ماهی و نقاش

شن. تمام داستان درباره شن بود. شن‌هایی که بوم نقاشی شده بودند.

          شن. تمام داستان درباره شن بود. شن‌هایی که بوم نقاشی شده بودند. شن‌هایی که ابزار خلق گشتند و عشق ساختند و قلب شکاندند.  همه‌چیز از شن‌ها شروع شد.  آنجا وسط ساحل شنی کوچکی، میان صخره‌های سنگی که ساحل شنی را از دید پنهان می‌کردند، مرد با پیراهن سفید و عرق کرده،  لب ساحل به آرامی با پای برهنه قدم برمی‌داشت و تلاش می‌کرد پاهایش گرمی آفتاب دم ظهر را احساس کند. بی‌الگو راه می‌رفت. از خوشحالی آن‌که شب دوباره ببیندش زشت می‌رقصید. از دم ظهر آنجا رقصید تا حرکات ناموزونش توی شکم تاریکی گم شد.

  شب مانند زندگی آمد و ساحل را خورد. آب دریا عین نفتِ خانمان‌سوز سیاه شد و انگاری دیگر خبری از موج‌ها نبود. هنوز می‌رقصید. دست‌ها را کشید و به دو طرف باز کرد. می‌چرخید. آرام و خوشحال. آرام و نرم. آرام و پر از شعف. زشت و آرام می‌رقصید.  نه نوری بود. نه نسیمی. سکوت مثل خدا مالک تمام فضا شد. فقط مرد آنجا بود و شن‌های زیر پایش و آبی که مرزی با آسمان سیاه نداشت. مرد درنهایت ایستاد و به دریا خیره شد. دست‌هایش هنوز باز بودند. سطح آب لرزید و موج‌های دورانی روی آن  به چشم آمدند.  چیزی روی آب بود.  می‌چرخید و شنا می‌کرد. انگار مثل مرد، ناموزون و زشت روی سطح آب می‌رقصید. زشت و آرام.

بوی لجن کهنه هم به فضا اضافه شد. سکوت و بوی لجن و سیاهی و شن. هیکل رقصانِ میان آب توی تاریکی گم شد.  اما آرام شنا‌کنان به ساحل آمد و تنش را کشید دم خشکی.  عین ماهی  می‌مانست. یک قزل‌آلای چاق، سفید و زشت و بزرگ به اندازه یک قایق چوبی کوچک.  اما جای فلس پوست داشت و جای دو باله جلویی، دو دست کوتاه. به اندازه بازوان کودکی به بلوغ نرسیده. نحیف و استخوانی. با دمی بلند و دراز که روی زمین پی خودش می‌کشید و ردش را روی شن‌ها جا می‌گذاشت. چشم‌هایش اما شبیه آدمی‌زاد بود. با قرنیه‌ای به سفیدی ماه بالای سرشان. کنجکاو به دنیای بیرون آب نگاه می‌کرد و بدن نافرمش رعشه داشت. آب از روی پوست سفیدش سر می‌خورد و پایین می‌ریخت. دم ساحل دراز افتاد و شن‌ها را نفس کشید. مرد، خیره با دست‌های باز نگاهش می‌کرد. لبخند می‌زد و چشمانش خیره به بدن ماهی بود. ماهی کمی همان‌جا ماند  تا نفسی تازه کند.  مدتی گذشت. تکان خورد و با دست‌های کوچک و کشیده‌اش شروع به نقاشی روی شن‌های ساحل کرد. مرد هم آرام رفت و از پشت به آغوشش کشید و پوست خیس لجن گرفته سفیدش را بوسید و بویید. آن شب. شب اول  فروردین بود.

  سه ماه پیش، سرمای زمستانی دی‌ماه ساحل را ول نمی‌کرد. شب بود و سرد بود و مرد تنها روی صخره‌ها.  می‌نشست و به  زن فکر می‌کرد. بیست‌وپنجمین سالی بود که دیگر صدایش را نشنیده بود. صورتش را ندیده بود و بویش را حس نمی‌کرد.  عاشق زن شد. زن عاشق او شد. بعدش زن او را نخواست و رفت و مرد حسرت کشید. هنوز حسرت می‌کشید. نقاش بود. یک دفتر کوچک نقاشی همراهش داشت. اما سال‌ها می‌شد که حتی خط‌خطی هم لای برگ‌های سفیدش پیدا نمی‌کردی.

آن بالا روی صخره‌ها دم ساحل می‌نشست و از بی‌خوابی سیگار می‌کشید. چرتش می‌برد و از خواب می‌پرید و سیگاری می‌کشید و دوباره چرتش می‌برد. داستان تکراری هر شبش. آن شب هم بعد از این‌که اولین پاکت را تمام کرد روی سنگ‌ها خوابش برد. از نیمه‌شب گذشت. ماه، تنها میان آسمان می‌درخشید و وسط ساحل شنی را، به رنگ سفید روشن می‌کرد. از خواب که بیدار شد گردنش کمی درد داشت. انگاری معده‌اش ترش کرده باشد و ته حلقش مزه  تلخی حس می‌کرد که گلویش را می‌سوزاند. چشمانش هنوز تار بود. ولی نور ماه را وسط ساحل می‌دید. گویی تعمداً بخواهد ساحل را روشن‌تر کند. مرد کمی چشمانش را مالید تا بهتر ببیند و زبان از دهانش درآورد و چند بار عمیق نفس کشید و خلط بیرون ریخت تا از شر آن طعم تلخ  ته گلویش راحت شد.

