سرگذشتِ عجیبِ «موفق‌ترین» علمی‌تخیلی‌نویسِ ایرانی

اگر علمی‌تخیلی‌نویس‌ها و فانتزی‌نویس‌های ایرانی‌تباری را به حساب نیاوریم که خارج از ایران به دنیا آمده‌اند یا زندگی می‌کنند (یعنی کسانی مثل الکساندرا مُنیر و طاهره مافی و متیو عسکری‌پور یا افرادی کمتر مشهور مثل دیوید افشاری‌راد و ملیسا بشردوست و سارا فریزان و نسیم جم‌نیا)، نویسندگانِ ژانریِ کمی از داخل ایران کتابی به زبان‌های دیگر منتشر کرده‌اند.

اما 59 سال پیش (1965م / 1344خ) اتفاقِ جالبی از این جنس افتاد شامل بر چند نظامیِ بریتانیایی و یک لُرِ ایلیاتیِ تحصیل‌نکرده و یک شرق‌شناس، به‌علاوه‌ی یک ناشرِ بزرگ.

‌«گونگادین» از کجا آمد؟

طرح جلد نسخه انگلیسی کتاب

“On the evening of the first night of the seventh month, the officers were yet continually going ahead on the Milky Way along under Heaven…”

«غروبِ اولین شبِ ماهِ هفتم، گروهِ افسران هنوز در جاده‌ی کهکشان زیر بهشت به راه‌پیماییِ خود ادامه می‌دادند.» (از ترجمه‌ی غلامحسین صالحیار. نگاه کنید به ادامه‌ی مطلب.)

این گشایشِ پرفروش‌ترین رمانِ علمی‌تخیلی یا فانتزی است که یک ایرانیِ ساکنِ ایران به زبان انگلیسی نوشته (حداقل در ادبیاتِ ژانری)، یعنی کتابِ ­­«برای گونگادین بهشت نیست» (No Heaven for Gunga Din) که اسمِ مشهورِ آن در ایران است ولی شاید ترجمه‌اش به «گونگادین در بهشت جایی ندارد» صحیح‌تر باشد.

بگذارید از کلمه‌ی «گونگادین» شروع کنیم.

رودیارد کیپلینگ، نویسنده و شاعر و روزنامه‌نگارِ مشهورِ بریتانیایی، شعرِ معروفی دارد به نامِ «گونگا دین». راویِ شعر سربازی بریتانیایی است که در میدانِ جنگ مجروح شده؛ چیزی نمانده بمیرد که سقّایی هندوستانی به نامِ گونگا دین وسطِ جنگ خودش را به او می‌رساند تا به او آب بدهد. همین کار جانِ سرباز را نجات می‌دهد، اما خودِ گونگا دینِ سقّا تیر می‌خورد و می‌میرد: «تو از من انسانِ بهتری هستی، گونگا دین.» سال 1939، فیلمی هم به همین نام ساختند و نامِ گونگا دینِ هندوستانی به نمادِ فداکاری و جان‌سپاری مبدل شد.

داستان «برای گونگادین بهشت نیست» چطور نوشته شد؟

حالا می‌رویم به چند سالِ بعد، در بحبوحه‌ی جنگِ جهانیِ دوم. سربازانِ متفقین به ایران آمده‌اند. وضعِ ایران آشفته است و اقتصاد آشفته‌تر. در تهران، در یکی از آن سال‌ها (که در هیچ منبعی به‌دقت مشخص نشده)، مردی از اهالیِ روستای ریخان از توابعِ چگنی در استان لرستان نامه‌ای به انگلیسیِ دست‌وپاشکسته و پرغلط برای شخصی به نامِ سروان جان همینگ می‌نویسد: «سروان عزیز، من موقع کارکردنم حدود 1000 کلمه از انگلیسی یاد گرفته‌ام. چون من یک علاقه‌ی خوب به یادگرفتنِ انگلیسی داشتم، با خودم قبول کرده‌ام که آن را یاد بگیرم حتی اگر باید بمیرم.» (چنین ترجمه‌ای از نامه‌ی او دقیق‌تر است، تا ترجمه‌ای که فعلاً منتشر شده و نویسنده‌ی نامه را گویا فردی تماماً آشنا به دستور زبان و پیچ‌وخم‌های انگلیسی نشان می‌داد. از این مسئله حرف خواهم زد.)

نامِ این شخص علی (جان) میردریکوندی بود. علی‌جان پس از افت‌وخیزهای زیاد و یک نوبت بازگشت به روستای اجدادی‌اش برای کمک به خانواده‌ی فقیرش، بالاخره شغلی در پادگانِ نیروهای متفقین به دست می‌آورد و به همینگ اصرار می‌کند که به او انگلیسی بیاموزد. همینگ در ابتدا می‌پذیرد که اگر علی‌جان برایش نامه بنویسد، نامه‌هایش را تصحیح کند. همینگ این بخش از ماجرا را بسیار مؤدبانه و در پرده تعریف می‌کند، اما این‌طور که به نظر می‌آید حوصله‌ی همینگ کم‌کم از نامه‌های چاپلوسانه و بیهوده‌ی علی‌جان سر می‌رود و به او می‌گوید برایش افسانه‌های محلی و قصه بنویسد. گویا گاهی هم شب‌ها می‌نشستند و با هم از هر دری حرف می‌زدند؛ چنان‌که خود همینگ نوشته از «خدا، مگس، شتر، فرشته، تفنگ، کوه، گیلاس، باد، شاه، شکلِ جهان، ثروتمندان و فقرا، اندازه‌ی دریا» گرفته تا «مار و قیامت و پیامبران و پدربزرگش و شیاطین و زندگی و مرگ و عیسای مسیح.»

یکی از سربازانِ آمریکایی که با شعرِ کیپلینگ آشنا بوده لقبِ «گونگادین» را بر علی‌جان می‌گذارد. خودِ او هم از این لقب خوشش می‌آید و کم‌کم از این نام استفاده می‌کند.

این‌طور که همینگ می‌گوید علی‌جان گونگادین هزاران صفحه برایش نوشت که بخشِ عمده‌اش افسانه‌ای است به نامِ «نورافکن». در آن بین، علی‌جان داستانی هم می‌نویسد که خودش نامش را می‌گذارد «کتاب افسرانِ بریتانیایی و آمریکایی».

