نگاهی به کتاب پیراهنی بر آب

یک جایی در بوستان، سعدی می‌گوید: «تو را با حق آن آشنایی دهد … که از دست خویشت رهایی دهد»

بگذارید سرتان را درد نیاورم و همین اول حرف آخر را بگویم. پیراهنی بر آب، نوشته‌ی خانم لیلا باقری، همه‌اش شرح همین بیت است. یک مسیر عرفانی که ابتدا به خود می‌رسد و شخصیت اصلی داستان، پَری را با خودِ واقعی‌اش مواجه می‌سازد و بعد در انتهای داستان از خودش نیز عبور می‌دهد.

همان ابتدای داستان که جای درخشانی از داستان هم هست و یک گردباد پَر راه می‌افتد که هم دنیاسازی عمیق و درستی را بنا می‌گذارد و هم تصویری غریب از پرنده‌های مرده را برایمان تداعی می‌کند؛ «پری» حرفی بی‌ربط و شگرف بر زبان می‌آورد. می‌گوید: «پَرِ همجنس‌هام».

در ادامه‌ی داستان اما خبری از استحاله‌ی ظاهری پری نیست و دیگر هیچ اشاره‌ای به پرنده بودن پری نمی‌شود. داستان مسیر دیگری را پیش می‌گیرد و مسیرش را جای آسمان به اعماق زمین می‌کشاند. اما پیش از رفتن به عمق تاریکی، بگذارید کمی از حال ‌و هوای داستان بگوییم.

داستان در آینده‌ای نه‌چندان دور رخ می‌دهد. شاید حتی در جهانی دیگر، اما همگام با مقتضیات فرهنگی­مان. به‌هرحال آن‌قدر قواعد دنیای داستان شبیه به قواعد فرهنگی و مدنی همین روزهایمان است که حدس آینده‌ی نزدیکِ دنیای خودمان را خیلی قوی‌تر می‌کند.

درهرصورت، کابوس کم‌آبی به سراغ­مان آمده. در لوله‌های شهر دیگر خبری از آب نیست. تنها سه نوبت آن هم به قدر چند لیتر. درخت‌ها عموما خشکیده‌اند و جهان، تفیده و سوزان است.

در این دنیا دیگر خبری از پرنده‌ها نیست. دست‌کم خبری از تعداد زیادشان نیست. همان گردباد پری که بالا گفتم، همان نشان می‌دهد که پرنده‌ها در چه حالی هستند.

در چنین دنیایی یک خانواده‌ی ساده‌ی دو نفره هسته‌ی داستان را شکل می‌دهد. خانواده‌ای متشکل از مادر و دختری که همان پری داستان است. مادر از چیزهای زیادی رنج می‌برد. بیشتر چیزهایی درونی که حال بیرونی‌اش را نیز خراب کرده است. دختر اما سربه‌هواست. در چنین دنیایی هنوز می‌خندد، غصه‌اش نداشتن یک مرد است و داستان روزهایش، دیدارهای عاشقانه‌ای که بی‌حاصل می‌داندشان.

خب حالا که می‌دانیم از چه حرف می‌زنیم وقتش رسیده که دختر را به چاه بیاندازیم.

یادم رفت بگویم که خطر لو رفتن داستان در پیش است. هرچند هنوز که نمی‌دانید دختر به چاه می‌افتد یا در چاه می‌اندازندش. یا مثلا شاید چاه کنایه‌ای است برای مسیر اشتباهش.

گفتم شاید چاه کنایه‌ای باشد! راستش تقریبا همین است. بیایید یک گذر کوتاه بزنیم به چاه در داستان‌ها و باورهایمان.

داستان یوسف پیامبر را تقریبا همه از بریم. پس وقت­تان را نمی‌گیرم. همه می‌دانیم که یوسف نبی پیش از آغاز سفرش که به پادشاهی بر بنی‌اسرائیل ختم می‌شود در چاه حبس می‌شود. پیش از رسیدنش به مقام عزیزِ مصر نیز؛ که آنجا البته جای چاه، زندانی تاریک داریم که کاملا از قواعد شناختی چاه پیروی می‌کند.

بیژن شاهنامه نیز دچار چاه می‌شود. این­بار رشک دیگری(گرگین) و خامی و جوانی خود او، باعثش است. گرگین که به بیژن حسادت می کند، چرایش باشد بهانه‌ای برای خواندن داستان این دو پهلوان، او را به دامی دنیوی می‌اندازد. در ادامه بیژن از چاه که همان دام جوانی و خامی اوست و به تعبیری، زهدان مادری، دوباره زاده می‌شود. دست‌‌آوردش پختگی شخصیت و ازدواج با منیژه است.

یک مثال دیگر هم داستان ماه‌پیشانی است. در آنجا هم با همین رویکرد مواجهیم. دختری زیبا که اسیر حسادت نامادری‌اش شده به کارهای سختی گماشته می‌شود. در جایی از قصه پنبه‌های دختر به داخل چاهی می‌افتد که دیوی در آن سکنا گزیده. دختر به درون چاه تاریک می‌رود و بعد از پشت سر گذاشتن مراحلی، تولدی دوباره می‌یابد. او با ماهی بر پیشانی و ستاره‌هایی بر صورت از چاه بیرون می‌آید و به ماه‌پیشانی بدل می‌شود.

