به میزبانی شیطان

در شبی که مرز زندگان و مردگان فرو می‌ریزد، کافه‌‌کتابی در دل تهران میزبان آیینی شوم است؛ جایی که احضار روح و معامله‌ با شیطان آینده دو نفر را رقم می‌زند.

امشب، بار دگر مرز میان قلمروی زندگان و مردگان برای ساعاتی فرو می‌ریزد. ارواحِ غم‌بادگرفته از میان پرده‌های نازک جهان، به سوی شما بازمی‌گردند؛ نه برای مهرورزی، برای حساب‌رسی. خلاف چهارشنبه‌ی آخرِ سال خورشیدی، بوی عطر آشنای درگذشتگان در اتاق‌های پریشان نمی‌پیچید و قلب‌ها با یادآوردن چهره‌ی دوستان، جان دوباره نمی‌گیرند. امشب در هالووین، گلایه‌ها بخار سرد برخاسته از گورها خواهند بود. امشب ارواح با زمزمه‌هایشان، دروغ‌ها، سکوت‌ و ضعف‌های زندگان را به خودشان برمی‌گرداندند.

مهمان‌های امشب را شخصاً گل‌چین کرده بودم. در طول سال نام‌هایشان را در حاشیه‌ی دفتری، میان لکه‌های قهوه و جوهر، ثبت کرده بودم. گذرشان به مغازه‌ی من می‌افتاد، اگر نه برای خرید کتابی، برای پناه‌گرفتن در بوی قهوه و اندکی مکث از جهان. خودشان حضور نامرئی ارواحی که با دستان گره‌خورده به دورشان پرسه می‌زدند را حس نمی‌کردند. اشباحی که خشم و کینه نمی‌گذاشت ابدیت را در استراحت سپری کنند. شماره‌ی تک‌تک‌شان را یادداشت کرده بودم تا در جشن هالووین اینجا جمع باشند. در کافه‌کتاب پرسه می‌زدم تا مطمئن شوم یخ مهمان‌ها به‌آرامی آب بشود و مثل هرسال، چشم‌به‌راه مهمان ویژه‌ی جدیدم بودم.

قوانین مهمانی را سخت‌گیرانه نمی‌دانستم، تفاوت میان یک گردهمایی ساده و یک آیین مرسوم در پیروی از همین رسوم نهفته بود. طبق سنت هالووین، هرکس می‌بایست شخصی از تاریخ یا قصه‌ها را می‌پوشید و در قامتی غریبه حضور می‌یافت؛ هدیه‌ای با خود می‌آورد، حتی اگر تنها شیرینی ساده‌ای بود.

روی میزهای راهروی ورودی، نقاب‌های نقش‌آفرین چیده بودم تا هر شخص، مطابق قصه‌ی درونش، یکی را برگزیند. بین قفسه‌های کتاب، تابوت‌ها را چیده و با کدوحلوایی و شمع‌های مصنوعی آراسته بودم. و دستگاه مه‌ساز خفاش‌های عروسکی و تار عنکبوت‌ها را در هاله‌ای از نور نرم و مرموز می‌پوشاند. ظروف مشکی و نارنجی روی میزها آماده بود، تا هرکس میلش کشید شیرینی یا آبنبات بردارد. چند بازیگر در لباس ساحره به دور دیگی جمع شده بودند و اسکلت‌های نقاشی شده‌ دوستانه دست تکان می‌دادند. ساختمان هم، محکوم بود به پوشیدنِ جلدی تازه و یافتن هویتی جدید.

امشب، هیچ مهمان ناخوانده‌ای به جمع راه نیافته بود و هیچ مزاحمی قدرت دخالت در مراسم را نداشت.  مهمان‌ها نمی‌دانستند که تک‌تک‌شان را مثل شخصیت‌های کتابی که قصد نوشتنش را دارم می‌شناسم. نام زن سیه‌مو در قامت ملکه‌ای قاجاری، زلیخا بود؛ همان زنی که بیماری شوهرش را جدی نگرفته بود و ناله‌هایش را نشانه‌ای از ضعف همیشگی می‌دید، کوته‌بینی‌ او شوهرش را راهی گور کرد. حامد، الویس پرسلی شده بود، ارواح ظلم‌دیده‌ی بدخواه بیرون از کافه‌کتاب من برای تسویه حساب با او نیش‌ و دندان تیز می‌کردند. حسین، بیش از دیگران، حضور روح مادرش را حس می‌کرد؛ مادری که با ازدواج او مخالف بود و اکنون در هر بحث و جدل، زمزمه‌ی ملامت‌هایش را می‌شنید. حالا با چند تکه لباس می‌خواست شبیه به سربازی رفتار کند که زره‌اش جلوی هر زخمی را می‌گیرد. شقایق با قیچی به جان لباس سیاه و کهنه‌ای افتاده بود تا خودش را شبیه به یک جادوگر کند. ارواح دو مرد دل‌شکسته دوست داشتند دوباره به او نزدیک شوند، تا از عطر مویش مست شوند. از جنس اشباحی بودند که اگر حضور نداشتم، شمارشان از جمع مهمانان فراتر می‌رفت و جشن را به آشوب می‌کشیدند.

من؟ ترسی از ارواح ندارم. گاهی گفت‌وگو با آن‌ها از معاشرت با زندگان خوشایندتر است. اهمیت امشب برای من ربطی به ساکنین عالم مردگان و زندگان ندارد.

انسان‌ها به ندرت، در شبی چون امشب، فرصت می‌یابند تا در پوست دیگری فرو روند. رفتار و افکار تکراری از ذهن‌هایشان، زندان‌هایی خویش‌فرما ساخته و حالا در این لباس و نقاب جدید پنجره‌ای باز می‌شد تا خودِ گمشده‌شان را لمس کنند. همان لذتی که من هر روز در کالبد انسانی‌ام تجربه می‌کنم. در هالووین این فرصت فراهم می‌شود تا یک شب نقابم را کنار بگذارم و به خود سابقم برگردم. امشب، دختران بسیاری شاخ‌هایم را لمس می‌کردند و از راز چسبیدن‌شان می‌پرسیدند، از لنزهایی که چشمانم را چنین سرخ و مارگونه کرده‌اند. دوست داشتم واکنششان را در مواجه با جسم اولیه‌ام ببینم. همیشه آن‌قدر که انتظار دارم وحشت نمی‌کنند و حتی ممکن است سوالاتی بپرسند که آماده‌ی جواب‌دادن به آن هم نبوده‌ام. گرچه امسال قید اضافه‌کردن بال و دم را زدم؛ هنوز نمی‌خواهم این نقاب انسانی را کامل بگذارم. به جسم انسانی خو گرفته‌ام، چندان رازی در جسم سابقم باقی نمانده که مشتاق برگشت به آن باشم.