وقتی نیروهای متفقین از ایران خارج می‌شوند، همینگ یادداشت‌های علی‌جان را هم با خود می‌بَرَد. اما ارتباطش را با او از دست می‌دهد. آخرین تماس‌شان با هم سال 1949 میلادی است. از این لحظه به بعد است که علی‌جان گم می‌شود و دیگر اثری از او نمی‌بینیم. در تهران کسی را نمی‌شناخته و احتمالاً هم کسی جز سربازانِ متفقین او را نمی‌شناخته‌اند. می‌شود تصور کرد در زندگیِ روستایی و ایلیاتی هم کسی چندان اهمیت ندهد که علی‌جان در تهران انگلیسی یاد گرفته و با سربازهای خارجی حشر و نشر داشته و برای‌شان چیزهایی نوشته.

انتشار غریبانه کتاب «برای گونگادین بهشت نیست»

شانزده سال می‌گذرد. سال 1965، همینگ همراه با شرق‌شناس و نظامیِ دیگرِ بریتانیایی، رابرت چارلز زینر (گاه به اشتباه: زاهنر)، «کتاب افسران بریتانیایی و آمریکایی» را منتشر کردند. اما عنوانی را که علی‌جان انتخاب کرده بوده به‌جای عنوانِ فرعی می‌نشانند و نامش را بر اساسِ درون‌مایه‌ی داستان می‌گذارند «برای گونگادین بهشت نیست». زینر و همینگ مقدمه‌ای بر داستان می‌نویسند و از این می‌گویند که علی‌جان در نظرشان چه شخصِ منحصربه‌فردی بوده و چه اندازه متأسف‌اند که ارتباط‌شان را با او از دست داده‌اند. زینر می‌گوید که از مقاماتِ ایرانی خواسته او را پیدا کنند، اما جست‌وجوی‌شان ناموفق بوده.

بااین‌همه، نکته‌ی مهم این است که کتاب به موفقیتی نسبی می‌رسد. آن‌طور که از بعضی منابع برمی‌آید (و این ممکن است اغراق باشد) شمارگانِ چاپِ اولش صدهزار نسخه است. ناشرِ کتاب در بریتانیا انتشاراتِ هنوز مشهورِ گولانتس (Gollancz) است و در آمریکا انتشاراتِ داتِن (E. P. Dutton & Company). در نسخه‌ی بریتانیایی، نظرِ چند نویسنده و منتقد را بر روی جلد می‌نویسند؛ از جمله، آگاتا کریستی که داستان را «بی‌اندازه جالب و اصیل» توصیف می‌کند. در نسخه‌ی آمریکایی، طراحیِ جلد را به لئو و دایان دیلِن (Leo and Diane Dillon) می‌سپرند که از مشهورترین تصویرگرانِ آن زمانِ آمریکا هستند (و الحق هم طرح‌جلدِ زیبایی از کار درمی‌آید).

طرخ جلد نسخه آمریکایی کتاب

بعدها که بازارِ شایعات در بابِ این کتاب در ایران داغ می‌شود دروغ‌ها و غلط‌گویی‌ها را از این جای ماجرا شروع می‌کنند. مثلاً می‌گویند که پرفروش‌ترین کتابِ آمریکا و بریتانیا در سالِ انتشارش بود. چنین چیزی را در فهرست‌های مشهور نمی‌توان یافت. شاید کتاب به یکی دو فهرستِ پرفروش‌های هفتگی یا ماهانه‌ی آن سال راه پیدا کرده که یافتن‌شان دشوارتر است، اما در فهرست‌های سالانه اثری از کتاب علی‌جان نمی‌بینیم. هرچند به‌هرحال باید پذیرفت که کتابِ کامیابی بوده. چندین و چند نشریه‌ی مشهور نقدهایی بر کتاب می‌نویسند و تجدیدچاپ هم می‌شود. اغراقِ دیگر تأکیدِ بیش‌ازحد بر اهمیتِ نوشته‌های پشتِ جلد و نقل‌قول‌ها از نویسندگانِ دیگر است. این‌جور نوشته‌ها که در انگلیسی به آن “blurb” می‌گویند و برابرِ سابقاً رایجش در فارسی «تَقریظ» بوده، بیشتر جملاتی تعارف‌آمیز است از زبانِ مشاهیری که معمولاً کتاب را نخوانده‌اند و صرفاً نگاهی به آن انداخته‌اند. به اغراق‌های دیگر در جای خودشان می‌پردازم.

علی‌جان گونگادین، نویسنده گم‌نام کجاست؟

به‌هرحال، در تیرماه سال 1344 خورشیدی، خبرِ انتشارِ کتاب به ایران می‌رسد. روزنامه‌ی اطلاعات می‌نویسد: «میلیونرِ گمشده! یک ایرانیِ گمنام با نوشتنِ کتابی صاحبِ میلیون‌ها پول شده ولی خودش خبر ندارد!»

یکی از معدود تصاویر علی‌جان

جستجو برای یافتنِ علی‌جان میردریکوندی گونگادین آغاز می‌شود، اما موفقیت‌آمیز نیست. نامِ خانوادگی‌اش آن‌قدر خاص هست که بشود بلافاصله اطلاعاتی کلی درباره‌ی او یافت: طایفه‌ی دیرکوند یا دریکوند از ایلِ بالاگریوه‌ی قوم لر است. در نتیجه، یافتنِ او باید آسان باشد. اما خانواده و هم‌طایفه‌ای‌های علی‌جان سال‌هاست که از او بی‌خبرند و نمی‌دانند کجاست.

غلامحسین صالحیار، روزنامه‌نگارِ فقیدِ مشهور که بعدها به سردبیریِ اطلاعات رسید، مشغولِ ترجمه‌ی کتاب به فارسی می‌شود تا به‌صورت پاورقی در همان روزنامه منتشر شود. کمی بعد هم مستقلاً به‌صورت کتاب در انتشاراتِ روزنامه‌ی اطلاعات منتشرش می‌کند. فاصله‌ی میان رسیدنِ خبر به ایران و انتشارِ پاورقی و کتابش کمتر از یک ماه است. برای گونگادین… کتابِ کوچکی است و شاید عجیب نباشد که به چنان سرعتی ترجمه و منتشر شده؛ بااین‌حال، نشان می‌دهد که لابد خوانندگان تشنه‌ی خواندنش بوده‌اند و تب و تابی به راه افتاده بوده.

