دو راهی ایرانیان: تاج کیانی

ایرانیان در تاریخ‌شان همیشه با دوراهی روبه‌رو بودند. انتخاب‌هایی میان نور و تاریکی. حال سه قرن از ورود اسلام گذشته و اینک ایرانیان باید بار دیگر دست به انتخاب بزنند. اگر ایرانیان انتخابی متفاوت با آنچه که امروزشان را رقم زد بکنند، باز می‌توانند میراث گذشتگان را حفظ کنند؟

یادداشت نویسنده: تمامی نقل‌قول‌ها و آثار ذکرشده گرچه نویسندگانی واقعی دارند، در تاریخِ گمانی این جستار نوشته شده‌اند.

«با از بین رفتن دولت ساسانی، ایرانیان دو قرن گرفتار بیگانگان شدند. اعراب از دجله تا جیحون را با زور شمشیر به اشغال خود درآوردند. آسیاب‌ها را به آتش کشیدند و قنات‌ها را خشکاندند. شهر‌های آباد را ویران و کاشانه‌ی مردم را خراب کردند. خون ایرانیان را حلال و داد را به بیداد تبدیل کردند. اعراب پنداشتند، ایرانیان را همانند بقیه‌ی ملل ساکت کرده‌اند. اما در طول این دو قرن در جای‌جای ایران، نهضت‌هایی علیه اعراب شکل گرفت. از سپیدجامگان گرفته تا بابک خرمدین. از فرخان بزرگ تا سنباد نیشابوری. از اسپهبد خورشید گرفته تا سیاه جامگان. بالاخره بعد از دو قرن سکوت، ایرانیان فریاد زدند.»

                                        بخشی از کتاب «دوقرن سکوت» نوشته دکتر عبدالحسین زرین کوب

دو راهی ایرانیان: میان‌پرده‌‌ای برای آغاز

این جستار قرار است به چه می‌شد اگر مهمی بپردازد. اگر و اگرهایی که تاثیر عمیقی بر ایرانیان داشته و زندگی آنان را تا به امروز درگیر خود کرده. هیچ دوره‌ای در تاریخ ایران، به‌اندازه‌ی چهار قرن ابتدایی ورود اسلام مهم نبوده. ایرانیان در طول تاریخ با دوراهی‌های زیادی روبه‌رو شده‌اند. اما هیچ‌کدام به‌اندازه‌ی تصمیماتی که در این چهار قرن گرفته‌اند مهم نیست.

دین جدید با اشغال‌گران وارد سرزمین شده و نظم گذشته را از بین برده. ایرانشهر در مرز باریکی بین بی‌نظمی، آشوب، جنگ و خون جابه‌جا می‌شده. حال چه می‌شد اگر ایرانیان به گونه‌ای دیگر با این آشوب برخورد می‌کردند و ایرانشهر را یک‌بار دیگر قبل از سلجوقیان متحد می‌کردند. آیا ممکن بود این دوره برای ایرانیان جور دیگری رقم بخورد؟ و اگر جواب بله است، چه بلایی بر سر زبان فارسی می‌آمد؟ آیا ممکن بود تمام دستاوردهایی که ایرانیان برای آن خون دادند از بین برود؟

بعد از دو قرن

در دو قرن ابتدایی، خلافت اسلامی از هیچ ظلمی در حق عجم و موالی دریغ نمی‌کرده. عربی که سابقه‌ی هیچ حکومتی را نداشته، اینک خود را در حد کسرا و قیصر می‌دید. خلافت سعی می‌کرد جواب هر مشکلی را با خشونت بدوی دهد. موج‌موج جان می‌ستاند تا روز دیگری بر تختی بنشیند که حقش با دیگران است. در عرض دو قرن، بارها جنگ داخلی می‌شود و ده‌ها شورش غیرعرب را سرکوب می‌گردد. در آخر امویان مغلوب هاشمیان شده و تاج خلافت را به آن‌ها می‌دهند.

در اینجاست که دو راهی ایرانیان شروع می‌گردد. به واسطه‌ی برهم‌خوردن نظم قدیم، فضایی بازتر ایجاد می‌شود. در این فضا جریان‌های فکری زیادی شروع به شکل گیری می‌کنند. قهرمان‌هایی جدید ظهور می‌کنند و خاندان‌ها به دنبال مشروعیت برای قدرت‌شان می‌گردند. ایرانیان میان پذیرش دین جدید یا بازگشت به گذشته بر سر دوراهی می‌مانند. افرادی مانند مرداویچ زیاری، یعقوب لیث صفاری و اسفار بن شیرویه سعی در برانداختن خلافت اسلامی داشتند. در مقابل خاندانی مانند طاهریان بخشی از عوامل خلافت بودند. ایرانیان به دنبال آلترناتیوی برای خلیفه گشتند. به‌سبب فضای آشفته، ده‌ها فرقه‌ی متفاوت از اسلام به وجود آمد که اکثر آن‌ها رقیبی برای خلفای بغداد بودند. این وضعیت ادامه داشت تا اینکه بغداد به وسیله‌ی احمد بویه به تصرف درآمد. با‌این‌حال هیچ‌یک از حکومت‌های ایرانی نتوانستند تمام قلمروی ایرانشهر را متحد کنند. در آخر این سلجوقیان بودند که توانستند این کار را انجام دهند و آرلپ ارسلان دومی سلطان این حکومت خود را خسروی ایران نامید و برای بار دیگر ایرانشهر را زیر یک پرچم متحد ساخت. به این ترتیب یکی از مهم‌ترین دوران تاریخ ایران با سه دستاورد به پایان رسید. اول اینکه زبان فارسی در مقام زبان واسطه رواج پیدا کرد و حتی از قلمروی ایران فراتر رفت.

