از سال ۲۰۱۵ تاکنون، علاقهمندان به صنعت سرگرمی و فرهنگ عامه دوران سختی را پشتسر گذاشتهاند. بهطور کلی در طول این حدوداً یک دهه، پی بردیم که هرکس فکر میکردیم آدم باحالی است، یک عالمه اسکلت جورواجور در کمدش داشته: از موضعهای سیاسی غیرقابلدفاع گرفته تا متجاوز و آزارگر بودن. بسیاری از ما باید با این حقیقت کنار میآمدیم که آن نویسنده یا بازیگر یا کمدینی که دوران کودکی کلی با او خاطره داشتیم و فکر میکردیم با خلاقیت و هنر و استعداد خود زندگیمان را بهتر کرده و بابت آن سزاوار بهترین چیزهاست، خیلی داغانتر از آن چیزی هست که فکر میکردیم. شاید در نظر خیلیها تجربهی مشاهدهی فروریزی بتهایی که برای خود ساخته بودیم، بخشی جدانشدنی و ضروری در راستای بالغ شدن باشد، ولی نمیتوان این حقیقت را کتمان کرد که حس بدبینی و سرخوردگی بهجا مانده ناشی از این رسواییها، بالهای رویاپردازی خیلیها را قیچی کرد. حالا در نظر خیلیها، آدمهای معروف و تحسینشده، میتوانند آزارگر یا سوءاستفادهگر بالقوه باشند، نه الگویی برای الهامگیری.
پشت اینکه این جریان رسواسازی از سال ۲۰۱۵ آغاز شد دلیل وجود دارد. ۲۰۱۵ مصادف بود با اوج جریانی به نام گیمرگیت (Gamergate) که بخشی از یک جنگ فرهنگی بزرگ بین گیمرها و فعالهای اجتماعی عموماً چپگرا بود که نسبت به تبعیض جنسیتی در بازیها علیه زنها اعتراض داشتند، هرچند که دامنهی تاثیر آن بهمراتب از حوزهی گیم فراتر رفت و بهنوعی زمینهسازی اصلی برای جریان سیاسیای بود که به راست جایگزین (Alt-Right) معروف شد. گیمرگیت، در کنار نامزدی ترامپ برای ریاست جمهوری و وعده دادن او برای «پاکسازی مرداب [واشنگتن]»، در کنار هم جوی ایجاد کردند که در آن بهمرور تمام پردههای زیبا و باشکوهی که جلوی چشم مردم قرار داده شده بود، یکبهیک کنار زده شدند و همه دیدند پشت چهرهی رویایی هالیوود، صنعت موسیقی و بهطور کلیتر، صنعت سرگرمی (که شامل ادبیات، کمیک و…) میشود، یک هیولای زشت و بدترکیب پنهان شده است که کارش قربانی ساختن از آدمهاست؛ چه در مقام نیروی کار، چه در مقام قربانیان جنسی.
یکی از جنبشهای این بازهی زمانی که چشم خیلیها را به خیلی چیزها باز کرد، جنبش MeToo بود؛ جنبشی که قربانیان آزار جنسی را تشویق میکرد روایتهای آزار خود را تعریف و کسی که آنها را آزار داده بیآبرو کنند تا نتوانند پشت سپر قدرت و مقبولیت عمومی، به کارهای کثیف خود ادامه دهند. این جنبش به ما نشان داد افرادی که به هر دلیلی معروف شدهاند، چه پتانسیل زیادی برای متجاوز بودن و داشتن تمایلهای جنسی بیمارگونه دارند، چون همهی آنها میتوانستند بهراحتی شریک جنسی پیدا کنند که با رضایت کامل با آنها رابطه برقرار کند، ولی ترجیح دادند تا از افراد بیدفاع قربانی بسازند، چون ذهن آدم متجاوز به همین نیاز دارد: قربانی، نه شریک جنسی.
نیل گیمن: یک قلابچهماهی ترسناک
یکی از آخرین کسانی که در طی جریان رسواسازی افراد متجاوز از او اسم برده شد، نیل گیمن (Neil Gaiman) بود که برای شخص من جزو دردناکترین افراد رسواشده بود، چون بهنوعی غرقشدن در جهانهای خیالی گیمن همچون «سندمن» و «خدایان آمریکایی» در برهههای مختلف زندگیام برای من نقش تراپی را داشتند و حالا باید با این حقیقت کنار میآمدم کسی که این دنیاها را خلق کرده، عوضی تمامعیاری است.
و وقتی میگویم عوضی تمامعیار، اغراق نمیکنم. اتهامهایی که به گیمن وارد شدهاند، مشمئزکنندهاند. در اوایل سال ۲۰۲۵ در سایت Vulture مقالهای طولانی دربارهی اتهامات واردشده به او، جزییات تخلفات جنسی و پیشزمینهی زندگی گیمن منتشر شد که خواندن بعضی از قسمتهای آن از لحاظ زننده بودن یادآور نوشتههای مارکی دوساد است.
این مقاله بر پایهی گفتگو با ۸ زن نوشته شده که پنجتایشان در تابستان ۲۰۲۴ در یک پادکست به نام «ارباب: اتهامات علیه نیل گیمن» (Master: The Allegations Against Neil Gaiman) تجربهی خود را از روابط جنسی ناخوشایند با او به اشتراک گذاشتند و در واقع مصاحبهی آنها با این پادکست جرقهی سقوط گیمن را زد.
شرح این اتهامات بهطور خلاصه و مفید از این قرار است: نیل گیمن مردی بهشدت مریض است. او در ابتدا با آن شخصیت متین و لهجهی دلنشین بریتانیاییاش در زنان آسیبپذیر حس امنیت ایجاد میکرد، بعد بهمرور آنها را از لحاظ جنسی در عمل انجامشده قرار میداد و در نهایت آنها را وادار به اعمال جنسی مشمئزکننده و دردناک میکرد که گاهی مرز بین عمل جنسی و شکنجه را کمرنگ میکرد. احتمالاً اگر گیمن بخواهد در دادگاه از خود دفاع کند، میگوید که مشغول تجربهی BDSM بوده، ولی در BDSM قانون بر این است که طرفین از قبل رضایت کامل یکدیگر را کسب کنند و برای خود رمزواژهی امنیتی تعیین کنند تا هروقت اوضاع از تحمل خارج شد، با بیان این واژه همهچیز متوقف شود. ولی گیمن هیچکدام از این کارها را انجام نداده بود.

دوتا از قربانیانی که والچر بهطور ویژه روی داستانشان تمرکز کرده است، اسکارلت پاولویچ (Scarlet Pavlovich) و کارولین ولنر (Caroline Wellner) هستند.
اسکارلت، یکی از پرستارهای سابق فرزند گیمن، ادعا کرد که در فوریهی ۲۰۲۲، گیمن در وان حمام به او تعرض جنسی کرد و پس از آن، طی دورهای سههفتهای، بدون رضایت او، او را درگیر اعمال جنسی خشن و تحقیرآمیز کرد که او بهخاطر سن و تجربهی پایین حتی نتوانست بهعنوان «تجاوز» شناساییشان کند.
کارولین مادری با سه فرزند بود که در خانهی تحت مالکیت گیمن زندگی میکرد و گیمن در ازای دریافت خدمات جنسی تحمیلشده، به او و فرزندانش اجازه داد که بدون پرداخت اجاره در ملک بماند.
