نغمه‌ی پیرانه‌سری

در متروی شهری خسته و بی‌روح، آواز پیرمردی با آکاردئون کهنه‌اش مسافران را هوشیار می‌کند. امیرعباس، پسربچه‌ای دست‌فروش، میان اطاعت از عمویش و آواز پیرمرد گرفتار می‌شود.

«امامزاده بختک.»

قطار درهای دولنگه‌اش را باز کرد. امیرعباس و ناصر لای جمعیت رفتند داخل.

«مسافرینی که قصد ادامه‌ی مسیر به‌سمتِ…»

درهای قطار که جفت شدند، ناله‌ی همیشگی و اوج‌گیرنده‌ی قطار مترو آمد به گوش مسافرها. امیرعباس از ناصر جدا شد و با جعبه‌ی آدامسش به‌سمت واگن‌های زنانه رفت. ناصر آمد وسط راهروی واگن. گلویش را که صاف کرد، گذاشت صدای کلفت و باابهتش در قطار بپیچد: «خانوما آقایون! لوازم‌آرایشی و بدلیجات و جوراب دارم با قیمت مناسب. رژ لب ساخت اجنه دارم اصلِ اصل، یه بار بزنی تا چهار روز به لبات برق می‌ندازه. جوراب پشم موش دارم کیفیت عالی، تا یه هفته تو پا بو نمی‌گیره. طلسم احضار روح دارم درجه‌یک و تضمینی، راضی نبودی بیا پس بده. بدو که نخری خودت ضرر می‌کنی.» دست ناصر به محور رگالی بود که جنس‌های رنگابارنگی آویز شاخه‌هایش بودند. رگال را با هر قدم که برمی‌داشت به‌آرامی جلو می‌کشید، تا هرازگاه به اشاره‌ی مسافری می‌ایستاد و با چرب‌زبانیِ حقنه‌کُن بازاری‌ها جنس‌هایش را از زمین تا آسمان بالا می‌برد.

جایی در واگن بغلی، پیرمردی تکیه داده بود. به سینه‌‌اش آکاردئونی بدقواره با دوتسمه‌ی آویزان از شانه‌ها چسبیده بود. پیرمرد روی آن بامحبت دست می‌کشید و مثل موجودی زنده نازش می‌کرد. ‌آکاردئون شبیه خود پیرمرد بود، لکنته و زواردررفته. جلد قرمزرنگش جابه‌جا خط‌وخش و کَندگی داشت و فانوسه‌اش هم شل و لغزان بود. بااین‌حال  اهل این نبود که اگر کسی قصد نواختن کند، ناامیدش بگذارد. هنوز جانی در بدنش مانده بود و هرچند بی‌رمق، نفس می‌کشید. پیرمرد دل از سازش کند و اطراف را نگاه کرد. چهره‌های خواب‌زده و بی‌روح مسافرها را دید که کیپِ هم به جهت‌های نامعلوم با بی‌حوصلگی خیره شده‌اند. آمد به‌میان راهروی واگن. انگشت‌هایش را با ریتم روی شستی‌های آکاردئون حرکت داد و فانوسه‌اش را به‌آرامی خم کرد.

«یه دلم می‌گه… برم، برم… یه دلم می‎گه… نرم،نرم…»

صدای پیرمرد خش‌دار و حتی مضحک بود. پاها زیر وزن بدنش می‌لرزید و پشت لب‌ها قهوه‌ایِ کرم‌خورده‌ی دندان‌هایش پیدا بودند. چندتن از مسافرها یک نگاه کردند و بعد نگاه خسته‌شان را مجدداً به ناکجاآباد دوختند. بااین‌حال چشم یکی‌دونفر به او ماند. گردن را با لبخند محوی کج کرده و تماشاچی پیرمرد و سازش شده بودند. ترکیب کهنه‌ی ساز و ساززن و موسیقی حس خوبی به دل‌هایشان سرازیر می‌کرد. نزدیکشان که ‌شد، دست توی جیب بردند و اسکناس‌هایی به‌جانب پیرمرد تعارف کردند. پیرمرد با خم‌کردن گردن تشکر ‌کرد و با ملایمت آن‌ها را گرفت.

ناصر مدتی پیرمرد را نگاه کرد. با سگرمه‌های درهم رگالش را کشید و چند واگن دور شد. کنار مانع فلزی واگن‌های زنانه ایستاد و امیرعباس را که داشت به مسافری آدامس می‌فروخت صدا کرد. پسرک دوید و از زیر مانع پیش ناصر  آمد. ناصر به پیرمرد اشاره کرد و پرسید: «ببینم بچه، اون پیریو تا حالا دیده بودی؟»

امیرعباس به پیرمرد نگاه کرد. با مکث جواب منفی داد. ناصر خطی به گوشه‌ی لبش انداخت و گفت: «چه پولیم می‌گیره حروم‌لقمه. چهارنفر تا حالا تراول گذاشتن کف دستش. مگه نمی‌دونه کی اینجارو می‌گردونه؟» پیرمرد آرام‌آرام جلو می‌آمد. حالا داشت «جان مریم» می‌خواند. نگاه بُرنده‌ی ناصر دوخته شده بود به پاهای تاب‌دار و موی یکدست سفید پیرمرد. با امیرعباس زمزمه کرد: «این بابا همین‌جوریشم به‌زور سر پاست. نباید آخر عمری سازبه‌دست راه بیفته تو مترو.» امیرعباس چیزی نگفت. با چهره‌ی بی‌حالت ساز و آواز پیرمرد را تماشا می‌کرد.

قبل از رسیدن قطار، ناصر به امیرعباس گفت: «امروز حداقل سه‌بار باید آدامس تموم کنی. دیروز بدجور ضرر خوردیم. دل به کار بده. حله؟»

 امیرعباس سر تکان داد. قطار که رسید از هم جدا شدند. روی یکی از شاخه‌های رگال ناصر چند بلور براق با نقش‌ونگارهای مارپیچ  پیدا بود. قطار با مسافرهای گرفته و بی‌حالش راه افتاد. ناصر حرف‌هایش را سبک‌سنگین کرد. گلویش را صاف کرد و آمد وسط راهرو. اما قبل از اینکه شروع کند، یک صدای آشنا مجال بازشدن دهانش را نداد.