دوم شاهنامه بود. این اثر تبدیل به درخشان‌ترین اثر حماسی تمام دوران شد و توانست در حافظه‌ی جمعی ایرانیان جایگاه والایی پیدا کند به طوری که وجود زبان فارسی را به آن گره می‌زنند. سوم دستاورد مشروعیت ایران‌زمین برای حکم‌راندن به آن بود. حکام متوجه شدند تنها مشروعیت برای حکمرانی زور نیست. خیلی از همین حکام برای خود نسب‌هایی درست می‌کردند تا به ساسانیان برسند و از طریق خون مشروعیت کسب کنند. افراد خود را شاهنشاه ایران می‌خواندند و حتی کار به جایی رسید که حکومتی مثل ایلخانیان برای کسب مشروعیت دست به تحریک احساسات ملی ایرانیان زدند. فرقی نمی‌کرد حاکم از چه خاندان و با چه دینی است؛ برای مشروعیت باید به ایران چنگ می‌زد.

«در میان انتخاب‌های ما، راهی کم زیان‌تر نیست. هیچ میان‌بری برای رسیدن به مقصد نیست. ما باید برگزینیم. انتخاب فقط نور است و یا تاریکی‌ست.»
      

    از «فلسفه‌ی نور» نوشته‌ی سهروردی فیلسوف قرن ششم. تصحیح شده توسط دکتر ابوالفضل سوری

مردی با تاج کیانی

بین خوشحالی و ناراحتی مرزی وجود ندارد. دیروز از صدور فرمان قتل پسرعمویش ناراحت بود. وقتی که سرداران سپاهش زیر پایش نشستند و از او خواستند تا عزالدوله را بکشد. در ابتدا قبول نپذیرفت. دوست نداشت به نام خویشاوندکش به خاطر آورده شود. ولی می‌دانست چاره‌ای جز این کار ندارد. با وجود زنده‌بودن بختیار شانسی برای اتحاد تمام سه قلمروی بویه نداشت. با صدور فرمان قتل، ساعتی بر تخت نشست و گریست. این بها باید پرداخت می‌شد. وقتی صدای خوردشدن استخوان‌های عموزاده‌اش را زیر پای فیل‌ها شنید خواست دوباره اشک بریزد ولی این بار به خود قول داد تا کار ناتمام اجدادش را تمام کند.

اینک نشسته بر تخت و نظاره‌گر تاج گذاریش است. باید خوشحال‌ترین مرد دنیا باشد ولی غم و دلهره تمام وجودش را گرفته بود. می‌ترسید تمام هزینه‌هایی که داده بود ارزشش را نداشته باشد. از سنگینی آن تاج می‌ترسید. تاج را مطابق با قصه‌های پدرش ساخته بودند. می‌خواست دقیقاً شبیه تاج کی‌خسرو شود. کنگره‌هایی طلا نشان که روی آن مرواریدها می‌درخشیدند. به صاحب بن عباد سپرده بود بهترین جواهرساز دنیا آن تاج را بسازد. صاحب هم کم نگذاشته بود و جواهر سازی را از شیراز به آنجا آورد تا تاج را بسازد. تاج از هر لحاظ مناسب عنوانش بود. سه پسر خردسالش همراه با مادران‌شان کنارش ایستاده بودند. روزی نوبت آن‌ها می‌شد ولی اینکه نوبت به کدام می‌رسد معلوم نبود. دوست هم نداشت راجع‌به آن فکر کند. به خلیفه نگاه کرد که سمت راستش ایستاده بود. در نگاهش هیچ‌چیزی جز نفرت نبود. باید به جای بختیار او را به زیر پای فیل می‌انداخت.

همه آنجا بودند. از نوح سامانی گرفته تا کاووس زیاری. حتی مرزبان باوندی به نمایندگی از برادرش، رستم باوندی در جشن او شرکت کرده بود. برایش جالب بود چطور مرزبان از حقش دست کشیده و قلمروی طبرستان را به برادر کوچک‌ترش سپرده. از عدم‌حضور برادرش، فخرالدوله معلوم بود که او نمی‌توانست همچین کاری کند. صاحب همراه تاج نزدیکش آمد. حالا لحظه‌ای بود که تمام عمر انتظارش را می‌کشید. قبل از آن‌که خلیفه بتواند واکنشی نشان دهد از جایش بلند شد. دوست نداشت بگذارد تا یک خلیفه تاج را بر سرش بگذارد. تاج را بلند کرد. برخلاف ظاهرش واقعاً سنگین بود. خودش تاج را بر سرگذاشت. اینک او شاهنشاه بود.

                                                  بخشی از کتاب «مردی با تاج کیانی» نوشته‌ی ذبیح الله منصوری

تا قبل از آن‌که قلمروی ایرانشهر به‌دست سلجوقیان یکپارچه شود، افراد دیگری کوشیدند برای این امر. از سیستان یعقوب لیث صفاری موفق شد تا بغداد پیشروی کند. در خراسان و ماورا‌ءالنهر، سامانیان به واسطه‌ی ذکاوت امیر اسماعیل، دومین فرمانروای این سلسله توانستند به قدرت غالب تبدیل شوند. اما شرایط در هیچ‌کجا به‌اندازه‌ی طبرستان پیچیده نبود. طبرستان تنها نقطه‌ای بود که مقاومت کرد. فرزندان ساسان حاکم آن بودند. از خاندان گاوبانیان تا باوندیان و پادوسبانیان همه در طبرستان بودند. دیلمان و طبرستان بارها شوریدند. وضع به‌گونه‌ای بود که مخالفان عرب خلیفه به طبرستان پناه آوردند. از طبرستان خاندان زیاری توسط مرداویچ توانست به موقعیت مناسبی برسد. اما حتی مرداویچ، اولین شاهنشاه ایران پس از اسلام، نتوانست پس از دو قرن تمام ایرانشهر را متحد کند.

با این حال سه برادر از دیلمان تصمیم گرفتند در سپاه مرداویچ خدمت کنند. برادران بویه، علی، حسن و احمد در اندک زمان به جایگاهی والا رسیدند. طوری‌که با فتح بغداد توانستند به درگیری دویست‌ساله‌ی ایرانیان با اشغال‌گران پایان دهند. ولی این پایان ماجرا نبود.