تنها یک دلیل موجه برای برپا کردن هر مهمانی وجود دارد؛ عاشقی یک‌شبه‌ی غربیه‌ها. باید ملاحظه‌ی اهل سکوت را می‌کردم، نقاب‌ها به آنان جسارت می‌دهند تا بی‌هراس از عواقب، دل ببازند و گمان کنند هیچ‌کس چهره‌ی حقیقی‌شان را نخواهد شناخت. امّا باید بهانه‌ای برای صحبت کردن نیز به آنان بدهم. از رادیویی قدیمی، یک داستان وحشت با صدایی خش‌دار پخش می‌شد؛ صدایی خش‌دار که گویی از عمق خاک می‌آمد. کنار پیشخوان قهوه، صندلی الکتریکی گذاشته بودم تا روی آن بنشینند و شوکی خفیف را تجربه کنند، لذتی که اجازه می‌دهد امشب بی‌باک‌تر شوند. چند تن به دور تابوتی گرد آمده بودند تا به نوبت در آن بخوابند و با تاریکی خلوت کنند. عده‌ای از کدوحلوایی به عنوان نقاب استفاده می‌کردند و گروهی به سمت هم سیب پرتاب می‌کردند و برنده کسی بود که سیب‌های بیشتری را با دندان در هوا بقاپد. پیرزن فالگیری را استخدام کرده بودم که با آرایش سنگین خط روی دست و پیشانی را می‌خواند. زبان عشق، از جنس شکار و شکارچی است پس تور و قلاب پهن کرده بودم تا شجاعت، ثمره‌ای داشته باشد.

از صدای پایکوبی و خنده‌های درهم، از خش‌خش آبنبات و برخورد لیوان‌ها، فهمیدم وظیفه‌ام را در مقام میزبان به‌خوبی انجام داده‌ام. شاید بیش‌از حد خوب چون امشب کسی کاری به کتاب‌ها نداشت. در قفسه‌های دورترِ طبقه‌ی دوم، ردیفی جدا برای چند کتاب خاص چیده بودم. جلدهایی از چرم تیره که حرارت ریزی از خود بیرون می‌دادند، گویی زنده‌اند و نفس می‌کشند. گاه‌به‌گاه نگاهی به آن قفسه می‌انداختم. نه از ترس دزدی، هر گنجی را نمی‌توان ربود، بلکه از اشتیاق، تا ببینم کسی به سمتش می‌رود یا نه. تمام سال چشم‌به‌راه جوینده‌ای بودم که پشت شیشه بایستد و نگاهش میان رموز کتاب‌ها گره بخورد و از کارمندانم درباره‌ی راز آن‌ها پرس‌وجو کند و با دستانی لرزان، صفحات‌شان را ورق بزند؛ کنجکاوی او، باعث شد که امشب او را برای معامله انتخاب کنم.

مهمان ویژه‌ی امشب رامین بود. همان که چند ماه پیش چشمش از لحظه‌ی ورود به قفسه‌ی کتاب‌های ویژه – به‌گمانم اگر بگویم کتاب ممنوعه بازاریابی بهتری کرده باشم حتی اگر واقعا ممنوع نباشند – افتاد و بی‌درنگ خواست جلدی را که با چند یاقوت سرخ تزئین شده بود نشانش دهم. لحنش آمیخته‌ای از اعتمادبه‌نفس و تظاهر بود؛ می‌خواست نقش مردی ثروتمند را بازی کند، اما نگاهش، نگاهِ جوینده‌ای بود که تنها میل دیدن دارد، نه توان خریدن. وقتی برایش گفتم که آن کتابِ اسرار احضار است، شکاک لبخند زد. توضیح دادم که از آن استفاده‌ی چندانی نشده؛ آخرین بار، دکتر فاستوس در واپسین شب عمرش آن را گشود و هلن تروی را از دل قصه‌ها به بستر خود فراخواند. فاستوس خوش‌خیال تصور می‌کرد جادوی کتاب، هلن را وادار به عشق‌بازی می‌کند، و ما هم اشتباهش را تصحیح نکردیم. گفتیم بگذار لذتِ دروغ را تا آخرین نفس بچشد. رامین، بی‌آنکه حرفی بزند، به خنده‌ای عصبی پناه برد و انگشتانش را میان صفحات لغزاند. یاقوت‌های روی جلد، با هر ورق زدن می‌درخشید گویی خودِ کتاب مشتاق خواندنی دوباره بود.

دعوت دوباره‌ی رامین به کافه‌کتاب کار مشکلی نبود؛ به او کارت تخفیف نود درصدی دادم تا به بهانه‌ی نقدِ آن دوباره با هم قهوه بنوشیم. مثل اکثر انسان‌ها به دنبال گوش شنوا بود و می‌شد با لبخندی صادقانه، سوالی به‌جا، درکی متقابل و چشمانی بی‌قضاوت، قلبش را به دست آورد. او به دانسته‌هایم چندان اهمیتی نمی‌داد و تصور می‌کرد عضو فرقه‌ای از ابلهان هستم که افکارشان در شهرِ رویاها پرسه می‌زد. رامین منطق خودش را به جواب‌هایی سپرده بود که در آزمایشگاه قابل اثبات‌اند و ذره‌ای به عالم من روی خوش نمی‌داد. با این حال جز این ابله هم‌صحبتی نجسته بود که سفره‌ی دلش را برای او باز کند.

از میان ناله‌هایش، توجه به کابوس‌های چند ماه اخیرش کشیده شد. رامین دو سال پیش، همسرش را در تصادف از دست داده بود و حالا، حلقه‌ی نامزدی تازه‌ای در جیبش پنهان کرده بود تا به یار جدیدش هدیه دهد. از همان روزی که تصمیم به ازدواج دوباره گرفت، خواب‌هایش با اشک و نفرین همسر فوت‌شده پر شده بود؛ خواب‌هایی که عشق جدیدش را مملو از حس گناه می‌کرد. جرئت نداشت چیزی از این کابوس‌ها به معشوق تازه‌اش بگوید؛ می‌ترسید زن جدید گمان کند عشق او واقعی نیست و در رقابت قلب‌ها، به روحی نالان باخته است. برای آن‌که بتوانم کمکی کنم، لازم بود ابتدا اعتقاداتش را بلرزانم. اعتراف می‌کنم، همیشه از خرد کردن تصورات کسانی که شکی به باورشان ندارند لذت می‌برم. 

شب بعد، خبری از همسر مرده‌اش در خواب نبود، من بودم که به خوابش رفتم. تکه‌‌ای کاغذ در دستانش گذاشتم که آدرس یکی از محله‌های فقیرنشین تهران در آن نوشته شده بود. یقین داشتم آن‌چه خوانده را در بیداری فراموش نخواهد کرد. مطمئن بودم بعد از این خواب به جای کافه‌کتاب به همان آدرس می‌رود.

صبحِ فردا، رامین ماشینش را همان‌جا کنار کوچه‌ پارک کرد. با چاقویی در جیب و اضطرابی در گام، از در نیمه‌باز خانه‌ی متروکه وارد شد. هر پله، سنگین‌تر از پیش، به تردیدهایش می‌افزود. تا جایی که افکارش له شدند و قوه‌ای جز غریزه برایش باقی نماند. بالای پشت‌بام به انتظارش ایستاده بودم. آن لحظه برای کنار‌آمدن با حس سردرگمی، به پرخاشگری پناه برد و به سمتم آمد. نیازی به بحث نبود. یقه‌ی او را گرفتم و از بالای بام به زمین پرتابش کردم. قبل از برخورد با زمین بشکنی زدم تا جلوی پایم ظاهر شود. سرش گیج رفت و روی پشت‌بام افتاد. سیگار روشن کردم. بال‌های خفاش‌گونه‌ام را به او نشان دادم. فریادهای ناتمام می‌کشید. نخ جملاتش مدام قیچی می‌شد و رعشه‌ای که به دستانش افتاده بود را نمی‌دید.