یکی از وجوه اشتراک ناخوشایند داستان اسکارلت و کارولین این است که گیمن علاقهی خاصی داشت تا در حضور پسر خردسالش در خانه اعمال جنسی انجام دهد. مثلاً وقتی که پسرش در خانه و بیدار بود، بدون اینکه در را ببندد، در آشپزخانه درخواست جنسی میکرد یا وقتی همراه با کارولین و پسرش روی یک تخت دراز کشیده بود (و در حالیکه پسرش خواب بود)، دست کارولین را میگرفت و روی آلت خود میگذاشت. یکی از فتیشهای او این بود که دوست داشت زنها و دختران او را «ارباب» صدا کنند و او هم آنها را «برده» صدا کند و او این کار را آنقدر در حضور پسرش انجام داده بود که او هم یاد گرفته بود اسکارلت را «برده» صدا کند. در نظر گیمن این کار پسرش بامزه بود و او یک بار با لحنی محبتآمیز و آمیخته به طعنه به او گفت: «نه، نه، اسکارلت برده نیست. نباید این رو بگی.»
با توجه به روایتها مشخص است که گیمن مشکل روانی اساسی دارد، ولی او یک پلیدی و بدجنسی ذاتی و درونی هم دارد که نمیتوان صرفاً با بهانهی «مشکل روانی» توجیهش کرد. در یکی از قسمتهای مقالهی والچر توصیف دقیقی از ماهیت او شده است: «دو زن، که تابهحال هیچگاه با هم صحبت نکردهاند، [گیمن] را به یک قلابچهماهی تشبیه کردهاند، یکی از ماهیهای شکارچی در اعماق اقیانوس که از یک گوی نورانی برای هدایت کردن شکار به داخل آروارههایش استفاده میکند. یکی از آنها گفت: «[منتها] به جای نور، او یک مرد بریتانیایی با موهای شلخته و متانت رفتاری را جلویتان تکان میداد.»
طبق روایتها، تشبیه گیمن به قلابچهماهی شباهت دقیقی است، چون دلیل غافلگیری قربانیهای او این بود که انتظار نداشتند مردی اینچنین بیآزار آنقدر مریض و هیولا باشد و گیمن هم از بیآزار بودن ظاهری خود نهایت استفاده را برد.
در حوزهی قضایی نیز گیمن چند اتهام ناجور دریافت کرده است؛ منجمله تجاوز و قاچاق انسان. بعید است که او بابت جرمهایش زندان برود، چون او قربانیهایش را دقیق انتخاب کرده بود: همهشان دختران و زنانی بیتجربه، از لحاظ احساسی آسیبپذیر یا از لحاظ مالی نیازمند بودند و با اینکه داشتند از دست گیمن عذاب میکشیدند و آسیب میدیدند، بهخاطر فرستادن پیامهایی که در ظاهر و از روی ناتوانی رضایت و اشتیاقشان را برای داشتن رابطهی جنسی با او نشان میدادند، کار را برای وکیلهای گیمن آسان کردهاند و آتو دست آنها دادهاند. گیمن میداند اعتبارش برای همیشه از بین رفته و اکنون فقط تلاش دارد در دادگاه حکم ناجوری دریافت نکند.
البته از حق نگذریم، کنسلشدن گیمن بهخاطر رفتارهای ناشایست جنسی برای من ۱۰۰ درصد غافلگیرکننده نبود: میدانستم که دلیل جداشدن گیمن از همسر اولش خیانت به او بود و یک سری شایعه دربارهی خوابیدن او با طرفدارانش در دههی ۹۰ شنیده بودم. همچنین ازدواج باز (Open Marriage) او با آماندا پالمر (Amanda Palmer) برای من سوالبرانگیز بود، چون بهشخصه رابطهی باز و عمومی دو شخص قدرتمند را هیچگاه نشانهی خوبی نمیبینم و بهنظرم بستر بسیار زایایی برای سوءاستفاده از افراد آسیبپذیر و کمسنوسال است که شیفتهی شهرت و تحسینشدگی این دو فرد هستند و رابطهی بازشان را به چشم سرابی از امنیت میبینند. این دینامیک سوءاستفادهگرایانه سر رابطهی باز ژان-پل سارتر و سیمون دوبوار، فیلسوفهای سوپراستار فرانسوی در اواسط قرن ۲۰ نیز تکرار شده بود که از قضا آنها هم مثل گیمن و پالمر ادعای فمینیست بودن داشتند، ولی در عمل زن رابطه داشت برای مرد رابطه دختر جور میکرد تا او مثل خونآشام از روح و جسمش تغذیه کند و بعد دورش بیندازد. بااینحال، آنچه برایم غافلگیرکننده بود، شدت شنیع بودن این اتهامات بود. گیمن صرفاً یک مرد منحرف با دستها و چشمهای هرز نیست؛ او یک هیولاست که از شکنجهی روحی و فیزیکی زنان لذت میبرد و تمام مدت در ملاءعام سعی میکرد هویتش را ۱۸۰ درجه متفاوت از خود درونیاش نشان دهد تا برای خودش راحتتر قربانی جور کند. بهخاطر این ذات خراب، اکنون او طوری از چشمم افتاده که دیگر حتی نمیتوانم از کارهایش مثل قبل لذت ببرم.

اصلاً چرا باید به این مسائل اهمیت داد؟
اگر نمیدانید گیمن کیست یا مثل من با آثار او ارتباط شخصی برقرار نکرده باشید، احتمالاً تا اینجای مقاله این سوال برایتان ایجاد شده: اصلاً چرا باید به این مسائل اهمیت داد؟ به ما چه که فلانی در زندگی شخصیاش چه کار کرده؟ نویسندهها و موزیسینها و هنرمندها هم مثل هر قشر درآمدزای دیگری، به شما کالا یا خدماتی عرضه میکنند و شما بابت آن پول پرداخت میکنید. آیا برای شما مهم است که بقال و میوهفروش محلهتان در زندگی شخصیاش چهجور آدمی است؟ شما صرفاً خدمات او را دریافت میکنید. پس چرا برایتان مهم است که این قشر خاص در زندگی شخصیشان چه کار کردهاند؟
این استدلالی است که در جریان این رسواییها افراد زیادی آن را تکرار میکنند. پشت این استدلال منطق وجود دارد. اگر ما بخواهیم دربارهی زندگی شخصی هنرمندها حساسیت نشان دهیم، کلاً باید هنر را ببوسیم و بگذاریم کنار. چون هنرمندها هیچگاه اشخاصی نبودهاند که از لحاظ اخلاقی با عیسی مسیح رقابت کنند. هنر همیشه جولانگاه آدمهای خودپسند، دیوانه، غیرقابلپیشبینی و عجیبوغریب بوده است. در واقع همین خاصیتها در انسانهاست که به خلق هنر جالب منجر میشود.
بهعبارت ساده، بعید است که در دنیا هنرمندی باشد که اگر او را ۱۰۰ درصد میشناختید و با تمام افکار و جزییات زندگیاش آشنا میشدید، ابهتش در ذهنتان از بین نمیرفت یا حتی میتوانستید همچنان به او علاقهمند باشید.
منتها این وسط یک مشکلی وجود دارد: هنرمندانی که دست به چنین کارهایی میزنند، دقیقاً روی چنین طرز فکری از جانب من و شما حساب میکنند. آنها میدانند که جامعهی متمدن برای افراد خلاق و هنرمند امتیاز ویژه قائل است. ما همه به هنرمندان این حق را میدهیم که کمی عجیب و نامتعارف باشند و شاید حتی به این خاطر تحسینشان کنیم، ولی درست در آن لحظه که این «عجیب» بودن به رفتارهای جنسی ناخوشایند منجر شود، این امتیاز از بین میرود.