قلمروی سه برادر به فرزندان‌شان به ارث رسید. قرار بر این بود هر موقع یکی از پسران بویه نیاز به کمک داشت بقیه بشتابند. بعد از مرگ حسن، آخرین از سه برادر، جنگ میان عموزادگان شروع شد. بزرگ‌ترین قلمرو برای فناخسرو معروف به عضدالدوله بود. او در ابتدا با دو مشکل عمده روبه‌رو شد.

در داخل باید با برادران خود کنار می‌آمد. کوچک‌ترین برادرش یعنی فخرالدوله دست به شورش زد و حتی توانست در این شورش حمایت قلمروهای دیگر را نیز کسب کند. قابوس زیاری از فخرالدوله حمایت کرد و با این حمایت برادر کوچک تبدیل به معضلی برای عضدالدوله شد.

عضدالدوله برادر دیگر یعنی مویدالدوله را برای سرکوب فخرالدوله فرستاد. برادر کوچک‌تر به دربار زیاری پناهنده می‌شود و این مشکل برای مدتی حل می‌گردد. حال توجه‌ی عضدالدوله به مشکل بزرگ‌تر یعنی عموزاده‌اش جلب می‌شود. عزالدوله بی‌توجه به مسائل حکومت باعث رنج مردم و بدنامی خاندان بویه می‌گردد. عضدالدوله به بغداد لشکرکشی می‌کند و جای عموزاده‌ی خود را می‌گیرد. بعد از فتح بغداد، عضدالدوله به عنوان دومین شاهنشاه ایران تاج گذاری کرده و تمام سه قلمروی بویه را متحد نمود.

شاهنشاه جدید به یک چیز علاقه‌ی فراوانی داشت و آن ساخت‌وساز بود. در طول حکومت خود ده‌ها بنا ساخت که اکثر آن‌ها برای استفاده‌ی عموم بودند. در طول دوره‌ی او، روا داری فوق‌العاده‌ای شکل گرفت. به‌طوری‌که بسیاری از درباریان مذهبی به غیر از اسلام داشتند. او که اهداف بزرگ‌تری مانند متحدکردن تمام قلمروی ایرانشهر را در سر داشت، مجال مهلتش نداده و در سن ۴۷ سالگی بر اثر بیماری از دنیا رفت.

اگر عضدالدوله به جای ۴۷ سالگی در سن ۵۲ سالگی می‌مرد چه می‌شد؟

او بیشترین شانس متحد‌کردن تمام قلمروی ایرانشهر را داشت. فرمانده‌ای قابل بود. مردم دوستش داشتند و مخالفانش از او می‌ترسیدند. درعین‌حال به دلیل سیاست رواداری، بسیاری از شایسته‌ترین مردان را کنار خود داشت. بعد از فتح بغداد و به چنگ‌آوردن خلیفه عملاً جهان اسلام را کنترل می‌کرد.

در این «تاریخِ گُمانی» عضدالدوله دست به دو سیاست جداگانه زد. اول ایجاد فضایی مساعد برای رشد آلترناتیوهای اسلامی خلیفه. توجه‌ خاصی به شیعیان دوازده امامی شد. قبور امامان بازسازی گشت و شیوخ شیعه درجهت منافع او به کار گرفته شدند.

سیاست دوم توسعه‌طلبی به‌سمت شرق بود. هنوز دو حکومت در شرق ایرانشهر سرکار بودند. هردو رقیبی جدی برای او و منافعش به‌شمار می‌آمدند پس در ابتدا باید این دو حکومت را از میان می‌برد.

«و چون شهانشاه، فناخسرو به جرجان مشغول گشت چنان‌که پیش از این بیاوردم بهرام بن اردشیر مجوسی را با لشکری انبوه به خراسان فرستاد. چنان‌که آنجا را صافی کند و زیاریان را براندازد. خود نیز با لشکری قصد نیشابور نمود. آل سامان نتوانست سپاهی برای کمک به جرجان بفرستد. برادر شهانشاه، مویدالدوله نیمی از سپاه را برداشته و به‌سمت طبرستان راهی شد. قبل از آمدن بویگان، نامه‌ها به امیران رسید. شهانشاه گفته بود خللی نیست و کار نباید بالا گرفت و کدخدایان همچون قبل صاحب امورند.
قبل از رسیدن سپاه، طخارستان تسلیم شد. ولی سردار سامانی، یوسف خوارزمی قصد مقاومت نمود. سپاه به آمل رسید و دیوار آن را بلند یافت. در شهر زنی بود بدکاره. گفته‌اند در دل نفرتی عجیب به یوسف داشت. گویی یوسف شویش را بعد از نکاح کشته بود. زن به قصد خوابیدن با یوسف وارد بارگاهش شد و قبل از سپیده‌دم با سر یوسف از آن خارج شد. مردمان دیدند زن سر یوسف را در خیابان‌ها گردانده و کل می‌کشد. آمل تسلیم مویدالدوله شد و او فرمود تا زن را بکشند. زیرا یوسف مردی بود مومن و محتشم.
از طرفی حصار جرجان سه ماه به طول انجامید. صاحب بن عباد به دیوان وزارت آمد و بهرام مجوسی را خواند. وی را نشاند و گفت دانسته‌ای که با تو حساب چندین ساله بود، و مرا دانی که سوگند گران است که در کارهای شهانشاه استقصا کنم و نباید تو را صورت بندد که از تو آزاری دارم و یا قصدی می‌کنم تا دل بد نداری، که آنجا که یک مصلحت خداوند باشد در آن بندگان دولت را هیچ‌چیز باقی نماند از نصیحت و شفقت. بهرام منظور صاحب را بفهمید. سه ماه دیگر فرصت گرفت. زمین بوسه زد و به جرجان تاخت. بعد از ماهی، سپاهیان حصارها را شکستند و بعد از چهار ماه وارد شهر شدند. قبل از سقوط شهر، قابوس زیاری و برادر کوچک‌تر شهانشاه، فخروالدوله به بارگاه سامانی فرار کردند.»