چشمانش کم‌کم با تاریکی کنار آمد. نمی‌دانست چه ساعتی از شب یا نیمه‌شب بود. اما گویی ساحل تغییری داشت. پنداری کسی چیزی روی شن‌ها کشیده باشد. و نور ماه مثل پروژکتور تئاترهایی که عمری بود سراغ‌شان نمی‌رفت، صحنه ساحل شنی را روشن کرد. با خط‌خطی‌های معجوجی جلوی چشمانش.  کنجکاو شد و رفت و به نقاشی روی شن‌ها نگاه کرد. طول کشید تا از آن خط‌خطی‌ها سردربیاورد. مثل داستان مصوری توی چشمش می‌زد. یک گوی بود. شاید یک تخم. یا زندان. که چیزی درونش محصور بود و آدم ماهیانی دورش عبادت می‌کردند یا شاید می‌رقصیدند.  زندان-تخم باز شد و ماهی نحیفی از اعماقش بیرون زد.  مریدانش حریص‌تر می‌رقصیدند. رقص زشت ناموزونی از سر خوشحالی یا ترس.  درنهایت ماهی تازه متولد-آزاد شده به اعماق شنا کرد و رقص آرام گرفت. احساس کنجکاوی توامان با احترامی به خالق این اثر و داستانش پیدا کرد. ماهی به اعماق دریا شنا می‌کرد. از زندان-تخم درآمده بود و پایین می‌رفت. از میان تورها و قلاب ماهیگیران می‌گذشت. ماهی‌های دیگر را پشت سر می‌گذاشت. بقیه شکار می‌شدند و او پایین می‌رفت. به اعماق صعود می‌کرد. به آن‌جایی که دیگر دام هیچ صیادی به او نرسد. 

وقتی که مطمئن شد از چشم بزرگ‌ترین شکارچیان دور مانده و بزرگ‌ترین کشتی‌های صیاد هم ناتوان از شکارند، ایستاد. معلق میان آب و به آسمان بالای سرش خیره ماند. نور ماه سایه مرد را روی نقاشی ساده و درهم جلوی پایش می‌انداخت. جوانی‌اش به تدریس در دانشگاه و برپایی گالری‌هایش و مرور هزاران نقاشی و طراحی گذشته بود. اینجا اما گویی به سنگ نوشته‌ای باستانی نگاه می‌کرد. انگار دست مردان هزارههای پیشین، غرق در وحشت دنیای ناشناخته اطراف‌شان و مملو از خیالات، برایش چیزی کشیده بودند.  لذت می‌برد. دفتر نقاشی خالی‌اش را درآورد و زیر نور ماه، تصاویر روی ساحل را روی کاغذ سفید تقلید کرد. صبح نزدیک شد و خواب دیگر چشمانش را می‌دزدید. پس به خانه رفت تا پس از غروب دوباره به ساحل بازگردد.

  مرد دوباره آن‌جا بود. نشسته روی صخره‌ها و خیره به حکاکی‌های ساحل.

 روز گرمی بود و آفتاب گویی بنا داشت آب دریا را جوش آورد. قایق چوبی نیمه شکسته کوچکی آرام آمد و ایستاد و جلوی دید ماهی که خیره به خورشید بود را گرفت. کمی از تعلیق قایق روی آب نگذشته بود که  مردی که انگار بی‌صدا درونش دراز کشیده بود، ایستاد. خسته و ضعیف و ناتوان که با چشمانی لرزان اطراف را می‌نگریست و گویی شرم داشت احدی در آن حال زار، شاهدش باشد. ماهی از آن پایین نگاه می‌کرد و گویی  نور آفتاب و آب دریا، انعکاس تصویر مرد را تا آنسوی افق اقیانوس می‌بردند. مرد ناگهان به آب پرید و دریا مرد را پذیرفت و پایین کشید. ماهی دستان لاغرش را، رها، میان آب به اطراف گشوده بود و می‌دید که جریان آب، مرد نحیف نیمه‌جان را به سمت خودش می‌آورد.

تن رو به مرگ مرد نحیف به ماهی رسید و بدنش که در تقلای فرار از مرگ بود، جستی زد و ناخودآگاه دست ماهی را گرفت و ماهی مرد را سمت خودش کشید. پوست‌شان لمس شد و ماهی فهمید که پوست تنش نه به ماهیان ریز اطرافش که به پوست این موجود می‌ماند و مشعوف شد و از فرط شعف، پوست مرد مغروق را به دندان کشید و طعم گوشت انسان به زبانش لذتناک آمد و آن را صرف قوت بعد از ظهرش کرد. مرد، داستان امشب را هم به دفترش منتقل کرد و دم صبح دوباره به خانه رفت. به امید نقاشی جدیدی برای شب بعدش و وقتی کلمه «امید» از پس ذهنش گذشت، ترسید. گویی فراموشش کرده بود.

  ماهی شروع به بلعیدن انسان‌ها کرد. می‌چرخید و صیادان را شکار می‌کرد. می‌بلعید. می‌جوید و لذت می‌برد. مزه انسان‌ها از مزه ماهیان بهتر بود. بوی لجن دریا نمی‌داد. از لمس آدم‌ها لذت می‌برد. وقتی بقیه ماهیان پوست عجیبش را لمس می‌کردند، تنش به رعشه می‌افتاد و می‌لرزید. پوست انسان‌ها شبیه بدن خودش بود. لمس پوست آدم‌ها و به دندان کشیدن آن، خوشحالش می‌کرد. زیر قایق‌ها دور خودش می‌چرخید و می‌چرخید تا گردابی می‌ساخت و قایق‌ها را پایین می‌کشید و مغروقان دریا را صرف شامش می‌کرد. ماهی هیولا شد.