او هم مثل دیگرانِ قبل از خودش سوالات تکراری تحویلم داد؛ من که هستم؟ از جان او چه می‌خواهم؟ آیا هنوز خواب می‌بیند؟ پس من هم پاسخ همیشگیم را تکرار کردم: «اگه دقیقاً همون کاری که می‌گم رو انجام بدی از شر مشکلت خلاص می‌شی.»

ماه‌ها گذشت تا دوباره پیدا شد. نخست با فاصله‌های طولانی می‌آمد، هفته‌ای یک بار، بعد دوبار، و سرانجام هر روز، بی‌دعوت، جلوی کافه‌کتابم ظاهر می‌شد. آرام‌آرام، نشانه‌های رامین پیشین از چهره‌اش رخت بست. لباس‌هایش، لحن صدایش، حتی طرز نگاهش، گویی از نو بازآفرینی شده بود. هر بار نوشیدنی تازه‌ای سفارش می‌داد، شاید به امید آن‌که کلید بیدارشدن در دنیای من باشد. دیگر از کابوس‌هایش حرفی نمی‌زد. گلایه داشت که چرا از جادوی خود، جرعه‌ای به او نمی‌دهم. روزی با چشمانی گردشده گفت دوست دارد این بار از بلندترین برج تهران به پایین پرتابش کنم، چون دفعه‌ی پیش از شدت ترس نتوانسته لذت سقوط را تجربه کند. اما وعده‌ی من به او هم چنان ثابت ماند: پایان کابوس‌ها. وقتی فهمید رای‌ام عوض نمی‌شود مثل برده‌ای مطیع پذیرفت. گمان می‌کرد اگر به‌اندازه‌ی کافی گوش‌به‌فرمان باشد، بالاخره دلم به‌ رحم می‌آید و دری از جهان خود به روی یکنواختی زندگی‌اش خواهم گشود.

به رامین سپرده بودم امشب دستِ پر به مهمانی بیاید. نیازی به طلسمِ محافظ برای خودش و جادوی تسخیر برای همسرش نبود. امیدوار بودم با یک صحبت و صراحت قائله ختم به خیر شود. برای احضار روح همسرش همه‌‌چیز را در طبقه‌ی سوم کافه‌کتاب فراهم کرده بودم جز همان چند قلمی که رامین باید می‌آورد. با خودش باقلوا، حلوا، رز سفید، عطری شیرین، لباس عروس و تابلوی عکس دو نفره از خودشان به همراه داشت. قرار بود روح را با خوراکی و خاطرات شیرین به اینجا دعوت کنیم تا به میل خودش بیاید. برای همین بود که یک هودی تماماً سرخ به تن داشتم. ارواح – به خصوص ارواح مونث – جذب رنگ سرخ می‌شوند.

رامین مثل گربه‌ای بود که سایه‌ها در تعقیبش باشند؛ مردد، عصبی، و ناآشنا با مسیری که انتخاب کرده بود. مدت‌ها درباره جزئیات مراسم احضار با او حرف زده بودم، اما انگار واقعیت ماجرا تازه به خوردِ روانِ این شاگردِ شبِ امتحانی رفته. شتاب داشت، می‌خواست همه‌چیز زود تمام شود، اما وادارش کردم در طبقه‌ی اول بماند، صدای شکستن لیوان و افتادن سینی هر چند دقیقه یک‌بار بالا می‌رفت؛ انگار کافه‌کتاب هم می‌دانست امشب قرار نیست آرام بگیرد. می‌خواستم پیش از آنکه شمعِ مهمانی خاموش شود، اندکی از گرمای این شلوغی را بچشد.

نوار تازه‌ای در رادیو گذاشتم و صدا را تا مرز فریاد بالا بردم. از نوار، داستان جَک پخش می‌شد، جکِ خسیس، جکِ شیاد، جکِ فانوس به دست؛ همان بدنام قدیمی که از دلِ هالووین زاده شد. قرن‌ها پیش در ایرلند، آن آهنگر سگ‌مست و حقه‌باز، نه تنها مردم، که خود شیطان را هم فریب داد. هر انسانی که سر بدیومی با او هم‌پیاله می‌شد، فریب وعده‌هایش را می‌خورد تا جایی که شهرت سیاهش حتی لوسیفر را به حیرت واداشت.

زمانی که موعد مرگ جکِ خسیس  سر رسید، خود شیطان برای گرفتن روحش پیش‌قدم شد. جک اما زیرک‌تر از آن بود که بی‌مقدمه تسلیم شود، از شیطان خواست برای آخرین بار شراب بنوشند و شیطان پذیرفت.

نیمه‌شب در میخانه، جک از لوسیفر خواست که به سکه‌ای نقره تبدیل شود تا هزینه‌ی عیش‌ونوش امشب را پرداخت کند. لوسیفر پذیرفت و در دم گرفتار شد. جک، ناغافل او را در جیب خودش انداخت و آنجا زندانی کرد. جک با لوسیفر معامله کرد که در ازای ده سال زندگی بیشتر او را رها کند و به این ترتیب از معدود انسان‌هایی شد که از چنگ مرگ و شیطان، فرار کرده.

عمری گذشت و جک به مرگ تسلیم شد. جکِ پیر را از پشت دروازه‌های شهر سیمین نگه داشتند و به بهشت راه ندادند. جهنم نیز با او مهربان نبود. جک، از چشم خدا افتاده بود و جایی در قلب شیطان نداشت. به‌خاطر این ذکاوت بی‌اخلاق محکوم شد تا ابد، با فانوسی جهنمی در میانه‌های ایرلند پرسه بزند.  تنها در شب هالووین – دوشادوش ارواح خبیث – مجاز به دیدار انسان‌ها بود ولی چه فایده؟ انسان‌ها هم از او فراری بودند. جک قانون معامله با شیطان را بلد نبود.

 می‌خواستم رامین هم دقیق به این داستان گوش دهد تا در لحظه‌ی معامله، فردایش را به امشب نفروشد.

وقتی تمام تدارکات طبقه‌ی سوم را چیدم، بلافاصله بازگشتم تا رامین را همراه خود ببرم. به اندازه‌ی کافی فرصت داشت تا از قصه و جشن لذت ببرد؛ تنها گذاشتن او، فرصتی برای تفکر بهش می‌داد. شاید به دیگر مهمانان نگاه می‌کرد و از خودش می‌پرسید چرا برای این مراسم انتخاب شده است؟ اگر همه‌ی حضار، زخم‌خورده و اسیر روح‌های گذشته‌اند، چه چیزی او را متمایز می‌کرد؟ جوابی صادقانه داشتم، اما انسان‌ها از این پاسخ من خوش‌شان نمی‌آید. تصور کنید برای خرید لباس می‌روید؛ معیارهای اصلی‌تان چیست؟ چیزی جز اندازه، رنگ، قیمت، یا برندش برای‌تان اهمیت دارد؟ وقتی جنس دلخواهت را پیدا کنی، انتخاب تمام می‌شود. حالا اگر صد لباس شبیه همان جلویت بگذارند، فرقی نمی‌کند اولی را برداری یا آخری را. لباس‌ها از این بی‌تفاوتی آزرده نمی‌شوند، اما میل انسان‌ها به متفاوت‌بودن، بی‌اعتنایی من را بی‌رحمانه جلوه می‌دهد. فرقی بین رامین و باقی مهمان‌هایم نبود. همه‌ی این مهمان‌ها، لباسی بودند که به تنم خوش‌رنگ می‌آمدند و کم‌وبیش برای من فرقی نداشت کدام را انتخاب کنم.

