مرور برچسب

داستان کوتاه

یک نامه‌ی عاشقانه

سلام. حالت خوب است عزیزم؟ آنجا هوا چطور است؟ اینجا سرد است، دوباره سرد شده است. هزار سال است که سرد می‌شود. توی تخت خوابم،‌ دراز کشیده بودم که دوباره یادت افتادم. نمی‌دانم چرا یک دفعه سرد شد، عین مرگ که یک هو آمده باشد سراغم، غم آمد. عین

نیرنگ آلتا-آترنا

بِگویا از خواب بیدار شد و بار دیگر از پنجره‌ی سیاه‌چاله به آسمان نگاه کرد. آسمان همچنان به سیاهی قیر بود. پنج شب بود که در آن سیاه‌چاله‌ی نمور حبس بود و جز خوابیدن و خالی کردن مثانه‌اش کاری نمی‌توانست انجام دهد. بگویا تشنه بود. گرسنه هم…