مرد فکر کرد شاید وقتی چرتش می‌برد یا هنوز به ساحل نرسیده نقاش به ساحل می‌آید تا پنهانی اثر را کامل کند. اما دوست داشت که نقاش را ببیند. نه که مصاحبتی داشته باشند یا سیگاری روشن کنند. فقط می‌خواست که تنها در تاریکی شب نظاره‌گر خلق اثرش باشد.

قبل از غروب روز بعد وسط صخره‌ها برای خودش جایی ساخت و پنهان شد و فلاسک را بیرون آورد و برای خودش چایی ریخت. ساحل تمیز بود و هیچ خطی و خالی نداشت. برایش سؤال شد که چه کسی صبح نقاشی‌ها را پاک می‌کند. ساعاتی گذشت و خورشید رفت و سرمای زمستان آمد. از جایش بلند شد تا کمی آن‌طرف‌تر، جایی که بوی ادرار سمتش بازنگردد، خودش را خالی کند.

هوا تاریک و احتمالاً نیمه‌شب بود. از جایش که بلند شد مرغابی‌ها ناله کردند. ناگهان جیغ و فریادشان دریا و ساحل را گرفت. بوی لجن هم آمد و گویی موج‌ها ناگهان از حرکت افتادند. مرد از بوی لجن به تهوع افتاد. با دست راست دماغش را گرفت و تلاش کرد با دهان نفس بکشد.  مثانه پر هم بیشتر اذیتش می‌کرد. پرنده‌ها هنوز ناله می‌کردند. نزدیک ساحل می‌چرخیدند و فریاد می‌زدند. بالای سوی کم‌عمق آب، همه دورانی و ساعت‌گرد، در پرواز بودند. روی آب هم، درست هم‌محیط مسیر حرکت پرنده‌ها، امواجی می‌دیدی. انگار چیزی زیر آب می‌چرخید و شنا می‌کرد. صدا، مرد را گیج کرد و تهوع و فشار مثانه مجبورش کرد دوباره همان‌جا بنشیند. هیکلی روی آب دید. آرام می‌چرخید. توی تاریکی. امشب ماه نبود. مرد دقت کرد اما پنداری آسمان امشب ماه نداشت. نمی‌توانست تمیز دهد. نمی‌دانست چه می‌بیند. قایقی بود یا مردی قوی‌هیکل، شاید هم ماهی بزرگی. هرچه که بود آن‌جا آرام شنا می‌کرد و پرنده‌های نالان دریا هم همراهی‌اش می‌کردند. آن هیکل نهان در تاریکی مسیرش را با طمانینه سمت ساحل کج کرد و آن بالا هم پرنده‌ها هم‌مسیرش پرواز می‌کردند و جیغ می‌زدند. مرد کم‌کم به بوی لجن عادت کرد و تهوعش بهتر شد. ساحل را نگاه می‌کرد. نزدیک‌تر شد. مرد فکر کرد شاید مغروغی باشد که جریان آب اقیانوس به ساحل رسانده‌اش. آب علایق عجیبی داشت. انسان‌هایی بودند که دریا هرگز جنازه‌شان را پس نداد. برای خودش نگه داشت. خودش مراسم تدفین گرفت و توی خودش پنهان کرد. اما جنازه‌هایی بودند که به محض جان دادن به خشکی پس داده می‌شدند. انگار که دریا نفرت داشت از نگه‌داشتن‌شان.  فکر کرد که شاید از آن جنازه‌ها باشد و خدایان اقیانوس تقدسش را نپذیرفته و پس زده‌اند.

 شئ توی تاریکی به ساحل رسید ولی بی‌جان نبود و خود را بیشتر به ساحل کشاند. آرام جلوتر آمد و دم ساحل دراز کشید. موج‌ها به صورتش می‌خوردند و رد می‌شدند و دوباره به دریا باز می‌گشتند. انسان نبود. ماهی بود. نهنگ یا کوسه. احتمالاً مریض بوده و خود را به جریان دریا سپرده و آب هم به ساحل آورده تا اینجا جان دهد. ماهی تکانی خورد و مرد پنداری دو دست دید. هنوز هم با گوشه چشمش دنبال ماه شب می‌گشت. ماهی دست راستش را بالا آورد. مرد دید که آن موجود دست آدمی دارد. دیگر پلک نزد. ماهی چرخید و با دست‌های لاغر خودش را روی ساحل کشید. مرد، ماهی را می‌پایید. نفس نمی‌کشید.  انعکاس نور ماه که هنوز توی آسمان پیدایش نکرده بود، ساحل را به روشنی صحنه رقص باله کرد. مثل صحنه‌هایی که مرد توی خانه عمارتش می‌نشست و زن روبه‌رویش باله می‌رقصید. به اتاق تمرین می‌رفت و نگاه می‌کرد و زن به همراهی آن همکار رقاص ریش بلند، باله تمرین می‌کرد. به سالن می‌رفت و می‌نشست و زن با همکار طاس و قدبلندش باله اجرا می‌کرد. از سالن رقص به خانه باز می‌گشتند و زن توی راه باله می‌رقصید و مرد نگاه می‌کرد. ساحل همان نور را داشت. نور باله را. ماهی را دید روی ساحل خم شده، دور خودش می‌چرخد و با دستانش شن ساحل را خط می‌اندازد. مرد خیره بود و نمی‌دانست وحشت کرده یا کنجکاو شده. انگار زن روی ساحل باله می‌رقصید. بوی زن هم می‌آمد. ماهی مثل زن که روی مبل لم می‌داد و داستان تمرین‌هایش با مرد طاس و مرد ریش‌بلند را تعریف می‌کرد، روی ساحل لم داده بود و داستان خودش را روی شن‌ها نقاشی می‌کرد.