«یه دلم می‌گه… برم، برم…»

به‌سرعت چرخید. چند واگن بالاتر، پیرمرد آکاردئون‌نواز با همان سرووضع دیروزی می‌نواخت. با کندی قدم برمی‌داشت و می‌لرزید. طولی نکشید که چنگش اولین اسکناس را دشت کرد. حالا کارد اگر می‌زدی خون ناصر درنمی‌آمد. دندان‌هایش با تق‌وتوق به هم می‌خوردند. نخواست مغلوب شود. صدایش را بلند کرد: «خانوما آقایون!‌ عطرای تازه‌رسیده‌ی وارداتی از اسفل‌السافلین رسید دستمون با بهترین قیمت. خوش‌بو و خوش‌عطر با ماندگاری بالا. سوغات خود جهنم.» رگال را آرام‌آرام جلو می‌کشید. چندنفری او را فراخواندند، اما به‌نسبت کم بودند، خیلی کم‌تر از انتظارش.

رگال را گوشه برد و به تهِ‌ واگن پشت داد. صدای ساز و آواز نزدیک شد تا سرانجام خاموشی گرفت. بلافاصله ناصر جهید و روبه‌روی پیرمرد سبز شد. پیرمرد یکه‌خورده ایستاد. دست پهن ناصر روی شانه‌ی خیس از عرق پیرمرد فرود آمد و با صدای آهسته‌ای گفت: «ببخشید پدرجان. می‌خوام دوکلوم باهاتون صحبت کنم. ایستگاه بعدی پیاده می‌شین؟»

پیرمرد بی‌اختیار سر تکان داد. صورت ناصر به لبخند کم‌رنگی باز شد. گفت: «دنبالم بیاید.» پشت به پیرمرد کرد و راه افتاد. لحن و سکناتش طوری بود که انگار از پیرمرد طلب‌کار است و برای وصول یک بدهی سراغش آمده. پهنای چند واگن را که طی کردند، ناصر ایستاد و بشکنی توی هوا زد. امیرعباس آن را دید و به‌سمتش دوید.

«شهدای دخمه‌ی اموات.»

از قطار خارج شدند و پیرمرد به‌دنبال ناصر و امیرعباس از پله‌برقی بالا رفت. در کناره‌ی آسانسور خرابی ایستادند. خارج از دید نه ولی خلوت بود. داخل محوطه‌ی ایستگاه نواهای چند گیتار کاسه‌استخوانی در هم آمیخته می‌شد. نگاه مشتاق و کنجکاو امیرعباس دوخته شده بود به شستی‌ها و فانوسه‌ی آکاردئون. ناصر نگاهی به اطراف کرد و گفت: «پدرجان. می‌دونی که ساززدن تو مترو قدغنه؟»

پیرمرد شانه بالا داد و گفت: «خب که چی؟»

«خب قربون شکلت برم برای چی این قارقارک رو با خودت میاری مترو؟»

اخم‌های پیرمرد در هم رفتند. آزرده گفت: «بهش نگو قارقارک.» پیرمرد آکاردئون را بالا آورد و سرش را محکم بوسید. چهره‌ی ناصر کمی در هم رفت، اما امیرعباس خنده‌اش گرفت. از رفتار پیرمرد خوشش آمده بود. ناصر با لحنی کم‌تر دوستانه گفت: «پدرجان اینجا صاحاب داره. نمی‌تونی خودبه‌خود سازبه‌دست معرکه بگیری تو قطارا. این‌همه جا هست واسه ساززدن. برو تو خیابونا. اصلاً بیا داخل همین ایستگاه بزن. ولی تو قطار نمی‌شه.»

«بیرون از مترو خیلی شلوغ‌پلوغه. جای خالی واسه ساززدن مگه به همین راحتی‌ها پیدا می‌شه؟ ولی داخل قطار خلوت خلوته. دیگه دغدغه‌ی جا نداری.»

ناصر مکثی کرد، سپس لبخندی زد و لحن همدلانه‌ای به صدایش داد: «پدر من، من خوبی خودتو می‌خوام. آخر عمری انقدر لج‌بازی نکن. داخل قطار نباید ساز بزنی. از خر شیطون بیا پایین. خودم برات یه جا تو همین ایستگاه ردیف می‌کنم. حله؟»

پیرمرد نگاهی به اطرافش کرد و لب‌هایش را پیچاند و گفت: «اینجا رو دوست ندارم. صدا به صدا نمی‌رسه. داخل قطار همه صدای من و سازمو می‌شنون. آوازی که به گوش کسی نرسه چه فایده داره؟»

ناصر کم‌کم عصبانی شد. دیگر مانده بود چه بگوید. می‌خواست حرفی بزند، اما پیرمرد پس‌پس رفت و گفت: «من برمی‌گردم داخل قطار. با اجازه.» قبل از اینکه بچرخد، یک‌لحظه با امیرعباس چشم‌درچشم شد. پیرمرد چشمکی به پسربچه زد و آن‌گاه با قدم‌های شل و لغزان، به‌سوی پله‌برقی رفت. تا چندمدت لبخند محوی روی صورت امیرعباس مانده بود.

«باهاش حرف بزن دیگه داخل قطار نیاد.»

«زدم بابا. قبول نمی‌کنه. یارو فکر می‌کنه فرهاد مهراده.»

«باید یه کاریش بکنی. کفر ارباب دراومده.»

«آخه تقصیر من چیه. این هف‌هفو حرف گوش نمی‌ده.»

«تو که می‌دونی این بهونه‌ها به خوردش نمی‌ره. سهمیه‌ی روزانه‌اش مخدوش شه با احدی شوخی نداره. حلش نکنی خودت باید جای همه باهاش حساب کنی.»

ناصر گوشی دکمه‌دارش را با حرص قطع کرد. مدتی متفکرانه قدم زد. رو به امیرعباس کرد و گفت: «من باید برم جایی. برو آدامستو بفروش پسر. ساعت دو برگرد ایستگاه.»