در ترکیب مراسم احضار، نظم معمولی به کار بردم؛ خنجری برای چند قطره خون، گردنبندی با نشان خودم تا نگاهِ کنجکاو هم‌نوعانم دور بماند، جام‌های شراب سرخ بر طاقچه‌ها تا روح همسرش از انرژی حیات تهی نماند. شمع‌ها به روح اجازه‌ی بینایی می‌داد، با نمک حلقه‌ای به دور اتاق ساخته بودم تا عواطف روح منسجم بماند، تابلویی از عکس روح کاشته بودم تا جسمی شبیه به خودش بسازد و مشتی استخوان از گورش بیرون کشیده بودیم تا آن جسم را به درستی بسازد. اکنون فقط رامین مانده بود و آینه‌ای نقره‌فام. باید روبه‌رویش می‌ایستاد و نام همسرش را، همچون ذکری فراموش‌شده، بر زبان می‌چرخاند.

رامین بر زانو افتاده بود، چنان که گویی در معبدی نادیدنی مشغول شده و نام همسرش مهتاب را با لحنی آکنده از پرستش تکرار می‌کرد. من یکی از کتاب‌هایی را که از زادگاهم با خود آورده بودم گشودم تا مسیر عبور روح را به‌سوی کافه‌کتاب باز کنم. می‌دانستم مهتاب امشب به میل خود اینجا نخواهد آمد؛ ارواح دلتنگ، چون دوال‌پا، به یار می‌چسبند و ارواح غمگین، از دور، چون تیر آرش به جان محبوبِ مغضوب می‌زنند.  ارواح شبیه به انسان‌ها در کوچه و خیابان پرسه نمی‌زنند؛ آمدوشدشان شبیه رؤیاست؛ لحظه‌ای پدیدار، لحظه‌ای ناپیدا. با وردی که از کتاب می‌خواندم، ذهن مهتاب را از میان مهِ جهانی دیگر به این نقطه می‌کشاندم.

لبه‌های آینه از درون یخ زدند، گویی سرما از جهانی دیگر به این‌سو خزیده بود. کتاب را بستم؛ وقت تماشا بود. هنوز چشمان رامین بسته بود و نام مهتاب را چون ذکری قدیمی زیر لب می‌خواند. از انعکاس او در آینه بی‌خبر بود؛ لحظه‌ای که روح در آن سطح نقره‌ای به شکل جسم در‌آمد، آمدنش را حس کرده بود، اما شجاعت باز کردن چشم و باورِ این تجدید دیدار را نداشت.

وقتی پای مهتاب از آن‌سوی آینه به فرش این اتاق رسید، سرمایی سوزناک در هوا پخش شد. همان سرما بود که چشمان رامین را گشود. مانند غزالی که بوی گرگ به مشامش خورده با وحشتی غریزی عقب پرید. دربرابرش مهتاب ایستاده بود: خشمِ جامانده‌اش از جهان مردگان تصویر ناملایمی به جسمش داده بود. دستانش تا زانو کش آمده، موهای خاکستری و خیسش بر چهره‌ ریخته، و گودی زیر چشمانش چنان ژرف، گویی از لابه‌لای خاطره‌های جان‌باخته به او می‌نگریست.

از رامین قصه‌های پرآب‌وتابی درباره‌ی مهتاب شنیده بودم؛ از وصف زیبایی و هیجان پرخروشی که آن را بامزه می‌دانست؛ انگار نه انگار که همین مهتاب، هر شب او را در دام کابوس‌های خلاقانه می‌انداخت و شکنجه می‌داد. حالا از آن فرش تمجیدی که همیشه زیر پای خاطراتِ خوش‌آیندش پهن می‌کرد، جز چند لاخ پلاسیده از تنفر به چشم نمی‌آمد. انگشتانِ روح مانند درنده‌ای در شرف شکار به شکل پنجه جمع شده بودند تا با اولین بهانه او را بدرد. گرچه، اعتراف می‌کنم هیچ‌وقت فوت کوزه‌گری این هنر عشق را نیاموخته‌ام که روی نتیجه‌ی شواهدم حساب ویژه‌ای باز کنم.

رامین مثل آهنی که حضور آهن‌ربا را احساس کرده به‌سمت او رفت. هیچ بعید نبود تمام گوشزدهای من را نادیده بگیرد و روح مهتاب را بی‌مقدمه لمس کند. نگرانی کلمه‌ی سنگینی است؛ دوست نداشتم به این زودی خطایی به این سهمگینی از او سربزند.

به حرکت گردن رامین دقت کردم. درست لحظه‌ای که تصمیم به حرف زدن گرفت، سری که پایین افتاده بود را بالا آورد و گفت: «می‌دونم. می‌دونم چرا… .»

مهتاب خندید. انگار دو نخ به گوشه‌ی لبش بسته‌ باشند و آن‌ها را آرام بکشند. بدنش مثل عروسکِ رقصنده‌ای که با باتری نیم‌سوزی کار می‌کند حرکت می‌کرد. گفت: «روشنم کن. همیشه فکر می‌کردی ازم عاقل‌تری. این بار هم به یاد گذشته‌ها.»

رامین سعی می‌کرد نگاهش را ثابت نگه دارد. گفت: «می‌خواستی بمیرم. ناراحتی که تو مردی و من زنده موندم.»

گردن مهتاب کج شد و شانه‌هایش بالا رفت و با لبی که یک طرفش می‌خندید جواب داد: «آره. همیشه می‌خواستم زجر بکشی. زندگیت رو جهنم کرده بودم مگه نه؟ فقط آرزوی عذابت رو داشتم!»

«می‌خواستی من هم بمیرم، تا توی مرگ هم با هم باشیم. بیشتر از مردن، از تنها مردن ناراحتی. می‌دونم. منم … اگه جرئتش رو داشتم همون جا خودم رو می‌کشتم مهتاب. نمی‌خواستم تو بری و من بمونم.»

«نفست بوی دروغ می‌ده. بمیری؟ چرا بمیری؟ مگه من کی بودم؟ اصلا مهم بودم؟ اگه بودم که این‌قدر راحت فراموش نمی‌کردی! کنار اون دختره دیدم چقدر ناراحت بودی. گول‌زدن من قبلاً برات راحت بود، آره. امّا حالا خیلی بهتر می‌بینم، تو رو بهتر از خودت شناخته‌م.»

چهره رامین جمع شد: «فراموش کردنت برام راحت بود؟ این همه مدت داشتی نگاهم می‌کردی و به همچین باوری رسیدی؟!»

قدم‌های سنگین مهتاب شبیه زندانی‌هایی بود که با قفلِ سنگینِ پا حرکت می‌کنند. اعضای بدنش هماهنگ با هم حرکت نمی‌کردند و گردنش جلوتر از بقیه‌ی تنش بود. گفت: «تو بودی که قول دادی. من چی می‌بینم یا تو چی حس می‌کنی مهم نیست. تو قول دادی فقط من رو دوست داشته باشی. قولت رو شکستی. حالا گریه و ناله‌ فایده‌ای نداره.» داد زد: «خیانت، خیانته!»