مرد تلاش کرد کمی جایش را تکان دهد. پای راستش خواب رفته بود. می‌خواست ببیند که ماهی روی خاک چه خلق می‌کند. بلند شد و فلاسکی که کنارش بود افتاد و صدایش به ماهی رسید و ماهی بدنش را چرخاند و به چشم‌های مرد خیره شد. مرد وحشت کرد. ماهی کنجکاو شد. مرد دوید سمت بالای سنگ‌ها که فرار کند. ماهی جهید. آن‌قدر بلند که به انتهای ساحل، کنار سنگ‌ها رسید و پای مرد را با دست چپ لاغرش گرفت. اما ماهی ترسید. تابه‌حال از دریا دور نشده بود. پس مرد را کشید سمت آب. خودش روی شن‌ها می‌خزید و مرد را هم دنبالش می‌کشید. مرد برای فرار تقلا می‌کرد اما قدرت دستان ماهی فراتر از زور بازوان انسانی مرد بود. به لب آب که رسیدند، ماهی ایستاد. هوس کرد مزه گوشت آدمی را بیرون آب امتحان کند. انسانی که بوی دریا نگرفته باشد. روی مرد نشسته بود و پشت مرد به خاک بود و دست‌های لاغرش را دو طرف صورت مرد ستون کرده بود. یاد آن شب افتاد که روی زمین فرش‌شده خانه اعیانی‌اش دراز کشیده و زن رویش نشسته و دست‌هایش دو طرف صورت مرد ستون شده بود. آب‌ دهان ماهی روی صورت مرد ریخت و یادش آمد زن آب دهانش را از سر هوس روی صورت مرد ریخت. ماهی نزدیک شد و شکار شبش را بویید و بدنش که جای فلس، پوست داشت به بدن مرد چسبید. مرد یادش آمد که زن خم شد و تنش، پوست مرد را لمس کرد و گردنش را بویید. هنوز بوی زن را یادش بود. هیولا با دست‌های لاغرش گردن مرد را چسبید و فشار داد و چشمان مرد سیاهی رفت. زن آن شب گردنش را گرفته بود و از هوس فشار می‌داد  و مرد به زن لبخند می‌زد. ماهی دندان نشان داد. می‌خواست گوشت مرد را تکه‌تکه کند و به آب بکشاند. مرد وحشت کرد و  ماهی که جلوتر آمد، میان پاهای مرد ناگاه گرم شد. مثانه‌اش را همان‌جا خالی کرد و شرمسار شد.

دنیا روی سرش خراب شد. یادش آمد، آن شب که زن خم شد و مرد را بوسید، از فرط شعف و اضطراب همانجا خودش را خراب کرد. میان پاهایش گرم شد. زن سریع از رویش پرید کنار. نشست و دامن و شورت خیس شده اش را در‌آورد و به سطل آشغال انداخت. ناامید شد. رفت حمام و میان پاهایش را شست و هیچ حرف نمی‌زد. لباس جدید پوشید و رفت. مرد همان‌جا دراز افتاد. زن رفت و مرد تا صبح جرئت نکرد از جایش بلند شود. امشب هم دوباره میان پاهایش خیس شد. ماهی از روی مرد بلند شد. مرد دیگر حتی تقلا نمی‌کرد. دست‌وپا نمی‌زد و همان‌جا فلج افتاده بود. ماهی تکان خورد و پایین رفت و میان پاهای مرد را بو کرد. بوی ادرار برایش تازه و عجیب بود. اول بویید. بعد زبان درآورد و میان پاهایش را لیسید. مرد بی‌جان آن‌جا بود. ماهی آن‌قدر لیسید که سیر شد. نزدیک صبح بود. بلند شد. در دست مرد دفتر کثیفی پیدا کرد. دقیق شد و نقاشی های خودش را آن‌جا دید. مرد حتی پلک نمی‌زد. آفتاب صبح بیرون می‌زد و از گرگ‌ومیش گذشته بود و تشعشعات خورشید صبحگاهی دنبال غلبه بر شب بودند. ماهی خودش را کشید توی آب. مرد هنوز بی‌جان کنار ساحل بود. پلک نمی‌زد ولی نفس می‌کشید. مثل آن شب که زن رفت. پلک نمی‌زد ولی نفس می‌کشید.