امیرعباس سوار قطار شد و واگن‌به‌واگن کارش را شروع کرد. جلوی مسافرها می‌ایستاد و مظلومانه درخواست می‌کرد آدامس بخرند. قیمت آدامس‌ها همه یکسان بود و فرقی نمی‌کرد. اکثراً توجهی نمی‌کردند یا با دست ردش می‌کردند، اما بعضاً می‌خریدند، بیشتر زن‌ها. صدای توسری‌خورده‌ و نحوه‌ی ملتمسانه‌ی درخواستش حس دل‌سوزی به جانشان می‌انداخت و باعث می‌شد نخواهند و نتوانند که دست رد به سینه‌اش بزنند.

کار یک قطار که تمام شد سوار قطار برگشتی شد. جمعیت زیاد بود و مسافرها وسط واگن‌ها لای هم وول می‌خوردند. بوی تند عرق در فضا پیچیده بود. ‌یکباره مهتابی‌های قطار انگار جان تازه‌ای گرفتند و همه‌جا پرنورتر و روشن‌تر شد.

«جان مریم… چشماتو وا کن. منو صدا کن…»

امیرعباس به جهت صدا برگشت. انگار حتی بوی عرق هم در رایحه‌ای خوش‌بو و عطرآگین محو شده بود. امیرعباس بی‌اختیار لبخند زد. شنیدن آواز برایش بی‌دلیل خوشایند و لذت‌بخش بود؛ او را یاد خوردن بستنی یخی در یک ظهر گرم تابستانی می‌انداخت. اگر کسی دقت می‌کرد متوجه می‌شد نسبت به چند روز گذشته مسافرها کمی رنگ‌ورو آمده‌اند. مثل قبل دیگر با بی‌خیالی گردن خم نمی‌کردند و نگاهشان را ول نمی‌دادند گوشه‌ای، شق‌ورق‌تر می‌نشستند، بیشتر می‌جنبیدند و انگار جوش‌وخروشی در چشم‌هایشان، هرچند ضعیف، می‌دوید. امیرعباس تکیه داد و دورادور پیرمرد و آکاردئونش را نگریست. دستان خال‌خال پیرمرد روی شستی‌ها به‌سرعت جابه‌جا می‌شد و آکاردئون را هر چندثانیه آرام‌آرام بازوبسته می‌کرد. لولای اتصال واگن‌ها، که به‌شکل عجیبی شبیه فانوسه‌ی آکاردئون بود، بر خلاف قدیم دیگر صرفاً جیرجیر نمی‌کرد، بلکه انگار با پیرمرد هم‌نوا شده بود و هماهنگ با آواز تکان‌تکان می‌خورد.

پیرمرد آوازش را تمام کرد. از جیبش دستمالی بیرون آورد و عرق پیشانی‌اش را گرفت. می‌خواست به واگن بعدی برود که امیرعباس را جلویش دید. صورتش به لبخندی گرم باز شد و سرخوشانه پرسید: «اینجا چیکار می‌کنی بچه‌جون؟»

امیرعباس در جواب فقط نگاهش کرد. به جعبه‌ی آدامس اشاره کرد و گفت: «تو هم که شبیه منی.» جعبه‌ی آدامس مثل آکاردئون پیرمرد با دو بند از روی شانه‌ها آویزان بود. پیرمرد پرسید: «بابات کجاست؟»

امیرعباس جوابی نداد. پیرمرد دستش را گرفت و با هم در کنج یکی از واگن‌ها ایستادند. امیرعباس نگاهش را داده بود به آکاردئون که حالا گوشه‌اش کنار سرش بود. با کم‌رویی دستش را بالا آورد و روی  ساز انگشت کشید. از پیرمرد پرسید: «اینو از کجا گرفتی آقاجون؟»

پیرمرد بادی در گلو انداخت و گفت: «این نازنین از نوجوونی با منه. از همون موقع که مثل الان آواز ماواز ممنوع بود. هرجا که فکر کنی باهام اومده. از کوچه‌خیابون بگیر تا تالار عروسی و جیگرکی. شریک غم‌وغصه‌هامه، یار غار و رفیق گرمابه‌گلستان منه… یعنی خیلی باهم رفیقیم. ازش خوشت اومده؟»

امیرعباس به آکاردئون خیره ماند. پیرمرد که از توجه پسربچه حظ می‌برد، ناگهان صورتش در هم رفت و گفت: «ببینم، اون بی‌ادبه که همراهت بود، الان کجاست؟»

امیرعباس شانه بالا انداخت و جواب داد: «نمی‌دونم. عموجون گفت یه جا کار داره.»

«نگاه کن چه شکلی طفل معصومو به امان خدا ول کرده. واقعاً‌ که تربیت نداره. خیلی هم پرروئه.»

پیرمرد و امیرعباس نیم‌ساعت دیگر هم با هم ماندند و حرف زدند. بیشتر پیرمرد حرف می‌زد، از عشقش به آواز و آکاردئون و ترانه‌های قبل انقلابی و و فرق‌های نسل قدیم و جدید. امیرعباس یک نگاه به لب‌های پیرمرد و یک نگاه به سازَش با تکان سر حرف‌هایش را تأیید می‌کرد. حرف‌های پیرمرد با آن صدای بم و گره‌دارش بیشتروبیشتر به دل پسربچه می‌نشست و بااینکه زمین‌تاآسمان فرق سنشان بود،‌ امیرعباس حس می‌کرد پیرمرد را می‌فهمد، انگار دوستی آشنا را بعد از سال‌ها دیده باشد.

امیرعباس متوجه شد رگال ناصر خالی شده و عوضش ساک بندداری از شانه‌اش آویزان است. روی لب‌های عمویش لبخند رضایتمندانه‌ای نقش بسته بود. ناصر او را که دید اشاره کرد بیاید و ساک را پایین گذاشت. زیپش را کشید و از لایش چند جعبه‌ی کوچک بیرون آورد و به شاخه‌های رگال آویزان کرد. امر کرد: «زودباش اینا رو در بیار.»

باهم جعبه‌ها را از ساک به رگال انتقال دادند. امیرعباس با تعجب فهمید جعبه‌های هندزفری‌اند. می‌دانست عمویش مدت‌هاست که هندزفری و شارژر برای فروش نمی‌آورد. ساک که خالی شد ناصر زیپش را بست و آن را دست امیرعباس داد و گفت که آن را کجای ایستگاه بگذارد. نگاه ناصر به جعبه‌ی آدامس افتاد و پرسید: «چرا این پره؟»

«امروز خیلی نخریدن.»