ذهن برای اینکه خلاق باشد، گاهی باید به سمتوسوهایی برود که بیشتر انسانها نمیتوانند یا نمیخواهند به آن سمت بروند. بنابراین این ذهن نامتعارف خواه ناخواه روی رفتار هم تاثیر میگذارد. ولی اگر شما یک هنرمند عجیب را ببینید که در پس آن پرسونای نامتعارف خود، دنبال دخترهای کمسنوسال است تا ازشان سوءاستفاده کند، ناگهان دیدتان به یارو عوض میشود؛ به این فکر میکنید که تمام ادا و اطفارهای هنری و ادبی او ساختگیاند و او هم مثل هر ننهقمر دیگری صرفاً دنبال ارضای پیشپاافتادهترین نیازهایش است. درواقع این شاید یک سوگیری ذهنی است که ما نسبت به مسائل جنسی داریم، چون مثلاً اگر معلوم میشد که نیل گیمن در خفا قاتل سریالی است، شاید شخصیتش بهعنوان یک نویسنده هیجانانگیزتر میشد، ولی حالا که معلوم شده صرفاً دنبال روابط جنسی راحت و سوءاستفادهگرایانه بوده، ابهتش از بین رفته، درحالیکه قتل از تجاوز جرم سنگینتری است.
تراژدی گیمن همین است. او در ملاءعام یک پرسونای تقریباً بینقص برای خود به وجود آورده بود: نویسندهی خیالانگیز و مرموزی که در قالب «سندمن» به مفهوم رویا تجسمی ماندگار بخشیده بود و بسیاری از نوجوانان نسل هزاره از راه فیلترهای ذهنی او با اساطیر آشنا شده بودند؛ کسی که توی تامبلر و توییتر با کمال متانت و مهربانی با طرفدارانش در ارتباط بود و به کامنت همه پاسخ میداد؛ کسی که در کانال یوتوب WIRED حاضر میشد و عین یک معلم باحال، با سواد و حافظهای مثالزدنی به سوالات مردم دربارهی اساطیر پاسخ میداد.
حالا باید با این حقیقت تلخ کنار بیاییم که چنین شخصی – با چنین پرسونای دلچسبی – مثل پیرمردهای بازاری فاسد و منحرف دنبال خدمات جنسی گرفتن از مادری است که در ملک او زندگی میکند. یا مثلاً هرگاه دختر جوانی را میبیند که با دید تحسین به او نگاه میکند، فکر میکند که باید از لحاظ جنسی بلا سرش بیاورد تا «پاداش»اش را بگیرد. چون انگار خود آن تحسین کافی نبود.
برای اینکه درک کنیم چرا این مسئله اینقدر ناراحتکننده است، باید نقش نویسندهها و هنرمندها در جامعه را درک کنیم. من نمیگویم هرکس که در عمرش داستان نوشته یا نقاشی کشیده، قرار است الگویی برای جامعه باشد. برای بعضی از این افراد، کار خلاقانه صرفاً یک جور کار است و این افراد قصد ندارند الگوی کسی باشند یا دنیا را تغییر دهند. مشکلی در این نیست. ولی شخصی مثل گیمن واضحاً قصد داشت شخصیت الهامبخشی برای جامعهی طرفداران ادبیات ژانری باشد. او همهجا حضور فعال داشت، با بسیاری از نویسندههای دیگر آشنایی داشت، برای کتابهای مختلف توصیهنامه و مقدمه مینوشت، با طرفداران رابطهی مستقیم داشت و بهطور کلی تلاش زیادی میکرد تا خود را بهعنوان یک آدم خوب و نویسندهی الهامبخش و سفیر ادبیات گمانهزن به جامعه غالب کند.
برای چنین شخصی، قوانین فرق میکند. اشخاصی که برای افراد زیادی الهامبخش هستند و خودشان هم میخواهند باشند، مسئولیتی ویژه روی دوش دارند و آن هم این است که الهامبخش باقی بمانند، چون امید و آروزی هزاران نفر به «خوب» بودن این آدمها بستگی دارد و دروغین از آب درآمدن این سراب اثر مخربی به دنبال دارد که با هیچ خطکشی قابلاندازهگیری نیست. همین جامعهی ژانری که در حال حاضر به وجود آمده و برای میلیونها نفر در سرتاسر دنیا به دلیلی برای زندگی کردن یا حتی منبع درآمد تبدیل شده، روی الهامبخش به نظر رسیدن و دوستداشتنی به نظر رسیدن نامهایی بزرگ چون تالکین، سیاس لوییس، تری پرچت، داگلاس آدامز و… استوار شده است. بسیاری از افرادی که اکنون در این حوزه فعالیت میکنند، به این دلیل به این فضا جذب شدند که در کودکی با این نویسندهها آشنا شدند، تحسینشان کردند و آرزو کردند روزی خودشان هم بتوانند بخشی از حوزهی فعالیت آنها باشند. اگر در هر مقطعی، کاشف به عمل میآمد که این افراد انسانهایی مزخرف و ریاکار هستند و صرفاً داستان مینوشتند تا بتوانند خدمات جنسی راحتتری دریافت کنند، آن تصور شیرین و رویایی در ذهن کودکانی که از آنها الگو ساخته بودند از بین میرفت. آن جامعهی هواداری که این افراد در آن کار میکردند، جذابیت خودش را از دست میداد.

شاید این حرفها کمی بچگانه و نپخته به نظر برسد، اصولاً هیچکس نباید عناصر معنابخش در زندگی خود را بر اساس کیش شخصیت انسانهای دیگر تعریف کند، چون این رویکرد بیشتر اوقات به ناامیدی منجر خواهد شد. در واقع در عرصهی روانشناسی برای چنین طرز فکری – در رادیکالترین حالتش – اسم گذاشتهاند: کنش متقابل فرااجتماعی (Parasocial Interaction) که به سرمایهگذاری احساسی یکطرفهی یک طرفدار به سلبریتی محبوبش اشاره دارد و متاسفانه بین طرفداران ادبیات گمانهزن نیز بسیار رایج است. در مقالهی والچر آمده است: «یکی از دوستان سابق گیمن که خودش هم نویسندهی فانتزی است، به من گفت: «کسانی که در گردهماییها و جشنهای امضای کتاب مربوط به ادبیات فانتزی شرکت میکنند، افرادی ذاتاً آسیبپذیرند. آنها چنان غرق داستان موردعلاقهشان میشوند که این داستان به هویت شخصیشان تبدیل میشود. آنها میخواهند که روحشان را با خالقهای این آثار به اشتراک بگذارند. ولی اگر شما اخلاقمدار باشید، روی آنها را زمین خواهید انداخت.»»
ولی اینجا مسئلهای وجود دارد که نمیتوان نادیدهاش گرفت: هنر اگر پشتوانهی افراد محترم و معتبر را نداشته باشد – هرقدر هم که خوب باشد – در نطفه خفه خواهد شد. هیچکس با این پیشفرض که «الان نیاز به مصرف محتوا دارم» طرفدار پروپاقرص فانتزی و علمیتخیلی نشده. برای همهی ما، در ابتدا یکی از چهرههای بزرگ این عرصه بهاصطلاح «خفن» و دوستداشتنی به نظر رسید و سر علاقهمان به او و دنیایی که خلق کرده، هرچه عمیقتر درگیر این جامعهی هواداری شدیم. اگر در هر مقطعی از شکلگیری این علاقه بهمان ثابت میشد شخصی که دوست داریم آن آدم باحال و اهلدلی نبوده که فکرش را میکردیم، این علاقه به سرخوردگی تبدیل میشد و شاید حتی ما را کلاً از این فضا زده میکرد.