 صبح شد و خدای آسمان، آفتاب را از افق دریا بیرون کشید. مرد ناگهان از جایش پرید. هوا را تا جایی که ریه‌هایش درد بکشد داخل داد. آفتاب مستقیم بود. نشست. انگار تمام محتویات معده‌اش را بالا آورده باشد و دوباره ببلعد. دهان و گلویش چنین حسی داشتند. جلوی چشمان را گرفت که آفتاب بیشتر اذیت نکند. خاطرات شب زود توی مغزش. دنبال دفتر نقاشی گشت. بدون این که شن‌ها را نگاه کند با دستش روی زمین را کاوید و دفتر همان‌جا بود. از جایش بلند شد و بین پاهاش و روی شلوار احساس رطوبت کرد.  عق زد. می‌خواست از انتهای روده تا ابتدای گلویش را خالی کند. چنان عق زد که عضلات بین دنده‌هایش از درد به خود پیچید. چاره نداشت. باید سریع می‌زد از ساحل بیرون و به خانه می‌رسید.  همین‌که قدم برداشت روی ساحل باز هم خط‌خطی‌هایی دید. ماهی یک تصویر برایش کشیده بود. نقش ساده‌ای از  مرد و ماهی کنار هم. به خانه رفت و خودش را زیر دوش آب غرق کرد و شامپو و صابون به خودش زد و با لیف و کیسه روی پوستش را  کشید که خون از پوستش بیرون زد و کف حمام سرخ شد.

 مرد آن‌جا نشسته بود. توی اتاقش. لیوان چای کنارش بود و سیگار می‌کشید و خاکستر سیگار را تندتند توی گلدان کنار مبلش خالی می‌کرد. وحشت کرده بود که چرا در آن لحظه خاطر زن از ذهنش گذشته. شرم کرد از یادآوری خاطراتش. سبب سیگارهایی که پشت‌به‌پشت روشن کرده بود، التهاب حنجره‌اش چنگ می‌انداخت.  سرفه می‌کرد و زیر نور آفتاب سر صبح که از شیشه توی صورتش می‌خورد، خوابش برد.

 ناگهان نفس عمیقی کشید و از خواب پرید. انگاری که تمام مدت خوابش، هوا به ریه‌ها نرسیده باشد. عرق کرده بود و غروب هم گذشته بود و یاد ماهی افتاد. سریع پاکت سیگارش را برداشت. فقط چهار نخ مانده بود. رفت و به ساحل رسید و توی راه سه نخ را کشید. ساحل آرام بود. موج‌ها می‌زدند و نسیم ملایمی توی هوا می‌چرخید و مرغان ماهی‌خوار کنار آب روی شن‌ها نشسته بودند و شب می‌گذراندند. ماهی هنوز داستانی روی ساحل برایش تعریف نکرده بود. گشت و توی آسمان خط نازکی از هلال ماه را دید. به نظرش آمد که ماه این چند روز غریب عمل کرده. روزی هلال بوده و فردایش قرص کامل و شب بعدش پنهان در اعماق آسمان. فکرش درگیر ماه و آسمان شب بود که نسیم رفت و موج‌ها ایستادند و مرغابی‌ها وحشت کردند و پریدند و صدای‌شان گوش‌های مرد را پر کرد. پنداری دریا تبدیل شد به آب راکد کهنه‌ای که بوی لجنش دوباره مرد را متهوع کرد.

حواسش جمع آب شد. امواج دورانی ریزی را رویش دید که کم‌کم قطرش بیشتر و بو هم شدیدتر می‌شد . آخرین سیگار شبش را هم روشن کرد و پشت قوزدار ماهی از آب زد بیرون و مستقیم به سمت مرد آمد. آرام خودش را روی شن‌ها کشید و به مرد رسید. دمش روی زمین بود و دست‌ها را سیخ ستون کرده و سرش را تا جایی که امکان داشت بالا آورد تا هم‌سطح مرد باشد. مرد رفت توی خاطراتش و یادش آمد هروقت دود سیگارش را به صورت زن فوت می‌کرد، زن لبخند شهوتناکی می‌زد. به ماهی نگاه کرد و کام عمیقی گرفت و دودش را ول کرد توی صورت ماهی. ماهی تکانی خورد  و به مرد نزدیک‌تر شد و شروع کرد به بو کردنش و صورتش را به لباس‌های تمیز مرد مالید. مرد هم دست راستش را آورد جلو و آرام پوست سفید انسانی ماهی را لمس کرد و توی خاطراتش گم شد.

 ماه‌ها گذشت و روایت مرد و ماهیِ نقاش هرشب ادامه داشت. مرد به ساحل می‌آمد و ماهی پس از مرد پیدایش می‌شد و  شب را صبح می‌کردند. ماهی روی شن‌ها داستان زندگی‌اش را می‌کشید و مرد هم از دنیای انسان‌ها برایش می‌گفت و ماهی گوش می‌کرد و مرد حتی نمی‌دانست که ماهی چیزی از حرف‌هایش می فهمد یا نه. درنهایت عشق‌بازی می‌کردند. عشق‌بازی انسانی.