                                                            از تاریخ «فضل» نوشته‌ی ابوسهل سعید بن فضل مجوسی

پیشروی به سمت شرق کار آسانی نبود. در طول تاریخ، آل بویه علاقه‌ای به شرق نشان نداد. اما عضدالدوله رویایی داشت که می‌خواست به آن برسد. مشکل اصلی شرق فواصل آبادی‌های آن و طبیعت خشن بود. با زنده‌ماندن عضدالدوله، او طرح پیشروی را اجرا کرد.  آذوقه‌ای عظیم برای سپاهیانش جمع کرد و سپاه را به دست فرماندهان لایق سپرد.

حکومت زیاری به‌سرعت سقوط کرد و قابوس زیاری، حاکم جرجان به درگاه شاه سامانی، منصور پناه برد. منصور برای آن‌که دربرابر آل بویه دوام بیاورد، حاکم طوس یعنی ابومنصور عبدالرزاق را به مقام سپهسالاری رساند. ابومنصور توانست در چند درگیری دست بالا را داشته باشد ولی بردن چند نبرد باعث پیروزی سامانیان در جنگ نشد. با بازگشت مویدالدوله از طبرستان ورق برگشت. دو سپاه در نزدیکی توس به هم رسیدند. از نظر نفرات، سپاه سامانی بیشتر بودند. آنان از ترکان سوارکار و فیل‌های جنگی استفاده کردند. درست قبل از آن‌که دو سپاه به هم‌آویزند، تیری سینه‌ی سپهسالار سامانی را شکافت. به‌محض افتادن ابومنصور از اسب همه‌چیز تمام شد. سپاه سامانی متفرق شدند و اکثریت خراسان به دست عضدالدوله افتاد. منصور سامانی به بخارا رفت و داخل دژ بخارا پناه گرفت. حتی بزرگ‌ترین دژ دنیا قرار نبود منصور و همراهانش را نجات دهد. با خیانت فخرالدوله، درهای دژ باز شدند و سپاهیان وارد آن گشتند.

سقوط زبان فارسی

«سقوط سامانیان یکی از تراژیک‌ترین اتفاقات تاریخ ایران است. می‌توان گفت سامانیان مهم‌ترین خاندان ایرانی پس از اسلام می‌باشد. جایگاه آنان همانند ساسانیان در حافظه‌ی مردم ایران باقی‌ مانده. آنان در دوران تاریکی ظهور کردند و همچون راهنما عمل نمودند. در دورانی که ایرانیان در خطر نابودی بودند، آنان فضایی برای شاعران ایجاد کردند. سامانیان برای جلوگیری از نفوذ خلیفه زبان فارسی را در خراسان رواج دادند و تبدیل به اصلی‌ترین پشتیبان این زبان در منطقه شدند. شعر فارسی که تأثیر زیادی در زبان پارسی نو (زبان امروزه‌ی ایرانیان) داشته، در زمان سامانیان رشد کرد. بسیاری از شاعران آن دوره به بارگاه شاهان سامانی می‌آمدند تا از حمایت شاه برخوردار شوند. از طرفی شاهان سامانی بسیار به تاریخ ایران علاقه‌مند بودند. این علاقه تأثیر بسیاری بر خاندان‌های ایرانی داشت. بسیاری از این خاندان‌ها سعی کردند همانند سامانیان نسب خود را به شاهان پیش از اسلام برسانند. نسب‌هایی که برخلاف نسب سامانیان همه جعلی بودند و هیچ اعتباری نداشتند.
با سقوط دژ بخارا (در باور ایرانیان این دژ سیاوشگرد نام دارد) سامانیان به پایان خود رسیدند. منصور سامانی سه سال را در حبس بود و در آخر توسط صاحبان جدید سرزمین خویش به قتل رسید. با مرگ او همه‌چیز تمام شد. شاید اگر سامانیان باقی می‌ماندند زمانه جور دیگری جفای خود را به ایرانیان نشان می‌داد.»

                                                                      از کتاب «خاندان‌های ایرانی» نوشته‌ی تورج زمانی

سقوط یک حکومت، می‌تواند همه چیز را تغییر دهد. حتی اگر این سقوط فقط سی سال پیش از زمان مقررشده اتفاق بیفتد. سامانیان حلقه‌ی اتصال بسیاری از حوادث بودند و با حذف آنان از تاریخ، جبر زمان هم تغییر می‌کند. در درجه‌ی اول دو اثر گران‌بهای زبان فارسی از تاریخ حذف می‌شوند. اولی قابوسنامه است. این اثر به‌دست کیکاووس زیاری، نوه‌ی قابوس زیاری نوشته شده بود.

بین زیاریان و بویه همیشه رقابتی در جریان بود. این رقابت بین عضدالدوله و قابوس بیش از هر کس دیگری حس می‌شد. کار به قدری بالا گرفت که عضدالدوله نسبت به قابوس کینه‌ی شخصی گرفت. به‌طوری‌که با زنده‌ماندن عضدالدوله، قابوس هرگز روی خوش ندید. نرسیدن دوباره‌ی قابوس به تخت جرجان، قابوسنامه هیچ وقت نوشته نخواهد شد و زبان فارسی از این پندنامه محروم خواهد گشت. حذف قابوسنامه بر پندنامه‌های بعدی اثرگذار خواهد بود؛ به‌طوری‌که تعداد این پندنامه‌ها کاهش پیدا می‌کند. آن‌هایی هم که باقی می‌مانند از قابوس‌نامه فرسنگ‌ها فاصله خواهند داشت.

شاهنامه اثر بعدی است که حذف خواهد شد. برای بسیاری از ایرانیان حذف شاهنامه از تاریخ‌شان تصورکردنی نیست. شاهنامه هر آنچه است که ایرانیان در تاریخ بوده‌اند. این اثر با ایران یکی شده و به یکی از ستون‌های هویتی آن بدل گشته. به عقیده‌ی خیلی‌ها این شاهنامه بود که زبان فارسی را حفظ کرد. سقوط سامانیان باعث حذف مجموعه حوادثی می‌شود که از دل آن شاهنامه به وجود آمد.