در کل حرف من این است که بعضی از جریانهای فرهنگی که به زندگی مردم معنا میبخشند، روی اعتبار و دوستداشتنیبودن افراد کلیدی که در ساختهشدن و توسعه یافتنشان نقش دارند استوارند. این افراد مسئولیتی بزرگ روی دوش خود دارند، چون عامل دلخوشی آدمهای زیادی به اعتبار آنها وابسته است. افراد زیادی بودهاند که از این اعتبار برخوردار بودهاند و این اعتبار هیچگاه خدشهدار نشده است. مثلاً یک نمونهاش تالکین. بهلطف تالکین، افراد بسیاری لحظات بسیار خوشی را با «ارباب حلقهها» سپری کردهاند، چون خیالشان راحت بوده در حال غرق شدن در دنیا و تخیل کسی بودهاند که آدمی «خوب» محسوب میشده و از دل کیش شخصیت تالکین (واژهی بهتری به ذهنم نمیرسد) کلاً یک خردهفرهنگ جدید در دنیا ایجاد شد که مایهی شعف و شادی میلیونها نفر بوده است.
نیل گیمن برای فانتزی معاصر چنین نقشی داشت، ولی با افشاشدن گندکاریهای او، حالا جنبش روبهجلوی کارها و فعالیتهایش از بین رفته و آن حس خوب و روحبخشی که میشد از کارهایش گرفت، به مقدار زیادی زیرلایهی معنایی منفی آلوده شده. اساساً اگر از این پس بخواهید از گیمن لذت ببرید، شاید جایی پس ذهنتان به این فکر کنید که لذتبردن از کار او بهمعنای بیتفاوتی به رنج کسانی است که بهخاطر شهرت و جایگاهش قربانی شدند؛ شهرت و جایگاهی که لذتبردن من و شما از کارهایش برای او به ارمغان آورده است.
حال با تمام این صحبتها، میخواهم در قالب یک سری سوال و جواب ببینم میتوانیم این قضیه را برای خودمان حل کنیم؟ آیا میتوان واقعاً هنر را از هنرمند جدا کرد یا اینکه هنر و هنرمند هرگز از هم جداپذیر نیستند و باید مسئولیتهای اخلاقی آنها را در قضاوت اثرشان در نظر بگیریم؟
سوال اول: آیا با وجود رسوا شدن یک نویسنده، همچنان میتوان از آثارش لذت برد و از آنها حمایت مالی کرد؟
هنرمندان معروف فقط یک شخص خشکوخالی نیستند و رسوایی آنها فقط روی خودشان تاثیر نمیگذارد. مثلاً شخصی مثل گیمن با آثار خود تعداد بسیار زیادی شغل تولید کرده است؛ از ویراستار و تصویرگر و فیلمنامهنویس گرفته تا بازیگر و عوامل پشتصحنهی اقتباس آثارش برای سینما و تلویزیون. وقتی خبر رسوایی او اعلام شد، تمام این افراد و شغلشان تحتتاثیر قرار گرفت. سریال «پسران کارآگاه مرده» (Dead Boy Detectives) پس از یک فصل لغو شد (البته احتمالاً سریال در هر صورت لغو میشد، چون بینندهی کافی نداشت)، اقتباس «کتاب گورستان» (The Graveyard Book) در دیزنی لغو شد، فصل ۳ «طالع نیک» (The Good Omens) از یک فصل کامل به یک اپیزود ۹۰ دقیقهای تقلیل پیدا کرد، چون خود گیمن شورانر سریال بود، آیندهی نسخهی صوتی بسیار باکیفیت «سندمن» در هالهای از ابهام قرار گرفته و سریال «سندمن» هم در فصل ۲ سر و تهش هم آمد.
هرکدام از این پروژهها حاصل سرمایهگذاری اقتصادی هستند و شاید حتی امرار معاش برخی افراد در این لحظه به آنها بستگی داشته باشد. بنابراین آیا منصفانه است که بهخاطر گندکاریهای شخصی گیمن، این همه آدم بیگناه مجازات شوند؟
پاسخ به این سوال کار راحتی نیست، چون از یک طرف گیمن در همهی این اقتباسها نقشی فعال داشته و بهنوعی این اقتباسها تجلیل از کارنامهی ادبی او هستند؛ از طرف دیگر وقتی یک نویسنده کاری را تولید میکند که به محبوبیت زیاد میرسد و به بخشی از فرهنگ عامه تبدیل میشود، آن اثر دیگر فقط متعلق به خود او نیست و نمیتوان اثرش را از ذهن مردم پاک کرد. وقتی شما یک اثر هنری تولید و آن را در دنیا پخش میکنید، هزاران نفر با تفسیرها و خاطرهسازیهای شخصی خود، آن اثر را متعلق به خود میکنند، طوریکه از کنترل نویسنده خارج است و شاید حتی با نیات و افکار درونی او در تضاد باشد.
مثال میزنم: رولینگ با افراد ترنس زاویه دارد و بیانات او علیه آنها باعث شده بسیاری از افراد ترنس که در کودکی با «هری پاتر» خاطره داشتد، آن را عاق ادبی کنند. ولی از طرف دیگر، اثری مثل «ماتریکس» برای بسیاری از مردان راستگرا به نمادی برای بیداری از خواب غفلت و آگاهی یافتن نسبت به حیلهها و فریبهای دموکراتها و چپها و ووکها تبدیل شده، در حالیکه دو زن ترنس و ووک و چپگرا سازندهی «ماتریکس» بودند و عقایدشان در این فیلمها موج میزند! برای این افراد مهم نیست که نیت اصلی سازندگان «ماتریکس» چه بوده، چون ردپایی از حقایق زندگی و دنیای خودشان را در آن دیدند و با قدرت تفسیر شخصی خود و بدون توجه به نیت نویسندهی اصلی، آن اثر را مال خود کردند؛ بنابراین چه اشکالی دارد افراد ترنس نیز همین کار را با «هری پاتر» انجام دهند؟
البته اینجا هم باز سوگیری ذهنی دخیل است. فرض کنید یک همکلاسی در دانشگاه دارید که میدانید بااستعداد است و مثلاً شعرها و داستانهای خوبی مینویسد، ولی از لحاظ شخصیتی و عقیدتی طوری است که اصلاً نمیتوانید تحملش کنید، چون با شما ۱۸۰ درجه فرق دارد. در این حالت، کاملاً قابلدرک است که نخواهید شعرها و داستانهای او را بخوانید، چون کارهای خلاقانهی او را بخشی از وجودش میبینید. ولی وقتی از افراد بسیار معروف و کارهای بسیار معروف صحبت میکنیم، جدا کردن هنر از هنرمند کار راحتتری میشود، چون جنبهی شخصی بودن کار او کمرنگ شده و انگار مالکیت عمومی پیدا کرده، درحالیکه در حقیقت، اگر بیطرفانه به ماجرا نگاه کنیم، در هر دو حالت، آن اثر از اعماق روح و ذهن آن شخص بیرون آمده. اینکه طرف را از نزدیک بشناسید یا از طریق رسانه، تفاوتی در اصل قضیه ایجاد نمیکند. برای همین است که بعضی از افراد که اخلاقیاتی سفتوسخت دارند، بدون توجه به استدلالهای مربوط به جدایی هنر از هنرمند، اگر بهنظرشان هنرمند آدم بدی باشد، دیگر هنرش را دنبال نمیکنند.
اینجا باز هم یک بحث دیگر مطرح میشود و آن هم تفاوت بین دو نوع حالت مصرف هنر است. در یک حالت، هنر برای شما جنبهای شخصی دارد و از آن حسهای عمیق میگیرید. در حالت دیگر، شما از دیدی تحلیلی و آکادمیک به هنر نگاه میکنید و نسبت به آن کنجکاوید.
در حالت اول، طبیعی است که با خالق آن اثر احساس نزدیکی کنید و اگر پی بردید آدم بدی است، احساس کنید به شما خیانت شده و شاید حتی آن هنرمند و آثارش را برای همیشه فراموش کنید. ولی در حالت دوم، حتی اگر شخص شیطان هم آن اثر را خلق کرده باشد، آن کنجکاوی و کنکاش آکادمیک از بین نمیرود، چون آن چیزی که دنبالش هستید به اخلاقیات ربطی ندارد.