«به حق چیزای ندیده. چقدر بخیل‌اند این ملت… ولی نه، انقدرم پر نباید باشه. واقعاً نخریدن؟»

امیرعباس سر تکان داد. ناصر چندثانیه نگاهش کرد و بعد با دست روی شانه‌اش زد و به او گفت برود و قبل رسیدن قطار برگردد. قطار که رسید، مثل همیشه امیرعباس رفت یک‌سمت و ناصر هم یک‌سمت دیگر، ولی پسرک حواسش را جای کار به عمویش داده بود و دورادور او را زیر نظر گرفت. صدای بلندش را شنید: «آقایون خانوما!‌ هندزفری‌های پری‌ساز و باکیفیت آوردیم نوبر. جادوشده با قوی‌ترین طلسم‌ها، اگه بذاری رو گوشات تا هشت ساعت مغزت فرمان نمی‌‌ده دربیاریش. کاملاً صدای بیرونو می‌گیره و تا شیش‌ماه هم مثل روز اولش کار می‌کنه. بدو که جنس درجه‌یکه.»

چندنفر دست بالا کردند. ناصر با همه‌ی آن‌ها مفصل صحبت کرد و کلی تعریف پرآب‌وتاب از کیفیت جنس تحویلشان داد. وقتی می‌خواستند قطارشان را عوض کنند، چشم ناصر باز افتاد به جعبه‌ی آدامس‌های امیرعباس. ایستاد. با انگشت اشاره کرد و گفت: «پسر تو چرا بازم هیچی نفروختی؟ چته تو؟ چه وضع کارکردنه؟»

امیرعباس سر پایین داد و گفت: «حالم خوب نبود.»

ناصر تشر زد: «حالت از منم بهتره. بگو تنبلیم می‌شه. بهونه نیار. عادت کردی به نون مفت خوردن. دل به کار بده.»

سوار قطار برگشتی شدند. مشتری‌های هندزفری‌های عمویش زیاد بودند. امیرعباس خودش را وادار به کار کرد. ته یکی از واگن‌ها روبه‌روی مسافری ایستاد و می‌خواست سؤال همیشگی را بپرسد که بی‌اختیار نگاهش به لولای آکاردئونی قطار افتاد. برایش آشنا بود. مثل فانوسه‌ی ساز پیرمرد جابه‌جا می‌شد و چپ‌وراست می‌رفت. گوش سپرده بود به جیرجیرش، که یکباره نوای لولا تغییر کرد.

سر امیرعباس به‌سرعت چرخید. سه واگن پایین‌تر و از لای راهروی قطار، پیرمرد را دید که آکاردئونش را به آواز درآورده و آرام‌آرام جلو می‌آمد. خودش نمی‌خواند، فقط ملودی بود. دست‌ها دراز می‌شدند و پول‌ها می‌آمدند کف دست. همه‌ی آن‌ها را بی٬غل‌وغش می‌پذیرفت و مثل همیشه با خم‌کردن گردن تشکر می‌کرد. قطار انگار دوباره جانی گرفت. لولاهای قطار هم‌نوا با انگشت‌های پیرمرد آواز آکاردئون را به سرتاسر واگن‌های قطار منتقل کردند. پلک‌های مسافرها بازتر شد و تروتازگی‌ای به صورت‌هایشان آمد.

امیرعباس سر برگرداند. مسافر روبه‌رویی نگاهش می‌کرد. می‌دانست باید چیزی بخواهد، اما حال‌وحوصله‌‌اش را نداشت. ترجیح می‌داد کار دیگری انجام دهد. دور شد و جایی تکیه داد و با لبخند ساززنی پیرمرد را تماشا کرد. کمی آن‌ور پیرمرد صورت عمویش را دید. او هم لبخند می‌زد، منتها لبخندی خبیثانه، لبخندی ازخودمطمئن و همآوردطلب. پیرمرد آوازش را شروع کرد:

«من مرد تنهای شبم… مهر خموشی بر لبم…»

پیرمرد با جیب‌های بادکرده از کنار امیرعباس رد شد. آواز اوج‌گرفته‌اش در چهارچوب بدنه‌ی مترو پخش می‌شد. اکثراً با اشتیاق گوش به آواز داده بودند، به‌جز چندنفر. همان‌هایی که گوششان هندزفری‌های جدید بود. با چهره‌های کرخت سرها را به شیشه‌ی پنجره‌ی قطار تکیه داده بودند و فارغ از اطراف توی خودشان فرورفته بودند.

 پیرمرد که نزدیک شد، نگاه ملول یکی از آن‌ها به او افتاد. دست جنبان و حلق مرتعش پیرمرد توجهش را جلب کرد. کنجکاوی خفیفی به دلش آمد. برایش سؤال شد که پیرمرد چه می‌خواند، اما همان‌لحظه انگار هندزفری در گوشش سنگین‌تر شد. مثل یک سنگ بزرگ مقابل یک دروازه‌ی کوچک. پیرمرد جابه‌جا شد. جلوتر آمد. مسافر با خستگی قامت پیرمرد را برانداز می‌کرد. کم‌کم حس ‌کرد دارد از تصویر پیرمرد و آکاردئون قراضه‌اش خوشش می‌آید. صدای موسیقی هندزفری در گوشش پرزورتر شد. مقهورکننده در تمام سرش چرخید. حالا پیرمرد رسیده بود روبه‌رویش. مسافر قامت پیرمرد را در یک چشم‌به‌هم‌زدن از پایین تا بالا تماشا کرد. نگاهش روی صورتش ماند. نمی‌دانست چرا، می‌خواست هرطور شده بفهمد پیرمرد چه می‌خواند. هندزفری داشت منفجر می‌شد. زور می‌زد سرش را به پایین خم کند. اما انگار، رفته‌رفته سنگ عظیمِ جلوی دروازه ترک برداشت و خیلی زود متلاشی شد. مسافر هندفری‌ها را از گوشش خارج کرد و با لبخند نیمه‌محوی گوش‌هایش را به ساز و آواز پیرمرد داد.

لبخند ناصر برید. پیرمرد به صدای کهنه‌اش پیچ‌وتاب می‌داد و خستگی‌ناپذیر دم می‌گرفت. امیرعباس دورادور به نوای ساز و آواز تن سپرد.