فرصتی مُرده

با مرگ ابومنصور عبدالرزاق، هیچ‌گاه شاهنامه‌ی منصوری نوشته نخواهد شد. یعنی فردوسی یکی از مهم‌ترین منابع خودش را برای نوشتن شاهنامه از دست خواهد داد. از طرف دیگر با از بین رفتن قدرت سامانیان در خراسان، حکیم توس مهم‌ترین پشتیبان خود را از دست داده و انگیزه‌ای برای نوشتن شاهنامه نخواهد داشت. با‌این‌حال در این تاریخ گمانی او بیکار ننشست. اصلاً چطور فردی با اراده‌ی او می‌توانست ننویسد. فروسی سراغ قهرمان محبوبش، رستم رفت و ابیاتی از داستان او و پدرش سرود. ابیاتی که در آینده تبدیل به منبع اصلی بسیاری از شاعران جدید شد.

با نوشته‌نشدن شاهنامه، ایرانیان منبع عظیمی را از دست دادند. بسیاری از داستان‌های جانبی که در شاهنامه آمده به مرز فراموشی سپرده شد و حتی نام شاهان کهن برای بسیاری از مردم غریبه گشت. اما بزرگ‌ترین قربانی زبان فارسی است. گسترش و دوام زبان فارسی به خطر می‌افتد و این زبان دیگر نمی‌تواند نقش یک زبان میانجی را داشته باشد.

اما تازه ماجرا شروع شده. سامانیان تنها با حمایت از شاعران و هنرمندان باعث رشد زبان فارسی نشدند. سامانیان ناخواسته زبان فارسی را به زبان دوم جهان اسلام تبدیل کردند. به‌طوری‌که بسیاری از موالی به واسطه‌ی زبان فارسی مسلمان شدند. با از‌بین‌رفتن سامانیان، دو حکومت دیگر نیز در غبار تاریخ محو گشتند. اولی غزنویان و دومی غوریان. هر دوی این حکومت‌ها وامدار میراث سامانیان بودند.

غزنویان ترکانی مسلمان شده به‌دست سامانیان بودند. بعدها به قدری در فرهنگ ایرانی ذوب شدند که دیگر نمی‌توان آن‌ها را تمایز داد. معروف‌ترین حاکم‌شان محمود غزنوی بود و مهم‌ترین کاری که محمود برای ایرانیان کرد غزوه در شمال هند بود. از طرفی غوریان تاجیکانی در افغانستان امروزی بودند که متصرفات‌شان تا بنگلادش می‌رسید. هر دوی این حکومت‌ها باعث شدند زبان فارسی از محدوده‌ی رشته‌کوه هندوکش فراتر رود و در شبه قاره‌ی هند رواج پیدا کند. بدون این دو حکومت زبان فارسی شانسی در هندوستان نداشت.

نوشته‌نشدن شاهنامه و سقوط سامانیان در شرق، زبان فارسی را در فلات ایران با مشکل روبه‌رو می‌کند. با انتقال پایتخت به عراق عرب، وضعیت دشوار می‌شود. عضدالدوله به زبان عربی بیشتر از زبان فارسی بها داده. شاید دلیلش خلیفه و یا حتی اسلام باشد. با‌این‌حال عضدالدوله زبان عربی را در تضاد با باورهای خود ندیده. شاعران عرب‌زبان به‌سرعت در بارگاه عضدالدوله رشد می‌کردند و به جایگاهی والا در نزد او می‌رسند. بدین ترتیب دوباره زبان عربی به رقیبی جدی برای زبان فارسی در خانه‌ی خود تبدیل می‌گردد.

خلیفه علیه خلیفه

 به‌محض فتح عراقِ عرب، عضدالدوله پایتخت را از شیراز به بغداد منتقل می‌کند. انتقال مرکزیت قدرت به بغداد دو دلیل داشت. بغداد مرکز جهان اسلام و یکی از بزرگ‌ترین شهرهای جهان به‌شمار می‌رفت. این شهر مامن هزار و یک شب بود. زیبا و بی‌همتا. با‌این‌حال بغداد چیزی را داشت که هیچ شهری در جهان آن را نداشت. بغداد خلیفه‌ی مسلمانان را در خود جای داده بود. هر کسی خواهان کنترل جهان بود باید خلیفه را به زیر یوغ خود می‌آورد.

دلیل بعدی که عضدالدوله به بغداد توجه می‌کرد موقعیت این شهر بود. عراق عرب به فلات ایران، فلات آناتولی، شبه‌جزیره‌ی عرب و شامات راه داشت. هرکسی برای لشکرکشی به یکی از این نقاط نیاز به عراق عرب داشت و بغداد پایتخت این اقلیم بود. عضدالدوله با انتقال قدرت به بغداد، بقای خودش را تضمین می‌کرد.

از طرفی عضدالدوله و خلیفه نیازی دو طرفه به یکدیگر داشتند. عضدالدوله برای کنترل اعراب و سنی‌مذهب‌ها نیاز داشت تا خلیفه را همچون گروگان پیش خود نگه دارد و خلیفه به این شاه دیلمی نیاز داشت تا قدرت خلیفه را در قبال ترکان مسلمان موجود در این نهاد حفظ کند. این رابطه، مثل بندبازی بود که هر لحظه امکان داشت سقوط کند. برای همین عضدالدوله سراغ بقیه‌ی آلترناتیوهای خلیفه در جهان اسلام رفت و چه آلترناتیوی جدی‌تر از تشیع بود.

خود بویگان مثل بسیاری از دیلمان، شیعه زیدی بودند اما به‌محض به‌قدرت‌رسیدن با این مذهب به مشکل خوردند. مشکل از وجود امامت زنده در این مذهب خلاصه می‌شد. بویگان به مذهبی نیاز داشتند که علاوه‌بر مشروعیت‌گرفتن از آن، قدرت‌شان را نیز محدود نکند. برای همین سراغ شیعه دوازده‌امامی رفتند. در این مذهب امام غایب بود و در نتیجه لازم نبود قدرت را با او شریک شوند.