مثلاً شاید من نوعی دیگر نتوانم با آثار گیمن مثل گذشتهها حس بگیرم، ولی در مقام یک منتقد یا پژوهشگر آثار گمانهزن، آثار او بهاندازهی گذشته برایم مهم هستند، چون بخشی از تاریخ گمانهزن هستند و نمیتوان از تاریخ حذفشان کرد.
بنابراین نتیجهای که به آن میرسیم این است: اگر نویسندهی محبوبتان آدم بدی از آب دربیاید، این کاملاً منطقی است که دیگر نخواهید از آثارش به هر شکلی – چه مالی، چه معنوی – حمایت کنید. ولی آثار او همچنان در قلمروی تحلیل، پژوهش، کنکاشهای آکادمیک، الهامگیری خلاقانه و تاریخ اهمیت دارد و حذف آثارش جایز نیست.
مثلاً شاید برای ناشران یا کتابفروشیها سوالی پیش بیاید: حالا که گیمن رسوا شده، آیا همچنان نشر و فروش کارهایش از لحاظ اخلاقی جایز است؟ در پاسخ باید گفت: در کمال اکراه، بله. شاید این جایز نباشد که در کتابفروشیتان با حضور گیمن جشن امضا برگزار کنید یا پوستر خودش و آثارش را در معرض دید همه قرار دهید، ولی اینکه کتابهایش در قفسههای کتابفروشی به فروش بروند، یک شر ضروری (Necessary Evil) است، چون افراد زیادی ممکن است به این کتابها نیاز داشته باشند که دلیلش لزوماً تحسین و پرستش گیمن بهعنوان یک نویسنده نیست.
در چنین حالتی، افراد فعال در صنعت نشر باید با این نویسندهها و آثارشان مثل سیگار رفتار کنند. از لحاظ قانونی تبلیغ سیگار غیرقانونی است، ولی فروش آن نه. گیمن و امثال او را هم نوعی سیگار ادبی در نظر بگیرید.
یک کار دیگر هم که ناشران میتوانند انجام دهند این که بهجای متوقفکردن فروش آثار نویسندهای بدنامشده، سود فروش آثارش را به خیریهای مرتبط با قربانیان او بدهند. مثلاً ماریون زیمر بردلی (Marion Zimmer Bradley) نویسندهای سرشناس در حوزهی ادبیات فانتزی آرتوری بود که پس از مرگش کاشف به عمل آمد در آزار جنسی کودکان (منجمله دختر خودش) نقش داشته است. اتهامات واردشده به بردلی بسیار دلخراش بودند، ولی ویکتور گالانز لیمیتد (Victor Gallancz Ltd.)، ناشر نسخهی الکترونیکی کتابهای او، تصمیم گرفت درآمد ناشی از فروش نسخهی دیجیتال کتابهای او را به خیریهی نجات کودکان (Save the Children) اعطا کند. در سایت Change.Org هم بعضی از طرفداران گیمن درخواستنامهای برای امضا راه انداختهاند و در آن از آمازون درخواست کردهاند قسمت ۴ و ۵ نسخهی صوتی «سندمن» را – که آیندهیشان در هالهای از ابهام قرار دارد – منتشر کنند و درآمد بهدستآمده از فروششان را به خیریههای مرتبط با قربانیان سوءاستفادهی جنسی اهدا کنند. وقتی آثار یک نویسندهی بدنام مهمتر و تاثیرگذارتر از آن است که دفنشان کرد، بهترین راه جایگزین این است که درآمد فروششان را به قشری که او ازشان قربانی ساخته تقدیم کرد.

مورد آخری که مطرح میشود این است که اگر آثار گیمن همچنان برای فروش موجود باشند، به خود او هم سود میرسد. چرا کسی که از موقعیت خودش اینگونه سوءاستفاده کرده، همچنان باید با سود فروش کتابهایش پاداش بگیرد؟ در پاسخ باید گفت اکنون که گیمن رسوا شده، فروش کتابهایش بهطور قابلتوجهی پایین خواهد آمد، از سود اقتباسهای احتمالی از آثارش محروم خواهد شد و از همه بدتر، او دیگر از مصونیت اجتماعیای که در گذشته از آن برخوردار بود و به کمک آن توانست سوءاستفادههایش را انجام دهد، برخوردار نیست. این رسواییها راه را برای سوءاستفادههای آتی بر او بستهاند و از این پس فروخته شدن یا نشدن کتابهایش چیزی را عوض نخواهد کرد. اگر شما به کنسل کردن افرادی که گناهکار بودنشان ثابت شده اعتقاد دارید، باید آنها را از پلتفرم، اعتبار و نفوذی که راه را برای سوءاستفادههایشان هموار کرده بود محروم کنید. مسئلهی مهم این است.
برای افرادی چون گیمن، از بین رفتن امتیازهای اجتماعی، محدود شدن دامنهی مخاطب و کاهش فروش قابلتوجه آثار مجازاتی کافی و منصفانه از طرف مردم به نظر میرسد و پس از آن، مردم فقط باید از شکایتهای قانونی قربانیان حمایت کنند (چون آنها از لحاظ روحی واقعاً به این حمایت نیاز دارند) و در نهایت به رای دادگاه احترام بگذارند. اینکه میگویم به رای دادگاه احترام بگذارند دلیلش این نیست که دادگاه حتماً قرار است عدالت را رعایت کند؛ دلیلش این است که فراتر از بایکوتکردن نویسنده و حمایت از قربانیان برای رسیدن به حقشان، مردم عادی دیگر وظیفهای در قبال وضعیت ایجادشده ندارند و اگر بخواهند کار بیشتری انجام دهند، شاید تلاششان نتیجهی معکوس و مخرب داشته باشد.
ولی اینکه بگوییم آثار چنین شخصی بهکل باید از کتابفروشیها جمع شوند، دیگر کسی دربارهی گیمن و آثارش مطلبی آکادمیک و تحلیلی ننویسد و اگر کسی کتابهایش را چاپ کرد یا خرید، او را متهم به بیتفاوتی نسبت به تعرض جنسی و تجاوز یا تایید خاموش این کارها کنیم، مصداق زیادهروی و افراط است و شاید حتی نتیجهی معکوس داشته باشد، بدین معنی که حس همدردی نسبت به گیمن را افزایش دهد، حسی که او سزاوارش نیست و اگر مجازاتش مطابق با جرمش باشد، دریافتش نخواهد کرد.
سوال دوم: چرا کسی صرفاً بهخاطر برخورداری از استعداد حتماً باید آدم خوبی هم باشد؟ چرا این استانداردها را به این افراد تحمیل میکنیم؟
من بهشخصه چنین انتظاری از نویسندگان، نقاشان، بازیگرها، کارگردانها، بازیسازها و… ندارم. یعنی کاملاً به این وافقم که یک نفر ممکن است در انجام کاری خلاقانه استعداد بالایی داشته باشد و درعینحال مثل همه ضعفهای شخصیتی چون اخلاق بد، غرور بیشازحد، حسادت به رقبا و… داشته باشد. البته اگر یک فرد نابغه در کنارش آدم خوب و دلپذیری هم باشد، امتیاز بزرگی است، چون میتوان او را راحتتر الگو و منبع الهام قرار داد و همانطور که بالاتر اشاره کردم، چهرههایی که در مقیاسی تاریخی سربلند و در برابر ترور شخصیت مصون هستند، میتوانند یک جریان فرهنگی را یکتنه بالا بکشانند و نقش ستونی مستحکم را برای آن ایفا کنند. رجوع شود به مثال تالکین.