ایستگاه مترو شلوغ‌تر از قبل جلوه می‌کرد. صدای بازوبسته‌شدن مدام گیت‌های ورودی می‌آمد و بوق دستگاه‌های خرید بلیط در کنار ساز و آواز نوازندگان. هرازگاه فریاد مونث بلندگویی این نظم را می‌شکست. امیرعباس و ناصر کنار هم به‌سمت پله‌برقی‌ها می‌رفتند. پسربچه دید همان اجناس قبلی آویزان رگال شده‌اند. روی صورت ناصر دو اخم درشت خودنمایی می‌کرد. دیروز تلفنی با چندنفر مشاجره کرده بود. امیرعباس شاهد بود که سه‌بار پشت گوشی دادوفریاد راه انداخت.

ناصر ناگهان دم یکی از غرفه‌های ایستگاه ایستاد. تنقلاتی بود. با مغازه‌دار سلام‌علیکی کرد و دستش را گذاشت روی شانه‌ی امیرعباس و با ملایمت روبه‌جلو هلش داد. به مغازه‌دار گفت: «امیرعباس منو که می‌شناسی عمو؟ برادرزاده‌امه. خیلی ازش راضیم. بچه‌ی بیستیه. قبول داری؟»

مغازه‌دار تصدیق کرد. ناصر رو به امیرعباس کرد و گفت: «اینجا رو ببین. بگو چی می‌خوای بگم عمو برات بریزه. هرچی خواستی بگو.»

امیرعباس سر ذوق آمد و با لذت خوراکی‌های وسوسه‌انگیز مغازه را تماشا کرد. با کم‌رویی انگشتش را به‌جانب عدل پفک‌های فله‌ای گرفت. ناصر به مغازه‌دار اشاره کرد و او پفک‌ها را ریخت توی یک بسته‌ی پلاستیکی و دادش دست امیرعباس. ناصر یک بطری آب هم گرفت و کارتش را بیرون آورد. از آنجا که رفتند مجدداً‌ کنار آسانسور متروک ایستادند. ناصر صبر کرد مزه‌ی پفک‌ها حسابی زیر دهان امیرعباس جا بیفتد، سپس کمرش را خم کرد و با مهربانی از پسرک پرسید: «امیرجون، یه کاری می‌تونی برای عمو بکنی؟»

امیرعباس با لب‌ولوچه‌ی پفکی نگاهش کرد. ناصر بطری آب را بالا آورد و گفت: «اون پیرمرده رو  یادته ساز می‌زد؟ دفعه‌ی بعدی که از کنارش رد شدی، در این بطری رو باز کن، خالیش کن وسط سازش… هرجای سازم نه ها، وسطش. اونجایی که شبیه پرده‌ست، هی کش میاد…»

امیرعباس بی‌واکنش به عمویش خیره شد. ناصر لبخندش را بیشتر گشود و با خوش‌رویی گفت: «این کارو بکنی به عمو خیلی کمک می‌کنی. دوست نداری به عمو کمک کنی؟»

امیرعباس مردد سر تکان داد. ناصر روی شانه‌اش زد و به او آفرین گفت و بعد گفت برود توی آبخوری دستانش را بشورد. وقتی برگشت، بطری آب را داد دستش و هشدار داد: «ضایع‌بازی در نیاریا عمو. زرنگ باش. همین‌جوری زرتی آبو خالی نکن. یه جوری کن انگار از دستت در رفته. باشه؟»

امیرعباس بطری را توی جیب شلوارش گذاشت. عمویش تابه‌حال بارها و بارها درباره‌ی کار دستورهای متفاوت به او داده بود، مثلاً اینکه در یک ساعت فلان‌بار قطار عوض کند، یا امروز جای آدامس فال بساط کند، اما هیچ‌وقت کاری به این عجیبی را نخواسته بود.  از پله‌برقی که پایین می‌رفتند، سردرگم از عمویش پرسید: «عمو. چرا می‌خوای آب بریزی رو اون سازه؟»

ناصر نگاهش کرد. گردنش را چندبار پیچ داد و گفت: «چون برای عمو خوبه. اگه آبه رو بریزی رو اون سازه، مشکلات عمو حل می‌شه. یادت نرفته که زیر سقف کی می‌خوابی پسر، ها؟»

امیرعباس سر تکان داد. ناصر به نشانه‌ی آفرین به کمرش زد. قطار که رسید از هم جدا شدند. حین کار بطری را در جیبش لمس می‌کرد و با آن ور می‌رفت. روی زبری شیارهای هم‌تراز درش انگشت می‌کشید و مدام پیچ و شلش می‌کرد. امیرعباس از فکر ناراحت‌کردن عمویش متنفر بود،‌ آن هم باوجود مهربانی صبحش، ولی به دلیلی که نمی‌دانست از نگاه و لحن عمویش بدش آمده بود. احساس دل‌شوره کرد. حس می‌کرد گلویش تلخی می‌زند.

صدای ساز آمد. نگاه کرد. همان ساز، همان ساززن، همان ترکیب. مسافرهای شاد و سرحال‌آمده‌ و واگن‌های زنده و درخشان. اما این بار امیرعباس استثنا بود. دیدن قواره‌ی آکاردئون دلش را به هم می‌زد. نه تنها دیگر حس خوبی نداشت، بلکه انگار دلهره افتاده بود به چهارگوشه‌ی وجودش.  هنگام توقف قطار در هرکدام از ایستگاه‌ها وسوسه می‌شد مثل پرنده‌ی فراری از قفس بجهد بیرون. اما می‌دانست عمویش حتماً یک‌جایی داخل قطار است و دارد تماشایش می‌کند. سر چرخاند و دید حدسش درست است.

