چگونه چلم به وجود آمد؟

تاریخ چلم

دانشمندان چلم درباره ی چگونگی پیدایش این شهر اختلاف نظر دارند. البته دینداران و مومنان چلم همگی اعتقاد دارند که خدا گفت:

«این چلم بشود و چلم شد»

اما خیلی از دانشمندان عقیده دارند که پیدایش این شهر نتیجه ی یک آتشفشان بوده است.

آن ها می‌گویند قبل از پیدایش چلم در این منطقه، آشفتگی عظیمی وجود داشت. بخار، مه و ابرهای غلیظ همه جا را فرا گرفته بود. سپس انفجاری رخ داد و چلم پدید آمد. در ابتدا سطح زمین آن قدر داغ بود که حتی اگر آن موقع چلمی هایی وجود داشتند، نمی‌توانستند روی زمین راه بروند چون کف پاهایشان می سوخت. اما سطح مذاب و داغ زمین به آرامی سرد شد و پوسته ی سفتی روی آن را پوشاند، درست مانند دیگ حلیمی که سرد شده باشد.

دانشمندان می گویند اولین چلمی ها آدم نبودند، بلکه میکروب ها و آمیب ها و موجوداتی شبیه به این ها بودند. بعدا رودخانه‌ای پدید آمد که در آن ماهی های زیادی وجود داشت و این ها همان اعقاب چلمی ها بودند. شاید دلیل علاقه ی زیاد آنها به ماهی به خصوص فیله ماهی همین باشد.

ابتدا چلمی ها نمی توانستند بخوانند و بنویسند و به همین دلیل حوادث تاریخی این دوره ی کهن هرگز ثبت نشد. گفته می شود که قدیمی ترینشان انسان های اولیه بودند. آن ها لخت و پابرهنه این طرف و آن طرف می رفتند، در غارها زندگی می کردند و حیوانات را با تبرها و سرنیزه های سنگی شکار می کردند. آن ها بیشتر وقت ها گرسنه و بیمار بودند. اما از آن جایی که هنوز کلمه‌ی بحران در زبان آن ها ساخته نشده بود، بحرانی هم وجود نداشت و هیچ کس هم سعی نمی کرد آن را حل کند.

 

چلمبعد از سالیان سال، آن ها متمدن شدند. آن ها یادگرفتند بخوانند و بنویسند، و آن گاه کلماتی چون «مشکلات» و «بحران» به وجود آمد. از لحظه ای که کلمه ی «بحران» در زبان مردم پیدا شد، آن ها متوجه شدند که در چلم بحران وجود دارد.

آن ها می دیدند در شهر چیزهایی هست که اصلا خوب نیست. اولین کسی که برای چنین وضعی کلمه‌ی بحران را ابداع کرد، گرونام اول بود. او را گرونام گاو هم می نامیدند، چون روی کلاهش دو شاخ گاو بود.

گرونام اولین آدم دانا و خردمند و نیز اولین حاکم شهر بود. در چلم همیشه دانایان و حاکمان در کنار یکدیگر بودند. برای اداره ی شهر شورای پنج نفره‌ای از دانایان و خردمندان به گرونام کمک می کردند. آن ها شامل لگیش منگ، زاین ول احمق، تراتیل سفیه، سندر کودن و شمن دریک کله پوک بودند. گرونام یک منشی هم داشت به نام شله میل.

یک روز گرونام به شله میل دستور داد که اعضای شورا را جمع کند. وقتی آن ها جمع شدند، گرونام گفت: «ای دانایان و فرزانگان، در چلم بحران وجود دارد! اغلب شهروندان نانی برای خوردن ندارند، آن ها لباس های کهنه به تن می کنند و خیلی از آن ها از سرفه و انواع سرماخوردگی رنج می برند. چطور می توانید این بحران را برطرف کنید؟»

فرزانگان چنان که رسم بود هفت روز و هفت شب فکر کردند تا بالاخره گرونام اعلام کرد:

«وقت تمام شد. بیایید ببینم چه می گویید.»

 

از کتاب «احمق های چلم و تاریخشان»، آیزاک بشویتس سینگر، پروانه عروج نیااحمق های چلم