منتها مسئله اینجاست که مسائلی چون تعرض جنسی و تجاوز باید خط قرمز باشند و در این زمینه نباید برای کسی استثنا قائل شد، چون این رفتارها صرفاً خصلت عجیبوغریب (Quirk) آدمهای نابغه نیستند، بلکه جرمهایی هستند که ثابتکردنشان سخت است و برای همین اگر فشاری از جانب مردم در راستای عدالتخواهی نباشد، جامعه ترجیح میدهد این مسائل ناخوشایند را دفن و قربانیان را ساکت کند.
لازم است روی این مسئله تاکید کنیم، چون عدهی بسیاری در خلوت خود فکر میکنند افراد بزرگ و «نابغه» از حقی پنهان برخوردارند تا هر طوری که دلشان میخواهد رفتار کنند و رفتارهای نامتعارف صرفاً یکی از عوارض جانبی نبوغشان است. این تصور تا حدی از لحاظ علمی هم اثباتشدنی است، چون تعدادی از مطالعههای انجامشده حاکی از این بودهاند که اختلالات روانی (متوسط، نه شدید) میتوانند باعث پرورش تفکر خلاقانه شوند.
ولی هیچ اختلال با بیماری روانیای نمیتواند تعرض جنسی را توجیه کند. خیلی از افرادی که این کارها را مرتکب میشوند، رفتار خود را به حس تنهایی و افسردگی و کنترل ضعیف روی عواطف و رفتارهای خود نسبت میدهند، اما اگر رفتارهای ناشایست جنسی تکرار شوند، به احتمال زیاد سه عامل دخیل بودهاند که هر سهشان در حیطهی اختیار فرد هستند:
۱. هنجارهای فرهنگی: اگر شخص در محیطی قرار داشته باشد که تعرض جنسی در آن یک هنجار باشد، او هم با وجود آگاهی بر ناشایستبودن، صرفاً بهخاطر اینکه میداند کارش عاقبت سنگینی ندارد، همرنگ جماعت میشود. هالیوود چنین محیطی بود و برای همین تعداد متهمان هالیوودی در جریان میتو بسیار زیاد بود. گیمن هم با محیط هالیوود بیگانه نبود، بنابراین بعید نیست که بهعنوان یکی از چهرههای شو بیز (Show Biz) تعرض جنسی را حق خود میدانست.
۲. دینامیک قدرت: بسیاری از افرادی که تعرض جنسی انجام میدهند، درکی بسیار حسابشده و دقیق از دینامیک قدرت دارند و این رفتارها را در برابر دوستان معروف و بانفوذشان بروز نمیدهند. این مسئله بهتنهایی نشان میدهد که این رفتار قابلکنترل است. گیمن از این دینامیک قدرت بسیار آگاه بود و همهی قربانیهایش افرادی بودند که از لحاظ اجتماعی، مالی یا روانی در موقعیتی آسیبپذیر قرار داشتند. یکی از دوستان معروف گیمن، توری آموس (Tori Amos) که یک خواننده است، خودش هم قربانی آزار جنسی شده و به این مسئله بسیار حساس است، از اتهامات واردشده به گیمن ابراز غافلگیری شدید کرد و در مصاحبهاش با گاردین گفت که وقتی گیمن در حضور او بود، هیچگاه رفتاری مشکوک از خود نشان نداد و او اصلاً فکرش را نمیکرد اینکاره باشد. وقتی تعرض جنسی بهصورت زنجیرهای انجام میشود و قربانیها نیز حسابشده انتخاب میشوند، رفتار شخص خاطی را با هیچ بهانهای نمیتوان توجیه کرد، چون معلوم است که او میدانسته دارد چه کار میکند.
۳. رفتار آموختهشده: تعرض جنسی از آن کارهاست که معمولاً کسی خودبهخود انجامش نمیدهد. معمولاً یا باید آن را در اطرافیانش دیده باشد، یا اینکه خودش آن را تجربه کرده باشد. شاید چیزی که میگویم کمی وارد حیطهی تئوری توطئه یا تهمتزنی شود، ولی پدر گیمن، یعنی دیوید گیمن (David Gaiman)، رییس شعبهی کلیسای ساینتولوژی در بریتانیا بود و جزو کلهگندهترین ساینتولوژیستها در اوایل قرن ۲۰ بود. گیمن همسر اول خود مری مکگرث (Mary McGrath) را نیز هنگامیکه او داشت دربارهی ساینتولوژی مطالعه و در یکی از خانههای متعلق به پدرش زندگی میکرد، ملاقات کرد. با اینکه او درحالحاضر ادعا میکند که از ساینتولوژی فاصله گرفته، ولی همهمان میدانیم ساینتولوژی فرقهای نیست که بتوان به این راحتیها از آن جدا شد، خصوصاً اگر در بطن آن متولد شده باشید.

پس از اینکه تهمتهای تعرض جنسی به گیمن وارد شد، گیمن در دفاع از خود گفت که یکی از قربانیهایش «خاطرههای کاذب» (False Memories) دارد. این حرف او واکنشهای منفی بسیاری را برانگیخت، ولی این عبارت یک زیرلایهی معنایی ساینتولوژیستی دارد که بیشتر مردم متوجه آن نشدند.
مفهوم «خاطرهی کاذب» یکی از مفاهیم مربوط به ساینتولوژی است. در ساینتولوژی مفهومی به نام سانحه (Incident) وجود دارد. سانحه به اتفاقی اشاره دارد که در گذشتهی فرد – چه در این زندگی، چه در زندگیهای پیشین – افتاده و روی ذهن و روحش اثر دائمی گذاشته است. یکی از دگرگونیهای خاص «سانحه» ایمپلنت (Implant) نام دارد که در واقع یک خاطرهی کذب است که به ذهن تحمیل شده و فرد فکر میکند واقعی است و بهخاطر این خاطرهی کذب رفتارهای عجیب از خود نشان میدهد. کشیشهای ساینتولوژی از طریق پروسهای به نام پروسسیسنگ (Processing) تلاش میکنند ایمپلنتها را شناسایی و اثرشان را خنثی کنند.
همانطور که احتمالاً میتوانید حدس بزنید، این مفهوم مثالی بارز از «روانفریبی» (Gaslighting) است و مقامهای ساینتولوژی با استفاده از آن کاری میکنند طرفحسابشان حتی به واقعیات زندگی خودش شک کند. با توجه به ساختار مخوف ساینتولوژی و اتهاماتی که به آن وارد شده، میتوان فرض را بر این گرفت که یکی از کاربردهای آن متقاعد کردن ساینتولوژیستها به این است که فلان بلا که ساینتولوژی سرشان آورده، واقعی نیست و در زندگی پیشینشان اتفاق افتاده است.
تاکنون گزارشها و مستندهای زیادی دربارهی جنایتهای ساینتولوژی و جو مخوف آن منتشر شدهاند و بزرگشدن گیمن در این فضا – تازه آن هم در خانهی رییس شعبهی انگلستان این مذهب عجیب – اصلاً نشانهی خوبی نیست.