به‌هرروی، قبل از چاپِ کتاب در ایران پاورقی‌اش شهرتی برای خود دست و پا می‌کند، اما کماکان خبری از علی‌جان نیست. جست‌وجوها برای یافتنش ادامه می‌یابد. کسانی به طمعِ پول یا شهرت مدعی می‌شوند او را یافته‌اند که همگی یا دروغ یا بی‌فایده از کار درمی‌آید. ولی جست‌وجوها سرانجام نتیجه می‌دهد: علی‌جان گونگادین کمتر از یک سال پیش از انتشارِ کتابش به انگلیسی و فارسی در شهر بروجرد مرده بود (بر طبق بیشترِ منابع: 5 آذر 1343). او را در قبرستانی در امام‌زاده جعفرِ آن شهر به خاک سپرده بودند.

کم‌کم معلوم می‌شود که علی‌جان سال‌های آخرِ عمرش را خانه‌به‌دوش بوده و در فقر و فاقه در شهر بروجرد زندگی می‌کرده. کسانی به او کتاب قرض می‌داده‌اند و کسانی هم از آشنایانش (پیش از رفتن به بروجرد) او را در شهرهای دیگر دیده‌اند. علی‌جان معمولاً ریشی بلند و ژولیده و لباس‌هایی ژنده و پاره‌پاره داشته. برطبق بعضی گزارش‌ها در جستجوی کار سفرهایی به اهواز و سپس کویت کرده و گویا قصد داشته به هندوستان هم برود تا به لطفِ انگلیسی‌دانی‌اش شغلی بهتر نصیبش شود؛ البته بعید می‌نماید که چنین کاری کرده باشد. روایت‌هایی هم در دست است از اعتیادش به شیره‌ی تریاک و صد البته اعتیادش به خواندنِ کتاب.

داستان «برای گونگادین بهشت نیست» درباره چیست؟

«برای گونگادین بهشت نیست» داستانِ جمعی از سربازانِ بریتانیایی و آمریکایی است که همراه با مستخدمِ خود، گونگادین (هم‌نامِ نویسنده)، در آسمان در راهِ کاهکشان (در ترجمه‌ی صالحیار: «جاده‌ی کهکشان») عازمِ بهشت هستند، اما به آن راه نمی‌یابند. نمی‌دانیم این جمع چطور به آسمان رسیده‌اند (مرده‌اند؟)؛ تنها می‌دانیم که جنگِ جهانیِ سوم (جنگِ «درو کردنِ زندگی») رخ داده است. سربازان مشتی آدمِ غرغرو هستند که حتی در دنیای پس از مرگ هم از گونگادین کار می‌کشند. دسته‌ی مسافران در پیِ یافتنِ راهی به بهشت هستند، اما به دلیلی که در کتاب مشخص نشده خارج از روالِ عادیِ مرگِ آدم‌ها عازمِ این سفر شده‌اند و درنتیجه گرفتارِ مشکلاتِ بسیار برای راهیابی به آنجا هستند. در راهِ سفر، با موجوداتِ بسیاری رودررو می‌شوند و گه‌گاه مشکلاتی برای‌شان پدید می‌آید. اما سرانجام در برابر «داور» ظاهر می‌شوند و جملگی به شرط و شروطی جوازِ رفتن به بهشت را می‌گیرند… همه مگر گونگادین که باید به جهنم برود. بعدها سربازها در بهشت سر به شورش برمی‌دارند تا گونگادین و دیگر دوزخی‌ها را از دستِ داور (=خدا) نجات بدهند و غیره.

خودِ گونگادین کمابیش در داستان غایب است. موجودی ناپیداست که گاهی به او دستوری می‌دهند و سپس راوی توضیح می‌دهد که او مشغول اجرای اوامر شده است. در کلِ کتاب چند جمله بیشتر از زبانش نقل نشده. شکایتی ندارد و در برابر تقدیرش سخت منفعل است.

«برای گونگادین بهشت نیست» را می‌شود داستان علمی‌تخیلی دانست؟

کتابِ برای گونگادین… بسیار کوتاه است. رمان نیست؛ نهایتاً داستان‌بلند (novelette) بشود حسابش کرد. اگر مته به خشخاش بگذاریم شاید نشود آن را قطعاً علمی‌تخیلی یا فانتزی دانست. در مرزهای این ژانر پرسه می‌زند. ادبیاتِ گمانه‌زن (speculative fiction) هست، اما بیشتر حال‌وهوای افسانه‌‌ای را دارد که با مضمون‌های آینده‌گرایانه و پساآخرالزمانی و حتی پند و اندرز آمیخته شده. از تکنیک‌ها و ساختارهای داستان‌نویسی هم خبری در آن نیست. ساختارش به‌راستی بیشتر به افسانه‌ها و مَتَل‌ها می‌مانَد؛ مثلاً برخی فضاسازی‌ها با تکرار شکل می‌گیرد. یکی می‌گوید گرسنه‌اش است و نفرِ بعدی می‌گوید که گرسنه‌اش نیست بلکه خسته شده و بعدی می‌گوید که خسته نیست اما پایش درد می‌کند و نفر بعدی پایش درد نمی‌کند، ولی… الخ.

البته خالی از تلاش‌هایی (آگاهانه یا ناآگاهانه) برای شخصیت‌سازی هم نیست. یکی از شخصیت‌ها بددهن است و مدام از لفظِ “damn” استفاده می‌کند و یکی دیگر انگار همیشه گرسنه است. به‌هرحال، به نظر نمی‌آید ساختارِ افسانه‌وارِ کتاب شگردی برای ارائه‌ی متفاوتِ داستان باشد. روشی است که علی‌جان قصه‌هایی را شنیده و بعدها با همان روش قصه‌ای ساخته.

انگلیسی خاص علی‌جان و نثر «برای گونگادین بهشت نیست»

نثرِ انگلیسیِ علی‌جان ویژگی‌هایی دارد که از همان ابتدا توجهِ زینر و همینگ را جلب کرده بوده، اما در ایران کم‌تر کسی به آن اهمیت داده است. مهم‌ترین این ویژگی‌ها انگلیسیِ مغلوط و شکسته‌بسته‌ی اوست. به‌رغم آن‌که علی‌جان مدت‌ها تلاش کرد انگلیسی یاد بگیرد و در این راه از بسیاری لحاظ‌‌ها (و به‌ شکل خارق‌العاده‌ای) موفق بود، کماکان بخشی از ساختارهای دستوریِ نثرش گرته‌برداری از ساختارهای دستوریِ فارسی یا شاید هم لری است.