عضدالدوله شروع به علم‌کردن قدرت شیعه دربرابر خلیفه نمود. در وهله‌ی اول به کاری پرداخت که بیش از همه آن را دوست می‌داشت و آن ساخت‌وساز بود. قبور امامان شیعه را بازسازی نمود و به بسیاری از علمای شیعه پناه داد. حتی پیاده‌روی اربعین را به وجود آورد تا نشان‌دهنده‌ی نمادی برای زیر‌سوال‌بردن خلیفه باشد.

به دستور شاهنشاه، مجموعه آثاری در مدح اهل بیت پیامبر اسلام به زبان عربی سروده شد و سرتاسر سرزمین اسلام پخش گردید. عضدالدوله خود را برای آخرین رویارویی‌اش آماده می‌کرد. او می‌خواست خلیفه را برکنار کند و خود به تخت خلافت بنشیند. این‌گونه او تبدیل به قدرتمند‌ترین مرد در تمام تاریخ تبدیل می‌شد.

اما سرنوشت عادت دارد نقشه‌های آدمی را مضحک جلوه دهد. عضدالدوله در فروردین ۳۶۷ هجری شمسی بر اثر یک سرماخوردگی ساده درگذشت. به این ترتیب پایان یکی از مقتدر‌ترین شاهان ایران رقم خورد.
اندر به کار بردن حیله در حرب
بدانکه بزرگ‌ترین کاری از کارهای حرب، به کار بردن حیله است. زیراکه حرب دو نوع است. یک نوع آشکارا که مصاف کنند رویاروی و یک نوع پنهان و آن کمین کردنست. در هر دو نوع از حرب، حیله به کار است.
چنین گویند که پیروز بن فناخسرو، پادشاه جبال و طبرستان مورد حسد دو برادر بزرگش قرار گرفت. دو برادر سپاه جمع کردند و خواستند بر او شباخون زنند و کاری کنند. آن‌ شب همی تاختند و سنگخواران و دیگر وحوش از پیش ایشان همی رمیدند. در اردوی ایشان مرزبان باوندی نام نیک و عاقل به پیروز گفت که بر تو تاختن میارند. پیروز سپاهش را آماده کرد. چون سواران کمین کردند ساعت‌به‌ساعت کسی بر بلندی و یا بر سر درخت بفرستند تا از حال خصم آگاه کند تا بریشان زنند و کاری بکنند. بالاخره سه سپاه به هم رسیدند و جنگ در گرفت. بیشتر سپاه دو برادر را بکشتند و عده‌ی کثیری را به اسیری گرفتند.
دو برادر دیدند با حرب کار به جایی نمی‌رسد و حیله به کار بردند. شیردل برادر بزرگ‌تر بفرمود تا تخت رزین پدر را از بغداد بیاورند. تخت را در خیمه‌‎ای گذاردند و پیروز را برای نسشتن به روی آن خواندند. سه برادر وارد خیمه شدند تا برای رفع کدورت گپ بزنند. در آخر شد آنچه که نباید می‌شود…

از کتاب «آداب الحرب و شجاعه» نوشته‌ی محمد بن منصور بن سعید ملقب به مبارکشاه

جنگ سه برادر

درست مطابق با تاریخ، با مرگ عضدالدین رویاهایش نیز با او مردند. او سه پسر داشت و قلمروی خود را بین سه پسر تقسیم کرد. پیرمرد امیدوار بود پسرانش راه عموهایش را پی بگیرند و قلمرو را با کمک یکدیگر اداره کنند تا سرزمین آباد گردد. اما نمی‌دانست سه پسرش از خود و برادرانش بدتر هستند و قرار است سومین نسل از برادران بویه، خونین‌ترین جنگ‌ها را به راه بیندازند.

او به پسر اولش که شیردل نام داشت عراق عرب را داد. شیردل را به نامزدی دختر خلیفه در آورد تا پسرش از حمایت نهاد خلیفه برای اداره‌ی اقلیمش برخوردار باشد. به پسر دوم، ماهرخ سامانی را داد تا ادعایش نسبت به خراسان مشروعیت پیدا کند. خسرو با ماهرخ، آخرین بازمانده‌ی خاندان سامانی ازدواج کرد و به این ترتیب بر تخت خراسان تکیه زد. پیروز نام آخرین پسر بود. او را با خاندان باستانی باوندی وصلت داد و شیرین باوندی تنها دختر رستم باوندی را برای او خواستگاری کرد. به پیروز طبرستان، جبال، فارس و کرمان رسید.

عضدالدوله قبل از مرگش سه پسر را جمع کرد و از آن‌ها خواست با یکدیگر متحد باشند. اما این آخرین باری بود که برادران بدون آن‌که خونی ریخته شود با یکدیگر بودند. به‌محض مرگ عضدالدوله جنگ سه برادر آغاز شد.

 مشکل اصلی دو برادر بزرگ‌تر، برادر کوچک‌شان بود. آن‌ها به قلمرو و جان او حسد می‌ورزیدند. هیچ‌کس نمی‌دانست چرا ولی عضدالدوله پسر کوچک خود را بیش از سایرین دوست داشت و می‌خواست او را بعد از مرگ به تخت بنشاند ولی ترسید این عملش باعث از‌بین‌رفتن پیوند برادری سه پسر شود و آنان روی یکدیگر شمشیر بکشند. دقیقاً همان بلایی که بعد از مرگ عضدالدوله بر سر قلمرویش آمد.

دو برادر بزرگ‌ترش با یکدیگر متحد شدند و به‌سمت سرزمین برادر کوچک‌تر لشکر کشیدند. به‌نظر می‌رسید پیروز دربرابر لشکر خراسان و عراق شانسی ندارد. با‌این‌حال او تسلیم نشد. تمام پهلوان‌هایش را فراخواند.