در مقالهی والچر هم ارتباط گیمن با ساینتولوژی و پیشینهی آن بهخوبی واکاوی شده است. با توجه به اهمیت این بخش و ماهیت آگاهیبخش آن، ترجمهی کاملش را در ادامه میآورم. اگر کتاب «اقیانوس در انتهای جاده» (The Ocean at the End of the Lane) را خوانده باشید، متن پیشرو حتی جالبتر هم میشود:
گیمن در طول کارنامهی کاریاش، دربارهی وحشت از دید یک کودک زیاد نوشته بود. «اقیانوس در انتهای جاده»، آخرین رمان او، داستان یک پسر ۷ سالهی کمحرف و کتابخوان است. پس از وقوع چند اتفاق ناگوار، حفرهای درون قلب او ایجاد میشود که دیگر راهی برای التیام یافتنش وجود ندارد. این حفره درگاهی به دنیای دیگر است که از آن کابوسها از دنیاهای دوردست وارد دنیای ما میشوند. در طول داستان، پسرک رنجهای زیادی را پشتسر میگذارد. گاهی عوامل این رنج خانوادهی خودش هستند. یک شب، هنگام صرف شام، پسرک حاضر نمیشود غذایی را که پرستارش آماده کرده بخورد. پسرک میداند که این پرستار نه واقعاً یک انسان، بلکه موجودی از جنس کابوس از دنیایی دیگر است. وقتی پدرش از او میپرسد که چرا غذا نمیخورد، پسرش توضیح میدهد: «اون یه هیولاست.» پدرش خشمگین میشود. برای مجازات او، وان حمام را پر میکند، سپس فرزندش را برمیدارد، او را توی وان فرو میکند و شانههایش را بهسمت پایین فشار میدهد تا سرش را داخل آب سرد فرو کند. پسرک میگوید: «من داخل آن وان کتابهای زیادی خوانده بودم. آنجا احساس امنیت میکردم. حالا شکی نداشتم که قرار است همانجا بمیرم.» آن شب، پسرک از خانه فرار میکند؛ حین فرار از خانه، او از داخل پنجرهی اتاق پذیرایی پدرش را میبیند که در حال برقراری رابطهی جنسی با آن پرستار هیولاوار است.
طی گذر سالها، در چندین مصاحبه، گیمن «اقیانوس در انتهای جاده» را شخصیترین کتاب خود معرفی کرده است. با اینکه بخش زیادی از کتاب خیالانگیز است، گیمن گفته که «آن کودک خودم هستم». کتاب در ساسکس انگلستان، جایی که گیمن در آن بزرگ شد، واقع شده است. در داستان، راوی با کمک گروهی از زنان جادوگر، موفق میشود در برابر شرارتی ماوراءطبیعه جان خود را نجات دهد. در دوران کودکی، گیمن چنین دوستانی نداشت تا به او کمک کنند. او در مصاحبهای در سال ۲۰۱۷ گفت: «من به هفت سالگی خودم برگشتم و عشقی را به خودِ کودکم اعطا کردم که آن موقع از آن بیبهره بودم. هیچگاه حس نمیکنم که گذشته مرده یا نیل کودک دیگر وجود ندارد. او هنوز هم جایی آن بیرون است و در یک کتابخانه قایم شده؛ همچنان دنبال دری میگردد که او را به جایی که در آن همهچیز روبراه است هدایت کند.»
با اینکه گیمن رسماً اعلام کرده که کودک داخل کتاب خودش است، در کنارش ادعا کرده که هیچکدام از بلاهایی که سر کودک آمد، سر خودش نیامده است. بااینحال، ما دلایل قویای داریم تا باور کنیم تعدادی از وحشتاکترین رویدادهای داخل رمان در واقعیت هم رخ دادهاند. در سال ۱۹۶۵، وقتی گیمن ۵ ساله بود، والدینش دیوید و شیلا، شغلهای خود بهعنوان مدیریت تجاری و داروسازی را ترک کردند و خانهای در ایست گریناستد (East Grinstead) خریدند. خانه حدوداً یک کیلومتر با مقر جهانی کلیسای ساینتولوژی در آن دوران فاصله داشت. ال. ران هابارد (L. Ron Hubbard)، علمیتخیلینویس سابق و بنیانگذار کلیسای ساینتولوژی، بین سالهای ۱۹۶۵ تا ۱۹۶۷ یک خیابان آنطرفتر از آنها زندگی میکرد. پس از سال ۱۹۶۷، او از بریتانیا فرار کرد و از داخل یک کشتی در آبهای بینالمللی به هدایت کلیسای ساینتولوژی ادامه داد، چون از جانب CIA، FBI و تعدادی از دولتهای خارجی و نهادهای دریانوردی تحت تعقیب بود.
دیوید و شیلا جزو نخستین پیروان ساینتولوژی در انگلستان بودند. آنها در سال ۱۹۵۶ مشغول مطالعهی دیانتیکس (Dianetics) (نظریات شبهعلم هابارد دربارهی کارکرد ذهن انسان) شدند و در نهایت در دفتر نگهبان (Guardian’s Office) پست و مقام به دست آوردند. دفتر نگهبان دپارتمانی ویژه از کلیسای ساینتولوژی بود که وظیفهاش رسیدگی به شکایتهای قضایی علیه کلیسا، مکاتبات عمومی و انجام عملیات اطلاعاتی و جاسوسی بود که روزبهروز تعدادشان بیشتر میشد. طبق آنچه هابارد نوشته بود، ماموریت این دپارتمان «نابودکردن پنهانی اعتبار افراد و گروهها» بود. خانوادهی گیمن آنجا چند وظیفه بر عهده داشتند: مدیریت کافهتریا و رستوران درونسازمانی کلیسا، جا و مکان دادن به ساینتولوژیستهای خارجی در خانهشان و تاسیس و ادارهی یک شرکت ویتامینسازی در شهر که در آن مکملهای مخصوص برنامههای «دفع مسمومیت» ساینتولوژی تهیه میشدند. بیزنس ویتامینسازی در کنار خود کلیسای ساینتولوژی با روندی تصاعدی در حال گسترش بودند. در اواخر دههی ۶۰، دیوید به نمایندهی رسمی و چهرهی اصلی کلیسای ساینتولوژی در بریتانیا تبدیل شده بود.
این اصلاً شغل راحتی نبود. بریتانیا هم مثل چندین کشور دیگر، گزارشی صادر کرده بود که در آن توصیههای ساینتولوژی را خطری جدی برای کسانی که این توصیهها رویشان اجرا میشد توصیف کرده بود. هابارد مرتباً اعضای تشکیلات را که خطاهای کوچک انجام میدادند، با بستن دستوپا، بستن چشمها و پرتاب کردن آنها داخل آب یخ مجازات میکرد. در انگلستان، دیوید مصاحبههایی انجام میداد تا اثر این روایتهای ناخوشایند را تلطیف کند. یکی از مواردی که کلیسا بهخاطر آن شدیداً تحت فشار بود، در رابطه با آسیبرسانی به کودکان بود. هابارد در اعلامیهای به اعضا اعلام کرده بود که کودکان از مجازاتهایی که برای بزرگسالان تعیین میشود مبرا نیستند. اگر یک کودک در موقعیت نامناسب میخندید یا موفق نمیشد یکی از اصطلاحات مربوط به ساینتولوژی را بهخاطر بسپرد، ممکن بود به انبار کشتی فرستاده شود تا به مدت چند روز زنگارزدایی کند یا به مدت چند هفته بدون پتو و ملحفه و دسترسی به دستشویی، به داخل چاه زنجیر کشتی فرستاده شود. لاورنس رایت (Lawrence Wright) در کتاب خود با عنوان «پاک شدن» (Going Clear) داستان پسری ۴ ساله به نام درک گرین (Derek Greene) را تعریف میکند که در واقع فرزندخواندهای سیاهپوست بود که یک ساعت رولکس را دزدید و آن را از عرشهی کشتی به دریا پرتاب کرد. او به مدت دو شبانهروز داخل چاه زنجیر زندانی شد. وقتی مادرش از هابارد تمنا کرد که او را از آنجا بیرون بیاورد، او یکی از احکام اصلی ساینتولوژی را به او یادآوری کرد: «کودکان در اصل بزرگسالانی در بدنهایی کوچک هستند و بهاندازهی بزرگسالان بابت رفتارهای خود مسئولاند.» (یکی از نمایندگان کلیسای ساینتولوژی درستی این ادعا را رد کرده است.)