هرچند زحمتِ صالحیار را در ترجمه‌ی کتاب نباید نادیده گرفت، ترجمه‌ی او، خصوصاً در مقدمه، پرغلط و گاه نامفهوم است. همین ترجمه‌ی عیبناک کارِ کسانی را که خواسته‌اند کتاب را به فارسی معرفی کنند دشوار کرده بلکه به بیراهه کشانده و باعث شده نتوانند درباره‌ی نثرش داوریِ درستی بکنند. برای نمونه، توضیحاتِ زینر درباره‌ی غلط‌‌های دستوریِ علی‌جان در زبانِ انگلیسی در ترجمه‌ی فارسی به‌شکل متنی بی‌سروته درآمده.

ترجمه‌ی معیوب «برای گونگادین بهشت نیست»

زینر در مقدمه‌اش می‌خواهد بگوید که علی‌جان گاه «قیدهای توصیف‌کننده‌ی صفت» را به‌اشتباه به‌شکل «صفتِ توصیف‌کننده‌ی صفت» می‌آورده؛ برای مثال، به جای آنکه بگوید “infinitely beautiful” می‌گوید “infinite beautiful” که گرته‌برداریِ دستوری از عبارتِ فارسیِ «بی‌نهایت زیبا» است. بااین‌همه، زینر در دفاع از نثرِ علی‌جان می‌نویسد: «مگر چه‌کسی صلاحیت دارد که بگوید زیبای بی‌نهایت از بی‌نهایت زیبا بهترِ بی‌نهایت نیست؟» (“And who is to say that infinite beautiful isn’t infinite better than infinitely beautiful?”) صالحیار جمله را به این شکل ترجمه کرده است: «چه‌کسی می‌تواند مدعی شود که زیباییِ نامحدود و لایتناهی به‌مراتب بهتر از زیباییِ محدود و تعریف‌شده نیست؟» یعنی نه‌تنها نکته‌ی متن را نفهمیده، بلکه برای آن‌که به این درکِ غلط سر و سامانی بدهد معنای جمله را هم عوض کرده است. بگذریم از آنکه طنازیِ زینر را هم که عامدانه و به تقلید از علی‌جان به جای قید صفت آورده متوجه نشده است. (محمد قصاع سال‌ها پیش این کتاب را بازترجمه کرد که گویا هنوز منتشر نشده است. با آنکه از سرِ لطف ترجمه‌اش را همان موقع‌ها به من داده بود تا بخوانم، خاطرم نیست در برابرِ این دشواری‌ها چه شگردی پیاده کرده بود.)

زینر در مقدمه‌اش از لفظِ “broken” در توصیفِ نثرِ علی‌جان استفاده می‌کند. صالحیار این عبارت را به «شکسته» ترجمه کرده است و گویا همین هم باعث شده برخی تصور کنند لابد علی‌جان به انگلیسیِ عامیانه (گفتاری) می‌نوشته. درحالی‌‌که این کلمه در انگلیسی در توصیفِ زبان به ‌معنای «مغلوط» و «شکسته‌بسته» است. امیرحسین وفا، استادِ ادبیاتِ انگلیسیِ دانشگاهِ شیراز، معتقد است چنین کلمه‌ای را نباید در توصیفِ نثرِ علی‌جان به کار برد و چنین حرفی احتمالاً ناشی از دیدگاهِ استعمارگرایانه‌ی شرق‌شناسان است. اما به تصورِ من، زینر آشکارا شیفته‌ی چنین ساختارهایی در نثرِ علی‌جان شده و از آن دفاع می‌کند. ضمن آن‌که به‌هرحال علی‌جان به یک زبانِ پیجن یا گونه‌ی خاصی از انگلیسی ننوشته که تصور کنیم ویژگی‌های دستوریِ خودش را دارد و نقدِ آن ویژگی‌ها ناشی از ذهنِ عیب‌جوی استعمارگرایان است. علی‌جان می‌کوشیده به انگلیسیِ شسته‌رفته و رسمی بنویسد؛ گویا از پسِ آن برنیامده. همین و بس. برعکس، باید کارِ زینر و هنینگ را ستود که در متنِ علی‌جان دست نبرده‌اند.

چالش‌های ترجمه «برای گونگادین بهشت نیست» به فارسی

دست‌برقضا، همین مسئله از دشوارترین مسائل بر سرِ راهِ مترجمِ علی‌جان به فارسی است. آیا باید متن را عامدانه غلط ترجمه کند؟ ولی اگر علی‌جان به فارسی یا لری می‌نوشت، مرتکبِ چنان خطاها یا گرته‌برداری‌هایی نمی‌شد. در متنِ اصلیِ انگلیسی، آن گرته‌برداری‌ها ممکن است ساختارهایی جذاب از کار دربیاید که به غنای انگلیسی می‌افزاید؛ چنین نثری ممکن است شکافی غریب در مفروضاتِ ذهنیِ خواننده‌ی انگلیسی‌زبان از زبان مادری‌اش پدید بیاورد و فاصله‌ای دلنشین بین خواننده با متن ایجاد کند. (اتفاقاً زینر شیفته‌ی همین ویژگی شده بوده.) آیا ممکن است در فارسی چنین چیزی را بازساخت؟ آیا اصلاً چنین بازسازی‌ای فایده‌ای دارد؟ هرچه هست، در ترجمه‌ی صالحیار هیچ نشانه‌ای نیست که به ما بگوید او از چنین مسئله‌ای آگاه بوده.

(نمی‌دانیم آیا علی‌جان هرگز چیزی به فارسی یا لری نوشته یا نه. گزارش‌هایی در دست است از آن‌که برای خانه‌به‌دوشانِ دیگر در بروجرد داستان‌هایی می‌خوانده و سپس متن‌شان را به آتش می‌انداخته. لابد این داستان‌ها به انگلیسی نبوده‌اند، مگر آن‌که فی‌المجلس از نوشته‌های انگلیسیِ خودش به فارسی یا لری ترجمه می‌کرده و برای شنوندگانش قرائت می‌کرده. تصویرِ سوزاندنِ داستان‌ها تلخیِ گزنده‌ای دارد و آدم را به یادِ کیلگور تروت در کتابِ «زمان‌لرزه»‌ی کورت ونه‌گات می‌اندازد که داستان‌هایش را برای ولگردانِ نیویورک می‌خواند و سپس به سطلِ زباله می‌انداخت.)