پیرمرد می‌خواست آواز بعدی را بخواند که امیرعباس را دید. گل از گلش شکفت و آمد کنارش و سلامی داد. وقتی امیرعباس سلام کم‌زوری در جوابش ایراد کرد،‌ پیرمرد سراپا نگاهش کرد و پرسید: «تو چرا امروز انقدر رنگت پریده؟ حالت خوبه؟»

امیرعباس به نشانه‌ی تأیید سر تکان داد. نگاهش قفل آکاردئون و فانوسه‌ی لغزانش شده بود. در بطری را شل و پیچ می‌کرد. پیرمرد صورتش را در هم پیچاند و دستی به کمرش کشید و گفت: «از وقتی پامو گذاشتم اینجا کمرم بیشتر اذیت می‌کنه. دیگه جوون نیستیم که چندساعت بکوب سرپا وایسیم. پیری پدر آدمو در میاره…»

پیرمرد تکیه داد و بدنه‌ی آکاردئون هم‌عرض صورت امیرعباس شد. امیرعباسْ لرزلرزان بطری آب را از جیبش بیرون کشید. درش را باز کرد و لای لب‌‌ها چند جرعه از گلو پایین داد. بطری را پایین آورد و خیسی را با پشت دست پاک کرد. یک قدم جابه‌جا شد و روبه‌روی آکاردئون لکنته قرار گرفت. پیرمرد گویا حواسش به کنار بود. بطری را دوباره بالا آورد. نرسیده به لب‌ها، درحالی‌که بطری با دستش لرز می‌زد، آرام‌آرام سرش را به‌سمت ساز کج کرد. توده‌ی آب غلتان و لغزان به لبه‌ی بطری سر خورد. آب داشت سرازیر می‌شد.

ناگهان پیرمرد سر برگرداند تا چیزی به پسرک بگوید. امیرعباس از چرخش سر پیرمرد هولش زد و بطری توی پنجه‌اش کج شد و ناگهان آبش به بیرون سرریز کرد. پیرمرد شتاب‌زده آکاردئونش را پس کشید و به‌جانب کنار جهید. توده‌ی آب بی‌هدف پخش زمین شد. پیرمرد سازش را با وحشت از شانه‌ها درآورد و سراپا اضطراب ساز و فانوسه‌اش را وارسی کرد. سالم بود، تنها چند قطره روی باس‌ها و جلدش ریخته بودند. امیرعباس بطری را صاف کرد و درش را بست. دستانش دیگر لرز نمی‌زد.

پیرمرد با عصبانیت تشر زد: «بچه این چه طرز آب خوردنه؟ می‌دونی اگه خدایی‌نکرده آب می‌ریخت روی این نازنی…؟»

حرفش را نیمه‌تمام گذاشت و اخمش عمیق‌تر شد. امیرعباس حس می‌کرد ته دلش بدجور خالی شده. پیرمرد چیزی نمی‌گفت، ولی از نگاهش ظن و ملامت به‌جانب پسربچه می‌بارید. امیرعباس می‌خواست به‌شدت انکار کند و قسم خدا را بخورد، اما دهانش باز نمی‌شد. پیرمرد با تأسف سر تکان داد و تسمه‌های آکاردئون را با احتیاط روی شانه‌اش انداخت. بعد جلو آمد و بدون هیچ حرفی رفت.

امیرعباس با سرِ پایین به‌سمت عمویش رفت. گوشه‌های چشم‌هایش نم برداشته بود و بغضی گلویش را گرفت. صدای بوق و بلندگو و رفت‌وآمدها برایش کم‌جان شده بودند. بطری هنوز توی حلقه‌ی مشتش مانده بود. کنار عمویش که رسید سر بالا کرد. لب‌های ناصر از حرص مرتعش شده بودند. امیرعباس دوباره سر پایین انداخت و به کف فلزی و کثیف مترو خیره ماند.

امیرعباس آن روز اگر کمی دقت می‌کرد، متوجه می‌شد که عمویش ناصر غیر عادی ساکت است. ولی امیرعباس حوصله‌ی خودش را هم نداشت. صدای درهم‌وبرهم سازهای ایستگاه حالش را بد می‌کرد و ویرش می‌گرفت هرچه سریع‌تر به لای توده‌های پرجمعیت مسافرها فرار کند. عمویش خیلی در بند او نبود، انگار امروز سرش توی کار خودش بود. با یک دست رگالش را می‌کشید و یک دست دیگر هم در جیب جلیقه‌اش فرو رفته بود. نه مثل همیشه ساعت و ایستگاه خروج را با امیرعباس طی کرد و نه حرف و گوشزدی قبل شروع کار به او داد.

دیدن دوباره‌ی ریخت قطار به امیرعباس دل‌پیچه داد. ترکیب کف فلزی قطار و نور سفید مهتابی‌ها و میله‌های دستگیره در کنار بنرهای تبلیغات به احساس گناهی در دلش جان می‌دادند. نگاهش را بیشتر روی ردیف آدامس‌های تخته‌اش نگه می‌داشت، اما حالا از دیدن آدامس هم دلش به هم می‌خورد. حس می‌کرد جعبه‌ی آدامسش از آکاردئون پیرمرد هم سنگین‌تر است، انگار بندهایش روی شانه‌هایش سنگینی می‌کردند و آرام‌آرام کمرش را به پایین تا می‌کردند، قوزتر از کمر پیرمرد.

«خاله آدامس می‌خری؟»

با صدای ته چاهی این را از یکی از مسافرها پرسید. آدامس‌هایش تقریباً نسبت به صبح دست‌نخورده بودند. از بس آرام حرف می‌زد کسی درست صدایش را نمی‌شنید. ناصر نیمچه تشری زد اما پی‌اش را نگرفت. سه‌بار تابه‌حال با هم قطار عوض کرده بودند. نشنید که عمویش امروز خیلی بازارگرمی کند.

«میدان عجوزه.»

بلندگو حرّافی کرد و درها باز و جفت شدند. قطار که راه افتاد، ناگهان دل‌پیچه‌ی امیرعباس شدیدتر شد.

«یه دلم می‌گه… برم، برم… یه دلم می‌گه… نرم، نرم… طاقت نداره دلم، دلم… بی تو چه کنم…»

جرئت نگاه‌کردن نداشت. احساس ناخوشایند دیروزش با قدرت برگشت. می‌خواست دور شود. اما پاهایش یاری نمی‌کردند. با وجود احساس گناهش، هنوز دوست داشت به شنیدن ادامه دهد. به در قطار تکیه داد و سرش را پایین برد. گذاشت ساز و آواز پیرمرد در گوش‌هایش بپیچد.