از این نظر، دیوید برای سفیدشویی کلیسای ساینتولوژی از نیل استفاده ابزاری کرد. در سال ۱۹۶۸، او مصاحبهای را بین نیل و BBC تدارک دید. وقتی گزارشگر از پسرک پرسید که آیا ساینتولوژی از او «پسر بهتری» ساخته است، نیل پاسخ داد: «دقیقاً نه، ولی وقتی یه آزادسازی (Release) انجام میدی، حس فوقالعادهای داره.» (در اصطلاحات ساینتولوژی، آزادسازی موقعی اتفاق میافتد که یکی از سطوح پایین تکالیف کلیسا را به پایان برسانید.) بهزحمت میتوان گفت پشت درهای بسته چه اتفاقی درحال وقوع بود؛ یکی از دلایلش این است که گیمن حاضر نیست دربارهی این موضوع صحبت کند و هرگاه یک مصاحبهگر یا یکی از دوستانش موضوع گفتوگو را به این سمت میبرد، او موضوع را عوض میکند. ولی بعید به نظر میرسد که او از مجازاتهای استانداردی که کلیسای ساینتولوژی برای بزرگسالان و کودکان تعیین کرده بود، در امان بوده باشد. طبق گفتهی یکی از کسانی که خانوادهی گیمن را از نزدیک میشناخت، دیوید و شیلا احکام ساینتولوژی را در خانه اجرا میکردند. طبق گفتهی این شخص، وقتی نیل همسن با کودک داخل «اقیانوس در انتهای جاده» بود، دیوید او را به داخل وان حمام برد، آب سرد را باز کرد و «آنقدر سرش را زیر آب نگه داشت که نیل داشت بهخاطر کمبود اکسیژن فریاد میکشید».
وقتی نیل نوجوان بود، بهمدت سه سال در مقام شنودگر (Auditor) برای کلیسا کار کرد. شنودگر یکی از مقامات مذهبی کلیسا بود که کارش اجرای پروسهای شبیه به هیپنوتیزم بود. یکی از اعضای سابق کلیسا که با والدین گیمن کار کرده بود و تحت شنودگری گیمن قرار گرفته بود، او را بچهای مستعد و بلندپرواز توصیف کرد. او به من گفت اینکه فردی نوجوان کورسهای ساینتولوژی را در چنین سطح بالایی به پایان رسانده باشد، امری غیرعادی بود. ولی خانوادهی گیمن همچون «خاندان سلطنتی» بودند. در سال ۱۹۸۱، دیوید ترفیع درجه پیدا کرد تا دفتر نگهبان را هدایت کند و از اینجا به بعد، به یکی از قدرتمندترین افراد داخل کلیسا تبدیل شد. ولی در همان سال، او از عرش به فرش رسید. نسل جدیدی از ساینتولوژیستها که رهبرشان دیوید میسکوج (David Miscavige) بود – و پس از هابارد رهبر کلیسا شد – هابارد را تحت نفوذ خود درآورده بود و طبق گفتهی همکار سابقاش «[این وسط] دیوید لای چرخگوشت گیر کرد». چند سال بعد، گزارشی منتشر شد که در آن دیوید گیمن «فردی خفقانآور» توصیف شده بود. در آن گزارش، او به جرایم مختلفی متهم شده بود و یکی از آنها رفتار ناشایست جنسی بود. در این گزارش ادعا شده بود که دیوید گیمن «در ظاهر خود را فردی خوشرفتار و اجتماعی جا میزد» و کارهایش «متضاد این [نقاب ظاهری] بودند». به نظر میرسید که بزرگترین جرم او غرور باشد. در گزارش نوشته شده بود: «[دیوید] گیمن میخواست همه به جای سرمنشاء (The Source)، به او اقتدا کنند». سرمنشاء اشاره به هابارد داشت.»
در دههی ۸۰، دیوید به یک جور اردوگاه اصلاح و تربیت فرستاده شد. در این مقطع بود که نیل گیمن تلاش کرد بهعنوان یک نویسنده خود را مطرح کند. او که جوانی باجذبه و حسابگر بود، با استفاده از رابطهایی که در زمان خبرنگاری پیدا کرده بود، راه خود را به حلقههای ادبیات ژانری پیدا کرد و خود را حسابی نزد غولهای این نوع ادبیات در آن زمان عزیز کرد: اشخاصی چون داگلاس آدامز، آرتور سی. کلارک، کلایو بارکر، تری پرچت و آلن مور. گیمن در مستندی به نام «نیل گیمن: خطرناک رویاپردازی کن» (Neil Gaiman: Dream Dangerously)، در توصیف خود گفت: «وقتی جوان بودم، جَنَمی باورنکردنی داشتم. نوعی اعتماد به نفس هیولاوار که در حالت عادی، فقط در کسانی پیدایش میکنی که میخواهند نیمی از جهان متمدن را فتح کنند.»
همانطور که از روایت والچر برمیآید، نیل گیمن زیر دست پدر ساینتولوژیست خود دوران کودکی تاریک و پر از ترامایی را پشتسر گذاشت. ما از جزییات دقیق خبر نداریم، چون خود گیمن از حرفزدن دربارهی این مسائل سر باز زده است. ولی «اقیانوس در انتهای جاده» سرنخی قوی از تاثیر ساینتولوژی روی ذهن اوست. در یکی دیگر از قسمتهای مقاله آمده است: «پس از اینکه [گیمن و آماندا پالمر] به مدت چند سال با هم در رابطه بودند، پالمر از او درخواست کرد که دربارهی دوران کودکیاش در خانوادهای ساینتولوژیست بیشتر تعریف کند. ولی به نظر میرسید که او نمیتواند بیش از چند جمله دراینباره حرف بزند. وقتی پالمر او را تشویق کرد تا ادامه دهد، او شبیه به یک جنین دستوپایش را روی تخت جمع کرد و به گریه افتاد. او حاضر نشد نزد مشاور برود. بهجایش شروع به نوشتن یک داستان کوتاه کرد که بلندتر و بلندتر شد تا اینکه به یک رمان تبدیل شد. […] در تقدیمنامهی کتاب نوشته شده: «تقدیم به آماندا؛ که میخواست بداند.»

بنابراین اگر بخواهیم بزرگترین و مهمترین دلیل را برای رفتارهای جنسی مشمئزکنندهی پیدا کنیم، با توجه به این روایتها، میتوانیم ریشهی همهچیز را به روانزخمهای وارد شده به گیمن در دوران کودکی نسبت دهیم.
فربد آذسن، متولد ۱۹۹۳، از سن ۱۸ سالگی مشغول ترجمهی آثار گمانهزن شد و از آن زمان تاکنون وارد لانهی خرگوش فانتزی و علمیتخیلی و وحشت شده و نتوانسته و نخواسته از آن بیرون بیاید. او به هر چیزی که رنگ و بوی گمانهزنی داشته باشد علاقه دارد، از فیلم و کمیک گرفته تا رمان و بازی. ولی در این میان از حوزههای مطالعاتی دیگر غافل نمانده، چون در نظرش گمانهزنی وقتی جذاب میشود که با درک و بینشی پخته و واقعبینانه گره بخورد.
من تا حدودی از ماجرای رسوایی گیمن خبر داشتم،ولی هولی شت،اصلا فکر نمیکردم موضوع این قدر گروتسک باشه.
اون بخش های مربوط به ساینتالوژی واقعا جالب بودش،اصلا نمیدونستم خانواده گیمن اینقدر توی سایمنتولوژی معروف بودن.