اهمیت «برای گونگادین بهشت نیست» در ادبیات و ایران‌شناسی

قصه‌ی برای گونگادین… شیرین و لطیف است. قصه‌ای متفاوت و درخور توجه است و حتی شاید روی خواننده تأثیری عاطفی بگذارد، گرچه قصه‌ای نیست که موجی در ادبیات داستانی به راه بیندازد. اما قصه‌ای است که از دو جنبه‌ی بی‌ربط به ادبیاتِ داستانی مهم است و مهم خواهد ماند.

یکی اهمیتی است که بعضی از ایران‌شناسان (خصوصاً در بریتانیا و خصوصاً کسانی که به دست‌نوشته‌های کاملِ علی‌جان در کتابخانه‌ی بادلیان دسترسی دارند) از منظرِ مطالعاتِ ادیانِ ایرانی برایش قائل شده‌اند، اما نظریات‌شان در ایران هنوز هوادارانِ چندانی ندارد. زینر پس از انتشارِ کتابِ برای گونگادین… مقاله‌ای نوشت که در ایران، دست‌کم یک نوبت، حمیدرضا دالوند ترجمه‌اش کرده: «بازمان‌های زرتشتی‌گری در مَتَل‌های لری» در کتاب «یادِ بهار» (یادنامه‌ی مهرداد بهار؛ انتشارات آگه) که بخشِ اعظمِ آن بررسیِ نورافکن و برای گونگادین… است. چند سالِ پیش هم در کتاب «چهره‌های مهر در باستان‌شناسی و ادبیات» (دیوید بیوار، ترجمه‌ی عسکر بهرامی، نشر ماهی، 1400) به این کتاب و داستانِ «نورافکن» پرداخته شده است که گویا بیشترش بر اساسِ همان تحلیل‌های زینر در آن مقاله است. دومی را هنوز نخوانده‌ام و از چند و چونش بی‌خبرم. گویا چند صفحه‌ای هم از نورافکن در آن نقل شده. این ایران‌شناسان تصور می‌کنند در قصه‌هایی که علی‌جان نقل کرده نشانه‌هایی بسیار از بقای برخی ویژگی‌های آیینِ زرتشت و حتی آیینِ مهر به چشم می‌خورد. (بحثِ من الآن تردیدهای احتمالاً صحیحی که ایران‌شناسان به وجودِ آیینِ مهر در ایرانِ پیشااسلامی دارند نیست. قصدم صرفاً اشاره‌ای گذرا به ماهیتِ مسائلِ طرح‌شده است.)

جنبه‌ی دوم اهمیتی است که شخصیتِ نویسنده و خودِ دیگرِ او (alter ego)، یعنی گونگادینِ قصه، در علومی نظیر روانشناسی یا حتی شاخه‌هایی از مطالعاتِ پسااستعماری دارد یا ممکن است داشته باشد. تنها مطالبِ این‌چنینی که درباره‌ی برای گونگادین… دیده‌ام یکی مطلبِ کوتاهی است که عبدالرضا ناصرمقدمی، متخصص مغز و اعصاب، در شماره‌ی 4200 روزنامه‌ی شرق (30 دی 1400) نوشته است. این مطلب درباره‌ی پتانسیل‌هایی است که زندگیِ علی‌جان از حیثِ مطالعاتِ روانشناختی دارد. دیگری مقاله‌ای است به نام Speculative fiction as “decolonial option”: Towards a “vulnerable reading” of Ali Mirdrekvandi’s No Heaven for Gunga Din (1965) نوشته‌ی امیرحسین وفا، استاد دانشگاه شیراز، منتشره در Journal of Postcolonial Writing. وفا سخنرانی یا برنامه‌ای اینترنتی هم به نام “No Heaven for Gunga Din (1965): From Speculative Fiction to Decolonial Option” برای دانشگاهِ بریتیش کلمبیا انجام داده که در یوتیوب می‌توان دید.

«برای گونگادین بهشت نیست» از دریچه جنگ جهانی دوم

چکیده‌ی نظر وفا این است که داستانِ علی‌جان سویه‌های ضداستعماریِ قدرتمندی دارد و هر اتفاقی که برای او در رمان می‌افتد به‌شکلی بازتابِ نفرت از متفقینِ «اشغالگر» است. هرچند وفا شاید جدی‌ترین مطالعات را درباره‌ی علی‌جان انجام داده باشد (سوای مباحثِ ایران‌شناسان)، به نظر می‌آید وفا چیزی را که دوست دارد در آثارِ او ببیند می‌بیند؛ نه لزوماً آنچه حقیقتِ زندگیِ او و اثرش است. به این اشاره می‌کند که سربازان چه اندازه زورگویانه و آمرانه با گونگادین/علی‌جان رفتار می‌کنند؛ ولی از این حرف نمی‌زند که گناهِ گونگادین که باعثِ رفتنش به جهنم می‌شود این است که می‌خواسته جنگِ جهانیِ سوم رخ بدهد تا باز هم پیش همان سربازان بماند. انفعال و سرسپردگیِ محضِ گونگادینِ کتاب را که سازگار با شیفتگیِ علی‌جان به سربازانِ متفقین و چاکرمآبیِ او در زندگیِ واقعی‌اش است نادیده می‌گیرد. کمترین اشاره‌ای به جملاتِ یهودستیزانه یا نژادپرستانه‌ی رمان نمی‌کند. درحالی‌که فی‌المثل طغیانِ علی‌جان برضد باورهای مذهبیِ خودش در داستان آشکارتر است تا احیاناً کمترین خرده‌گیریِ او از سربازانِ متفقین.

سوای آن، ایران یا ولایت زادگاهِ علی‌جان در داستانش به‌کلی غایب است، چه آشکارا و چه در پرده‌ی استعاره و نماد. گویی زادگاهش برایش ذره‌ای اهمیت ندارد، چه برسد به اینکه بخواهد به «اشغالگر»هایش طعنه‌ای بزند. اگر کسی ادعا کند علی‌جان تجسم و تجسدِ شیفتگی به فرنگستان و غرب و نمایندگانِ نظامی‌شان است سخت بشود نظرش را رد کرد. شخصاً گمان نکنم بشود هیچ‌طور «استعمارستیزی» که هیچ، حتی «مخالفت با اجنبی» را به علی‌جان بست.