رامین ملتمسانه جواب داد: «اگه همون موقع می‌دونستم هستی، ولو روحت هست، محال بود بخوام ازت بگذرم.»

مهتاب بی‌اعتنا گفت: «اگه دلت می‌خواست، هنوز می‌تونستی ببینی کنارتم.»

رامین قدمی به جلو برداشت: «اگه می‌دونستم راهی هست که برگردی تا خود جهنم می‌رفتم! دستت رو می‌گرفتم و برت می‌گردوندم! من از کجا باید می‌دونستم که روحت هنوز باهامه؟!» به من اشاره کرد. «مگه نمی‌بینی؟ برای دیدنت دارم با شیطان معامله می‌کنم!» به مهتاب خیره شد. انگار در موزه به تابلویی وهم‌آلود و پرمعنا برخورده. «خواب‌هام، فکر می‌کردم حس گناه داره تو رو جلوی چشمم می‌آره ولی باز به همون خواب‌ها هم دل دادم. توی کابوس دیدنت هم برام… .» نفسش مملو از برش‌های کوتاه شد. «اگه می‌دونستم می‌شه چاقو گذاشت روی رگم تا ببرمش و بهت برسم، حتما می‌بریدم. ولی نمی‌تونم. نمی‌تونیم پیش هم برگردیم. حرفم دلی نیست. عقلمم همین رو می‌گفت. هرکاری برای فرار از این جنون انجام می‌دادم اگه ذره‌ای امید داشتم که به جایی می‌رسه. مهتاب!» مکثی کرد. «نمی‌تونسم پیشت برگردم. نمی‌تونستم بدون تو عاقل بمونم. فقط می‌خواستم فرار کنم.»

قبل از این که سفره‌ی دل‌شان را باز کنند، چای دردودل بار بگذارند و قند خاطره در دهان هم فرو کنند پیشنهاد خودم را مطرح کردم و گفتم: «هیچ‌کدوم‌تون جرئتش رو ندارید که تنهایی، از هم بگذرید. امشب، اینجایید تا من بهتون کمک کنم.»

مهتاب به من غرید و گفت: «تو کی باشی؟»

گفتم: «خیرخواهی که تونسته تو رو احضار کنه. کارهای دیگه هم ازش برمی‌آد.»

«چرا یکی از شما باید بخواد به ما کمک کنه؟»

گفتم: «شب هالووینه. به جای آبنبات، کمک شیرین‌تری بهتون می‌کنم. رامین از عالم تو بی‌خبره ولی تو که تا حالا فهمیدی، حتی اگه با هم می‌مردید، قرار نبود به هم برسید. هیچ‌وقت هم نمی‌رسید. چند سال از عمر رامین مونده؟ سی؟ چهل؟ خوش‌بین باشیم پنجاه؟ اگه تا اون موقع هنوز وجودت به این غم، پیوند خورده باشه دیگه برای نجاتت دیر شده. تا ابد باید این عذاب رو تحمل کنی. هر دوتون لازمه که یاد همدیگه رو کنار بگذارید. اگه تنهایی نمی‌تونید، من ابزارش رو دارم.»

مهتاب ناخن‌های سردش را زیر گلوی من کشید و گفت: «می‌خوای گناهش رو ببخشم؟»

«می‌خوام به کل فراموشش کنی. هر دوتون. هر عشق و خاطره‌ای که بین‌تون بوده. شاید یک روز برای همین عشق زندگی می‌کردید امّا امروز داره از درون جفت‌تون رو می‌خوره و نابود می‌کنه. تو می‌شی یک روح همیشه سرگردان و گریان. رامین هم، به پیری نمی‌رسه. فقط امشب فرصت دارید تا خودتون رو نجات بدید.»

مهتاب به رامین نگاه کرد چون به توضیح او بیشتر اعتماد داشت تا من. رامین گفت: «می‌گه دو تا نقاب بهمون می‌ده. تا امشب بتونیم مثل قبل کنار هم باشیم. صدای پایین رو که می‌شنوی، جشنه. امشب با هم می‌مونیم و وقتی نقاب رو برداریم، صبح خاطره‌ای از هم برامون نمی‌مونه که آزارمون بده.»

من ادامه دادم: «یا امشب، یک بار، برای آخرین بار، این حسرت رو از دل بیرون می‌کنید، یا جفت‌تون به‌خاطر این جدایی تا ابد ناخوش می‌مونید.»

آن دو را با بحث و گلایه و فریاد و چان‌زنی‌هایشان تنها گذاشتم. از درون چشمان‌شان پاسخم را گرفته بودم. همیشه همین‌طور است. چه در زندگی، چه پس از آن، انسان‌ها به دنبال بهانه‌ای می‌گردند تا خود را استثنا ببینند. کافی‌ست فرصتِ کمیابِ متفاوت بودن پیش‌ پایشان گذاشته شود،  دیگر راه بازگشتی نمی‌ماند.

به اتاقم رفتم تا نقاب‌ها را آماده کنم. سوغات‌های زیادی از زادگاهم به این کافه‌کتاب آورده بودم. گاهی از سرِ بیزاری آنان را به زباله‌دانی می‌انداختم و شب بعد دنبال‌شان می‌گشتم. نقاب من، انسان بودن است و این شاخ‌ها دیگر خودم را هم به سختی فریب می‌دادند. انسان‌ها نام بسیاری از گنج‌هایی که در اتاقم انبار کرده‌ام را می‌شناسند، توصیف گنگی از اکثرشان در میان کتاب‌هایی که با بی‌اعتنایی ورق می‌زنند نوشته شده. دوست داشتم رامین و مهتاب امشب سرفرازم کنند. همه، در طول عمر مشغول فرار از گذشته در جاده‌ای بی‌انتهایم و حتی اگر کسی سرش به سنگی بخورد و این‌گونه گذشته را از یاد ببرد هنوز به او حسادت می‌کنم. آرزوست که تنها یک شب از سال، جایی برای این ارواحِ تعقیب‌گر در تقویمم باز بگذارم.

مدتی بعد، رامین به اتاقم آمد و گفت که مهتاب پیشنهادم را پذیرفته است. جمله‌اش را این‌گونه چیده: «اگه می‌خوای از شرم راحت بشی، باشه.» کلماتی که بوی زخم می‌داد از ذهنی که به دارو باوری نداشت. دو نقاب نقره‌ای از صندوق بیرون آوردم، آراسته به پرهای طاووس و جواهرات ریز که زیر نور شمع می‌درخشیدند. آن‌ها را به دستان هیجان‌زده‌اش سپردم، بی‌آنکه هشدارهایم را دوباره تکرار کنم. نقاب‌ها برای یکی‌کردن دو نفر ساخته شده بودند؛ پلی میان جهان زنده و مرده، میان لمس و یاد. با به چهره‌زدن‌شان، خاطراتِ خفته درون‌شان بیدار می‌شد؛ خاطراتی که مانند گوسفندی چاق و آرام، تا سپیده‌دم زنده می‌ماند و در با رسیدن روشنای صبح، آرام و بی‌صدا ذبح می‌شد.

در میانه‌ی شور آن شب، مهتاب از رامین جدا شد. بی‌ هیچ نگاه واپسین، به سوی در دوید. حالا که نقاب من را به چهره زده بود خطوط مرگ از پوستش کنار رفته بود و نشاط در رگ‌هایش بی‌تابی می‌کرد. از میان انبوه انتخاب‌هایش، لباسی سیاه و نارنجی برگزیده بود، تا با رنگِ امشب درآمیخته شود.