«سلطان قلبم تو هستی تو هستی… دروازه‌های دلم را شکستی…»

دو ایستگاه رفتند. مسافرها، چه نشسته چه ایستاده، به لب‌هایشان لبخند آمده بود و سرخوشی توی نگاه‌هایشان موج می‌زد. مهم نبود که آواز و ساز و ساززن تا چه حد قدیمی و کهنه و مستعمل بودند، هیچ‌کس در دنیا نبود که از شنیدن و دیدن این چند پیرمرد سرخوش نشود و حس خوشایندی به دلش رسوخ نکند، شاید حتی یکی مثل ناصر. سر امیرعباس به هدف دیدن عمویش چرخید. اما جایی که انتظار داشت قامت عمویش باشد، آویزهای پرزرق‌وبرق رگالش بود. با چشم‌ها جست‌وجو کرد تا کمی بالاتر یافتش. دست‌درجیب، داشت به‌سمت پیرمرد می‌رفت.

ناگهان قطار رو به تاریکی رفت.

مهتابی‌های قطار با مکث و سکته خاموش شدند و چهره‌های موازی مسافرها در تاریکی غرق شد. خاموشی معمول قبل ایستگاه «سلاخ‌خانه» بود. جوری نبود که چشمْ چشم را نبیند. بااین‌حال امیرعباس حس کرد آرام‌آرام یک دلهره‌ی تازه و هولناک زیر پوستش می‌خزد. آواز پیرمرد قطع شده بود. لبخندهای مسافرها همه بریده بود. امیرعباس آمد وسط راهرو. دریافت داخل هر واگن یک مهتابی روشن مانده و با نور کم‌رمقی که روی صورت‌هایشان پهن شده بود، چشم‌های مسخ‌شده و منگ مسافرها را با وحشت نگاه کرد.

چرخ‌های قطار روی ریل جیرجیر می‌کردند و واگن‌ها را به تکان‌تکان ملایمی می‌انداختند. امیرعباس از دور طرح محو عمویش را می‌دید که آرام‌آرام دور می‌شد. جلو رفت. یک واگن بیشتر رد نکرده بود که ناگهان، صدای آهنگین ساز دوباره بلند شد و در قطار پیچید و پسرک را سر جایش میخ‌کوب کرد. همان ملودی قبلی، از همان‌جایی که قطع شده ادامه یافت. نمی‌دانست چرا، اما در نظر امیرعباس آواز انگار تغییر کرده بود. احساس می‌کرد طعم خوشایند ساز با زهری تلخ و مسموم شده است.

«سلطان قلبم تو هستی تو هستی… دروازه‌های دلم را شکستی…»

قطار با شدت بیشتری لق‌ می‌خورد. پیرمرد جوری می‌خواند که انگار نعره می‌کشید. انعکاس صدایش روی شیشه‌ی پنجره‌های مترو می‌لغزید. قلب امیرعباس با شدت می‌زد. سرتاپا یخ کرده بود. مسافرها همه تن سپرده بودند به تاریکی و مثل مجسمه بی‌حرکت. امیرعباس از چراغ‌های روشن سعی کرد پیرمرد و آکاردئونش را بیابد، اما تنها نشانه‌ی وجود پیرمرد صدایش بود.

صداها، هم ساز و آواز، یکباره بریدند.

بلافاصله صدای ناله‌ای به دنبالش بلند شد. امیرعباس پا به دو گذاشت. دوباره ناله. ناگهان، یک صدای گوشخراش ممتد به گوش آمد. شبیه صدای اره‌کردن چوب و پاره‌کردن کاغذ بود. صدا بی‌رحمانه کش می‌آمد و در امتداد قطار می‌پیچید. امیرعباس تاریکی را می‌شکافت. پاهای کوچکش در هوا می‌جهید و جعبه‌ی آدامس ارتفاع می‌گرفت و به سینه‌اش برمی‌گشت. صدا تیزتر شد و بعد، ناگهان آرام گرفت.

مهتابی‌های قطار، با مکث و سکته، روشن شدند. امیرعباس ایستاد. نور قدری چشم‌هایش را زد. گردن خم کرد. رگال عمویش را دید. از پشت پنجره،‌ سکو و تابلوی قرمزرنگ ایستگاه سلاخ‌خانه نمایان شد. نگاه امیرعباس به مسافرها افتاد. نگاه‌هایشان باز کرخت و بی‌فروغ شده بود و با پلک‌های نیمه‌باز بی‌حال به جایی خیره شده بودند. سرش چرخید. کمی بالاتر، قامت ناصر را دید که به‌سمت او و رگال می‌آمد. سینه‌اش را بالا داده بود و صورتش بی‌احساس بود. امیرعباس متوجه شد دست راست عمویش چیزی را گرفته است. زیر نور چراغ، برق می‌زد و هماهنگ با قدم‌های حاملش جابه‌جا می‌شد.

بوق آمد و درهای دولنگه‌ی قطار از هم وا شدند. مسافرها با قامت‌های خسته و ملولشان تنه‌به‌تنه‌ی همدیگر می‌زدند. ناصر نزدیک شد و امیرعباس خیره نگاهش می‌کرد، با وحشت. ناصر یک نگاه به او کرد و بعد به‌سمت رگالش رفت. روی جنس‌هایش دست می‌کشید و وارسی‌شان می‌کرد. امیرعباس پشتش رفت، دست‌هایش را مشت کرد و با صدایی که گره خورده بود پرسید: «عمو، کجا بودی؟»

ناصر ابتدا جوابی نداد. سپس خونسرد و آرام گفت: «هیچ‌جا. عموت خودش مشکلشو حل کرد. اوضاع مثل سابق شد، مسافرای این خط دوباره میان تو مشت ارباب و می‌تونه هرچقدر دلش می‌خواد روحشونو بمکه. ما هم نونی گیرمون میاد بذاریم سر سفره‌مون.»

امیرعباس می‌لرزید. بی‌اختیار نگاهش رفت روی دست راست ناصر. از لای چنگش، امیرعباس تیغه‌ی کاتِری را دید که تیز و براق توی هوا آویزان مانده بود.

قطار جنبان شد و راه افتاد. امیرعباس آرام چرخید و سپس با تمام سرعت دوید. تندوتند از عمویش دور شد و واگن‌ها را پشت سر گذاشت. دوید و دوید تا بالاخره از پشت یک ردیف صندلی دو پای نحیف درازشده دید. همان شلوار کهنه و چروک پیرمرد به تن پاها بود. به‌سویش شتافت. صندلی‌ها را که رد کرد، از دیدن صحنه‌ای که جلوی رویش بود نفسش گرفت.