 دمادم طلوع خورشید، دم صبح. پسری دست دختری را گرفت و از وسط سنگ‌های گنده و صخره‌ها گذشتند و به ساحل رسیدند. ساحلی شنی، میان صخره‌های عجیب و بزرگ پنهان بود. انگاری که دست خدایان شده بود، برای خلوت معشوقان. دختر پیراهن راه‌راه آبی تیره و سرمه‌ای به تن داشت که نامنظم زده بودش توی جین گشاد کرمی‌رنگش. با کفش‌های سفید. روی ساعد دست راستش هم یک تتوی کوچک از خوشه سرحال یک گندم داشت. موهای بلندش از شانه‌ها می‌گذشتند و می‌پیچیدند و پایین‌تر می‌رفتند. مشکی بودند و انتهای‌شان سفید و طلایی. مثل موج‌های دریای پیش روی‌شان، گیسوانش  بی‌الگو درهم می‌پیچیدند و زیبایی‌اش هم از همان ناموزونی می‌آمد. در تضاد رقص ناموزون مردی که توی ساحل  می‌رقصید. ناموزونی که زشت نبود. رفت سمت دریا و رقصید. شن‌ها هنوز سرد بودند و آفتاب پرتوهای خنک می‌زد. پسر زیرانداز کوچکی را روی زمین انداخت. سبد پلاستیکی آبی، رنگ‌ورورفته‌ای داشت که تویش کمی خوراکی جا داده بودد. یک بطری آب یخ. فلاسک احتمالاً چایی. کمی نون لقمه‌پیچ‌شده که ساندویچ مرغ دست‌پخت پسر و ظرف الویه‌ای که دختر از خانه آورده بود. پرتقال هم داشتند با کمی چیپس و تخمه. صبحی آرام و کم‌هزینه دور از چشم‌های قضاوت‌کننده.

پسر سیگاری روشن و دختر را نگاه می‌کرد و حض می‌برد از بخت روشنش. دختر را داشت و دیگر از دنیا هیچ نمی‌خواست. عشق دختر برای او بود و بس. دختر میانه ساحل ناگهان ایستاد. کنجکاو به شن‌ها نگاه می‌کرد.  آفتاب گرما می‌زد. ولی گرمی خنک بهار. صدای بلند موج و باد و مرغابی‌هایی که بالای ساحل پرواز می‌کردند، صدای دختر که پسر را می‌خواند، در خود پوشاند. آخر پسر با اشاره دست دختر توجهش جلب شد و سمتش رفت.  پرنده‌ها پرواز می‌کردند اما انگاری می‌ترسیدند برای شکار ماهی به آب بزنند. روی هوا می چرخیدند و ناله می کردند. پسر به دختر رسید و دستش را دور کمر  باریک دختر حلقه زد و به شن‌ها خیره شد. خطی روی شن‌ها از سمت دریا کشیده شده بود و به میانه ساحل می‌رسید. انگار کسی با دست‌هایش روی آن‌ها نقاشی کشیده باشد. صدای باد و موج‌ها قطع شد. فقط ناله پرنده‌ها ماند و گرمی ناگهان شدید آفتاب. یک دایره بزرگ بود و نقش‌هایی روی ساحل. الگویی نداشتند. زشت و دیدن‌شان موها را به تن سیخ و دل  را آشوب می‌کرد. بی‌الگو بودند و قدم‌های دختر اغلب تصویر را از هم پاشانده بود اما دقت که می‌کردی انگار یک ماهی می‌دیدی. انگار کسی موج‌های دریا را نقاشی کرده باشد و انتهای موج‌ها شبیه یک ماهی بزرگ بشود با دست‌های آدمی‌زاد که پیرمردی سیگار به دست را به آغوش می‌کشد.

امواج دریا کاملاً خاموش شدند و آب ساکن شد. باد قطع شده بود و فقط نزدیکی خشکی، موج‌های دایره‌ای شکلی روی آب نمایان و سریع حذف می‌شدند. دختر پا روی نقش‌ها گذاشته و کمی خراب‌شان کرده بود.  ناله پرنده‌ها شدیدتر شد و سطح آب دریا بیشتر می‌لرزید. بوی لجنی که از دریا به ساحل می‌زد ناگهان شروع شد. ناله پرنده‌ها هوا را برداشت. جیغ‌شان گوش پسر را برد و دست دختر را گرفت و عقب کشید تا از بوی لجن دور شوند. دختر که پایش را از دایره زشت و معجوج بیرون گذاشت امواج مدور روی آب ناگهان قطع شدند. بوی لجن هم رفت و پرنده‌ها ساکت شدند.

  آن صبح، صبح دوم فروردین بود.

 اوایل شب مرد راه دریا را پیش گرفت. از مسیر همیشگی به سمت ساحل محصور میان صخره‌ها می‌رفت که دختری هم‌آغوش پسری از کنارش گذشتند و مرد تابه‌حال ندیده بود کسانی این مسیر را درپیش گیرند. سریع‌تر به سمت ساحل رفت. ماهی زودتر آمده بود. اولین بار بود که  زودتر از مرد پیدایش می‌شد. هیکل زشتش دم ساحل دراز  و چشمانش، خیره به نقاشی‌های معدوم زیر کفش‌های دختر. تلاش می‌کرد تصویری که از خودش و مرد کشیده بود و کفش‌های دختر معدوم‌شان کرده بود را درست کند ولی دست‌های زشتش به قدری می‌لرزید که ناکام می‌ماند. نور ماه سایه ماهی را روی تمام عرض ساحل تا دم صخره‌ها می‌انداخت. مرد دستش را آرام روی پوست سر ماهی کشید. رفت و تکه چوبی یافت. چهارزانو روی زمین نشست و شن‌ها را صاف کرد. بعد کنار ماهی نشست و چیزی روی شن‌ها کشید. خودش و ماهی در اعماق اقیانوس.  سایه‌ی مرد و ماهی  از کنار موج‌ها شروع می‌شد و تا آن سوی ساحل می‌رسید. دو سایه که در انتها یکی می‌شدند و نه می‌توانستی شبح ماهی را ببینی و نه مرد را. دو هیکل دراز و زشت درهم می‌لولیدند و تنها ناظر آن ساحل دور افتاده، مرغابی‌های نگون‌بختش بودند.

