواقعیت، یعنی گزارش روزانهی بازار سهام است.

حالا همسر مردی که ازش صحبت کردیم چه؟ احتمالاً او مجبور نبوده برای بازیکردن نقشی که از او انتظار میرفته، قوهی تخیلش را سرکوب کند، ولی او هم یاد نگرفته چطور آن را منضبط کند. او اجازه دارد رمان، یا حتی کتابهای فانتزی، بخواند. ولی بدون تشویق و آموزش درست، تخیل او از خوراکی بسیار ناسالم تغذیه خواهد کرد؛ از چیزهایی همچون سریالهای آبکی احساساتی و طولانی (Soap Opera)، عاشقانههای زرد، رمانهای بچگانه، رمانهای تاریخی سانتیمانتال و تمام خزعبلات دیگری که کارگاههای هنری جامعهای که بهشدت نسبتبه استفاده از قوهی تخیل بیاعتماد است، تولید کرده تا جای آثار خیالبرانگیز واقعی را بگیرند.
میگوییم استفاده از قوهی تخیل؛ سوال اینجاست که:
کاربرد قوهی تخیل چیست؟
میدانید، ما اینجا با یک پدیدهی ناجور مواجهیم: با یک شهروند سختکوش، درستکار و مسئول، یک فرد تحصیلکردهی کاملاً بالغ، که از اژدهایان میترسد، از هابیتها میترسد و از پریان تا سر حد مرگ میترسد. این بامزه و درعینحال وحشتناک است. اینجا یک اتفاق ناجور افتاده است؛ من نمیدانم باید دربارهاش چهکار کنم، ولی کاری که از دستم برمیآید این است که پاسخی صادقانه به سوال شهروند مذکور بدهم، هرچند که اغلب آن را با لحنی تهاجمی و آمیخته به انزجار میپرسد. او میپرسد: «این چیزها به چه درد میخورند؟ اژدهایان و هابیتها و مردان کوچک سبزرنگ؛ کاربردشان چیست؟»
متاسفانه این شهروند عزیز به حقیقیترین پاسخ به این سوال گوش نخواهد داد. گوشش به این حرفها بدهکار نیست. حقیقیترین پاسخ این است: «کاربردش این است که برای تو لذت و شادی فراهم کند.»
او در حالیکه قرص مالکوساش را برای زخممعدهاش بالا میاندازد و با عجله به سمت زمین گلفاش به راه میافتد، با عصبانیت میگوید: «وقت این چیزها را ندارم.»
برای همین سراغ پاسخ بعدی میرویم که از لحاظ حقیقیبودن در مقام دوم قرار دارد. این پاسخ هم واکنش گرمی دریافت نخواهد کرد، ولی لازم به گفتنش است: «کاربرد ادبیات داستانی خیالانگیز، عمیقتر کردن درک تو از دنیایت، و همنوعانت، و احساسات خودت، و سرنوشت توست.»
متاسفانه او در پاسخ خواهد گفت: «ببین، پارسال دستمزدم بیشتر شد و برای خانوادهام بهترین چیزها را فراهم میکنم. ما دوتا ماشین و یک تلویزیون رنگی داریم. درک من از دنیا کافی است!»
و حق با اوست؛ اصلاً در جوابش نمیتوان چیزی گفت؛ اگر این چیزی است که او میخواهد؛ و کل چیزی است که او میخواهد.
آن چیزی که شما از خواندن مشکلات یک هابیت یاد میگیرید که در تلاش است تا حلقهای جادویی را داخل کوه آتشفشانی خیالی بیندازد، ارتباط بسیار ضعیفی با جایگاه اجتماعی، موفقیت مالی یا درآمدتان دارد. درواقع اگر هم ارتباطی وجود داشته باشد، این ارتباط منفی است. فانتزی و پول با هم رابطهی عکس دارند. این یک قانون است که اقتصاددانها آن را با عنوان قانون لگویین میشناسند. اگر دنبال مثالی بارز از قانون لگویین هستید، کافی است یکی از آن افرادی را که کنار جاده درحال راهرفتن هستند و به جز یک کولهپشتی، یک گیتار، زلفی افشان، لبخندی روی لب و انگشتی شست که در هوا نگهداشتهشده چیزی ندارند، سوار ماشینتان کنید. بارها خواهید دید که این جوانان دربهدر «ارباب حلقهها» را خواندهاند؛ بعضیهایشان میتوانند آن را از حفظ برایتان بخوانند. اما امثال اشخاصی چون آریستوتلیس اوناسیس (Aristotle Onassis) و جی. پل گتی (J. Paul Getty) را در نظر بگیرید: آیا میتوانید باور کنید که این مردها، در هر مقطعی از زندگیشان، در هر سنی، در هر شرایطی، کوچکترین سَر و سِری با یک هابیت داشته باشند؟

ولی برای اینکه لایههای معنایی مثالم را هرچه بیشتر برملا و از قلمروی اقتصاد خارج کنم، تا به حال متوجه شدهاید که آقای اوناسیس و گتی و میلیاردرهای دیگر در عکسهایشان چقدر غمگین و عبوس به نظر میرسند؟ در نگاهشان حالتی عجیب موج میزند؛ انگار که تحت فشار یا گرسنهاند. انگار که گرسنهی چیزی هستند؛ انگار که چیزی از دست دادهاند و دارند سعی میکنند فکر کنند که آن چیز کجاست، یا شاید آن چیز چه میتواند باشد؛ آن چیزی که گم کردند چه بود.