وجه اشتراک همه‌ی این داستان‌ها همان چاه است. و همان­طور که چاه در داستان‌های بالا و البته در انواع ادبیات عرفانی، در همه‌ی گونه‌هایش، مظهر ظلمت دنیوی و ظلمت روان خود شخصیت است؛ در این داستان نیز چاه مامن چیزی است که بر سرنوشت پَری کاملا سایه انداخته و پری برای رهاندن مادرش از رنج‌های درونی، و خودش از اغتشاشات ذهنی، مجبور به رویارویی با آن می‌شود. بیرون آمدن از چاه هم در هیچ داستانی میسّر نمی‌شود مگر وقتی که قهرمان داستان به درکی دوباره از خود می‌رسد و با شناخت خود از بُعد ظلمانی عالمِ درونش، بیرون می‌جهد.

همان­طور که مشخص است با داستانی کاملا نمادین روبه‌روییم. در جایی از داستان، پری برای رسیدن به مقصود نهایی‌اش مجبور به شاگردی نزد هفت پیر می‌شود. که در این میان مجبور به انکار زنانگی‌اش هم هست.

هفت پیر که هرکدام در این مسیر به‌نوعی پری را یاری می‌دهند و او در این میان مجبور به اطاعت بی‌چون‌وچرا است، رسم مرشد و مرید.

این بخش‌ها جدا از تمام مفاهیمی که بر خود حمل می‌کنند، زیباترین بخش‌های داستانی پیراهنی بر آب نیز هستند. جایی که پری وارد دنیایی تازه می‌شود که در آن سیروسلوک به‌مانند همان مفهوم عرفانی‌اش، این­بار در مشاغلی خاص در جریان است. عرفایی که عرق می‌ریزند و با دَم مسیحایی‌شان جدا از ساختن زندگی مردم، روح آنان را نیز جلا می‌دهند.

پری مانند تمام داستان‌های دیگری که ذکر شد، مسیر شناختش را طی می‌کند و در آخر سر از چاه بیرون می‌زند و با این کار نه‌تنها آرامش خویش را بازمی‌یابد که دنیای بیرون را نیز سامان می‌بخشد. هرچند پایان داستان برخلاف داستان‌های بالا، یک پتک غم‌بار است که نویسنده به‌خوبی از عهده‌ی آن برآمده و خواننده را با اندوهی عمیق و صفحات خالی کتاب تنها می‌گذارد.

داستان در مسیر عرفانی‌اش درست گام برمی‌دارد. اما یک نکته‌ی مهم دیگر باقی مانده.

این­که پیراهنی بر آب، یک سر دارد و هزار سودا. به عبارت بهتر، تنها همین بخش عرفانی داستان کافی است تا همه‌ی 270 صفحه‌ی کتاب را پر کند و حتی از آن بیرون هم بزند. اما خبر بد این است که تمام این بخش‌های عرفانی تنها نیمی از کتاب را اشغال می‌کند. باقی کتاب چیست؟

بگذارید این‌طور برای­تان بگویم که کتاب جزئیات بسیاری را تصویر می‌کند. در جایی این جزئیات فضای خارق‌العاده‌ای می‌سازد و کمک می‌کند تا خواننده دنیای پری را درست تصور کند و در جایی دیگر صرفا شرح لباس پوشیدن‌ها، نشستن‌ها و برخاستن‌های چندین و چندباره‌ی شخصیت‌های داستان است.

از طرفی دیگر با اتفاقات و مفاهیمی در داستان روبه‌رو می‌شیم که نه بی‌ربط اما خط اتصال درستی ندارند. جدا از لایه و تفسیر عرفانی داستان، هدف، اعمال و عاقبت شخصیت اصلی به‌طور کلی هیچ ربطی به هم ندارد. باید این‌طور بگویم که داستان در ایجاد اتصال درست در ظاهر و باطن خود دچار ناهماهنگی شده و از ایجاد این اتصال بازمی‌ماند. اتفاقات داستان جز همان بخش پیرها، ربط چندانی به این جریان خودشناسی شخصیت اصلی ندارد و به‌راحتی می‌توان داستان را دو پاره تصور کرد. چیزی که آن را از رسیدن به یک شاهکار بازمی‌دارد.

لازم است اضافه کنم که برخلاف بسیاری از داستان‌هایی که سعی کرده‌اند اتفاقات محلی، قصه‌ها و افسانه‌های ایرانی را به‌زور وارد داستان­شان کنند، این کتاب یک کتابِ ژانر مستحکم است که هیچ وقت این گمان را در شما زنده نمی‌کند که این عناصر از خود داستان جدا افتاده‌اند. در کتاب پیراهنی بر آب، این عناصر دقیقا خود داستان­اند.