 مرد ناگهان از خواب پرید. صبح نزدیک بود. تمام تنش بوی لجن دریا می‌داد. کمی طول کشید تا به خودش بیایید. گرم و شرجی بود و مرد خیس عرق. لباس‌ها، صورت و دهان و حتی موهایش تماماً شنی بودند. آب دهانش را تف کرد روی زمین و دنبال سیگار گشت. طول کشید تا پاکت نیمه مچاله را پیدا کند و بیشتر طول کشید تا فندکش را هم بیابد. فندک خیس بود و روشن نمی‌شد. چند بار تلاش کرد؛ به قدری سنگ چخماقی کوچک روی فندک را چرخاند تا سنگ از جایش کنده شد و توی شن‌های ناتمام ساحل پنهان. کلافه شد و فندکش را پرت کرد و فندک افتاد کنار نقاشی‌ای که ماهی احتمالاً هنگامی که مرد خواب بود برایش کشیده بود. عرق می‌رفت توی چشمانش و با آستین کثیف لباس پاکش‌ کرد.

ماهی تصویر خودش را کشیده بود؛ در حال به دندان کشیدن بدن دختر. کنار پسر که دو پایش از زانو به پایین قطع بودند و خودش را روی زمین می‌کشید و فرار می‌کرد. مرد بغل پایش را نگاه کرد و رد درازی دید از دریا به سمت صخره‌های آن طرف ساحل. گویی ماهی سمت صخره‌ها خزیده بود. مرد به سکوت ساحل دقت کرد. دور خودش چرخید و حتی یک مرغابی ندید. جیغ‌هایشان را می‌شنید اما از سمت ساحل نبود و آسمان بالای شهر را نگاه کرد و دید که مرغابی‌ها آن بالا جیغ می‌زنند و دوباره به نقاشی‌ها نگاه کرد و فهمید ماهی هوس چشیدن مزه انتقام کرده و مرد دوید سمت شهر و دنبال مرغابی‌ها. خواست به سرعت از صخره‌ها بالا رود و سن و جسم پیرش را فراموش کرد. زانوی راستش یاری نکرد و با پیشانی روی سنگ‌ها فرود آمد و فوران خون بینایی چشم راستش را گرفت. بلند شد. اگر کسی ماهی را می‌دید. دیگر خبری از خلوت‌های دو نفره دم ساحل نبود. با همان بینایی ناقص خودش را به شهر رساند.

توی گرگ‌ومیش هوا دنبال مرغابی‌ها می‌گشت و سرش به آسمان بود. زمین می‌خورد و بلند می‌شد و می‌دوید. سعی می‌کرد با گوشه لباسش خون را پاک کند و نفس نفس می‌زد و چشمانش سیاهی می‌رفت. یاد آن روز افتاد. دو روز پس از شبی که زن رفت. دنبال زن توی خیابون‌ها می‌دوید و آرزو می‌کرد پیدایش کند تا شاید، شاید بتواند خاطره ناگوار آن شب را از ذهن زن پاک کند و دوباره آتش عشق‌شان شعله بگیرد. به محل تمرین زن رفت و زن آنجا نبود. به سالن رقص رفت و زن را پیدا نکرد. دیوانه در خیابان می‌دوید و نشانی زن را از مردم می‌گرفت. امروز صبح هم دیوانه می‌دوید و نشانی ماهی را از مرغابی‌های توی آسمان می‌گرفت. دیگر ریه‌هایش خس‌خس می‌کردند و این میان له‌له می‌زد برای یک کام سیگار دم صبح. خون جاری از  پیشانی گردنش را هم خیس کرده بود و یقه کثیف لباسش سرخ بود. نمی‌فهمید دنبال زن می‌گردد یا ماهی. ته خیابان آپارتمانی را دید. مرغابی‌ها روی سقف و پنجره‌ها و دم ورودی نشسته بودند و جیغ می‌زدند و بعضاً پرواز می‌کردند. بوی لجن تمام خیابان خلوت را گرفته بود. خودش را به در ورودی رساند و چند ثانیه‌ای آن‌جا ایستاد. آن روز با گلی که از پسر دست‌فروشی خریده بود چند ثانیه‌ای قبل از ورود دم در آپارتمان زن ایستاد. آن روز یقه لباسش را مرتب کرد و امروز هم سعی کرد خون را از یقه لباسش پاک کند که بیشتر خون را پخشاند روی بقیه پارچه. آرام از پله‌ها بالا رفت. مثل آن روز. نمی‌دانست زن را که دید چه بگوید و نمی‌دانست ماهی را که پیدا کرد چکار کند. راه‌پله‌ها بوی لجن می‌داد و رد خیس ماهی روی سنگ و سرامیک‌ها جا مانده بود. آن روز  راهرو بوی بدن زن را می‌داد. رسید و درب باز بود و صدای نفس‌نفس‌های سنگینی می‌شنید. از اضطراب و ترس عرق کرده بود و خون و عرق روی زمین می‌چکید. صدای جیغ مرغابی‌ها نمی‌گذاشت چیز دیگری بشنود و سرگیجه گرفته بود. آن شب هم که پایش را توی خانه زن می‌گذاشت سرش گیج می‌رفت و صدای بلند موسیقی نمی‌گذاشت، اصوات دیگری بشنود. رفت توی خانه و روی زمین خون دید. وحشت کرد. چشم راستش دیگر نمی‌دید و به دیوار تکیه داد تا از فرط بی‌حالی روی زمین نیفتد. سرش را بلند کرد و پسر را دید خونین روی مبل افتاده. دست راست از ساعد کنده شده و سخت نفس می‌کشد.