پیرمرد،‌ پشت‌داده به دیوار مترو و با صورت کبود و خیس اشک، بدن پاره‌پاره‌ای را در بغل گرفته بود. یک‌سوی پایش شستی‌های سیاه‌وسفید افتاده بود و یک‌سوی دیگر دکمه‌های ریز باس‌ها. میان آن‌ها مقواهای جرخورده و تیرک‌های شکسته‌ی فانوسه‌ی آکاردئون پخش‌وپلا شده بود. چهارچوب فانوسه هنوز سرپا بود، ولی یک پارگی عظیم و گشاد طوری جرش داده بود که شیرازه‌اش از هم پاشیده بود. پیرمرد هق‌هق می‌کرد و هرازگاه می‌کوشید باس‌ها و شستی‌ها را به هم نزدیک کند، اما خودش انگار می‌فهمید که بی‌فایده است و بلافاصله دست می‌کشید.

نفس امیرعباس بالا نمی‌آمد. نمی‌دانست چه حرفی بزند. آرام کنار پیرمرد و آکاردئون ویران‌شده‌اش آمد. روی زمین نشست و خواست زانوها در بغل بگیرد، اما جعبه‌ی آدامس مانعش شد. به آدامس‌ها نگاه کرد. حالش را به هم می‌زدند. به گوشه‌گوشه‌ی وجودش خشم و انزجار می‌انداختند. می‌لرزید. سرش را بالا آورد و نگاهش را دوخت به صورت پیرمرد. خودش را نزدیک کرد و با صدای مصممی گفت: «ناراحت نباش آقاجون. یدونه دیگه برات می‌گیریم. یه ساز دیگه می‌گیریم و شما باز دوباره تو قطار آوازای قشنگتونو می‌خونید. نه فقط این خط، همه‌ی خطّا. مسافرا دوست دارن به شما گوش بدن. دیگه نه عموم می‌تونه اذیتتون کنه نه ارباب مترو.» سینه‌ی امیرعباس حین حرف‌زدن به‌سرعت بالاوپایین می‌شد. پیرمرد جوابی نداد، سرش را توی لباسش فروبرده بود.

از چند ایستگاه گذر کردند و قطار خالی و خالی‌تر می‌شد. همه‌جا ساکت بود، فقط صدای موتور قطار و لغزش هرازگاهی‌اش روی ریل می‌آمد. پیرمرد دیگر هق‌هق نمی‌کرد. آهسته سرش را بالا برد. صورتش خونسرد و آرام شده بود. مفش را بالا کشید و با صدای تودماغی گفت: «می‌دونم دیروز تقصیر تو نبود بچه‌جون. بهش فکر کردم. حتماً عموت بهت گفته بود اون کارو بکنی. بچه باید به حرف بزرگ‌ترش گوش کنه. به‌هرحال، دیگه مهم نیست. نازنین من مرد.»

قطار آرام‌آرام توقف می‌کرد. امیرعباس به پیرمرد زل زد، سپس از جایش به‌سرعت بلند شد. با احتیاط پا را از روی دل‌وروده‌ی آکاردئون رد داد و با هیجان گفت: «ما حتماً بازم برات ساز می‌گیریم. ناراحت نباش آقاجون. من باید یه چیزی رو پس بدم. الان میام. همینجا باش.» امیرعباس چرخید و دوان دور شد. قطار کنار سکوی ایستگاه ایستاد. ناصر سردرگوشی روی صندلی‌ای نشسته بود. کاتر دیگر در دستش نبود. رگال هم سر جای قبل بود. او را که دید بلند شد و با اخم گفت: «کجا بودی تا الان پسر؟ کم‌کم می‌خواستم بیام دنبالت زودباش بریم.»

ناصر بلند شد و دسته‌ی رگالش را گرفت و از در قطار بیرون برد. خواست دور شود که متوجه شد امیرعباس کنارش نیست. چرخید. دید امیرعباس وسط واگن ایستاده و خیره نگاهش می‌کند. صدایش را بلند کرد: «ده بیا دیگه.»

امیرعباس از جایش تکان نخورد. سپس، به‌آرامی بندهای جعبه‌ی آدامس را از شانه‌هایش درآورد و آن را بیرون قطار و جلوی پای عمویش گذاشت. ناصر خشکش زد. ابتدا نگاهی به جعبه کرد و بعد به امیرعباس که داخل قطار ایستاده بود. دهانش خواست باز شود که قطار بوق زد و بعد درهای دولنگه‌اش را جفت کرد. با هم از لای شیشه‌ی درها چشم‌درچشم شدند. پلک‌های ناصر درشت و گشاد شده بود. امیرعباس او و رگالش را می‌دید تا اینکه قطار آرام‌آرام جنبان شد و عمویش و رگال و سکوی ایستگاه همگی به سیاهی پیوستند.

«ایستگاه بعد: دروازه‌کابوس.»

امیرعباس به‌سمت پیرمرد دوید. صندلی‌های قطار نصفه‌ونیمه خالی بود. حس می‌کرد شانه‌هایش سبک شده. حس می‌کرد اگر بخواهد تا آسمان هم خیز بردارد، مانعی جلودارش نخواهد بود. آماده‌ی اوج‌گرفتن و پرواز بود. پاهایش مثل بال‌زدن‌های یک پرنده‌ی آزادشده ‌از قفس هوا را می‌شکافتند. اما امیرعباس دید جایی که سابقاً پاهای پیرمرد آنجا بودند، حالا خالی است. تندتر کرد. وقتی رسید، هیچ اثری از پیرمرد نیافت. نه پیرمرد و نه دل‌وروده‌ی آکاردئونش. نگاهی به سر و ته قطار کرد و واگن‌های دیگر را گشت، اما چیزی پیدا نکرد. غیبِ‌ غیب شده بودند. آب شده و در زمین فرو رفته بودند.

Unknown
+ posts

محمدرضا یداللهی نویسنده و داستان‌نویس ساکن مازندران است. به کاوش در تاریخ با کمک داستان علاقه زیادی دارد و عناصر طنز و سورئال بخش‌های ثابت آثار او هستند. اطلاعات بیشتری از او موجود نیست.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.