آیا ممکن است جواب کودکیشان باشد؟
***
این بود دفاعیهی شخصی من از استفاده از تخیل، خصوصاً در ادبیات داستانی و بهخصوص در قصههای پریان، فانتزی، علمیتخیلی و بقیهی این دیوانهبازیهای در حاشیه. باور من این است که بلوغ نه در گذر از چیزها، بلکه در رشد خلاصه میشود: فرد بزرگسال یک کودک مرده نیست، بلکه کودکی است که زنده ماند. بهنظر من تمام گنجایشهای ذهنی ارزشمند در یک انسان بزرگسال در یک کودک هم وجود دارند و اگر این گنجایشهای ذهنی در دوران کودکی و نوجوانی مورد تشویق قرار گیرند، در دوران بزرگسالانی عملکردی درست و حکیمانه از خود نشان خواهند داد، ولی اگر در کودکی سرکوب شوند و مورد محرومیت قرار گیرند، شخصیت انسان را در بزرگسالی دچار کمبود و بازماندگی از رشد خواهند کرد. در آخر، به نظرم یکی از عمیقاً انسانیترین و انساندوستانهترین نمونهها از این گنجایشهای ذهنی، قوهی تخیل است: بنابراین این وظیفهی شیرین ما در مقام کتابدارها، یا معلمها، یا والدین، یا نویسندهها، یا صرفاً در مقام بزرگسالان است تا قوهی تخیل را در کودکان خود تشویق کنیم و با فراهمکردن مرغوبترین و خالصترین خوراکی که میتواند از آن تغذیه کند، به آن اجازه دهیم تا آزادانه رشد کند و همچون برگهای سبز درخت بو رونق یابد؛ و هیچگاه، تحت هیچ شرایطی، نه سرکوبش کنیم، نه مسخرهاش کنیم، یا بیان کنیم که کودکانه، یا زنانه، یا دروغین است.
چون فانتزی حقیقت دارد. با حقایق (Facts) سر و کار ندارد، ولی حقیقت دارد. کودکان این را میدانند. بزرگسالان هم این را میدانند و برای همین است که بسیاری از آنها از فانتزی میترسند. میدانند که حقیقت نهفته در آن تمام چیزهای دروغین را به چالش میکشد یا حتی تهدید میکند؛ تمام چیزهای مصنوعی، غیرضروری و پیشپاافتاده که بهزور راه خود را به زندگی باز کردهاند. آنها از اژدهایان میترسند، چون از آزادی میترسند.
بنابراین به نظرم ما باید به کودکانمان اعتماد کنیم. کودکان معمولی جهان خیال و واقعیت را با یکدیگر اشتباه نمیگیرند. درواقع اشتباه آنها در این زمینه از اشتباه ما بزرگسالان بهمراتب کمتر است (همانطور که یک فانتزینویس عالی در داستانی به نام «لباس جدید امپراتور» (The Emperor’s New Clothes) این مسئله را خاطرنشان کرد). کودکان بهخوبی میدانند که اسبهای تکشاخ حقیقت ندارند، ولی در کنارش این را میدانند که کتابهایی که دربارهی اسبهای تکشاخ هستند، اگر کتابهای خوبی باشند، کتابهایی حقیقیاند. اغلب اوقات، آگاهی از این مسئله از آنچه مامان و بابا به آن آگاهند بیشتر است؛ چون بزرگسالانی که خود را از دوران کودکیشان محروم کردهاند، خود را از نیمی از دانش درونی خود محروم کردهاند و کل چیزی که برایشان باقی مانده، یک حقیقت ساده، خشک و غمانگیز است: «اسبهای تکشاخ واقعی نیستند.» و این حقیقت هیچکس را به هیچجا نرسانده (به جز در داستان «اسب تکشاخ در باغ» (The Unicorn in the Garden) از یک فانتزینویس بزرگ دیگر که در آن نشان داده شده اصرار بیش از حد ورزیدن به غیرواقعی بودن اسبهای تکشاخ ممکن است شما را راهی تیمارستان کند). بهلطف جملاتی چون «روزی روزگاری یک اژدها بود» یا «داخل گودالی در زمین هابیتی زندگی میکرد»؛ بهلطف این بیانیههای غیرحقیقی است که ما انسانهای خیالپرداز میتوانیم به شیوهی خاص و عجیب خود، به حقیقت برسیم.
«آنها از اژدهایان میترسند، چون از آزادی میترسند.»
فربد آذسن، متولد ۱۹۹۳، از سن ۱۸ سالگی مشغول ترجمهی آثار گمانهزن شد و از آن زمان تاکنون وارد لانهی خرگوش فانتزی و علمیتخیلی و وحشت شده و نتوانسته و نخواسته از آن بیرون بیاید. او به هر چیزی که رنگ و بوی گمانهزنی داشته باشد علاقه دارد، از فیلم و کمیک گرفته تا رمان و بازی. ولی در این میان از حوزههای مطالعاتی دیگر غافل نمانده، چون در نظرش گمانهزنی وقتی جذاب میشود که با درک و بینشی پخته و واقعبینانه گره بخورد.