یاد آن شب افتاد که سرش را بلند کرد و مرد طاس همکار زن را دید که برهنه روی مبل دراز کشیده و عرق کرده و تند نفس می‌کشد. مرد عق زد. یک قدم جلو رفت. لباس‌های زن را روی زمین دید. یک مرغابی پرید و از جلوی چشمانش رد شد و یک لحظه بینایی‌اش را گرفت. آن شب هم نور چراغ رقصان لحظه‌ای بینایی مرد را دزدید. پرنده کنار رفت و مرد، ماهی را دید که روی دختر افتاده. دختر جیغ می‌زد و تقلای فرار از چنگ هیولا می‌کرد. پسر کمک خواست و مرد هیچ نشنید. آن شب که نور از جلوی چشمانش کنار رفت،  زن را دید روی مرد ریش‌دار افتاده و بدن بی‌حال و خسته مرد را می‌بوسد. ماهی چرخید و مرد را نگاه کرد و دهانش را بیشتر گشود و تلاش کرد لبخند بزند. لبخند زدن را بلد نبود ولی مرد فکر کرد که ماهی تلاش می‌کند لبخند بزند. پسر دوباره طلب کمک کرد و مرد هیچ نکرد و ایستاد. آن شب زن گردن چرخاند و به مرد نگاه کرد و لبخند زد. مرد هیچ نکرد و زن برگشت و به بوسیدن پوست خیس مرد ریش دار ادامه داد و مرد فقط ایستاد و نگاه کرد و هیچ نگفت و هیچ نشنید و هیچ نکرد. ماهی لبخند زد و دندان نشان داد و رو به دختر کرد. پسر زخمی و نیمه‌جان فریاد می‌زد و از مرد کمک می‌خواست. ماهی خودش را روی دختر انداخت و بدنش را به دندان کشید و دختر جیغ می‌زد و درد می‌کشید و جان می‌داد. اما مرد، مثل آن شب، فقط ایستاد و نگاه کرد و هیچ نگفت و هیچ نشنید و هیچ نکرد. زن، مرد نیمه‌برهنه را بوسید. ماهی دختر نیمه‌جان را زیر دندان‌هایش جوید. موسیقی پخش می‌شد و پرنده‌ها جیغ می‌زدند و عرق از صورتش می‌چکید و خونِ پیشانی چهره‌اش را گرفته بود. آپارتمان بوی لجن و بدن زن را می‌داد.  کار ماهی با بدن مثله‌شده دختر تمام شد و روی زمین پوشیده از خون گرم دراز کشید. شهوت زن هم از مرد ریش‌دار ارضا شد و کنارش روی زمین خوابید. مرد آرام برگشت و از آپارتمان بیرون زد. پشتش زن آرام بلند شد و سراغ مرد طاس روی مبل رفت. ماهی هم برخاست و سراغ پسر نیمه‌جان روی مبل رفت. پسر از درد فریاد می‌زد و او صدای ناله‌های هوسناک مرد طاس و زنش را می‌شنید. از آپارتمان بیرون زد. پله‌ها را پیش گرفت و پایین رفت و به خیابان رسید. از دکه‌ای یک پاکت جدید سیگار و فندک خرید و خودش را آرام رساند کنار ساحل و توی راه نصف پاکت را تمام کرد. همان‌جا نشست و یاد اولین دیدارش با زن افتاد.

جلوی گالری نقاشی‌های خودش ایستاده بود و داخل نمی‌رفت. وحشت داشت از نقد و نظر بازدیدکنندگان. جلوی در روی چمن‌ها نشسته بود و سیگار می‌کشید و زنی آمد و کنارش نشست. مرد نقاش را شناخت و دستش را گرفت و بردش توی گالری. موج دریا به پاهایش می‌خورد. صدای مرغابی‌ها نزدیک می‌شد و موج‌ها باز ایستادند و بوی لجن دوباره همه‌جا را پر کرد. ماهی خزید و کنار مرد دراز کشید. بدنش تماماً خونی بود. مثل آن شب اول که بدن زن تماماً پر از اکلیل‌های لباس گران‌قیمتش بود. ماهی رفت سمت دریا و کنار آب ایستاد و به مرد نگاه کرد. مرد بلند شد و دنبال ماهی رفت. خودش را قدم‌به‌قدم بیشتر به عمق آب می‌برد و ماهی هم کنارش شنا می‌کرد. انعکاس تصویر کره ماه روی دریای بدون موج آرام می‌رقصید و پاکت سیگار خالی، شناور، روی آب، جا ماند. موج‌ها دوباره شروع شدند و بوی لجن هم محو شد.

ساحل بود و مرغابی‌هایی که دیگر هرگز فریاد نزدند.

Unknown
+ posts

حسین جوادی نویسنده‌ی گمانه‌زنی‌ست که تلاش دارد نامفهومی جهان را از خلال روایت آدم‌ها و هیولاها بفهمد. او مشغول نگارش رمانی در ژانر فانتزی گریم‌دارک و ساخت بازی ایندی مشابهی است. او از دوستداران باب دیلن و اسکورسیزی‌ست و سم لیک و استیون کینگ را ستایش می‌کند.

نمایش نظرات (1)