مهتاب در را گشود، نفسی عمیق کشید؛ آن‌چنان ژرف که انگار هوای تالار تکان خورد. به دنبال ظرف شکلات و آبنبات‌ها رفت، نقاب را اندکی بالا زد، و صدای خرد شدن قندها زیر دندانش مثل خردشدن شیشه به‌گوش رسید. برای اولین بار لبخند زد. به دنبال چند نفر از مهمان‌هایم دوید؛ هرچند آنان نیز نقاب داشتند، برخی را می‌شناخت. نشانه‌ها و رازهایی بر زبان می‌راند که باعث شد از او بترسند و فاصله بگیرند. به جام و شرابی دست نزد، انگار می‌خواست بی‌نیازی خود به آنان را به رخ بکشد. هر چیزی را ــ از گل تا دسته‌ی صندلی ــ می‌بویید و لمس می‌کرد، گویی می‌خواست با تمام حواسش وجودداشتن را دوباره بیاموزد. روی صندلی‌ شوک‌دهنده نشست. جرقه‌ای از برق بر تنش خورد و ناگاه به خنده افتاد؛ خنده‌ای بلند و بی‌مرز، همچون دیوانه‌ای که پس از سال‌ها به دارالمجانین بازگشته باشد. درمیان جمع، به دنبال آینه‌ای قدی می‌گشت تا ببیند چقدر از زیبایی خودش را به‌ یاد می‌آورد اگر اسباب سرگرمی دیگران را فراهم نکرده بودم انگشت‌نمای جمع می‌شد.

آهنگ آهسته‌ای که در سالن می‌چرخید، ضربان‌ها را نرم کرد؛ دل‌ها را برای رقصی که سال‌ها معطل مانده بود از نو کوک می‌کرد. جسم مهتاب با زنگ زندگی به شوق آمد و قدم‌هایش آهنگین شدند. تمام شب، فقط نیم‌نگاهی کوتاه به رامین انداخته بود، اما این‌بار نگاه‌شان چون دو قفل قدیمی روی هم چفت شد. همین که انگشتان‌شان در هم گره خورد، به دل خودم موسیقی را عوض کردم. ری‌میکس شادترِ هتل کالیفرنیا پخش شد و میان راهرو کتاب‌ها، دست‌ها دور کمرها نشست و ریزخنده‌هایی آرام شرم را ــ قطره‌چکان‌وار ــ تسکین داد. نور سالن نرم شد. مهمانانی که تک‌افتادند، شادی دیگران را لحظه به لحظه در ذهن ثبت می‌کردند. وقتی پیشانی مهتاب آرام بر شانه‌ی رامین نشست، نوبت من رسید که لبخند بزنم.

رامین و مهتاب در عالم بی‌کران ذره‌ای خودشان گم شدند. آرام زیر لب چیزی می‌گفتند، بعد بی‌هوا می‌خندیدند، لحظه‌ای بغض گلوی‌شان را می‌گرفت. درهمان‌حال، تنهاییِ مطلقی که میان‌شان مشترک بود، به شکلی عجیب آرام‌شان می‌کرد؛ آرامشی که سال‌ها از یادشان رفته بود. نه گام‌هایشان سنگینی می‌آورد و نه دهان‌شان از حرف خسته می‌شد. مثل روح‌هایی سرگردان، بی‌وقفه می‌چرخیدند حس شکست‌ناپذیری می‌کردند. ساعاتی گذشت، تا آن‌که رامین آرام از مهتاب فاصله گرفت؛ انگار بخواهد از حلقه‌ی جادویی بیرون قدم بگذارد. دستی در موهایش کشید، کمی مکث کرد و پرسید: «سال بعد؟ می‌تونیم دوباره تکرارش کنیم؟»

کتابی که در دست داشتم را ورق زدم و گفتم: «بعد از این که نقاب‌هاتون رو کنار بگذارید؛ نه تو دلیلی برای صداکردنش داری نه اون انگیزه‌ای برای جواب‌دادن.»

«و اگه نقاب‌هامون رو درنیاریم؟ یعنی… فقط از روی کنجکاوی می‌پرسم.»

«کنجکاویت عضوی از قرارمون نبود.» نگاهم را از روی کتاب برنگرداندم تا متوجه شود باید این لحظه‌ها را کنار همسر سابقش سپری کند نه این که به شاخ‌های من زل بزند.

رامین بعد از سکوتی بلند گفت: «فکر می‌کردم دیگه عاشقش نیستم. یعنی… اگه مطمئن نبودم برای ازدواج دوباره آماده نمی‌شدم.» خندید. «قدیم، عکسش رو قاب کرده بودم و هر روز چند ساعتی بهش نگاه می‌کردم. بعضی وقت‌ها با عکسش حرف می‌زدم ولی اکثرا فقط نگاهش می‌کردم. کمک کرد. تونستم کم‌کم به نبودنش عادت کنم و بالاخره تابلو رو پایین بیارم. فکر می‌کردم تموم شده.»

ابرویی بالاانداختم و گفتم: «اگه عشق فقط چرخش هورمون‌ها بود، مایه‌ی عذاب روحش نمی‌شد.» به ساعت دیواری اشاره کردم. «امشب تموم می‌شه.»

«کار نقابته؟ اینکه دوباره، دارم به اون روزگار برمی‌گردم.»

«شاید. نباید تفاوتی به حالت بکنه.»

«بهم نگفته بودی قراره این‌قدر درد بکشم. نمی‌تونم دست مهتاب رو بگیرم و به این فکر نکنم که بار آخره.»

«خودتون ضرب‌المثل بانمکی دارید، زمان دوای هر دردیه. نمیشه که سالم باشی و دوا بخوای. الان دیگه برای پشیمونی دیره. ولی قول می‌دم. وقتی نقابت رو برداری دردت هم تموم می‌شه. می‌شه به درد هم معتاد شد. نقاب اجازه می‌ده خاطرات قدیمت جمع بشند. اجازه نده همه‌‌ی سرت رو پر کنند.»

رقصنده‌ها گه‌گاه از مستی و سرگیجه زمین می‌خوردند؛ خنده‌ها پشت دعواها می‌دویدند، و پرخوری‌ها سرانجامِ طبیعی‌شان را با بالا‌آوردن پس می‌دادند. صدای شکستن لیوانی از گوشه‌ای بلند می‌شد، از جایی دیگر زنی با فریادی کوتاه پی می‌برد که لبه‌ی لباسش آتش گرفته. دستگاه‌ها یکی‌یکی از نفس می‌افتادند، قفسه‌ها بی‌حوصله روی زمین پهن می‌شدند و مهمانی، مثل چراغی که دیگر رمقی برای سوختن ندارد، آرام‌آرام به پایان نزدیک می‌شد. مهمان‌ها در مسیر خروج، بی‌آن‌که قدم‌شان را کُند کنند، نیم‌نگاهی به زوجِ نقاب‌نقره‌ای می‌انداختند؛ دو نفری که انگار با زمان سرِ لج افتاده بودند و می‌خواستند امشب را با چنگ و دندان زنده نگه دارند.
مهمان‌ها یکی یکی رفتند و رفتند … و تالار خالی‌تر شد، آن‌قدر که در پایان، تنها من مانده بودم و رامین و مهتاب؛ سه سایه در تالاری که آخرین نفس‌هایش را می‌کشید.