بااین‌همه، مطالبِ وفا را کماکان باید جدی تلقی کرد، هرچند جای کارِ جدی‌تر و «صادقانه‌تر» خالی است.

‌اغراق‌ها درباره نبوغ علی‌جان و «برای گونگادین بهشت نیست»

چنانکه رسمِ بعضی از ما ایرانیان است کسانی در اهمیتِ کتابِ برای گونگادین… اغراق کرده‌اند. روزنامه‌ی اطلاعات ده روز پس از اولین خبرش (همان تیترِ «میلیونر گمشده») ادعا کرد که روالِ معرفیِ علی میردریکوندی به کمیته‌ی نوبل را به‌عنوان نامزدِ جایزه‌ی نوبلِ ادبیات آغاز کرده. اگر آن روزنامه به‌راستی چنین کاری کرده باشد کارش خنده‌ناک بوده، هرچند در حال‌وهوای آن سال‌ها شاید بخشودنی باشد. کسانی که هنوز اصرار دارند علی‌جان نویسنده‌ای در حد و اندازه‌ی نوبل بوده و کماکان او را نامزدِ نوبل معرفی می‌کنند، تصورشان از اهمیتِ کتاب توهّم‌آمیز است. به مسئله‌ی تأثیر و اهمیتِ ناموجودِ کتاب دوباره می‌پردازم.

اسطوره شدن علی‌جان نزد مردم

حمیدرضا دالوند (مترجمِ مقاله‌ی زینر که صحبتش را کردم) در یادداشتی می‌گوید که سال‌ها بعد از انتشارِ کتاب پیش مردمِ طایفه‌ی دیرکوند رفته تا اطلاعاتِ تازه‌ای از علی‌جان و خانواده‌اش به دست بیاورد؛ در آنجا از زبانِ مردمِ محل می‌شنود علی‌جان اولین آدمی بوده که به کره‌ی ماه رفته و نقشه‌ی راه‌های آسمانی را به انگلیسی‌ها نشان داده و چیزی مثل هواپیما برای‌شان ساخته. در عرض یکی دو دهه او به شخصیتی اساطیری مبدل شده بود.

اغراق‌های مطبوعات و محفل‌های ادبی درباره جایگاه ادبی علی‌جان و «برای گونگادین بهشت نیست»

به اسطوره‌سازانِ مظلوم و لابد کم‌سواد حَرَجی نیست؛ باسوادها و اهلِ ادب هم در افسانه‌سرایی با آن زبان‌بسته‌ها به رقابت برخاسته بودند و ستایش‌های عجیب‌غریب و بی‌سروتهی نثارِ او می‌کردند. اولین بار در سوم تیر 1344 است که روزنامه‌ی اطلاعات خبرِ علی‌جان را کار می‌کند. در 22 تیر (یعنی کمتر از سه هفته پس از انتشارِ اولین خبر)، انجمنِ ادبیِ دانشورانِ بروجرد جلسه‌ای در بزرگداشتِ علی میردریکوندی برگزار می‌کند و بعضی از حاضران اشعاری مدح‌گونه در وصفِ علی‌جان می‌خوانند. برای نمونه، بعضی از بیت‌های قصیده‌ی شاعری به نامِ غلامحسین معماری در آن جلسه این است: نازم این طاقت و این صبر و گران‌جانی را / وین همه رنجِ علی میرِ لرستانی را // منتشر گشت کتابش چو به لندن، فهماند / هوشِ سرشارِ لر و ملتِ ایرانی را // حال، سرتاسرِ دنیا همه جا صحبتِ اوست / کرده مشغول به خود عالی و هم دانی را. (خیلی سخت است که آدم این چیزها را نقل کند و دو سه دانه علامتِ تعجب در انتهای جمله نگذارد.) این عبارت‌هایی را هم که اصل‌شان را نقل می‌کنم مثل نقل و نبات در همه جا ریخته‌اند: «مورد تحسین و تمجیدِ ابنای علم و ادب» که «هر روز در آکسفوردِ انگلستان برای او سمینار و گرامیداشتی برپا بود و از جوایزِ نفیسش صحبت می‌شد».

تقریباً هرآنچه در ستایشِ تکنیک‌های داستان‌نویسیِ او نوشته‌اند اسبابِ خنده است. در نقدی اینترنتی، کسی نوشته بود نویسنده زیرک و داناست چون 83 نفر شخصیت در داستان داریم اما نویسنده فقط از 13 نفرشان نام می‌برد تا مبادا داستان شلوغ شود. (دو سه فقره علامت تعجب.) بگذریم از آن‌که همه‌ی این «نقد»ها بر اساسِ ترجمه‌ی سردستیِ صالحیار است که حتی اگر مغلوط نباشد به قدرِ نوکِ سوزنی ویژگی‌های نثرِ علی‌جان را بازتاب نمی‌دهد.

شایعه و افسانه

در نوشته‌های دیگری که درباره‌اش منتشر شده گاه شخصیتی درویش‌مسلک و فرزانه می‌گیرد که خانه‌به‌دوشی‌اش مصداق «الفقرُ فَخری» بوده، نه ناشی از ذهنِ بی‌آرام‌وقرارش یا به احتمالِ زیادتر اعتیادش در ترکیب با موردِ قبل. گاه یک کلاغ چهل کلاغ کار را به جایی می‌رساند که می‌گویند علاوه بر انگلیسی به زبان‌های عربی و فرانسوی و روسی هم تسلطِ کامل داشته.

حقیقت جایگاه علی‌جان و «برای گونگادین بهشت نیست»

اما حقیقتِ مطلب از جنسِ این افسانه‌بافی‌ها و هیجان‌زدگی‌های لوس و عوامانه نیست. علی‌جان گونگادین قطعاً مردی یگانه و عجیب بوده؛ مردی لطیف‌الطبع و باذکاوت و تأثیرگذار بر دیگران. تصویرسازی‌های ذهنش اعجاب‌آور است. سخت بعید است علی‌جان با داستان‌های علمی‌تخیلی یا فانتزیِ روزگارِ خود آشنا بوده باشد. اما توصیفِ فضای ماورایی و غیرزمینی‌اش از خیلی از نویسندگانِ ایرانیِ قبل و بعدِ خود اگر نه بهتر، دست‌کم اصیل‌تر، است. اگر تصورِ من درست باشد و او رمانِ علمی‌تخیلی و فانتزی نخوانده باشد همین مسئله که پیش از عصرِ فضا کره‌ی زمین را چند نوبت از «بالا»، یعنی از فضا، توصیف می‌کند نشان‌دهنده‌ی تخیلِ افسارگسیخته‌اش است.