خاندان باوندی که آخرین فرزندان ساسان بودند به یاری دامادشان شتافتند. با همراهی باوندیان بقیه‌ی خاندان‌ها نیز به کمک آمدند. خاندان مسمغان از دماوند، جستاریان از دیلم، زرمهر شاهیان از طبرستان، کنگریان از آران، کارن‌وندیان از طبرستان، شاهنشاهوند از دیلمان، خاندان حسنویه از کردستان عهد خود را به پیروز فراموش نکرده و برای او نیرو فرستادند. در مدت کوتاهی، پیروز توانست سپاهی چهل‌هزارنفره همراه با پهلوان‌‌هایی از سرتاسر قلمرو تشکیل دهد. او عموی زنش یعنی مرزبان باوندی را به مقام فرمانده‌ی سپاه منصوب کرد.

فقط چند درگیری لازم بود تا شیردل و خسرو متوجه شوند حریف پیروز نخواهند شد. برای همین آنان اساطیر را بار دیگر زنده کردند. خسرو برادرش را با خیانت کشت. درست زمانی که پیروز بر تخت پدر نشست، خسرو خنجری بر قلب پیروز بی‌دفاع فرو کرد. به این ترتیب مسیر این تاریخِ گمانی بار دیگر تغییر کرد.

«هیچ دوره‌ای در تاریخ ایران به اندازه‌ی چهار قرن ابتدایی ورود اسلام مهم نبوده. در این دوره اساطیر ایران به طرز معجزه‌آسایی بار دیگر تکرار می‌شوند. از داستان ضحاک گرفته تا پیدا شدن فریدون. حتی در این دوره، درگیری فرزندان فریدون تکرار می‌شود. گویی ایرانیان محکوم شده‌اند تا خود را بارها تکرار کنند. وقتی سلم و تور برادر خود یعنی ایرج را می‌کشتند هیچ فکر نمی‌کردند این کارشان دست مایه‌ای شود برای یک برادرکشی دیگر در هزاره‌های بعد. برادرکشی که در حافظه‌ی جمعی ایرانیان ماندگار شد و از آن نه به‌عنوان تاریخ یاد می‌شود و نه به‌عنوان اسطوره. بلکه آن را تراژدی ملی می‌نامند. برای همین من این دوره را میان‌پرده‌ی ایرانیان می‌نامم. جایی که آن‌ها به اوج داستان خود رسیدند و برای تکرار گذشته در آینده آماده شدند.»

                                                  از مقاله‌ی «میان‌پرده‌ی ایرانیان» نوشته‌ی دکتر ولادیمیر مینورسکی

شه‌بانوی شاهان

با مرگ پیروز، سپاه او هم متفرق شد. سه برادر از اسطوره هم فراتر رفتند و به بخشی از زندگی مردم تبدیل شدند. ولی هنوز جنگ برادران تمام نشده بود. به‌محض مرگ پیروز، دو برادر با یکدیگر وارد جنگ شدند. هرکدام سودای قلمروی دیگری را داشت و می‌خواستند پا جای پای پدر خود بگذارند.

سپاهیان می‌جنگیدند و جهان را به آتش می‌کشیدند. سپاه خراسان به واسطه‌ی به کارگیری سواران ترک می‌تاختند و سپاه عراق با کمک دژهای زاگرس دفاع می‌کرد. سه سال مردم جز جنگ ندیدند. در سال چهارم شایعه‌ای پخش شد مبنی بر ظهور مجدد پیروز. شیردل که قاتل برادر بود فرستاده‌ای روانه‌ی طبرستان کرد تا ببیند مبنای این خبر چیست. او می‌ترسید روح برادرش برای انتقام به جسمش برگشته باشد.

در حقیقت شیرین، همسر پیروز از او پسری به دنیا آورد و نام او را به یاد شوهرش پیروز نهاد. برای آن که جان کودک محفوظ بماند به طبرستان پناه برد. شیردل با فهمیدن ماجرا سپاهی به‌سمت طبرستان فرستاد. شیرین برای حفظ جان کودک، درفش کاویانی را بلند کرده و مردم را به داد فراخواند. در کوتاه مدتی، سپاهی جمع کرد و به مصاف شیردل رفت. شیرین دو سلاح مخفی داشت. اولی عمویش، مرزبان باوندی که با تجربه‌ترین فرمانده در تمام ایرانشهر بود و دومی حضور صاحب بن عباد در کنار خود. بعد از مرگ عضدالدوله، صاحب تصمیم گرفت گوشه‌نشینی کند و مشغول ترجمه شود. با جنگ سه برادر صاحب خود را به خدمت پیروز درآورد و با مرگ او به فرار شیرین کمک کرد. شیرین از این دو فرد نهایت استفاده را برد و توانست در جنگ با شیردل او را شکست دهد و سر برادرشوهر خود را برای خون‌بها از تن جدا کند. پس از آن شیرین به‌سمت پایتخت شوهرش یعنی ری به راه افتاد. مردم ری دروازه را گشودند و از شیرین و پیروز کوچک استقبال کردند.

به این ترتیب شیرین توانست قلمروی همسر سابقش را به دست بیاورد. ولی هنوز یکی از پسران عضدالدوله زنده بود. خسرو در خراسان لشکری انبوه جمع کرد. به‌طوری‌که شمار لشکریانش به دویست‌هزار تن می‌رسید. قصد ری کرد و قول داد تا سر شیرین را قطع نکند آرام نخواهد گرفت. شیرین با یک دهم سپاه خسرو به راه افتاد و دو لشکر در اطراف نیشابور به هم رسیدند. قبل از نبرد شیرین با خسرو دیدار کرد.

«تا شوی من زنده بود مرا اندیشه آن بود که تو و برادرت قصد ری کنید. چون وی کشته شد و شغل به من افتاد، مرا این اندیشه از دل برخاست. با خود گفتم: خسرو شاهی عاقل است. داند که چون شاهی به جنگ زنی نباید آمدن. اکنون که آمدی خدای آگاه است که من نخواهم گریخت. جنگ را ایستاده‌ام. از این دو لشکر یکی شکسته شود. اگر من تو را بشکنم به همه عالم نویسم خسرو بویه را بشکستم که صد نبرد نشکسته بود. مرا فتح‌نامه بود و رسد و هم شعر فتح و اگر تو من را بشکنی چه توانی نوشت؟ گویی زنی را بشکستم؟ تو را نه فتح نامه رسد و نه شعر فتح که شکستن زنی بس فخر نباشد.»