بیرون، هوا بین شب و روز معلق مانده بود؛ همان لحظه‌ی خاکستری که انگار دنیا هنوز تصمیم نگرفته روشن شود یا تاریک بماند. سیگاری روشن کردم، شاید دودش برود و سری به پرنده‌های عاشق بزند. آن دو تازه گفت‌وگوهای پشت‌میزی‌شان را ختم کرده بودند و دوباره افتاده بودند به رقص؛ بی‌ هیچ نیازی به موسیقی. صدای آهنگ مدت‌ها بود خاموش شده بود، اما آن‌ها با ریتمی می‌رقصیدند که فقط بین خودشان جریان داشت؛ خاموش، اما زنده.

گفتم: «شب داره تموم می‌شه. نقاب‌ها!» جوابی ندادند. نه این که نشنیده باشند. من را نادیده گرفتند. «دل‌تون نمی‌خواد صبح بشه و نقاب‌ها روی صورت‌تون بمونه.»

مهتاب چرخی زد و گفت: «و باید روی راستی حرفت حساب باز کنیم چون شاخ‌هات خیلی قشنگه؟»

رامین گفت: «اگه می‌شه روح‌ها رو برگردوند، یک شب و هزار شبش دیگه فرقی نداره مگه نه؟ برای همین کم از نقاب‌ها حرف زدی. نمی‌خوای مهتاب زنده بشه.» پلک سنگینی زد. «نمی‌خوای به دردسرت بندازیم. اگه مهتاب برگرده، به دردسر می‌افتی. ما باید از هم جدا بشیم تا به تو آزاری نرسه.» نقابش را لمس کرد. «اگه شده تا آخر عمرم این نقاب رو درنمی‌آرم.»

مهتاب گفت: «اگه نقاب‌هات رو می‌خوای … باید بخریش. اگه امشب می‌تونم برگردم، اگه می‌تونی کاری کنی که دوباره با هم باشیم، می‌تونی کاری کنی که دوباره زنده بشم، مگه نه؟»

جوابم ساده بود. گفتم: «این بخشی از معامله نبود.»

مهتاب گفت: «خب حالا معامله‌ی جدیدی داریم! نقاب‌هات رو اگه می‌خوای باید به قیمتش خرج کنی!»

رامین گفت: «اگه قرار بود به زور بگیریشون دلهره نداشتی. نمی‌تونی که داری التماس می‌کنی.»

گفتم: «هالووین برای به‌یادآوردن مرده‌هاست، نه زندگی بین‌شون. برای اینکه به ترس‌هات زل بزنی نه این که جلوشون خم بشی. قرار نیست کسی رو به زندگی برگردونم.»

«انصاف نیست. مهتاب زود رفته.»

گفتم: «مهم‌تر از مهتابِ تو، زودتر رفتند و برنگشتند.»

به رقصیدن ادامه دادند. رامین قاطعانه گفت: «اگه نقاب‌هات رو می‌خوای، چاره‌ی دیگه‌ای نداری.»

مدام حرفم را تکرار می‌کردم: «وقتی درشون بیاری دیگه این حرف رو نمی‌زنی. هر دوتون با رضایت جدا می‌شید.» هشدار دادم: «داره صبح می‌شه.»

رامین دست مهتاب را فشرد. به شعله‌ای که در چشمان من می‌درخشید خندید و گفت: «ترسیده. دیدی بهت گفتم. دل شیطان به حال ما نسوخته که نگران‌مون باشه. مجبوره باهامون راه بیاد. برت می‌گردونه. دو بار از دستت نمی‌دم.» کلمات را با اضطراب کسی بیان می‌کرد که قصد قانع‌کردن خودش را دارد، نه دیگری.

به رقص آرام خود چسبیدند، انگار زبان در این لحظه دیگر به کارشان نمی‌آمد. پیشانی‌شان را به هم تکیه داده بودند و بوی تن و عطر موی هم را می‌بلعیدند. چشم‌هایشان پر از وعده‌های خاموش بود؛ قول‌هایی که زیر پوست نگاه می‌لغزند و به جدایی نه می‌گفت. برای من تازگی نداشت؛ بارها دیده بودم که انسان‌ها از بازگشت به آن تاریکی قدیمی می‌ترسند، از سقوط دوباره به نقطه‌ی صفر، آن‌هم با دستانی خالی‌تر و قلبی فرسوده‌تر. پس دستان‌شان محکم‌تر دیگری را فشرد انگار اگر رهایش کنند، سایه‌های وهم از شکاف شانه‌شان بالا می‌خزد و دوباره در جان‌شان خانه می‌کند.

نگاه‌های هراسان‌شان گاهی به بی‌اعتنایی سرد من می‌افتاد و گاهی به سایه‌روشن بیرون کافه، جایی که صبح مثل جانوری گرسنه نزدیک می‌شد. دست رامین ــ لرزان اما مصمم ــ آرام به سوی نقاب مهتاب رفت؛ شاید برای پایان‌دادن به لجاجت، شاید برای دیدن چهره‌ یکدیگر، حتی اگر تنها برای یک چشم‌به‌هم‌زدن باشد. انگشتان‌شان بر پرزهای نقاب می‌لغزید، همان‌طور که حسرت بوسیدن، مثل تب، به جان‌شان چنگ می‌زد. گونه‌، چانه‌ و پیشانی نقاب‌ها را لمس کردند، انگار می‌خواستند با همان لمس، راهی به زیر آن پیدا کنند. لحظه‌ای که دو نقاب به هم خوردند، صدایی خشک و تکان‌دهنده در تالار پیچید؛ و سپس طلوع خورشید.

دو نقاب نقره‌فام با صدایی خفه روی زمین غلتیدند؛ تنها یادگاری از شبی که بیش‌ازحد کش آمده. از رامین و مهتاب هیچ اثری نمانده بود. حتی من، که سایه‌ام به جهان‌های دیگر می‌رسد، نمی‌توانستم بگویم قدم‌شان به کدام سوی پرده لغزیده است.

اینک نه تن‌شان گرمای حضور زندگان را داشت، نه خنکای خاموش مردگان را. انگار میان دو جهان شکافی باریکی هست که فقط برای یک نفس گشوده می‌شود و آن‌ها درست در همان نقطه فرو افتاده‌اند. حضور کم‌رنگ‌شان، از کنارم ‌گذشت و خاموش شد. فقط نقاب‌ها ماندند؛ سرد، بی‌ادعا، و صبورتر از هر روحی.

نقاب‌ها را برداشتم. چند ساعت بعد باید دوباره کافه را باز می‌کردم. گرچه این قصه را نوشتم امّا می‌دانم امشب را چگونه به خاطر خواهند آورد. همیشه وقتی معامله‌ با شیطان به بن‌بست می‌رسد انگشت اتهام را به‌سمت شیطانِ قصه می‌گیرند؛ انگار‌نه‌انگار ابتدا چه کسی جوهر در قلم زده، دعوتنامه را امضا و سپس آن را پاره کرده.