همه‌ی این‌ها خوب است و باید از آن حرف زد، اما چاپلوسی و خاکساری‌اش در برابر صاحبانِ قدرت (که هم در بعضی نامه‌هایش هویداست و هم در شخصیتِ گونگادینِ کتاب نمود یافته) با تقدیمِ لقبِ فرزانه و درویشِ وارسته به او غیب نمی‌شود. اهمیتِ احتمالیِ افسانه‌های او در مطالعاتِ ایران‌شناسی یا غرابتِ زندگی‌اش، جایگاهِ خاصی در ادبیاتِ داستانیِ ایران به او نمی‌دهد. این‌قدر هست که «جالب‌توجه» بوده و بس.

آنچه بدبینیِ من را نسبت به دیدگاه‌های خوش‌خیالانه و واکنش‌های هیجان‌آلوده تأیید می‌کند اتفاقی است که کمی بعد از انتشارِ کتابش به فارسی رخ می‌دهد: هیچ، یک هیچِ بزرگِ تناولی‌مآبانه. وقتی معلوم می‌شود که علی‌جان مرده، ناگهان گَردِ فراموشی بر سراپای ماجرا می‌نشیند. گونگادین و کتابش به همان سرعت که ظهور کرده بودند ناپدید می‌شوند و از یادها می‌روند. حرفی نیست؛ در آن یکی دو سال، کتابش را از انگلیسی به شش زبانِ دیگر ترجمه کرده بودند و گویا یکی دو بار هم در آمریکا و بریتانیا تجدیدچاپ شده بوده؛ در ایران گویا حتی تجدیدچاپ هم نشد و در زبان‌های دیگر نیز به همچنین. گونگادین به‌راستی از خاطره‌ی جمعیِ ایرانیان پاک شد. نه در ادبیاتِ علمی‌تخیلی و فانتزی، چه در ایران و چه در کشورهای دیگر، ردی بر جا گذاشت، نه در جریانِ اصلیِ ادبیات.

همین اندک اسمی هم که گاهی از او اینجا و آنجا به میان می‌آید (خارج از محافلِ ایران‌شناسان)، صدقه‌سرِ مستندی است که غلامرضا نعمت‌پور در سال 1392 ساخت و نامِ کتاب را بر آن گذاشت.

‌مستندی برای کاویدن سرگذشت علی‌جان و «برای گونگادین بهشت نیست»

مستندِ «برای گونگادین بهشت نیست» جایزه‌هایی گرفت یا نامزدشان شد. انصافاً مستندِ مفیدی است. هم بعضی اطلاعاتِ مرتبط با علی‌جان را از پراکندگی درآورده و یک‌کاسه کرده، هم تک‌وتوک مطالبِ تازه‌ای در آن به چشم می‌خورَد. برای نمونه، مکانِ قبرِ علی‌جان را پیدا می‌کنند و با بسیاری از کسانی که او را در دورانِ زندگی‌اش دیده‌اند مصاحبه می‌کنند. منبعِ بعضی از اطلاعاتِ این یادداشت (مثلاً سال‌های خانه‌به‌دوشیِ علی‌جان) یافته‌های همین فیلم است. اینها هنرهای این مستند است و باید عیب‌هایش را هم بگوییم.

همه‌ی اطلاعاتِ موجود در مستندِ نعمت‌پور را نباید چشم‌بسته پذیرفت. مهم‌ترین مشکلش آن است که گرفتارِ همان اغراق‌های آرزومندانه درباره‌ی اهمیتِ جایگاهِ کتاب در ایران و کشورهای دیگر است. برای مثال، صرف‌نظر از عبارت‌هایی یکسره نادرست مثل «انقلابی در ادبیاتِ داستانیِ ایران» در وصفِ کتاب، جایزه‌ی هوگویی (Hugo Award) را که طراحانِ جلدِ نسخه‌ی آمریکاییِ کتاب در سال 1967 به دلیلی دیگر برده‌اند به نامِ این کتاب می‌زند و می‌گوید که دلیلِ برنده‌شدن‌شان طراحیِ این جلد بوده. بسیاری از نام‌های فرنگی در این مستند به غلط تلفظ می‌شوند (گاهی به دلیلِ استناد به ترجمه‌ی صالحیار و گاهی به دلیلِ ناآشناییِ مبرهنِ راوی و فیلم‌ساز با زبانِ انگلیسی).

مصاحبه و تئوری توطئه

یکی از مصاحبه‌شوندگان، فردی به نامِ ایرج کاظمی، شاید به دلیل تقطیع و تدوینِ نامناسبِ فیلم یا شاید به دلیلی دیگر، جملاتی چنان عجیب و نابجا بر زبان می‌آورد که اساساً نقضِ غرضِ سازندگانِ فیلم باید محسوب شود؛ حرف‌هایی از این قماشِ که تمامیِ دست‌اندرکارانِ «اینگیلیسیِ» این کتاب جاسوس‌اند و علی‌جان از نوشتنِ چنین کتابی به انگلیسی عاجز بوده و لابد آن جواسیس از چاپِ این کتاب نیّتِ بدی داشته‌اند. طبعاً دلایلش هم یکسره چرند است (آن هم ناگهانی و بی‌ربط به حرف‌های قبل و بعد در فیلم) و هیچ توضیح نمی‌دهد که چاپِ کتاب چه نفعی برای روباهِ پیر داشته. عجیب‌تر آنکه مستندساز یا به‌کل متوجهِ معنای حرف‌های کاظمی نمی‌شود یا از سرِ تعارف ذره‌ای در حرف‌هایش چون‌وچرا نمی‌آوَرَد و متعرضِ او نمی‌شود. اصلاً چرا باید چنان ترّهاتی در تدوینِ نهاییِ فیلم بماند؟