از «مرزبان‌نامه» نوشته‌ی شروین باوندی

دو لشکر بی‌آنکه به هم درآمیزند عقب نشستند. به این صورت دوران جدیدی در تاریخ ایران شروع شد. تا زمان مرگ شیرین هیچ‌کدام از سه قلمرو با یکدیگر درگیر نشدند. دوران او به صلح و رفاه معروف شد و ری، پایتخت شیرین تبدیل به یکی از بزرگ‌ترین شهرهای جهان گشت.

این رفاه و روا داری حتی بعد از مرگ شیرین باقی ماند و به دو قلمروی دیگر سرایت کرد. با رواداری جهان‌داران و رفاه نسبی مردمان، ده‌ها آثار ادبی خلق شد که اکثر آنان درباره‌ی اساطیر و گذشته‌ی ایران بود آثاری همچون پهلوان‌نامه، فریدون‌نامه، زال‌نامه، ساسان‌نامه، رستم‌نامه و گشسپ‌نامه به نظم کشیده می‌شوند و در خاطر جمعی ایرانیان باقی می‌مانند.

از طرفی جنبش ترجمه‌ای که صاحب بن عباد به وجود آورده بود به اوج خود می‌رسد به‌طوری‌که بسیاری از آثار پهلوی و فارسی حتی به یونانی ترجمه شدند. اصفهان و ری به‌عنوان مراکز علمی جهان شناخته شدند و حتی به دستور شمس الدوله بویه دانشگاهی در اصفهان بنا گشت.

در این مدت، پهلوی که در بسیاری از مناطق ایران هنوز متکلم داشت با فارسی دری ترکیب گشت و زبان پارسی نو به وجود آمد. زبانی که ساختار و واژگانش کهن‌تر و آوایش سنگین‌تر از فارسی امروز ماست.

فرگشت ایرانیان

ایرانشهر به مدت نود سال به سه اقلیم متفاوت تقسیم شد. این سه پادشاهی گاهی با یکدیگر می‌جنگیدند ولی اکثر اوقات در صلح بودند. اوضاع ادامه داشت تا در سال ۴۷۶ هجری شمسی هر سه پادشاهی توسط ایرانشاه سلجوقی تصرف شد و بار دیگر ایرانشهر به زیر پرچمی واحد رفت. ایرانشاه با فتح سه قلمرو خود را شاهنشاه نامید و به این ترتیب تبدیل به سومین شاهنشاه ایران پس از اسلام شد.

دقیقاً در زمان این فرد، زبان پارسی نو جایگاه خود را در بین ایرانیان پیدا کرد. گستره‌ی پارسی نو از آسیای میانه شروع می‌شد و تا حلب سوریه ادامه پیدا می‌کرد. این دوره سه ارمغان برای ایرانیان داشت. اول مجموعه‌ای از متون اساطیری که ایرانیان به آن می‌بالند. دوم به‌وجود‌آمدن پارسی نو و سوم مشروعیت ایرانشهر برای حکم‌راندن به گوشه‌گوشه‌ی این سرزمین.

Unknown
+ posts

پوریا سعیدی، نویسنده‌ی علمی‌تخیلی و فانتزی، نوشتن را راهی یافت برای فرار از سیاهی زندگی. نوشتن برایش نه ابزاری برای سرگرمی بود و نه مسلکی برای ابراز. نوشتن غرقگی بود که برایش نور می‌تاباند. در این بین جهان گمانه‌زن مامن امنی بود تا مانند هزارهزار دیگر به آن پناه برد. جایی که می‌توانست تاریخ و اسطوره را با تخیل درآمیزد.

3 نظرات
  1. عرشیا
    عرشیا می گوید

    جالب بود اینکه پنج سال حکومت بیشتر یک نفر باعث میشه کل مسیر تاریخ عوض بشه

  2. Masih.M
    Masih.M می گوید

    با سلام و درود پوریای عزیز
    مُسَوَّداتِ شریفه و مَرقوماتِ بلیغه که به خامهٔ توانا و طبعِ رسا تحریر فرموده بودید، الحق و الانصاف موجبِ حظّ وافر و استبشارِ خاطر گردید. انصافاً قلم‌فرسایی در این باب، نشان از دقّتِ نظر و وفورِ فضلِ جناب‌عالی دارد که فی‌نفسه مایهٔ مباهات ما و گذشتگان است.
    فقط در پاره‌ای مواضع، ایجازِ مخلّی مشاهده شد که گاهی مقصود را در پسِ پردهٔ ابهام نهاده بود. امید که در نُسَخِ آتی، به مقتضای بلاغت، رفعِ این نقیصه نموده و همچنان با طراوتِ قلم، مشامِ جانِ خوانندگان ایضا حقیر را معطّر سازید که در این وادی، چشم‌انتظارِ تراوشاتِ نو از قریحهٔ سرشارِ شما هستیم.

  3. Masih.M
    Masih.M می گوید

    سلام و درود پوریای عزیز
    عمدهٔ تحریراتِ عالی‌شان را ملاحظه نمودیم و الحق که بسی موجبِ کمالِ مسرّت گردید. قلمِ شما در نگاشتنِ این مطالب، بسیار روان و دلنشین است و صدقِ مطلب از آن هویداست.
    البته در چند موضع، سخن کمی موجز بود و شاید لازم باشد کمی بسط داده شود تا حق مطلب بهتر ادا گردد. با این حال، این اندک نکته در برابرِ حسنِ بیان و لطفِ کلامِ شما ناچیز است.
    امید است که این روندِ پسندیده‌ی جنابتان ادامه یابد و ما نیز همچنان از فیضِ قلمِ شما بهره‌مند باشیم.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.