Unknown
+ posts

امیر صادقی، نویسنده فانتزی، دانشجو و پژوهش‌گر ادبیات انگلیسی است. تاکنون داستان‌های کوتاه «شکلات آقای نویسنده»، «کارگزین اهریمن» و «ویراستار مرگ» از وی منتشر شده است امّا حدس و گمان بر این است که تنها زیر شکنجه حاضر به چاپ داستان بلند می‌شود. اوقات فراغت خود را با فعالیت در یوتیوب «گمانه‌سرا» پر می‌کند تا شاید ذره‌ای علاقه دیگران به ادبیات فانتزی را افزایش بدهد. با آن‌که رویاهایش تطابقی با عملکردش ندارد، هنوز از عرصه فعالیت در نویسندگی و نقد ادبی کنار نکشیده است.

22 نظرات
  1. رضا فنایی
    رضا فنایی می گوید

    عالی بود لذا بردم داخل جاده داشتم می‌خوندم خیلی حال داد ممنون بابت این داستان عالی

  2. علی
    علی می گوید

    راستش داستانت واقعاً منو غافلگیر کرد. یکی از چیزهایی که بیشتر از همه جذبم کرد، راوی فوق‌العاده داستان بود؛ شخصیتی که نه انسانه نه شیاطین کلیشه‌ای، و همین باعث شده بود روایت کاملاً تازه و متفاوت به نظر بیاد. متن صدا داشت؛ یعنی لحن، ریتم و زاویه‌دیدت کاملاً مشخص و قابل تشخیص بود و متوجه شدم با نویسنده‌ای طرفم که لحن خودش را پیدا کرده.

    رابطه‌ی رامین و مهتاب هم واقعاً جذاب و تاثیرگذار درآمده بود ترکیبی از عشق، وابستگی، ترس و حسرت. دیالوگ‌هاشون طبیعی و باورپذیر بود و همین باعث شد لحظاتشون در ذهنم بمونه.
    و از همه مهم‌تر، پایان داستان واقعاً تأمل‌برانگیز بود. نه بسته شد و نه رها شد؛ درست در جایی ایستاد که آدم بعد از بستن متن هنوز چند دقیقه بهش فکر می‌کنه.

    درمل خیلی خوب نوشتی و واقعاً ارزش خوندن داشت.

  3. Alireza
    Alireza می گوید

    سلام آقای صادقی، از داستانت لذت بردم و سرگرم شدم.
    حالا به خاطر اسپیول چیزی درمورد داستان نمیگم تا بقیه هم بخونن.

  4. RaMaJ
    RaMaJ می گوید

    حتی اگه ابدیت رو هم به آدما بدی ، حسرت ابد و یک روز تو دلشون میمونه

    کوتاه بخوام‌ بگم لذت بردم 🙂

  5. نیما
    نیما می گوید

    واقعا واقعا بی نظیر بود
    تکان دهنده و شاید درد ناک برای من
    لذت بردم جناب صادقی
    از قلم پر احساس و ذهن پر از تخیل شما لذت بردم❤️

  6. Kimia
    Kimia می گوید

    وای چه قشنگ!
    واقعا درگیرش شدم!
    خیلی برام سؤال شده که اگه نقاب‌ها رو بر نمی‌داشتن چی میشد؟

  7. محمد غفاری
    محمد غفاری می گوید

    لذت بردم… و چقدر از فاصله زیبایی قلمت با قلمم غبطه ، تمام وجودم رو در برگرفت..امیدوارم که خیلی زود تر داستان دیگری از قلمت رو بهش ، روح بدمی..🤍🫂

  8. محمدرضا
    محمدرضا می گوید

    عالی بود خسته نباشید جناب صادقی از داستان شما خیلی خوشم اومد

  9. فرود
    فرود می گوید

    لذت بخش💛☀️

  10. مجتبی
    مجتبی می گوید

    آقای صادقی صندلی الکتریکی دوست داری یا میخ دار؟ من میخوام شمارو شکنجه کنم تا یک رومان بلند بنویسید زیا از تک تک اتفاقات و کلماتتان لذت بردم…

  11. YASIN_SWORDMAN89
    YASIN_SWORDMAN89 می گوید

    واقعا داستان زیبایی بود داستانی از میزبانی شیطان به روایت شیطان
    اقای صادقی به امید روزی که یک سری کتاب بزرگ فانتزی داشته باشی که تمام ایرن بشناسند

  12. arsalanmak
    arsalanmak می گوید

    خیلی خوب بود مخصوصا راوی ذهنمو درگیر کرد تلاش نکردن راوی برای اینکه نقاب رو ور دارن هم جالب بود برام
    ممنون از صادقی عزیز بابت این داستان کوتاه ❤️

  13. arsalanmak
    arsalanmak می گوید

    راوی خیلی شخصیت جالبی داشت تلاش نکردنش برای راضی کردنشون برام نتیجه بر نداشتن نقاب رو جالب تر کرده بود ممنون از صادقی عزیز بابت این داستان کوتاه ❤️
    (برا دومه دارم کامنت میذارم فکر کنم اولیه ارسال نشد این یکی هم کامل تر نوشتم)

  14. zero_zero_one
    zero_zero_one می گوید

    من خوندم و باید بگم عشق کردم. به نظرم پتانسیل داره که این داستان یا این دنیا گسترده تر بشه.

  15. behnam tarin
    behnam tarin می گوید

    به نظرم یه ویراستار میخواد . تو پاراگراف اول مخم رگ به رگ شد از اشتباه تایپی و نگارشی

  16. اسرافیل
    اسرافیل می گوید

    من الان فرصت کردم بخونمش و از چیزی که فکر می‌کردم بهتر بود:)
    تو تلگرام دیدم یکی نوشته‌بود عشق رامین باور‌پذیر نبود ولی بنظر من کسی که عشق رو تجربه کرده باشه رامین رو به شدت درک می‌کنه. کاراکتر پردازی مهتاب هم واقعی بود و چیزی که برام جالب بود جزئیات ریزی بود که تو داستان رفتارهای کاراکترارو به شدت واقعی می‌کرد.
    لذت بردم.

  17. Hadis
    Hadis می گوید

    داستانتون هم از نظر روایت قوی بود هم از نظر حس‌وحال. انگار چند دقیقه از دنیا جدا شدم و فقط در فضای داستان بودم. واقعاً کارتون عالیه.

  18. Navid Wade
    Navid Wade می گوید

    داستان عالی بود! بویژه فضایی که تو کافه از شب هالووین توصیف میکردین، منو واقعا درگیر خودش کرد. به امید موفقیت های بیشتر در زمینه ی داستان نویسی.❤

  19. فرزان حقیقی
    فرزان حقیقی می گوید

    امیر جون کار ات عالی بود. تو همیشه بالایی… :))

  20. مهرداد
    مهرداد می گوید

    اصل این داستان: ذات کافه‌ های حومه انقلاب

  21. Amir
    Amir می گوید

    داستان محشر بود، اگه حتی ادامه داشته باشه شاید حتی بهترم بشه

  22. Mahsa
    Mahsa می گوید

    آقای صادقی از داستان جذابتون بسی لذت بردم. به نظرم ترکیب فرهنگ غربی با فرهنگ ایرانی رو خوب و باورپذیر درآورده بودید. راوی و نحوه روایت، خواننده رو با خودش همراه میکرد و تا آخر کنجکاو نگه میداشت. این نظر کسیه که اهل خوندن داستان فارسی یا داستان کوتاه نیست.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.