تصویری از هویت علی‌جان

ناآشناییِ مستندساز با متنِ انگلیسیِ کتاب هم باعث شده بعضی از مسائلِ زندگیِ علی‌جان بررسی نشود و مغفول بماند. در مقدمه‌ی زینر در همان ابتدای کتاب، زینر می‌گوید که علی‌جان به‌رغم اعتقادش به خدا علاقه‌ی چندانی به اسلام نداشته؛ سپس تعریف می‌کند که دست‌کم یک نوبت همراه با او به کلیسا رفته و در عشای ربانی شرکت کرده و پابه‌پای او دعا خوانده. این بخش از مقدمه در ترجمه‌ی صالحیار حذف شده. ندیده‌ام احدی از این سانسور و از تأثیرِ چنین ادعایی بر تصویرِ ما از زندگیِ علی‌جان حرف بزند. در این مستند چیزی نمانده که علی‌جان فردی متشرّع و مسلمانِ دوآتشه نشان داده شود. مسئله‌ی اعتقاداتِ مذهبیِ علی‌جان، خصوصاً با توجه به تصویرِ زندگیِ اخروی در کتاب برای گونگادین…، هنوز جای بررسی دارد.

چه بلایی سر میلیون‌ها پولِ «میلیونر گمشده» آمد؟

یکی از تلخ‌ترین بخش‌های این مستند تلاشِ فیلم‌ساز است برای تعیینِ سرنوشتِ حق‌التألیفِ او پس از مرگش. علی‌جان دو برادر به نام‌های علی‌نقی و صفی‌جان و یک خواهر به نامِ خانم‌کوچک داشته که حق‌التألیفِ او باید به آن‌ها می‌رسیده. ارقامی را که در مستند از قولِ زینر نقل می‌شود من با کمکِ آمارِ رشدِ تورم در بریتانیا به ارزشِ امروزشان تبدیل کرده‌ام: سهمِ بازماندگانِ علی‌جان، تنها از یک چاپِ کتاب در بریتانیا، برابر است با بیش از 22,000 پوندِ امروز، یعنی به هرکدام از ورثه سهمی حدود 7,500 پوند می‌بایست می‌رسیده. این تازه سهمِ علی‌جان پس از کسرِ هزینه‌های وکالت و کسرِ سهمِ خودِ زینر بوده (یعنی بیش از پنجاه درصدِ حق‌التألیفِ اصلی).

دولتِ ایران وکیلی برای پیگیریِ این مسئله گرفته بوده که گویا اعتنایی نمی‌کرده. صفی‌جان فردِ دیگری را بدون اجازه‌ی خانم‌کوچک و علی‌نقی وکیلِ خانواده می‌کند. علی‌نقی با این مسئله مخالف بوده، اما شناسنامه‌اش را می‌دزدند و با آن وکالتِ وکیلِ دوم را از طرفِ او می‌پذیرند. به‌هرحال، پیگیری‌های وکیلِ دوم نتیجه می‌دهد و چنانچه خودِ وکیل در مستند می‌گوید پول به ایران می‌رسد. اما از این مبلغ در نهایت هفت تومان (هفت تا تک تومان) معادل با کمتر از «یک» پوندِ آن زمان و کمتر از بیست پوندِ امروز با حسابِ تورم، به علی‌نقی دریکوند (و احتمالاً خانم‌کوچک و صفی‌جان) می‌رسد. (در مستند تنها علی‌نقی حضور دارد.) در این بین، از شخصی هم به نامِ روشنا حرف زده می‌شود که هیچ معلوم نیست کیست.

حواشی نامشخص دریافت حق‌التألیف «برای گونگادین بهشت نیست»

مستندساز بااینکه با دقتی مثال‌زدنی تا اینجای کار را نشان‌مان داده، ناگهان بحث را نیمه‌کاره رها می‌کند. روشنا کیست؟ آیا همین مبلغِ هفت تومان به دو نفرِ دیگر هم رسیده؟ توضیحاتِ وکیلِ خانواده که بی‌نهایت مبهم و حتی شک‌برانگیز است عیناً از این قرار است: «این پولو فرستادند ایران. وقتی فرستادند یه قسمت که سهمِ من بود هم به قرآن یک قرون نگرفتم. دادم به یکی از داداشام [دو سه کلمه‌ی نامعلوم و جویده‌جویده]. حالا حساب کن پولِ بلیتِ رفتنِ آمریکا و عرض کنم برگشت و اینا همه‌ش [دو کلمه‌ی نامعلومِ دیگر]. به‌خاطر اینکه خب اینا مادرِ … چیز… خواهرِ علی‌جان همسایه‌ی ما بود و برادرش هم صفی‌جان آشنایانِ ما بودند؛ دیگه اینا آمدند و این بود که من دنبال کارشونو گرفتم.» چرا مستندساز توضیحِ روشن‌تری از وکیل نخواسته و جزئیاتِ این بخشِ ناگوار از ماجرا را مشخص نکرده؟ آیا ملاحظاتی مثلاً اخلاقی (در اصل: ضداخلاقی) در کار بوده تا آبروی کسی نرود؟ یا ترس از شکایتِ کسانی که درگیرِ بخشِ مالیِ ماجرا بوده‌اند و احتمالاً دزدی کرده‌اند؟ شرم‌آور.

‌گونگادین فراموش‌شده

کم پیش می‌آید کسی که حرفی به‌دردبخور در چنته دارد از تمثیل استفاده کند. اما گاهی برای تصویرسازی چاره‌ای نیست و این نوع تنبلیِ ذهنی را باید به گوینده بخشید. اگر ادبیاتِ معاصرِ ایران (چه ژانری و چه غیرژانری) را دریاچه‌ای کوچک و پرت‌افتاده در گوشه‌ای از جهانِ ادبیات فرض کنیم، علی‌جان میردریکوندی جزیره‌ای کوچک است در آن دریاچه که کاری به کارِ آب‌های اطرافش ندارد و دریاچه هم کاری به او ندارد. جزیره‌ی جالب و عجیبی است و می‌دانیم بخشِ اعظمِ آن که نورافکن نام دارد تماماً ناشناخته است. جاشوهایی که آن جزیره را دیده‌اند قصه‌هایی اغراق‌آمیز از زیبایی و گنج‌های آشکار و پنهانش می‌گویند. بقیه یا چیزی از آنجا نشنیده‌اند یا منتظرند گزارشِ معقولی بشنوند. به‌هرحال، حیف است که فراموش شود و ناشناخته بماند.

نمایش نظرات (5)